چلچراغ ما , چلچراغ دیگران

نوامبر 15, 2006 § 12 دیدگاه

دیگر در چلچراغ نمی‌نویسم اما سرسختانه در مقابل نگره‌ خام و دم‌دستی که می‌گوید:

« ای بابا … چلچراغ  که اصلاً ‌مجله حساب نیست» می‌ایستم. دست‌کم در مورد چلچراغ آن سالها.

درک نوع روزنامه‌نگاری چلچراغ و فهمیدن تفاوت زرد نویسی و فان نویسی کار سختی‌ست .مفصل‌اش را در شماره 200 مجله نوشته‌ام ،اما چون مفتخران به جدی نگرفتن چلچراغ آنرا نخوانده‌اند، از تکرارش ناگزیرم:

اول آدم باید به مرتبی برسد که بداند بین فرهنگ والا و فرهنگ عامیانه دیوار حایلی وجود ندارد .چلچراغ نشان داد که می‌توان در قالبی جذاب و با نگاهی منتقدانه به کوچه‌بازاری‌ترین موضوعات هم پرداخت.می‌توان هم تفرعن برج‌عاج‌نشینان را به چالش کشید و هم با یاوه‌های عوامانه درافتادو هضم این مسایل برای اذهان ساده ممکن است کمی سخت باشد. ساده‌ها دوست دارند در یک قالب از پیش آماده بگنجند : یا از فرهیختگان عالم لاهوت باشند یا از قماش لمپن‌های ناسوت. و چلچراغ پل این دو دنیا شد..

هنوز هم حاضرم دهها مثال عینی بزنم ؛ از موضع‌گیری های منتقدانه چلچراغ سر آب های گل‌آلودی که خوب می‌توانست از آن ماهی بگیرد . آخرین موردی که یادم می‌آید بنیامین بود. که اساساً نوشته‌ای از آرش به جدال قلمی کوچکی هم منجر شد.

و مثالهای زیادی خاطرم هست از مواقعی که خصوصاً در مسایل اجتماعی میان نسل سومی‌ها جریان‌ساز شد . و خود این اصطلاح «نسل‌سوم » را اولین بار شما کجا شنیده‌اید؟

ممکن است کسی این نگاه را نپسندد، یا منتقدش باشد ، اما شک نکنید که« ای بابا … چلچراغ  که اصلاً ‌مجله نیست» جمله بی‌ربط و عامیانه‌ایست.

وقایعی که حالا میان من وچلچراغ وجود دارد، جنگ خانگی‌ست . جنگ تمام شده خانگی. مثل زن‌وشوهری که از هم جدا شده‌اند اما دلیلی ندارد توهین یا کج‌‌‌ ‌فهمی دیگران را به جفت سابقشان تاب بیاورند.

§ 12 پاسخ برای چلچراغ ما , چلچراغ دیگران

  • نازنین می‌گوید:

    کاش می گذاشتید اول عصبانیتتان فروکش کند و بعد می نوشتید. البته تند روی خصوصیت همه چلچراغی هاست جناب روح بخش!
    بیایید واقع بین باشیم!

  • عاطفه می‌گوید:

    سلام در مورد مطلبتان چیزی در وبلاگم نوشته ام. خوشحال می شم بخونید.

  • سحر می‌گوید:

    باهات کاملا موافقم زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن. اتفاقی نیفتاده فقط سروش همونی که قبلا گفتم نباید جلوی دوستان حرف زد چون کلاغ نیوز دات کامشون خوب کار می کنه!

  • آذر اسدی می‌گوید:

    این نوع روزنامه نگاری خیلی جذابه. شبیه خود زندگی است و کار آسانی نیست. کم هستند کسانی که مثل خود زندگی، زندگی کنند ، چه برسد به روزنامه نگاری مثل خور زندگی. موفق باشی!

  • احسان می‌گوید:

    سلام
    با نظرت راجع به این نو مجلات موافقم. اما یه نکته و اون اینکه به شدت با این موجی که روشنفکری را در ایراد گرفتن و مسخره کردن می دونه مخالفم. همه چیز جامعه یه کف داره و یه سقف که تازه اونم برای تک تک نگاهها متفاوت و اگه کمی هم از ریاضی بدونیم, خیلی واضح به تعداد بیشمار این نظرات پی می بریم و من تعجب می کنم که چه جوری بعضی ها در مورد چیزایی مثل یه مجله نظرات قطعی صادر می کنند. البته امیدوارم مطالبت رو اونجا هم بخونم, اما اگرم نشد ما شبها خوابهای بزرگی می بینیم که بعضیاشم خوندنین.

  • فرهاد یلدا می‌گوید:

    کاش می شد لحظه ها را پس گرفت…

  • سعیدیوس می‌گوید:

    برای نقد یک اثر باید دید اون اثر چرا به وجود اومده و هدفش چیه؟ شاید یکی از دلایل مخالفت مخالفان چلچراغ درک نکردن جایگاه چلچراغ و قشر خاص مخاطبانی که چلچراغ از ابتدا برای خود در نظر گرفته بود باشه.
    به هر حال چلچراغ یکی از معدود نشریات قابل توجه و پرمخاطب سالهای اخیر ماست. و این قابل توجه بودن مسلما از همین نوع روزنامه نگاری خاص چلچراغی ناشی میشه.

  • بنفشه می‌گوید:

    یه سوال بی ربط: ببخشید پارودیک یعنی طنزآمیز؟!

  • سروش روحبخش می‌گوید:

    Parody : هجو، هزل، نقیصه، نقیصه بر …نوشتن ، ادای …ر ادرآوردن.
    پارودیک : پارودی مانند، هجو آمیز
    پ.ن : استفاده از اصطلاحات فرنگی – که ظاهراً- معادل فارسی دارند گاهی به کار می آید ؛ از این رو که کلمات فارسی گاهی در گفتار غیردقیق –خصوصاً سیاسی- از معنای اصیل خود تهی می شوند و مثلاً بکار بردن کلمه "هجوآمیز" در مورد سیاق ادبی "پارودی نویسی" ، اگر باعث سو تفاهم و بدفهمی نشود دست کم با توجه به ایدئولوژی رایجی که طنز را می پرستد وهجویه را فاقد مرتبتی می داند ، گرفتار ارزش گذاری کاذب و گمراه کننده خواهد شد. نتیجه این که نظر به فقدان پایگاه معنایی تاریخی در مورد برخی مباحث و یا یاوه های شبه ژورنالیستی عامه پسند، بهتر است گاهی با عرض پوزش فارسی را پاس نداریم!

  • نبی بهرامی می‌گوید:

    جانا سخن از زبان ما می گویی…

  • گیوتین می‌گوید:

    من چلچلراغو با معرفی دانتون از شماره‌ی صد و اندی به بعد خوندم. هیچ‌وقت هم اون دوران طلایی معروفش رو ندیدم و شکرگزار هم بودم. چون می‌تونستم وسط آشفته‌بازار انتقادهای وارد و ناوارد که از سر و کول مجله بالا می‌رفت و جواب‌های جانبدارانه یا منطقی که از نویسنده‌هاش چاپ می‌شد، از سبک جدید و سوژه‌های بعضاً خوندنیش (که اگه هم حضورشون توی مجله اتفاقی بود، بیشتر از مجله‌های دیگه‌ای که می‌شناختم اتفاق می‌افتاد)، لذت ببرم. اعتراف هم می‌کنم که از همون اول مجبور بودم توی آسانسور خوابگاه و تاکسی و دانشکده و خیلی جاهای دیگه، به طعنه‌های «بچه‌دبیرستانی‌های جهان متحد شوید» یا «راهنمای عملی قلنبه‌پرانی برای دختران ریش‌دار- رفع موثر ترشیدگی در چند هفته» که توی دهن خیلی‌هایی که مجله رو توی دستم می‌دیدن می‌چرخید، عادت کنم. بااینحال اعتراف کردن به اینکه استفاده‌ی زیادی از مجله بردم، حتی مواقعی که یکی از اون مطالب آدرنالین‌زاش هنوز روی اعصابمه، برام سخت نیست. چلچراغ حداقل برای امثال من و دانتون منبع دست یافتن به اطلاعاتی بود که توی زندگی واقعی بدون دمخور شدن با جمع‌هایی که ناهمگن‌تر از اون بودیم که بتونن و بتونیم با هم کنار بیایم، غیرممکن بود.
    مسلمه که خالی از اشکال هم نبود. مسلماً شب‌های زیادی بود که من و دانتون نشستیم، برای نقش گودکاپ و بدکاپ شیریاخط کردیم و دور از چشم نویسنده‌های محبوبمون، سر مقالات انتقادی مختلفشون ساعت‌ها جدل کردیم. مثلاً مواقعی که (بقول شما) بعضی جدال‌های قلمی کشدار و بی‌مورد، به آدم حس دعوت شدن به مهمونی‌ای رو القا می‌کرد که میزبانانش بلندبلند با هم حرف می‌زنن و نیم‌نگاهی هم به مهمون‌ها نمی‌اندازن. یا مواردی که نویسنده‌ها قبل از اینکه فشارخونشون به شش روی دوازده برگرده، به نقد معضلات اجتماعی و فرهنگی‌ای که ذهنشون رو مشغول کرده بود پرداخته بودن. (راستی فشار خون طبیعی یه روزنامه‌نگار ایرانی چنده؟)

  • گیوتین می‌گوید:

    اما تشبیه (بازم بقول شما) فان‌نویسی چلچراغی‌ها به لمپنیسم…هوم…ذهن خلاقی داشته کسی که چنین ایرادی رو توی مجله پیدا کرده. (جالب اینجاست که یه بار بین من و دانتون بحثی درمورد قلنبه‌نویسی بعضاً بی‌مورد چلچراغی در گرفت!) خیلی دوست دارم با یکی از این دوستان حرف بزنم و دیدگاهش رو درمورد یه مجله‌ی وزین درست و حسابی بپرسم و احیاناً سبد روزنامه‌ی خونه‌ش رو کمی زیرورو کنم. شاید هم من خیلی از اوضاع بی‌خبرم و نیویورکر مدت‌هاست که توی دکه‌های روزنامه‌فروشی سراسر کشور داره توزیع می‌شه.
    پی‌نوشت: همین الان دارم می‌رم شهر که هشت تا چلچراغی رو که برای من و دانتون رسیده، از اداره‌ی پست بگیرم. حرفی، حدیثی، سلامی، پیغامی ندارین به همسر سابقتون برسونم؟ 🙂

این چیست؟

شما در حال خواندن چلچراغ ما , چلچراغ دیگران در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: