نابودی زلم‌زیمبوها

نوامبر 13, 2006 § 3 دیدگاه

ژان‌پل‌سارتر جایی گفته بود :« کافه‌ها آرمان‌شهر شاعرانند ، جایی که می‌توان در آن ساعتها حرف زد و حرف زد و حرف زد… »

***

پاریس قبل جنگ ؛ رؤیایی‌ترین مکان و زمانی که روشنفکران کافه‌نشین به ‌خاطر دارند . کافه‌های کثیف با نیمکتهای چوبی وجاسیگاری‌های پر ته سیگارشان محل ساعات گپ زدن چه کسانی که نبوده‌اند ؛ جیمز جویس ، ارنست همینگوی ، ازرا پاوند ، اسکات فیتز‌جرالد ، پابلو پیکاسو و حتی مارسل پروست منزوی و مریض‌احوال .

چه افسونی این جمع را به آنجا کشانده بود ؟ آیا حق با سارتر است و این حلقه نوابغ می‌رفتند تا ساعتها به وراجی بگذرانند؟

***

کافه‌ها پناهگاه چنین کسانی‌ست : شاهزاده‌هایی ـ معمولاً فقیرـ که در جامعه کوچک کافه به دور از تشریفات دست و پاگیر کنار هم سر‌می‌کنند و برای مهربانی و بذل و بخشش لازم نیست چندان ثروتمند باشند . حساب کردن قهوه هم‌میزی ـ نهایت لطفی که یک کافه‌نشین می‌تواند در حق کسی انجام دهد و اغلب کافه‌نشینان از پس چنین خاصه‌خرجی برمی‌آیند.

اگر به کتاب همینگوی مراجعه کنیم ( که گزارش مستندی‌ست ؛ دست‌کم درباره حال و هوای کافه‌های آن دوره ) در واقع نیم‌نگاهی هم انداخته‌ایم به منوی غذای کافه‌های پاریسی .

سوسیس‌های چرب پیچیده لای کاغذ کاهی، سیب‌زمینی‌های سرخ کرده با ادویه تند و قهوه‌های سنگین و غلیظ شیرین.

غذاهایی سریع ، چرب و مملو از نشاسته و قند که بی‌دردسر شکم خیره را، سیر و آسوده می‌کند . رفع سریع و بی‌آیین حاجات تحمیلی بدن، خواسته آن حلقه نوابغی‌ست که در پی جرقه‌های خلق و سودا به کافه آمده‌اند. مقایسه سردستی این بی‌اهمیت انگاری عمل «خوردن» در کافه ها ، با آداب و تجمل همین عملیات در یک رستوران، نشان می‌دهد اگر کافه را فقط جایی برای نوشیدن و خوردن بدانیم تا چه حد به خطا رفته‌ایم . هم کافه‌چی و هم مشتری می‌دانند سفارش دادن خوردنی در کافه فرع ماجرا و تنها مشروع کننده ساعات اشغال میز توسط مشتری‌ست .

***

تا آنجا که می‌دانیم هیچ اثر بزرگ تاریخ ادبیات در کافه خلق نشده است ؛

حتی « پاریس : جشن بی‌کران » که درستایش کافه‌هاست ، سالها بعد، نه در پاریس، که در امریکا نوشته شده. بر‌اساس قوانین نانوشته نویسنده‌ها برای نوشتن خلوت می‌خواهند . خلوت کاملی که در جهان کافه مهیا نیست . کافه برای اغلبشان‌شان یک مقدمه است . گپ زدن ،دستگرمی نویسنده‌هاست . برای یک نویسنده ، رستاخیز و احیاء کلمات ،موقعیت‌ها و خاطرات همان چیزی‌ست که در کافه رخ می‌دهد .

کافه در بسیاری مواقع می‌تواند« پاتوق »یا حتی یک« کلوپ» باشد.

هم محل خوش‌نشینی عده‌ای‌ست که دوستانشان همیشه می‌دانند باید سر چه میزی و در چه ساعتی سراغشان گرفت . و هم به شکل غیر رسمی ،برای جمع همفکران یا همکاران نقش کلوپ را بازی می‌کند . و پذیرفتن یک تازه‌وارد در این کلوپ به معنی تأیید و حمایت از توانایی‌ها و دغدغه‌های اوست. سر همین سوداست که در کافه‌های پاریسی آن سالها رد بسیاری از نویسندگان و هنرمندان غیرفرانسوی را می‌توان گرفت .

***

ترکیبی از کلبی‌مسلکی و برج‌عاج نشینی خمیرمایه اهل کافه را می‌سازد . در جامعه مینیمالیستی کافه که همه زلم‌و‌زیمبو‌های زندگی ـ آداب واهمیت خوردن ، مفهوم پول و طبقه اجتماعی و قواعده معمول مراوده ـ محو و نا‌پیدا می‌شود ،کافه‌نشینان برای بی‌رمق کردن ابتذال حقیقی و ملال کُشنده زندگی در یوتوپیایشان می‌نشینندو حرف می‌زنند و حرف می‌زنند و حرف می‌زنند …

§ 3 پاسخ برای نابودی زلم‌زیمبوها

  • فرهاد یلدا می‌گوید:

    شاید یه عادت خوب یا لذت کلام و معاشقه ی دست و سیگار…

    اگه میخوای تجربه اش کنی مهمون من یه جای…

  • احسان می‌گوید:

    مقایسش کن با کافه های شهر ما که خیلیاشون وظیفه ی سنگین و تاریخیه شهرنوها رو به دوش میکشن و امسال پدر خوانده های وطنی چه حالی می برند…

  • سعیدیوس می‌گوید:

    کافه ها شاید همون باغ اپیکوراند.

این چیست؟

شما در حال خواندن نابودی زلم‌زیمبوها در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: