انشاءاله keyword است، ایرج!

نوامبر 3, 2006 § 9 دیدگاه

آیا وقاحت زمخت لمپنی برای برخی اهالی بلاگستان تفاخر دارد؟

یا دارند به موتورهای جستجو key word می‌دهند؟

بدیهی‌ست هر کس در خانه خودش مختار است که درباره هر چیز و هر جور خواست ، بنویسد اما…

اما 1:

نوشتن با کلمات ممنوعه فی‌النفسه کیف دارد. هم برای نویسنده منع شده ، هم برای خواننده متوسط تازه از راه رسیده. با این حال کلمات تابو هم اگر سر جای خودشان بکار گرفته نشوند ، گل‌درشت‌اند ، تو ذوق می‌زنند ، بی‌دلیل‌اند و از همه مهمتر نوشته دیگر هیچ فرقی با ادبیات چاله‌میدانی نخواهد داشت. ردیف کردن سه‌گانه طلایی کاف که دیگر ذوق‌زدگی ندارد . سری بزنید شوش و مولوی و میدان اعدام ، هر راکب و پیاده را در حال استعمال این کلمات و موارد مشابه خواهید دید. آدم با استفاده هنرمندانه از جملات یا کلمات تابو و در اغلب موارد با کمی حس«طنز» گمانم می‌تواند هم بازیگوشی‌اش را اعلام کند ، هم کیفیت نوشته‌اش را کمی بالا ببرد. این از منظر زیبایی‌شناسی، اما…

اما 2:

می‌خواهید با اخلاقیات رایج سرشاخ شوید؟ عیبی ندارد، سر‌به سر گذاشتن با عرف خوب است ، نشان‌دهنده زنده بودن است ولی این یکی هم راه و روشی دارد.

بی‌مبالاتی در مبارزه با تابوها نه‌جسارت آمیز است (که اغلب اهالی‌فاش‌گوی وبلاگستان از اسم مستعار استفاده‌ می‌کنند) و نه نتیجه‌بخش ( ایکاروس که یادتان هست ؟ اگر فیلتر شوید، مبارزه‌تان به‌چه نتیجه‌ای می‌رسد؟ ) در دنیا این همه نویسنده کله‌خراب و افشاگر و مبارز . نگاهی‌بکنید به لیست جوایز پولیتزر. در نثرشان دنبال وقاحت بگردید. پیدا می‌کنید؟

اما3:

یک‌نفر ممکن است بگوید» آقا! اصلاً من دوست دارم از این راه وارد شوم. ذوق‌اش را دارم.» …

باز هم مشکلی نیست. هر کس صاحب قریحه‌ای‌‌ست ، یکی ممکن است قریحه بازی با سه‌کاف و متعلقاتش را داشته‌باشد. عیب کار اینجاست که در نوشته‌های آنان نه رنگی از اشعار ایرج‌میرزا هست نه بویی از وغ‌وغ‌ساهاب هدایت.

و آخر : طرف در موقعیت‌ای‌ست که یک روشنفکر قرار دارد: کتاب‌می‌خواند، فیلم می‌بیند، موسیقی‌می‌شنود ، و فکر می‌کند. اما به وقاحت تفاخر می‌کند.

می‌توانم بفهمم: آزار دیده …تحت فشار بوده …هوار تابوهای الکی سنتی امانش را بریده و ‌بی دلیل طردشده و تهمت شنیده‌ (در اغلب موارد وقیح‌نویسان مؤنث‌اند )…و از برخی نیازهای ابتدایی حیاتی محروم است ، اما نمی‌توانم بفهمم که چرا این‌قدر سرسری خشم و عصبانی‌ات و دلخوری‌اش را مثل همان آدم‌هایی که گفتم بیرون می‌ریزد : بی‌ملاحظه ، خام و بی‌فکر. این مسئله خصوصاً در مورد نویسنده‌هایی دل‌آدم را به‌درد می‌آورد که نثر بدی ندارند ، دانششان به قدر تکافو ست ، و گاهی موضوعاتشان بدیع و زنده ‌است خلاصه مستحق چنین تباهی نیستند ؛ اما تنبلانه از ساده‌ترین راه ‌ممکن خودشان را تخلیه ‌می‌کنند. رویم به دیوار گاهی آخر پست طرف، آدم صدای فلاش‌تانک را هم می‌شنود! 

آلن‌دباتن گمانم در «تسلی‌بخشی‌های فلسفی‌»ست که می‌گوید:«باید اندوه را به تفکر بدل کنیم »

نثر نویسنده‌های خوب را بخوانید : سالینجر، همینگوی‌، یوسا ، مارکز ، ناباکوف…هر کدام را دوست دارید. شاید سخت باشد اما انگار حق با دباتن است.

پی‌نوشت: اگر کسی گمان کرد این مطلب ‌در پی کتمان حضور «جنسیت» است در نوشتار ، اصلاً قضیه را نگرفته ،…یا از اول بخواند یا صلواتی ختم کند!

§ 9 پاسخ برای انشاءاله keyword است، ایرج!

  • فرهاد یلدا می‌گوید:

    بی خیال حاجی…کشتارگاه رو عشقه…

  • سعیدیوس می‌گوید:

    ممنون از دعوت اپیکوریتان.
    عرض شود که من فکر میکنم جنس واژه های هر نویسنده از زندگی مقطعیش در زمان نوشتن مایه میگیرد. شنیده ام شاملو در اواخر عمرش با زبان چارواداری صحبت میکرد. با توجه به کار او در زمینه ی فرهنگی که روی اش کار میکرد خب طبیعی ست که…آن هم شاعری که جنس شعرش حتا گاهی به وزانت کلام کتاب مقدس نزدیک میشود.
    /صلت کدامین قصیده ای ای غزل؟

    که البت آن هم فکر میکنم به دلیل ناصرخسرو خوانی و مقامات حمیدی و اینا در جوانی باشد.( فکر میکنم خودش نوشته بود با فریدون رهنما در خانه اش…)

    پورنو نویسی هم شاید ….

    مثلا زبان اکبر سردوزآمی هم آدم را یاد خیاط ها و شوفرها و … میندازه. هر چند حرف حساب میزنه. با خوندن نوشته هاش مشخص میشه توی چه محیطی بزرگ شده.

  • سعیدیوس می‌گوید:

    من یه ساله میخوام یه نامه برای چلچراغ بنویسم هی نمیشه. هی نمیشه.
    از خوانندگان قدیمی ام. شماره ی اول. البته گاهی شاید با وقفه.
    یه سری پیشنهاد. یه سری انتقاد….
    حالا یکیش که مربوط به شوما میشه رو با اجازه اینجا مینویسم. ایمیلم نمیاد وگرنه خب…
    فکر میکنم خیلی عالی باشه یه صفحه مثل موسیقی جهان میراسدالله تو مجله داشته باشید در مورد سینما. البت این صفحه ی کنونی هم خیلی عالیه. اما منظورم نوعی معرفی چلچراغی از یک فیلمساز و آثارش هست. تقریبا مشابه اون چیزی که یه بار خودتون در مورد کیشلوفسکی نوشتید. و من خواننده ی نوعی بعد از مثلا 100 شماره با 100 تا از کارگردان های پدرومادر دار دنیا و فیلم هاشون آشنا میشم. مثلا روسلینی. رنوآر. دسیکا. بنینی. یا چند تا از کارگردان های معرکه ی آسیای شرقی.

  • سحر می‌گوید:

    آخ گفتی سروش بعضی دوستان ذهنیت بیمار و جنسیت زده شان را از طریق همان گل و بلبل هایی که گفتی به دیگران نمایش می دهند بعضی ها هم البته خب سه کاف و غیره دیگه شده استارت کلامشان گرچه هستند دوستانی که از این طریق به آدم خط می دهند!

  • نازنین می‌گوید:

    سلام. ممنون از این که خبر دادی. خوش بگذره. راستی این پستت خیلی جالب بود. کاملا باهات موافقم. با پست قبلی هم بدجور موافقم.

  • فرهاد یلدا می‌گوید:

    کجایی که داداشت رو کشتن…

  • گیوتین می‌گوید:

    من کپیم خیلی رایته آقای روحبخش:) احتیاجی هم به ضدچشم‌زخم نیست. به این سادگیا کله‌پا نمی‌شم (مثل اغلب هالوها البته)

  • سحر می‌گوید:

    نه بابا سروش جان اتفاقی نیفتاده همون کارای به هم ریخته روزنامه بود که شکر خدا با اومدن ارش تموم شد

  • Helen می‌گوید:

    عالی

این چیست؟

شما در حال خواندن انشاءاله keyword است، ایرج! در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: