برگرد خونه اول !

سپتامبر 27, 2006 § 9 دیدگاه

از این بازی‌های دوره نوجوانی بازی کرده‌اید که با تاس انداختن جلو می‌رود و روی بعضی خونه‌های بازی تصویر کارت کشیده…یعنی باید کارت را بخوانید. کارتها هم فرمانهایی دارند مثل اینها : « یک حرکت دیگر جایزه داری» ، « دو خانه جلو برو » یا مثلاً « هفت خانه برگرد عقب»….بعضی وقتها آن کارت لعنتی حاوی چنین فرمان ظالمانه‌ای بود : « برگرد خانه اول » …

این موقعیت تو مار و پله هم زیاد پیش می‌آمد .یک مار نظر تنگ عوضی نزدیکیهای آخرین ردیف دهانش را باز کرده و نا‌غافل آدم را می‌سراند به ردیف اول.

گیر افتادن به فرمان آن مار و آن کارت ، آن موقعیت آبزورد نا‌عادلانه، مدتهاست قاعده اصلی زندگی ما را تشکیل می‌دهد . اوایل قضیه را می‌گذاشتم پای بدبیاری‌های شخصی اما به تدریج که صدق این قضیه را درمورد خیلی‌های دیگر هم دیدم ، فهمیدم تعداد زیادی از کارتهایی که دست همه‌مان داده‌اند حاوی ان فرمان سرد خطرناک است.

برای همین است که علی‌رغم اکراهم از نقل خاطرات شخصی (‌‌‌خودسانسوری‌؟)، این بار باید تعدادی‌شان را بنویسم:

1.بهار 83 رفتم کتاب‌هفته . با آرش آذرنگ گپ زدیم و قرار شد کاری را شروع کنیم.کتاب رفیقم« فرهاد بردبار» درآمده بود و همین‌طوری یادداشتی هم درباره کتاب نوشتم دادم دست آرش. خوششان آمد. گفتند بنویس .آن کاری که برایش آمده بودم ،فرع یادداشت‌نویسی‌ام شد.

این ماجرا ادامه پیدا کرد تا این که کم‌کم هم حجم یادداشتهای من زیاد شد و هم گه‌گاه ترجمه‌ای از مهرناز- همسرم – همراهی‌اش می‌کرد. گفتند این را بکنیم صفحه ثابت و هر هفته با حداقل همان دو آیتم ادامه‌اش بدهیم . اولین شماره‌اش به مناسبت انتشار ترجمه کاوه‌میر‌عباسی از آخرین کتاب مارکز درآمد. یک مصاحبه مفصل با میر‌عباسی نازنین ، یادداشتی از من و ترجمه‌ای از مهرناز. پیش رفتیم و

در این فاصله جشنواره خبرنگاران کتاب هم برگزار شد که آنجا در رشته معرفی‌کتاب(؟!) سوم شدم.

تا زمستان که یکی از محبوب‌ترین پرونده‌هایمان درآمد، تیتر یک شد و به گمانم آقای فرید و آقای شکرخواه هم کمی پزش را به این و آن دادند:پرونده هولمز همراه مصاحبه‌ای با کریم امامی.

بعد از آن بود که اوضاع کمی به هم ریخت .پرونده ریموند چندلر مان به این علت که آدم مهمی نبود(؟) و پرونده استفن کینگ چون صهیونیست بود(؟؟!) بیرون کشیده شد.آرش آذرنگ از کتاب هفته رفت و قبل تعطیلات عید با اکثر بچه‌های مهم کتاب هفته تماس گرفتند و قرار کاری سال بعد را فیکس کردند .همه به جز ما.بعد عید رفتم با آقای دکتر صحبت کنم .از دلایلشان چیز زیادی نفهمیدم جز این که این صفحه بخاطر انتخابهایش«دردسرساز» بوده…تمام . این پایان کارم با کتاب‌هفته بود.

دولت ، وزیرارشاد و مدیران کتاب‌هفته عوض شدند. آذر ماه جشنواره خبرنگاران کتاب باز با همراهی کتاب هفته برگزار شد . این‌بار اول شدم .در رشته مقاله‌و یادداشت.یک سال بود که یادداشت کتاب ننوشته بودم و اعتراف می‌کنم خیلی می‌چسبید اگر کتاب‌هفته‌ای‌های جدید می‌گفتند برگرد. انتظار بی‌راهی هم نبود . موسوی- سردبیر جدید- خودش جز داوران بود و اگر من جایش بودم و می‌فهمیدم این بابا قبلاً هم کتاب‌هفته‌ای بوده تلاشی می‌کردم که برگردد.

از ان طرف ماجرا من بی‌خبرم .شاید برایشان مهم نبوده یا بوده ولی دلایل دیگری درکارآمده .به هر حال خبری‌نشد. حسرت راه انداختن مجدد آن پرونده‌های کتاب در دلم مانده . ولی چه‌کار کنم ؟ کارها و لوح‌های تقدیرم را زیر بغلم بگذارم و جار بزنم :«کسی یه پرونده‌ کتاب‌درآر از آب گذشته نمی‌خواد؟» …روی کارت آخرم نوشته بود : «برگرد خانه اول»

2.با «پیام فروتن» از زمان نوشتن در سروش‌هفتگی آشنا بودیم . حالا سردبیر همشهری محله6 بود .سال 84. به ذهنم رسیده‌بود برایش طنز شهری بنویسم. اولیش را به اسم « همه آن چیزهایی که دوست داشتید درباره میدان هفت تیر بدانید و خجالت می‌کشیدید بپرسید» برایش نوشتم . بدک نشد . یک پارودی شهری که بدون این که به کسی بربخورد می‌خنداند.قبل از چاپ دست به دست شد . خیلی‌ها خواندند خندیدند یا تعریفش را شنیدند. کارتم این آمد:« 6خانه جلو برو»…رفتم . 6 ماهی هر هفته برایش می‌نوشتم . اسفند همانسال همشهری محله جشنواره‌ای داخلی برگزار کرد. دکتر توکلی یکی از داورانش بود. بخش طنز نداشت. من هم در کمال پررویی در بخش مقاله و یادداشت شرکت کردم . در همان بخش ، اول شدم!

نوشتنم برای همشهری متوقف شده‌بود ، چون برد کوتاهش راضی‌ام نمی‌کرد . دوست داشتم تعداد خوانندگان این طنزها بیشتر باشد. اردیبهشت امسال جشنواره مطبوعات شهری برگزار شد . ابولفضل زرویی و شهرام شکیبا جز داوران بخش طنزش بودند. باز اول شدم. از طرفی خوشحال شدم( و تعریف شکیبا وقتی از روی سن برمی‌گشتم خیلی چسبید) و از طرفی می‌دانستم این مقام هم تاثیری در پیشرفت کاری‌ام نخواهد داشت . انگار گول‌زنک است . می‌دهندش که دلت خوش شود و دیگر ننویسی!

همین حالا احتمالاً خیلی جاها دوست دارند ستون طنز داشته‌باشند ؛ گیریم طنز شهری (دست‌کم خود روزنامه همشهری با آن همه ویژه‌نامه و مخلفات) و من دلم غنج می‌زند برای طنز نوشتن . حالا وظیفه کداممان است که سراغ آن یکی برویم؟ … باز نیش همان مار نکبت .

می‌خواستم 3 و 4 را هم بنویسم ، ولی این پست خیلی طولانی شده و می‌ترسم کم کم بوی زنجه‌موره بدهد یا شبیه نوشته‌های یک آدم بدشانس شود، تمامش می‌کنم.

گاهی (خصوصاً وقت سریدن به ردیف اول) برمی‌گردم و به اینها فکر می‌کنم.سعی می‌کنم مثل حمید هامون یا الوی سینگر در آنی‌هال ، تکه‌های زندگی‌ام را بگذارم کنار هم تا ببینم چرا اینجوری می‌شود؟

من کوتاهی‌می‌کنم ؟ روابط عمومی‌ام ضعیف است ؟ به قدر کافی بلند‌پروازی ندارم؟ به آدم‌ها ، رفقا و محل کارم به چشم سکوی پرش نگاه نمی‌کنم؟….یا اساساً منطق آن آدمهایی که باید کار مرا بخواهند با من فرق می‌کند. و به ذهنشان نمی‌رسد دو‌چرخه قبلاً اختراع شده و اگر لازم دارند کافی‌ست آدرس یک دوچرخه‌فروشی را از کسی بگیرند. نه این که دوباره اختراعش کنند.

گفتم که خیلی از « من» های بالا ، احتمالاً یکجور « ما» است.

همه این تجربه ها را نوشتم تا به share بگذارم و نظر یا راه‌حلتان را بدانم.

…قبل از این که آن کارت کذایی باز به پست یکی‌مان بخورد.

§ 9 پاسخ برای برگرد خونه اول !

  • سروش می‌گوید:

    با این که طولانی بود از روی کنجکاوی خوندم که ببینم چی میشه.بسیار عالی بود.اینو بر حسب عادت وبلاگ نویسان نمیگم.خوشحال میشم اگه با هم تبادل لینک داشته باشیم.موفق و پاینده باشی.سروش

  • لاله خاتون می‌گوید:

    فکر کنم کارت های من خیلی زباده ،اما خب گاهی باید بهشون بلوف زد و تقلب کرد. یعنی مجبوریم می دونی که!

  • لاله خاتون می‌گوید:

    راستی "خواب بزرگ" مهمان خانه بارانی من هم شد

  • فرهاد یلدا می‌گوید:

    برو جلو…برو پسر .وانستا

  • حبیب می‌گوید:

    خیلی زیبا نوشتی. فوق العاده است !
    کاشکی 3 و 4 رو ادامه میدادی ؟
    میشه بگی در حال حاضر کجا مینویسی؟

  • نازنین برادران می‌گوید:

    3و4…5و6…همین قدر؟! مطمئنم از اینا بیشتره! همش شبیه همه!همش به عقب برگشتن…حتی اگر در ظاهر به خانه جایزه برسی! می خواهیم این صفحه را حذف کنیم( با تمام خوبیها و مخاطبانش) اگر پیشنهادی داری بده… اگر نداری به سلامت! می دونی این صفحه خیلی خوبه ولی کاری از دست من بر نمیاد…آخه من مسئولش نیستم…با آقای … حرف بزن! وسط مارپله فوتبال بازی می کنند. بگذر! همه مان در آرزوی دیدن یک نشریه تخصصی کتاب به معنای واقعی هستیم. به امید اینکه چنین نشریه ای به زودی روی پیشخوان کتابفروشی ها قرار گیرد و دوباره همه با هم باشیم.

  • سحر می‌گوید:

    ای بابا سروش من هم که دیگه خودت می دونی همین درد و ئارم البته اشکال از خودمه که خیلی اهل بلند پروازی و جاه طلبی نیستم از دیگران استفاده کدن رو هم دوست ندارم می دونی دیگه توقع ایجاد می کنه اما تو فکر کنم کمی باید صبر کنی یا منتظر شانس باشی به گمونم راستی چرا از دست چلچراغ عصبانی هستی؟

  • فرهاد یلدا می‌گوید:

    آره رفیق.مگه نمی بینی هنوز نفس می کشم…

  • دلتنگی های خیابان شانزدهم می‌گوید:

    سحر خانم عزیز؛ «عار»!

این چیست؟

شما در حال خواندن برگرد خونه اول ! در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: