وقتش رسید…

سپتامبر 14, 2006 § 6 دیدگاه

جملات زیادی را نوشته ام و چسبانده ام به کتابخانه. جمله هایی که منتظرم فرصتی دست دهد و جای مناسبی خرجشان کنم. یکی شان این است:

« ما نمی خواهیم جاودان باشیم.بلکه فقط دوست نداریم به چشم ببینیم که کارهایمان ناگهان دارند معنایشان ر ا از دست می دهند.»

از قول ریویر در پرواز شبانه اگزوپری. هر روز روزنامه ها را ورق می زنم …و احساس می کنم بزودی وقت  ادای این جمله است.

§ 6 پاسخ برای وقتش رسید…

  • گیوتین می‌گوید:

    ممنونم از جوابتون و خوشحال از اینکه نویسنده ی «طعم مزخرف گیلاس» هنوز گاهی برخلاف معیارهای اخلاق فردگرا عمل می کنه. باید اعتراف کنم که دعوت شدن به خواب بزرگ برای من و دانتون غیرمنتظره بود. ممنونم از این همه لطف و ممنون تر از لینک وبلاگ امیرقادری که بالاخره اینجا پیداش کردم.
    بابت این اتفاقاتی که حرف های اگزوپری رو زنده می کنه هم متاسفم، اما عقیده ش عقیده ی یه خلبانه. به عنوان یه زمینی فکر می کنم فرار از جاذبه و گشت و گذار میون ابرها یه کمی توقعش رو از زندگی بالا برده بود.

  • جستجوگر می‌گوید:

    با سلام..
    نحوه افزايش آمار وبلاگ شما تا چندين برابر…
    و تبليغ لينک شما در بيش از چند هزار وبلاگ و پر محتوا کردن سايت شما در موتورهاي جستجو…….
    و يه حرکت استثنايي واسه وبلاگ هايي که ……
    http://www.linkbox21.mihanblog.com
    منتظر حضور سبزتم.
    با بهترين آرزوها……. پيروز باشيد

  • فرهاد یلدا می‌گوید:

    کوتاه است عمر خوشبختی من/این را هم یکجا بنویس

  • سحر می‌گوید:

    آره ایده خوبی بود اما سروش من آدمی نیستم که هر روز مثل بچه آدم کارمو انجام بدم

  • سحر می‌گوید:

    آره حسابی باهات موافقم اساسی بد جور هم دارن معناشون رو از دست می دن

  • سحر می‌گوید:

    آره سروش جان حرفتو قبول دارم دو پرسه! اصلا یک سری چیز های جدید می بینم این چند وقته تو چلچراغ سیامک خوبه اما واقعا اون یادداشت چاچراغی بود؟

این چیست؟

شما در حال خواندن وقتش رسید… در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: