کنار شومینه خیابان بیکر

ژوئیه 25, 2006 § 3 دیدگاه

شرلوک هولمزو افسردگی نوجوانی

«صندلی ات ر اجلو بکش و ویلون مرا بده ،چون تنها مسأله ای که هنوز باید حل کنیم این است که چطور این سر شب های غمبار پاییزی را به شکل دلپذیری به سر آوریم .»

خطاب به واتسون ….در پایان قصه اشراف زاده مجرد

1/ در نگاهی توریستی به جهان هولمز ممکن است آن پالتو، ذره بین و کلاه معروف را با خود او عوضی بگیریم . هولمز اوایل یا انتهای قصه معمولاً بی نقاب می ماند ، لحظاتی که هنوز پرونده تازه ای بدست نگرفته یا از حل معمایی فارغ شده است . و این همان موقعی ست که در پاسخ تبریک پر شور واتسن به خاطر موفقیتش ، فقط شانه بالا می اندازد و می گوید :« مرا مدتی از ملال نجات داد . افسوس که احساس می کنم ملال دوباره دارد تارهایش را گرد من می تند . زندگی من یک کوشش ممتد برای گریز از چیزهای مبتذل و پیش پا افتاده در این دنیاست .»

به نظر می رسد هولمز عمیقاً افسرده است . افسردگی او شاید ریشه در این مسئله دارد که می داند قله ای برای فتح نمانده . و او ناچار است از نقطه اوجی ملال انگیز به هیچستان دور و برش بنگرد .جهانی بدون جاذبه و دلخوشی ، جهانی در خور دلشادی انسان های متوسط الحال و هماهنگ با ذوق زدگی امثال واتسن .

غریب نیست اگر ما در نوجوانی به هولمز علاقه مند شدیم . هولمز تجسم عینی جهان نوجوانی ست .دوران انزوا ؛ مواجهه ای یکه با جهان بیرون .

کودک به کل از جهان خارج جداست و آن دنیا را مععمولاً بهتر ، بزرگتر و عظیم تر از دنیای خود می داند . جوانی هم دورانی ست که سعی می کنیم خودمان را با آن جهان بیرون منطبق کنیم ، به موجودیتش احترام می گذاریم و شادیم که ما را به رسمیت می شناسد . اما حساب نوجوانی جداست .

نوجوان در موقعیتی قرار دارد که ناچار است نسبت به آن دنیای دیگر قضاوت کند؛ دنیایی که تکلیفش با نوجوان روشن نیست .منتظر است تا زودتر به سن جوانی برسد تا او را در خود ببلعد . نزد جامعه ، نوجوانی سن تهدید و خطر است …نوجوان کسی ست که در جهان پرسه می زند بی آنکه هنوز به قواعد جامعه پایبند شده باشد .نوجوان هم معمولاً این احساس خصمانه را درک می کند . او هم دلخور است . تصور همرنگ شدن با آن جماعت بزرگسال عمیقاً دلتنگ کننده و دردناک است . او تازه دارد فردیتش را کشف می کند . تجربه تخیل ورزی کودکانه را از سر گذرانده و در این موقعیت ، کمابیش هر نوجوانی در دل می پندارد که دنیای دیگران در خور او نیست و جهان همسان ساز قدر استعدادها و فردیت او را نمی داند .

2/ نوجوان در قصه های هولمز انعکاس دغدغه های خودش را می بیند ؛ مایه « استعداد شخصی و جهان نا لایق بیرون »

هولمز به واتسن می گوید : « دست بردار دوست من ! برای مردم ، برای قشر وسیعی از مردم که چشم تیزبین ندارند و نمی توانند پاچه باف را از دندانش و حروف چین را از شست چپش بشناسند ، نکات ظریف تر تجزیه و تحلیل و استنتاج چه اهمیتی دارد ؟»

و نکته جالب همان چیزی ست که باعث می شود خواننده ( نوجوان ) موقع خواندن قصه های هولمز تجربه کاتارسیس را از سر بگذراند و خشنود شود این است که : جهان بزرگسالان ، مدام دم از عقل و استدلال می زنند و هولمز – هر چند جهانش از آنان جداست اما – اگر لازم باشد چنان قدرت استدلال وقوای ذهنی نشانشان می دهد که درمی مانند . هولمز با حل معمای خود انتقام دوران نوجوانی ما را از بزرگسالان می گیرد . با این حال بدبینی هولمز را نباید با سیاه اندیشی کارآگاهان ادبیات نوآر اشتباه گرفت .جامعه قصه های نوآر تشکیل شده از : چاقو کش ها ، رشوه گیران ، روسپیان و پا اندازها . اما جهانی که هولمز در آ ن زندگی می کند چنین غرق تباهی نیست . تشکیل شده از آدم های خوب وبد میان مایه . و هولمز از همین میان مایگی دلگیر است .

3 / به همت آن خارخار نوجوانانه ای که در وجودمان مانده با هولمز و جهانش درگیر می شویم . خار خاری که ابداً نازل وبی اهمیت نیست . که اگر امیدی به رستگاری باشد ، امیدی به تغیر وزایش و همسان نشدن و باقی ماندن …باید در همو جست .

اگر هولمز وجود حقیقی می داشت ، توریست ها، خوش داشتند در بحبوحه حل یک پرونده جنایی همراهش بودند . یا می نشستند و جست وخیز غریب او را در حال کشف آثار پا یا رد دست تماشا می کردند . یا در مقابل هولمز می ایستادند تا او به شیوه مخصوصش نگاهی به سر تا پای آنها بیاندازد و از گذشته و حال شان بگوید .

اما دلبستگان حقیقی هولمز سودای دیگری دارند ؛ این که بیرون برف ببارد ، آنان در پلاک« 221 بی» خیابان بیکر باشند ، در سکوت کنار هولمز بنشینند و به آتش شومینه خیره شوند ….

§ 3 پاسخ برای کنار شومینه خیابان بیکر

این چیست؟

شما در حال خواندن کنار شومینه خیابان بیکر در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: