آخرین گفتگو با کریم امامی : درباره شرلوک هولمز

ژوئیه 25, 2006 § 2 دیدگاه

مصاحبه ای که سال 83 با کریم امامی فقید انجام دادم گمانم آخرین مصاحبه او بوده باشد .

( و آخرین عکس های حضرت امامی را هم رضا خنکدار گرفت )

گفتگو در یک روز بسیار سرد در یکی از اتاق های دفتر خانم امامی انجام شد . یکی دو ساعت درباره شرلوک هولمز گپ زدیم ؛  بازی جرمی برت را ندیده بود و به خودم قول دادم یک نسخه آبرومند از هولمز بی بی سی پیدا کنم و برایش ببرم . بعد آن دیدار خیلی زود به دیار باقی رفت .حسرتش به دلم مانده که چرا برای وفا به عهدم نجنبیدم .

این هم آخرین مصاحبه امامی فقید :


همه مى‏گفتند آقاى امامى اهل مصاحبه نيست، اصلاً فرصت اين كارها را ندارد. كمى عجيب بود كه وقتى با ايشان تماس گرفتم، به سرعت قرار مصاحبه را گذاشتيم.
پيش از مصاحبه آقاى امامى كمى نگران بود و گفت اميدوار است مجبور نشود درباره زندگينامه كانن دويل و همه آن چيزهايى كه در كتاب‏ها پيدا مى‏شود، صحبت كند.
سعى كردم به ايشان اطمينان بدهم كه خودم يك هولمزباز اساسى‏ام و چندان جاى نگرانى نيست. پس تلاش كردم درباره چيزهايى بپرسم كه در كتاب‏ها پيدا نمى‏شود.
با اين حال رفقاى من درباره گرفتارى و اشتغال آقاى امامى درست مى‏گفتندچون موقع خداحافظى خيلى آرام و محرمانه گفت: چاره نبود، به خاطر هولمز بايد قبول مى‏كردم!


برگرديم به سال‏هاى دور، به آشنايى شما با شرلوك هولمز

در دوره دبيرستان بود كه انگليسى مى‏خواندم و خوب هم مى‏خواندم چون علاوه بر دبيرستان به كلاس‏هاى شوراى فرهنگى بريتانيا در شيراز هم مى‏رفتم كه كلاس‏هاى درجه يكى بود و كتابخانه خوبى هم داشتند، انواع كتاب‏هاى داستانى و غيرداستانى، به زبان ساده و غيرساده آنجا پيدا مى‏شد و با آن كتابخانه من كتابخوان شدم. و در همان كتابخانه شروع كردم به خواندن كتاب‏هاى كانن دويل به زبان انگليسى و لذت بردن. وقتى به عنوان مترجم كار تجربه را آغاز كردم، سراغ داستان‏هاى شرلوك هولمز رفتم كه يكى‏اش همان قصه «ياقوت كبود» بود (كه ترجمه شد اما چاپ نشد). وقتى جسارت و جرأتم بيشتر شد كتاب «داستان چهار» را ترجمه كردم (آن روزها ديگر در دانشگاه بودم). حتى دادمش به ناشرى به نام معرفت. آقاى معرفت پايين خيابان لاله‏زار يك كتابفروشى هم داشت، كتاب را گرفت و گفت: «من چاپ مى‏كنم و جاى حق‏التحرير 10درصد تيراژ را كتاب مى‏دهم.» مى‏خواست كتاب را در 1000 نسخه چاپ كند كه اگر چاپ مى‏شد من صاحب 100 نسخه كتاب مى‏شدم خلاصه يك سال طول كشيد و كتاب را چاپ نكرد. رفتم سراغش و گفتم «چى شد آقاى معرفت؟» گفت: «نشد و چاپ نكرديم و…» و من ترجمه را پس گرفتم و گذاشتم تو كشوم.
زندگى ادامه يافت و من به كارهاى مختلفى پرداختم، پس از انقلاب بود كه برخى ناشران متمايل شدند باز ترجمه ‏هاى تازه‏اى از داستان‏هاى شرلوك هولمز چاپ كنند. به يكى از ناشران گفتم من چنين ترجمه‏اى دارم، اظهار علاقه كرد كه آن را چاپ كند. برگشتم سراغ ترجمه كه خوشبختانه حفظ شده بود (و گمان مى‏كنم نسخه دست‏نويسش را هنوز در دفترى دارم(.
ديدم ترجمه چندان اشكالى ندارد ولى زبانش را اصلاً نمى‏پسنديدم. ديدم اگر بنا باشد آن را به ناشر بدهم بايد سر تا پايش را بازنويسى كنم اين بود كه از چاپش منصرف شدم.
چند سال گذشت تا اينكه اين بار بالاخره آقاى پايا( مديرانتشارات طرح نو) با من صحبت كرد كه تعدادى از داستان‏هاى كوتاه هولمز را برايشان ترجمه كنم و حاصل شد اين چهار جلد كه تاكنون 2 بار چاپ شده


خب، بحث را همين جا نگه داريم، تا بپرسم: نظرتان درباره ترجمه ‏هاى ديگران از قصه ‏هاى هولمز چيست؟ چه نسخه ‏هاى سال‏هاى نوجوانى‏تان و چه برگردان‏هاى اخير

اول اينكه من چون اصلشان را مى‏خواندم چندان به خواندن ترجمه ‏ها راغب نبودم و اگر مى‏خواندم از سر كنجكاوى بود. در مورد ترجمه ‏هاى قديمى شرلوك هولمز كه در ليست كتابشناسى‏ها هست، حقيقتاً در دوره جوانى‏ام به هيچ كدامشان برنخوردم. اما با مرور فهرست اين ترجمه ‏ها مى‏بينم كه مجيد مسعودى، 5 جلد از اين كتاب‏ها را ترجمه كرده و مى‏دانم كه او مترجم قابل توجهى بوده كه دوره آخر عمرش را هم در BBC لندن كار مى‏كرد. بنابراين احتمالاً مى‏توان آثار او را جدى گرفت.
بعد از انقلاب هم ترجمه ‏هاى مختلفى از قصه ‏هاى هولمز منتشر شد، كه بعضى‏هاشان را ديدم كه خب خيلى درجه اول نبودند، اما بد هم نبودند.


و معمولاً خلاصه‏شده و ساده شده

بله. در واقع مترجمان سعى نكرده‏اند هنر خاصى به خرج دهند. در ترجمه ‏هايى كه بعد از ترجمه من منتشر شده و ديده‏ام برگردان خانم مژده دقيقى كه توسط نشر هرمس چاپ شد، ترجمه خوبى است؛ ساده و بى‏پيرايه و درست. هرچند مترجم خيلى دنبال اين نبوده كه رنگ و بوى خاصى در آنها ايجاد كند.


خب برگرديم به ترجمه ‏هاى خودتان، كمى درباره زبان كانن دويل صحبت كنيد. حس و حال قديمى آن نثر و آن تصميمى كه گويى اول گرفته بوديد درباره برگردان آن به نثر قاجار


طبيعى است، بيش از صد سال از عمر داستان‏ها مى‏گذرد، زبانش بوى كهنگى مى‏دهد و خواننده امروز هنگام مواجهه مى‏فهمد با زبانى طرف شده كه مال دوره قبل از خود اوست.
اما در مورد آن لحن قاجار: ببينيد! يك مترجم جدى وقتى تصميم به ترجمه اثرى مى‏گيرد سعى مى‏كند سبك نويسنده را حفظ كند. سبك نويسنده هم شامل ويژگى‏هاى زبانى اثر است. بنابراين براى درآوردن اين كهنگى واژگان و زبان و از سر آزمايش كمى از نثر قاجارى استفاده كردم، اما در عمل ديدم زبانش زيادى كهنه مى‏شود و آنچنان كه شايسته است با خواننده امروز ارتباط برقرار نمى‏كند، خصوصاً كه خوانندگان شرلوك هولمز عموماً جوان هستند و درست نبود يك نثر قديمى را به اينها حقنه كنم. بعد هم ديدم من خودم عمرى گذرانده‏ام، مثل جوان‏هاى اين دوره نمى‏نويسم و نثرم خود به خود حالتى از كهنگى دارد.


حدود 10 سال پيش مترجمى رمان اول هولمز را (كه شما نامش را اتود در قرمز لاكى ترجمه كرده‏ايد و اين ترجمه نام عطش انتقام داشت) به نثر قاجار برگردانده بود و هر چند احتمالاً براى اين برگردان زحمت كشيده بود اما متأسفانه نتيجه چندان جالب توجه نبود، شايد علت اين باشد كه اساساً نثر كهنه قاجار، خودش چيز جالب توجهى نيست. زبانى كه در ترجمه شما استفاده شده، هم روانخوان و شيرين است، هم حال و هواى قديمى دارد.


به هر حال من سعى كردم نكاتى را در ترجمه رعايت كنم، يكى از اين موارد شكل رابطه دكتر واتسن با هولمز است. اين دو ظاهراً دوست و هم خانه‏اند. اما يكى استاد است و ديگرى شاگرد، يكى مراد است و آن يكى مريد. بنابراين مريد با احترام زيادى نسبت به مراد صحبت مى‏كند در حالى كه مراد كه – خود هولمز باشد – كمى راحت‏تر است.

مى‏گويد:«آقا واتسن


بله. در صرف افعال، واتسن هميشه از دوم شخص جمع استفاده مى‏كند و هولمز از دوم شخص مفرد. همين كه مى‏گويد: «آقا واتسن» كه حالت خودمانى‏ترى دارد، تصور مى‏كنم زبان بهترين راه نمايش رابطه اين دو است.


حالا بفرماييد، براى انتخاب اين 24 داستان شما همه 54 قصه دويل را خوانديد و اينها را برگزيديد؟



مجموعه كاملى از داستان‏هاى كوتاه هولمز را داشتم كه به ترتيب زمانى مرتب شده بود. از ابتدا شروع به خواندن كردم و آنهايى كه به نظر جالب‏تر بود انتخاب مى‏كردم، خصوصاً آن قصه ‏هايى را كه «استنتاج» يا نتيجه‏گيرى براساس شواهد كوچك (كه يكى از رگه ‏هاى جالب كار هولمز است) در آنها نمود بيشترى داشت. خلاصه قصه ‏ها را هم از نظر داستانى و هم خط فكرى انتخاب و ترجمه مى‏كردم. در اواسط كار بوديم كه مجموعه مفصل و كامل هولمز را انتشارات آكسفورد منتشر كرد.


به مناسبت صدسالگى هولمز..


بله، به مناسبت صدسالگى خلق او بود. اين مجموعه علاوه بر اينكه شامل متن‏هاى كامل و شسته رفته است، توضيحات جالبى هم به قلم ويراستاران دارد.
توضيح در مورد چيزهايى كه ممكن است امروز مبهم باشد، يا دركشان مشكل باشد. اين مجموعه كه منتشر شد من براساس آن چاپ، كار انتخاب و ترجمه را پى گرفتم.
حالا كه نگاه مى‏كنم مى‏بينم اين 24 داستان، از داستان‏هاى خوب هولمز است و اگر روزى قرار باشد چيزى به آنها اضافه كنم، بايد باز مجموعه كامل را از ابتدا مرور كنم.


و ظاهراً اين نكته هم مورد توجه بوده كه انسجام مجموعه كامل در اين گزيده هم حفظ شود: اولين قصه، ماجراى موريارتى و مرگ ظاهرى هولمز، بازگشتن و آخرين قصه كه همگى نقش نسبتاً كليدى دارند، در اين گزيده به چشم مى‏خورند.


بله، كاملاً.


گراورهاى سيدنى پجت، كى به كار اضافه شد؟ اين تصاوير در نسخه مرجع شما هم وجود داشت؟


بله،. كليشه ‏ها (يا گراورهاى) سيدنى پجت به همراه قصه ‏ها در مجله استرند چاپ مى‏شد. از اول هم بنا بود اين تصاوير در ترجمه فارسى نيز حضور داشته باشند كه متأسفانه در نشر فارسى، كار فنى درجه اولى روى اين تصاوير صورت نگرفت و افت كيفيت قابل توجهى پيدا كردند.
موقع ليتوگرافى از فيلم خطى استفاده شد، فيلم خطى باعث افزايش كنتراست تصاوير مى‏شود، يعنى سياه مى‏ماند و سفيد. در حالى كه بايد از فيلم غيرخطى استفاده مى‏شد كه گران‏تر بود اما طيف خاكسترى تصاوير را نگه مى‏داشت.


تصاوير پجت يكى ديگر از بزرگترين حسن‏هاى نسخه طرح نو است، هولمز اولين بار آنجا به تصوير كشيده شد و سال‏هاست هر كسى براى نقش هولمز دنبال بازيگر مى‏گردد به آنها رجوع مى‏كند
و با اين تصوير آدم خيلى بهتر در حال و هواى داستان قرار مى‏گيرد. ترجمه شرلوك هولمز اساساً دست‏اندازى داشت؟


متن اصلى براى ترجمه چندان دشوار نيست. خصوصاً اگر كسى انگليسى خوب بداند و قدرى هم در زندگى دوره ويكتوريا و بعد ويكتوريا غور كرده باشد و با آن دوره آشنا باشد.
اما طبعاً بعضى واژه ‏ها هم هستند كه امروز ديگر معنى سابقشان را از دست داده‏اند كه در متن اوليه‏اى كه حواشى و جزئيات نداشت، آدم بايد مى‏رفت و مى‏گشت و معنى‏شان پيدا مى‏كرد. اما متن آكسفورد با توضيحات ويراستاران تقريباً راحت‏الحلقوم است، مگر براى كسى كه انگليسى ضعيفى داشته باشد.


ترجمه اين مجموعه تقريباً چقدر وقتتان را گرفت؟


ما كه الان نسبتاً مترجم چابكدستى هستيم! فكر مى‏كنم هر مجموعه بيش از دو ماه وقتم را نگرفت.


برنامه‏اى براى ترجمه داستان‏هاى بلندش داريد؟ خصوصاً اتود در قرمز لاكى يا سگ باسكرويل


فعلاً كه فرصتى ندارم. بنابراين برنامه‏اى هم ندارم، ولى اگر فرصت داشتم سگ باسكرويل را ترجمه مى‏كردم. چند وقت پيش يكى از اقتباس‏هاى سينمايى جديد آن را ديدم و فيل‏ام ياد هندوستان كرد!


اميدوارم باز از اين فيلم‏ها ببينيد و فيلتان ياد هندوستان كند كه روزى سگ باسكرويل را با ترجمه شما بخوانيم.


از قضا اين نسخه با فيلم‏هاى ديگرش كمى فرق داشت. همه معمولاً سعى مى‏كنند شرلوك هولمز را همانطور ببينند كه سيدنى پجت ديده: با چانه باريك و بلند و… اما هنرپيشه اين نسخه قيافه خيلى معمولى‏ترى داشت، دكتر واتسونش هم آن موجود پخمه ديگر فيلم‏ها نبود. خيلى اكتيو و فعال بود.

جز اين، كداميك از نسخه ‏هاى سينمايى هولمز را ديده‏ايد؟ مثلاً مجموعه BBC با بازى جرمى برت كه از تلويزيون خودمان هم پخش شد، تعقيب مى‏كرديد؟


متأسفانه فيلم‏هايش را زياد نديده‏ام، قديمى‏ترها را به خاطر دارم با بازى بازيل راتبون. فكر مى‏كنم اكثر فيلم‏هاى راتبون را ديده‏ام.


خاطره‏اى از ترجمه اين آثار داريد. مثلاً از برخورد با كسانى كه جلدهاى اول را ديده بودند يا خلاصه هر چيزى كه شنيدنش براى شرلوك هولمز بازها جالب باشد؟

خاطره خاصى ندارم. معمولاً برخوردى بوده با كسانى كه جلدهاى قبلى را خوانده بودند و مى‏گفتند لذت برده‏اند و منتظر جلدهاى بعدى بودند، گاهى به ناشر زنگ مى‏زدند و گاهى استثنائاً به من.



آن موقع من دبيرستانى بودم و خودم از مشهد يكى دو بار به طرح نو زنگ زدم


ناشر هم هميشه فكر مى‏كرد، انبوهى از خوانندگان منتظر جلدهاى بعدى هستند و مدام به من مى‏گفت: زودباش.
بعداً كه كتاب در آمد در بازار كتاب چندان معجزه‏اى رخ نداد. معلوم شد همان تعداد خوانندگان وفادار مدام تماس مى‏گرفتند و ناشر را گمراه مى‏كردند


شما خودتان از شيوه «استنتاج» هولمزى استفاده كرده‏ايد؟



در زندگى آدم منطقى هستم و دو چيز باعث شده اين تجزيه و تحليل منطقى را در خودم پرورش دهم: يكى بازى شطرنج و ديگرى، داستان‏هاى شرلوك هولمز.

بله، به من كمك كرده كه جدى‏تر فكر كنم و علت و معلول را بهتر كنار هم بگذارم.



آقاى امامى، امروز همه كارآگاه خصوصى را با شمايل ذره‏بين و پيپ و آن كلاه شكارى معروف مى‏شناسند، هولمز چطور تبديل به كالت شد؟

بله، عجيب است كه چطور اين داستان‏ها اين قدر محبوبيت دارد و فيلم‏هايش مدام بازسازى مى‏شود؛ انگار جذابيت هولمز پايان‏ناپذير است.
اخيراً مطلبى مى‏خواندم كه «چطور شرلوك هولمز بلاى جان نويسنده‏اش شد؟»، دويل مدام مى‏خواست كارهاى جدى‏ترى بكند؛ رمان تاريخى بنويسد و هولمز كه خلق شد ديگر دست از سر دويل برنداشت و وبال گردنش شد. خاصيت شرلوك هولمز از قبل قابل پيش‏بينى نبود و دويل قرار نبود با خلق او همه را مفتون كند.

اما چرايى ماجرا را نمى‏دانيم. مثلاً سپهرى تبديل به يك كالت فرهنگى شده. جوانان به شعرهاى او اقبال نشان مى‏دهند و هيچ منتقد شعر يا شاعرى نتوانسته از كنار او راحت بگذرد، هشت كتاب او هر سال تجديد چاپ مى‏شود و يكى از پرفروش‏ترين كتاب‏هاى شعر معاصر است. نمى‏دانيم چرا، اما هست.

نكته ديگرى هم مى‏خواهم بگويم كه (البته شايد مستقيماً به بحث ربطى نداشته باشد) اما درباره سابقه طرز تفكر هولمزى در شرق است. متأسفانه الان منبع آنچه قصد نقلش را دارم به ياد ندارم. اما در سال‏هاى جوانى از استاد ادبياتى شنيدم كه به صورت محو در ذهنم مانده؛ داستان درباره كسى بود كه از روى شواهد قادر به نتيجه‏گيرى بوده است. روزى شترى كه زن باردارى را حمل مى‏كرده از جايى گذشته و شخصيت قصه بعدتر از روى شواهد اصل ماجرا را بازسازى مى‏كند. مثلاً اين يك چشم شتر كور بوده، چون تنها از يك سمت چريده و از آثار پاى زن موقع پياده شدن فهميده كه باردار بوده، داستانى بود مفصل با شاخ و برگ فراوان كه امروز خيلى دوست دارم بدانم اين شخصيت نامش چه بوده و در چه كتابى نقل شده كه دوباره به آن رجوع كنم.


گمان مى‏كنم ساده شده اين قصه در كتاب فارسى دبستان باشد. شايد ريشه هزار و يك شبى دارد.

ممكن است و شايد در «مقامات» باشد



موقع ترجمه هولمز با ملامتى از اين دست هم روبه‏رو شده‏ايد: «آقاى امامى، شما كه كار جدى مى‏كنيد اين قصه ‏ها چيست دست گرفته‏ايد» و از اين شمار… ؟


مستقيماً كه نه، اما پشت سرم حتماً گفته‏اند! يكى از مشكلات منتقدان ايرانى اين است كه اين نوع ادبيات پليسى و سرگرم‏كننده را جدى نمى‏گيرند و ادبيات درجه دو و سه تلقى‏اش مى‏كنند. شايد علتش تصورات روشنفكرانه از ادبيات باشد.
اصولاً در انگلستان، رمان براى خواندن و لذت بردن است و نكته مشترك اكثر اين قبيل آثار هم اين است كه خواندنشان بسيار لذتبخش است و شخصيت‏پردازى و خط داستانى و فراز و فرود دارند.
اما اينجا دنبال «آموزش» و «پيام» و «تكنيك نو» و از اين قبيل چيزها هستند و اگر اثرى واجد اين شرايط نباشد، جدى گرفته نمى‏شود

.

و انگار طرح نو با مجموعه كتاب‏هاى سياه، از ادبيات پليسى اعاده حيثيت كرد، با سپردن آثار به دست مترجمانى چون شما، آقاى فولادوند، مرحوم ميرعلايى و بزرگان ديگر فضايى ايجاد كرد كه علاقه‏مندان ادبيات پليسى به اعتبار اين مجموعه سرشان را بالا بگيرند و برغم انتقاد منكران به ژانر مورد علاقه‏شان پافشارى كنند. ما معمولاً در توجيه علاقه‏مان به ادبيات پليسى در مقابل همان منتقدان مجبوريم دلايلى اختراع كنيم، نكاتى درباره »وجوه استعلايى ژانر پليسى» و از اين قبيل آسمان و ريسمان‏بافى‏ها كه دست از سرمان بردارند و با اين دلايل سرگرم شوند، بگذارند ما هم به لذتمان برسيم.
اگر شما هم از اين دلايل محكمه‏ پسند تراشيده‏ايد، بگوييد ما هم ياد بگيريم.

من دليل خاصى نتراشيدم و سعى نكردم كارم را براى آنها توجيه كنم.
در واقع بسيارى از اين ترجمه ‏ها كه انجام داده‏ام، براى دل خودم بوده و چون در سنت ادبيات انگليسى بزرگ شده‏ام و هنوز هم كتاب‏ها را بيشتر به زبان انگليسى مى‏خوانم تا فارسى، مشكل چندانى نداشتم.

در مورد طرح جلد كتاب‏ها كه با شما مشورتى نشده؟

خير. زحمت آنها را آقاى صيفورى كشيدند كه اتفاقاً طراحى قشنگى دارد، اما تصور مى‏كنم براى مخاطب اينجايى كمى مدرن باشد و انگار امروزى‏تر از داستان‏هاى هولمز است.

§ 2 پاسخ برای آخرین گفتگو با کریم امامی : درباره شرلوک هولمز

این چیست؟

شما در حال خواندن آخرین گفتگو با کریم امامی : درباره شرلوک هولمز در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: