تکراری‌ها

اکتبر 8th, 2010 § 11 دیدگاه

 

چیزهایی هست که موتیف رویاهایم شده. بعضی از آنها را اصلن در دنیای واقعی (؟) ندیده‌ام یا درباره‌اش تخیلی نداشته‌ام.

مجموعه تن‌تن‌ها :

اولین بار چند سال پیش در یکی از کتابفروشی‌های مرموز رویا کشفش کردم. همه تن‌تن‌ها بود به علاوه خیلی‌ داستان‌های دیگرش که اصلن ندیده بودم. در یک مجلد قطور در قطع پالتویی. جلدش شیک و نفیس بود. معجونی سکرآور. همیشه مقداری پول برای خریدش کم دارم. باید ودیعه‌ای بگذارم که کتابفروش برایم نگه دارد. یا قبلن پیش‌خرید شده و همین یک نسخه است. فقط در کتابفروشی فرصت ورق زدنش پیدا می‌شود. یکی دو بار در کتابخانه عمومی پیدایش کردم و نا امید از یافتنش در کتابفروشی‌ها به فکر دزدیدنش افتادم. دیشب باز خوابش را دیدم. در یکی از کافه‌های رویا روی میز بود. کسی بهش توجه نداشت. انگار صاحب نداشت. با این حال از زیر زمین که سبز نشده بود. مال من نبود به هر حال. بی‌صاحابی موقتش فقط فرصت داد باز ورقش بزنم و مست شوم. و در حسرتش بسوزم باز.

تنها مجموعه تن‌تن‌ای که کمی شبیه این است همانهاست که چند سال پیش منتشر شد و اگر اشتباه نکنم در 6 جلد. اینها ولی همه با هم‌اند. بعد چرا قطع پالتویی؟

 

شهر:

تعدادی از رویاهایم در شهری اتفاق می‌افتد که تا کنون ندیده‌ام. شهر یک خیابان اصلی دارد که مثل احمد‌آباد مشهد است. سمت شمالش می‌رود به مجموعه ای از تالارهای مجلل که دولتی است. سمت جنوبش که به نظر تازه ساخت و ساز شده مجموعه‌ای است اتوبان‌های بی‌ربط که میانشان هنوز بافت زهوار دررفته قدیم دیده می‌شود. در جنوب شرقی‌اش سینمایی هست که دوبار در دو رویای متفاوت جلویش با کسی قرار داشتم. غرب شهر را زیاد ندیده‌ام. انگار آن طرفش چیزی نیست. نقطه آغاز جهانی کوپرنیکی است. سمت شرقی ولی بارها محل وقایع رویا بوده ( یکبار خانه کرایه کردم آنجا، چند بار در بازارش گم شدم، یک بار به جشنواره‌ای دعوت بودم…) و جاده اصلی شرق انگار می‌رود سمت چالوس. یا چنین جایی. دیشب برای اولین بار کافه‌هایش را دیدم. در منطقه‌ای از شمال شرقی شهر. مجموعه‌ای از کافه‌های جذاب و یونیک …که البته پس از یک حمله  بی‌رحمانه ظرف چند ساعت خون کف‌شان را پوشاند.

شهر کجاست؟ این جزئیات جغرافیایی از کجا می‌آیند؟ چرا همیشه یک شکلی است؟..

 

مامانی:

مادربزرگم بعد از مرگش آکساسوار صحنه خواب‌هایم است. حرف نمی‌زند. ری‌اکشنی ندارد. فقط هست. حتی مستقیمن موضوع رویا نیست. و در تمام مدت من – و بفیه- به مرگش آگاهیم. براساس یکی از خوابها می‌دانم که توسط یک تکنولوژی پیشرفته بدنش از زوال نجات یافته و البته با اختلالات ذهنی فراوان به دنیای ما بازگشته است. همیشه خنده محوی دارد. کمی حسرت و بغض دارد. انگار می‌خواهد حرف بزند و نمی‌تواند. لباس شیک سیاهی پوشیده و نگاهمان می‌کند.

 

استوا، آلپ یا نمی‌دانم کجا:

بهشت است. یعنی بهشت است. خواب اول به وضوح یادم هست. هنوز با یادآوری‌اش سرمست می‌شوم. ما جمعی بودیم مهمان یک پادشاه آفریقایی. آفریقایی؟ نمی‌دانم شاید خاور دور بود. کشوری استوایی. شاید تایلند بود. یا دشت‌های سبزش یاد آور تصاویر آلپ. ما ساکن هتل بزرگ مجللی بودیم. یک طبقه اما به شدت پهناور. نگهبانان مودب بسیار مراقب ما بودند. که چی می‌خواهیم یا چه حسی داریم. کافی بود لب تر کنیم. غذایمان لذیذ و تکان‌دهنده بود.فیل پخته! شب‌ها آسمان می‌ریخت توی دشت. همه ایستاده می‌خوابیدیم وسط دشت. اگر ابله بودم  تلاش مذبوحانه‌ای می‌کردم برای توصیف آن حس و حال

… بعد چندین بار دیگر خوابش را دیدم. البته نه به وضوح و جذابیت رویای اول.

از کجا آمده؟ یادم نیست حتی عکسی شبیه به آن فضا دیده باشم..

 

 

باز یاد چوانگ‌‌سی می‌افتم. اینها به فکر آدم می‌اندازد شاید در زمان و مکان دیگری، در ساحت دیگری، در رویای دیگری ، یکی دارد می‌نویسد که خواب‌هایی تکراری دارد. خواب یک وبلاگ، خواب برج میلادی که از پنجره اتاقش سرک می‌کشد، خواب گربه‌ همسایه پایینی که رو دو پا می‌ایستد و تکیه می‌دهد به در تا بلاخره یکی کلید بیاندازد و او خودش را پرت کند تو آپارتمان….حتمن تعجب می‌کند که اینها را جایی ندیده…

مرده‌ها باید مرده بمانند

آوریل 24th, 2010 § 7 دیدگاه

 

89/1/31

خواب می‌بینم: می‌گویند خبر غیر منتظره‌ایست . اتفاقی افتاده باید بروم مشهد. کم کم حقیقت ‌‌را می‌فهمم. مامانی زنده شده. نمی‌دانم چطور ممکن است ولی گویی رخ داده. بهش زنگ  ‌می‌زنم، تلفن خانه شان جواب نمی دهد. مثل این که چیز دیگری هم هست که بقیه به من نمی‌گویند. به قدری که باید خوشحال نیستند. بلاخره می‌بینمش. می خندد و آرام است اما احساس خاصی نشان نمی‌دهد. انگار مرا نشناخته. بغلش می‌کنم و فشارش می‌دهم و گریه می‌کنم. دارد برای مادرم تعریف می‌کند که تلفن را جواب نمی‌دهد چون حوصله توضیح دادن به همه را ندارد. از برخورد سردش تعجب می کنم. خواهرم کاغذ پاره‌هایی را سر هم کرده که  چند فرمول شیمیایی بر آن نقش بسته است.

شب باید مامانی را برای چکاب ببرند پیش دکتری که او را برگردانده. یک شرکت بزرگ پزشکی است که مدتی‌ست این کار را می کند. مرده‌ها را برمی‌گرداند و با فرمول‌های پیچیده بافت بدنشان را می کند مثل روز اول .فضای امنیتی خاصی دارد .دکتر نمی‌گذارد هیچ کدام از مشتریان هم را ببینند. چیزی را پنهان می کند. می‌فهمم این بازگشته‌ها هنوز نمی توانند درست غذا بخورند یا دفع کنند.رفع امورشان با دستگاههای این شرکت ممکن است.می گویند باید صبر کنیم. و صبر می کنیم و صبر می کنیم.

سالن انتظار پر است از آدمهایی که ساعتهاست صبر کرده‌اند. دوستی آنجاست و چیزهایی  می‌گوید درباره شارلاتان بودن این شرکت. که چطور فقط ظاهر نعش پوسیده را با دوپینگی شیمیایی برمی‌گردانند. در حالیکه از درون مرده‌اند. یک جا فیلم سادیستی می‌بینم که دانلود شده و فعالیت های شرکت را توضیح می دهد. این که چطور مغز و چشم بیمار را در می‌آورند و در ترکیبی خاص از و همبرگر و گوشت های آماده ظاهر انسانی برایشان تدارک  می‌بینند و پول های میلیونی به جیب می زنند. نوع پیشرفته‌ای از تاکسیدرمی‌ست. فرمولی که خواهرم کشف کرد درباره همین بود. اینها زنده نیستند.

همه پول می دهند تا عزیزشان را دوباره ببینند.نمی‌خواهم مامانی این‌طوری برگردد. می‌فهمم مرده‌ها باید مرده بمانند.

…و جانم درآمد: آخرین پشت‌صحنه 40 رویا

نوامبر 12th, 2009 § 12 دیدگاه

رويای سی و يکم : مرکز مشاوره خرگوش بادی
«ناامیدی از پاسخ‌های قطعی» یا «بازگشت دوباره به دبیرستان» تم‌های قابل درکی‌ست که ممکن است گوشه کنار خوابهای دیگر هم دیده شوند. «موقعیت جن‌زده» هم میزانسن بسیاری از رویاهام است. اتفاقات غیرقابل درک و ترسناک رخ می‌دهد. این وقایع به قدری با تخیلات دنیای بیداری‌ام- و این روزها با حقایق عینی جامعه!- نزدیک است که معمولن تلاشی برای تحلیلشان نمی‌کنم. مرکز مشاوره خرگوش بادی اما چه جور چیزی‌ست؟ اغلب روانکاوان خرگوش را – بخاطر زادو ولد چشمگیرش- نماد جنسی می‌دانند. با این وجود درک معنی مرکز مشاوره خرگوش بادی کمک چندانی در تحلیل رویا نمی‌کند. ما زمانی قادر به تحلیل رویا هستیم که بتوانیم اجزایش را در ارتباطی ارگانیک با کل و دیگر نشانه‌های رویا درک کنیم. دو تا شدن برادرم – بخاطر استرس امتحان- و اعمال  مسخ‌شده شوهر عمه‌ام همچنان برایم نامفهوم است.

رويای سی و دوم : دوزخيان معصوم کوچه‌ها
تحلیل و تفسیر را بفرستیم مرخصی! فرض کنید این یک قسمت از سریال سوپرنچوال است( هر چند انصافن اپیزود به این خوبی ندارد!) ایده کودک/ هیولا تا ابد ترسناک می‌ماند. چه در جن‌گیر باشد، چه دوقلوهای صامت تلالو، چه پسرک لخت ژاپنی کینه. کودکان نقطه ضعف بشرند. ما در مقابل بچه‌ها گارد نداریم. بی‌دفاعیم. بنابراین تصور این که یک بچه بخواهد به آدمیزاد آسیب بزند به شدت ترسناک است. این که یک بازی پلی‌استیشن بتواند تعداد زیادی بچه را تبدیل به هیولا کند هم یکی از تم‌های ترسناک ژاپن مدرن است. بعدن مشابهش را در » باشگاه خودکشی» دیدم. جذابیت رویا این است که توانسته یکی از مشکلات رایج فیلم‌های ترسناک را هم حل کند: حضور لولو/جن/روح/… در فیلمهای ترسناک همیشه یک مشکل  ذاتی دارد. آن هم این است که شما تا زمانی از لولو می‌ترسید که او نبینید. شخصیت اول فیلم ترسناک هم نمی‌تواند تا ابد در سایه بماند. بنابراین یک لحظه » هه! این بود؟!» در خیلی از فیلم های ترسناک وجود دارد. چی؟ چشمهاش قرمز است؟ پوزه گرگ دارد؟ آب از دهانش می‌چکد؟ جذامی‌است؟ چی شکل و شمایلی می‌تواند آدمیزاد را تا آخر فیلم بترساند؟ بعد مدتی غافلگیری از بین می‌رود و اگر به او نخندید دست کم دیگر ازش نمی‌ترسید. حالا در این رویا ما با یک هیولا و یک شمایل ثابت روبرو نیستیم. اصلن نمی‌دانیم هیولای بعدی چه جور موجود است. کلکسیونی از پیرزن‌های شل وحشی و آدم‌های بی‌دست خزنده.
گذشته از این جزئیات استیصال پایانی خواب هنوز گاهی سراغم می‌آید. شاید هیولایی که داری با بی‌رحمی سرش را به دیوار می‌کوبی، بچه معصوم بی‌خبری باشد. از یادآوری این حقیقت هنوز برخود می‌لرزم.

رویای سی‌وسوم : دم فیل

ترکیبی از جغرافیای باستانی و حیوان صبور سنگین آرام که معمولن ظهورش نیاز آدم را به کمی واقع‌نگری نشان می‌دهد. سال 82 دقیقن نیاز به چه نوع واقع‌گرایی داشتم؟ چرا هر نقطه دنیا – مثل عقیده کهنی که درباره لاک لاک‌پشت وجود دارد- باید روی نقطه‌ای از دم فیل باشد؟ رویا به واقع‌نگری روزمره اشاره دارد. دارد بر یک جهان‌نگری باستانی ، یک افسانه  صحه می‌گذارد. شاید لازم بوده کمی  به جغرافیای قدیمی خودم رجوع کنم. به آموزه‌های شخصی‌…

رويای سی و چهارم : آغاز دجال
کلمه » ضد علی» تا پیش از این خواب به ذهنم نرسیده بود. چه برسد به این که بخواهم یک آنتی ذولفقار را هم تصور کنم. چیزهای هست که باعث می‌شود به این رویا هم چون یک داستان یا قصه باستانی غیر عادی نگاه کنم. گاهی تصور این که ضمیر ناخودآگاه چطور می‌تواند مثل فیلمنامه‌نویسان بزرگ چیزها را ردیف کند و ارتباط دهد سخت است.روایت افسانه‌ای رویا ( شر دارد تحرکاتی را در جهان شروع می‌کند، پدر خود را برای نابودی فرزند ناخلف فدا می‌کند ) و تقارن هایش ( دو قلویی که یکی‌شان خیر است و دیگری شر) و تصاویر سورئالش (کامیون‌هایی که از داخل هم خارج می‌شوند) و لحظات شیزوفرنیکش ( آدم‌ها در کنار کلمات کامل می‌شوند) همه‌شان نشان از خلاقیتی‌ست که ضمیر ناآگاه با جذب همه چیزهایی که در بیداری خوانده یا دیده‌اید می‌تواند داشته باشد. فارغ از این که شما در بیداری چقدر از این توانایی‌ها بهره‌مندید. نکته عجیب اینجاست که من حتی نمی‌دانستم allo ween ( که با بدن انسانها تبدیل به هالووین می‌شود) به تنهایی معنی دارد که به فضای رویا بی‌ربط نیست.

رويای سي و پنجم: فلاش‌بک کامل
این رویا هم نسبتی با رویای » اتوبوس آوارگان » دارد. آنجا خدا مرجعی‌ست که به تنهایی وظیفه  سنجیدن آدمها را عهده دارد. و اینجا یک قاعده بودایی. اگر می‌خواهی رستگار شوی باید به دیگران کمک کنی. آنها حتمن به تو کمک خواهند کرد؟ نمی‌دانی. مطمئن نیستی. امیدواری این طور باشد. تعجب نمی‌کنم اگر در رویایی بعدی بفهمم که آدمیزاد فارغ از این که کمک کردنش اصلن به درد خودش هم می‌خورد یا نه باید کمک کند. هر چه باشد، …ما همه با هم هستیم.

رويای سی و ششم: خرقه سايز کوچک
مشابه این رویا را پیش از این هم داشته‌ام، شهدخت، گور وسط اتاق یا اودیسه لاک پشتی که هر کدام در موقعیتی دیگر به لزوم محافظت و پشتیبانی قسمتی از وجود، هشدار می‌دادند. باید از آنها مقابل «والد»ین سرکوبگر یا جامعه بی‌حوصله محافظت کرد. این رویا بیشتر مربوط به زمانی است که تعارض احساسات درونی با آنچه دیگران انتظار دارند، یا «والد» آدم می‌خواهد به اوج می‌رسد.

رويای سی و هفتم: شهر
رویا را زمانی می‌بینم که در انتهای دوران سربازی‌ام. هنوز هیچ دورنمایی از آینده ندارم. طی دو سال وبلاگ‌نویسی تنها کار مفیدی بود که انجام دادم. روزها درگیر کارهای اداری آبزورد محل خدمت بودم و عملن بخاطر مشکل زمان امکان کار روزنامه‌نگاری جدی هم برایم فراهم نبود. رویا در مورد این » ابتذال»  و » بی‌برنامه‌گی»هشدار می‌دهد. معلوم نیست برنامه‌مان چیست: تعدادی فیلم را به آرشیوی در جردن بفروشیم؟ یا خودکاری گران‌قیمت بخریم که باید بخاطرش مکافات بکشیم؟ جردن برای من تنها تداعی کننده یک چیز است : دفتر –آن موقع- چلچلراغ. وقتی می‌خواهیم فیلم به آرشیو بفروشیم یعنی داریم یک توانایی آرشیوی‌مان را در معرض فروش بگذاریم. روزنامه‌نگارها خیلی وقتها مجبورند علی‌رغم میل باطنی چنین کنند. بدون نو به نو شدن، نان قدیمشان را بخورند. که یک نتیجه قاطع دارد: ابتذال و حذف. یا می‌خواهیم از جردن خودکار گران پر دردسر را بخریم؟ خودکار خودش نشان نو به نو نوشتن است. نوشته نیست. وسیله نوشتن است. اما مکافات دارد. » چون بی‌حوصله و خسته و کم‌خوابم». کله پاچه خوردن هم گزینه دیگری است. شاید اصلن قانع باشیم به یک لذت کوچک روزمره. هشدارها همین‌جا تمام نمی‌شود. مجبورم با عمویم و چهره زخم‌خورده‌اش روبرو شوم. عمویی که در جهان واقعی تصمیم گرفت آرشیو فروش شود. دکمه پاوز را زد و سالها همان ماند که بود. بعد ادامه دارد. دنبال مجتمعی می‌گردم که سازنده‌اش یک روزنامه‌نگار پیر است که حالا بنگاه‌دار شده و زنش از موسسین یکی از شبکه‌های سیماست. خب، چه روزنامه‌نگاری  جوانی را می‌شناسم که همسرش در سیما کار کند؟گفتن ندارد که رویا مرا مثل اسکروچ دارد می‌برد به کریسمس آینده. آن روزنامه‌نگار پیزوری  احتمالن خودمم! وارنینگ رویا تمامی ندارد انگار. حالا خطر فاجعه «باسمه‌ای» و «الکی» شدن همه شهر را برداشته. آدم‌ها متوهم و الکی‌خوشند. «شهر » یکی از نمادهای خود است که رویا به ندرت استفاده می‌کند. مگر چیزی تمامیت ارضی وجود روانی ما را ، شهر روان ما را ، تهدید کند.
یادم هست بعد این رویا کمی خودم را جمع و جور کردم.

رويای سی و هشتم: ديوانگان بندی
باز رویابین باید تکه‌ای از خودش را از میان تیمارستان نجات دهد. رویای تیمارستان را در دوران دبیرستان زیاد می‌دیدم. تجربه عاقل بودن در تیمارستان مثل تجربه هولدن کارفیلد بودن است. یکی از تم‌های رایج رویای نوجوانان تنها و منزوی‌ست. تصویر مولاناگون نان پختن از کتاب برای دیوانگان را هنوز دوست دارم.

رويای سی و نهم : توتم
ارنست اپلی در کتاب تعبیر رویا از رویاهایی نام می‌برد به اسم «رویاهای بزرگ». اصلی‌ترین مشخصه این خوابها این است که به محض بیدار شدن دنبال کسی می‌گردی تا برایش تعریف کنی. او می‌گوید به تجربه ثابت شده این رویاها به چیزی فراتر از ماجراهای روزانه اشاره دارند و اغلب افقی به اندازه زندگی پیش روی رویابین را هم دربرمی‌گیرند. این رویا در شمار رویاهای بزرگ من است.
سال 77 بخاطر این که ایده  اغلب کاریکاتورها  در خواب به ذهنم می‌رسید همیشه قلم و کاغذ کنار بالشتم بود. زمانی که از خواب پریدم و در تاریکی شروع کردم به نوشتن «جميع حالات و اوساط الاحوال و بيني و بين‌الله» و حتی تا مدتی بعدش که مشابه این جمله را در یکی از ادعیه پیدا کردم، هیچ درکی از کلمات عربی که می‌نوشتم نداشتم. نه تا پیش از آن شنیده بودم و نه بعد از آن هرگز در رویا کلمه‌ای عربی به گوشم رسید. قرآن را به فارسی خوانده بودم و در کنکور عربی را به لطف جناب ایاد فیلی 60٪ زدم. کلمه «جلوه‌گاه» را هم بخاطر ندارم تا پیش از آن جایی شنیده باشم. اشاره به «قلم» و » آن زن» در جایگاه دو جز مهم زندگی‌ برایم عجیب بود. همه اینها به علاوه لحن آمرانه رویا باعث شد هنوز از یاد این رویای غریب هیجان‌زده شوم. هر چه می‌گذرد هم بیشتر سر در می‌آورم از این که «آمده‌ایم  پیمانه شویم» و آدمیزاد اساسن باید بکوشد که «پیمانه‌اش پیمانه عشق باشد». «رسیدن به مجموع و میانه حالها » مثل همه مفاهیم، وقتی زیاد بهشان فکر می‌کنیم، برایم از حالت استعاره خارج شده، یک جور بینش توضیح‌ناپذیر شخصی‌است که  برای روشن شدنش به یک استعاره تازه نیاز است.  وقتهایی که نقش «قلم»  را در زندگی شخصیم مرور می‌کنم به یک دید تقدیری می‌رسم. این که هر وقت «قبله‌گاه»م نبوده، قبله‌گاهم شده پول یا هر چیز دیگری، به شکر خوردن افتادم . قصه‌اش را قبلن تعریف کرده‌ام.

و» آن زن» …. رویا می‌گوید یک چیزهایی هست «بینی و بین‌الله» .خب، همه این صغرا کبرا را چیده بودم که بگویم آدمیزاد باید به حرف رویاهایش گوش کند.  فکر کنم  وقتش شده کمی به این آموزه عمل کنیم…

پی‌نوشت زمانی که تصمیم گرفتم این 40 رویا را با پشت صحنه‌شان بنویسم تصوری از چیزی که داشتم می‌خوردم نداشتم! بیش از انتظار انرژی گرفت. اول نشستم و ده دوازده سررسید خاطرات یک دهه اخیر را صفحه به صفحه ورق زدم و برای رویاهایی که نوشته بودم نشان گذاشتم. ترتیب نوشتن رویاها –جز رویای سی‌ونهم که قرار بود آخرین رویا باشد-کاملن رندوم بود و با توجه به حجمشان و مجال تایپ کردن هر روزم، چیزی را برمی‌گزیدم. تعدادی از رویاها را هر چند سالها پیش دیده بودم اما بخاطر حس و حال مشابهشان با زمانه و همسان‌سازی‌های ناخواسته، کنار گذاشتم. رویا یک تجربه شخصی‌ست و کسی که حاضر می‌شود آن را با دیگران شریک شود یا خودش را خیلی جدی گرفته ( کتاب رویاهای آدرنو زیر چاپ است،آدرنو حق دارد خودش را جدی بگیرد!) یا نمی‌داند که دیگران را به حیاط خلوتش دعوت می‌کند. با این وجود و در شرایطی که از آنچه باید، نمی‌شد نوشت با اکراه رویا نویسی را شروع کردم. حالا اما خوشحالم. بخاطر تاثیری که بعضی دوستانم اعتقاد دارند رویشان گذاشته و باعث شده بیشتر به رویاهاشان توجه کنند. و بخاطر جدی گرفته شدن قالب رویا در وبلاگستان خودمان. یک موخره مفصل درباره رویابینی و نکته‌ها و تکنیک‌هایش باشد طلب خوانندگان این وبلاگ. که شاید روزی روزگاری نوشته شد. و علی‌الحساب دین را ادا و وعده را اجرا شده و این پروژه را مختومه تلقی کنند.

3-1 پشت‌صحنه 40 رویا

اکتبر 21st, 2009 § 22 دیدگاه

رویای بیست و یکم: دوقلوها

آشنایی که ازش اسم نبردم نسخه معکوس شده‌ام بود در علایق و نفرت‌ها. در رویا » سایه»‌ام بوده احتمالن با همان ویژگی‌های یونگی‌اش. خواب فرآیند سخت فردیت را یادآوری می‌کند و پیغامش صریح است: با سایه‌ات صلح کن و او را به رسمیت بشناس!

رویای بیست و دوم: شهدخت
تاریخ رویا مربوط به سالهای سختی است. اواخر سال اول دانشگاه که بعد همه شورها و سوزهای نوجوانی در محیط غریبه و ناساز احساس اخراج آدم از بهشت عدن را داشتم. از همه کسان و چیزهایی که دوستشان داشتم دور بودم و «او» تنهایم گذاشته بود. طبیعی است که ببینم حاصل دندان به هر آزمون عتیق ساییدنم پاداشی بی‌قدر است. خوابها اغلب ساده‌تر از چیزی هستند که به نظر می‌رسند.

رویای بیست و سوم: ناقص الخلقه‌

این می‌تواند رویای هر پسرجوان 18 ساله منزوی باشد. » ناتور دشت» کتاب بالینی‌ام بود. عذاب کشمکش با منطق متفاوت زندگی آدمی را وامی‌دارد تصور کند ناقص‌الخلقه‌ است. من تماشاگر حیوانات نبودم. من خودشان بودم.

رویای بیست و چهارم : آئولدنيا و استخوان‌هاي پراکنده
اول این که اسم آئولدنیا از کجا آمد؟ نزدیک‌ترین نام بهش، که بلدم آئورلیانو بوئندیای حضرت مارکز است. حس و حال کلی خواب را می‌شود درک کرد: باید درصدد پاسداشت یک میراث پنهانی باشم. اینجا شباهت شخصیت رویا با نام خاندان صد سال تنهایی روشن‌تر می‌شود. چند ماه پیش از این رویا صد سال تنهایی را شبی یک نفس خواندم و به قدر سالها ایمان در دلم کاشت که ادبیات می‌تواند گمشده‌ام باشد. با این حال برای درک جزئیات داستان نوسفراتویی‌اش باید جزئیاتی از آن روزها یادم باشد که نیست.

رویای بیست و پنجم: قلب رازگو
پو کشف هیجان انگیز دوران دبیرستانم بود. با این حال هیچ وقت در عالم بیداری به ایده‌ای که در خواب راجع به شعر بودن قصه‌اش مطرح شد، فکر نکرده بودم. این اتفاق که صدایی در عالم خواب توضیحاتی منتقدانه درباره اثر هنری بدهند را پیش از این هم تجربه کردم. در رویایی دیگری کسی درباره کافکا صحبت می‌کند: «ادبیات کافکا ، بوته خاری است که برای درکش باید آن وسط گیر بیفتی و مجروح و آش و لاش شوی. تنها کسی کافکا را به درستی می‌فهمد که بدنش از یادآوری خارها و زخم‌ها بر خود بپیچد.» متاسفانه فروید و یونگ چیزی درباره «رنه ولک» ضمیر ناخودآگاه یادمان ندادند!

رویای بیست و ششم: دهاتی
یک ساخت شکنی از ساحت شمس. و هر آنچه پرستیدنی‌ست….توضیح بیشتر ندارد.

رویای بیست و هفتم: استاد
در حوالی رویای بیست و دوم دیده شد. انگار پیش درآمد آن است. نمی‌دانم چه می‌شود که همه  نشاط و اعتماد به نفس این رویا سه روز بعد به تلخی پایان رویای شهدخت می‌انجامد.

رویای بیست و هشتم: جزیره‌های آزمون
اگر چند تکه زیادی سورئال خواب ( چال کردن سگ مرده؟!) را ازش بگیریم شبیه این افسانه‌های عتیق می‌شود. یا این فیلمهای اسلشر تین‌ایجری که درش یک عده جوان که رفته‌اند پیک نیک به مجازات این که دستی به سر و گوش هم کشیده‌اند، تکه پاره می‌شوند. با همان سیر داستانی و همان پایان اخلاقی که به تاسی از داستان پینوکیو بچه‌های نفهم را الاغ می‌کند. تم آزمون اخلاقی در اغلب رویاهای دو سال اول دانشگاهم وجود دارد. هر چه باشد من از شهری می‌آمدم که استفاده از ژل مو تابو محسوب می‌‌شد (حیف که نمی‌شود اینجا ماجرای اولین ژل زدنم را تعریف کنم) مدتهاست از این خوابها نمی‌بینم. خدا می‌داند آزمون‌ها را پاس کرده‌ام یا ضمیرناخودآگاه دیگر بی‌خیالم شده!

رویای بیست و نهم: مباهله
بار اولی نبود که این بچه‌ شیطان را می‌بینم. چند بار دیگر هم در رویاها ظاهر شده و حضورش همیشه پایان مشابهی دارد: در حالیکه پیش‌قراول لشکری وحشی‌ست با دست به من (ما) اشاره می‌کند و فریاد بی‌صدا می‌کشد. یادم هست قصه مباهله (؟) اولیه به قدری برایم تاثیرگذار بود که نتوانستم تحلیلش کنم.

رویای سی‌ام: خانه سی‌متری
بعد پابلیش کردن این خواب بود که فهمیدم از قضا خواب خانه سی‌متری، سی‌ام شده. این یکی خواب را بگذار در شمار آرزو/رویاها. قسمت مهمی از کودکی من در خانه خیابان سی‌متری مادربزرگ پدربزرگم طی شد که بخاطر بی‌احتیاطی یکی از اقوام رهن بانک رفت و بابت بدشانسی‌اش ، شد نصیب بانک. آن خانه محل وقوع اغلب خوابهایم است از قدیم تا کنون. هر وقت ضمیر ناخودآگاهم قصد دارد یک خانه به مثابه خود بیاورد وسط قصه‌اش صاف این پوشه لعنتی خیابان سی‌متری را بیرون می‌کشد و داغ دلم تازه می‌شود. بار آخری که مشهد رفتم باز سری زدم به دم درش. به کوچه‌هه. شاعر می‌فرماید: «خونه اونجاس هنوز… ماشینه اونجاس هنوز…»….

اخوی آن دستمال کاغذی را هل بده این طرف. ول کن.بگذریم.

.

(ادامه دارد…)

2-1 پشت‌صحنه 40 رویا

اکتبر 8th, 2009 § 5 دیدگاه

رویای یازدهم: گور وسط اتاق
خواهر کوچکم ( همچنان که برادرم) در مقطعی از زندگی شخصیت ثابت خواب‌هایم بوده است. یکی از این دو کودک خواب خواهرم است. چنان که افتد و دانی خواهر کوچک‌تر افراد مذکر در رویا اغلب اشاره به آنیمای آنها دارد. حالا اگر این خواهر کودک باشد بتواند توامان ویژگی‌های «کودک آسمانی» را نمایش دهد، دو چندان باید مورد حمایت و مراقبت قرار بگیرد. در این خواب هم او به دروغ توسط دیگران متهم شده‌ است. باز تعارض زندگی روانی و محیط اجتماعی که برای کودکان رویای تو گور می‌کند و اگر حواست نباشد با همان اسباب‌بازی‌هایشان دفنشان می‌کند.

رویای دوازدهم: سلطان مار
در شرایط اجتماعی و تربیتی ما ، سالها طول می‌کشد تا از شر رویاهای مار رها شویم.این نگرانی به حق و تاریخی است. اژدهای یخ‌زده مثنوی را یادتان هست که وقتی یخش باز می‌شود جهانی را برمی‌آشوبد. که «نفس اژدرهاست او کی مرده است؟» اینجا هر چند با یک مار حقیقی روبرو نیستیم. اما طرف اسمش «سلطان مار» است و عامل تمام جنایات خون‌باری که در مسیر دیده بودیم. ولی این تمام قصه نیست. خواهرم – که گفتم چرا قضاوت و نظرش در رویا بسیار تعین کننده است-  او را را بخاطر نیم نقابش شبیه «زورو» می‌بیند. زورو ظاهرن راهزن و دزد است، اما همه می‌دانیم که شخصیت مثبتی است و کارش برقراری «تعادل» اجتماع است. شاید وجود «سلطان مار» هم برای تعادل تن و جان همین نقش را داشته باشد.
به هر صورت این رویا احتمالن نشانه نوعی آشتی و پذیرش باشد. چون به خاطر ندارم دیگر از قدرت طوفنده و غافلگیرکننده مار رویاها مضطرب شده باشم.

رویای سیزدهم: معمای مجسمه
اعتقاد بر این است که دیدن خواب «خدا» هنگام مواجهه با تجربه‌ روانی عظیم ، شوکه کننده یا منقلب کننده رخ می‌دهد. شخصن در فهم معنای این خوابها درمی‌مانم و به ندرت قادر به توضیح تاثیراتش هستم. تاثیرات عمیقی که به جا می‌گذارند…

رویای چهاردهم : خام‌خوارها
با هر نظریه که بسنجیم نتیجه محتوم و گریزناپذیر هر سرکوبی،آزادسازی مهارناپذیر است. شاید خواب در مورد نتایج پرهیزها و تحریم‌های خودساخته هشدار می‌دهد. شاید با این تصاویر مخوف دارد رویابین را از وجود قسمتهای رنجور و ظلم‌چشیده‌ای از روانش آگاه می‌کند.

رویای پانزدهم: قد کشیدن
این رویای پل‌آستر‌وار برخلاف ظاهر عجیبش به قدر کافی روشن است. مگر ما چیزی جز آشتی تکه‌های از هم دور افتاده روانمان ، می‌خواهیم؟ طبیعی‌ست که این آشتی‌ها ، این مجموع شدن‌ها زمانی رخ می‌دهد که «فیلمی هزار بار تکرار شده» نباشیم. که زنده باشیم و برآشوبیم.

رویای شانزدهم : دکتر حقیقت و پسران پرنده
سالهای اول ازدواجم زمان روبرویی با چیزی بود که دیگران مدام سنگش را به سینه می‌زدند و ما را بخاطر ناآشنایی با آن مسخره می‌کردند: » حقیقت» .حقیقتی که نزد دیگران جبرگریزناپذیر زندگی بود.ما باید درکش می‌کردیم تا می‌توانستیم زندگی کنیم. و ما در سختی و بی‌پولی و بی‌کاری درکش کردیم.
رویا از «ملکوت» بهرام صادقی و یک دوجین هارور مووی کره‌ای استفاده می‌کند تا دست » دکتر حقیقت» را رو کند. امان از دست این دکتر که اول فکر می‌کنیم خیلی موجه و علیه سلام است و بعدها گندش درمی‌آید، می‌تواند چه زندگی دوزخی برای ما بسازد. که هر زخمی بر بدن کودک رویاست ، دست پلید او در کار است.
رویا انگار انتقام ما را می‌گیرد. می‌خواهد حقیقت را – که  لقب طعنه‌آمیز دکتر را بهش می‌دهد- چندان جدی و مقدس نگیریم.
خوشبختانه حقیقتی که صحبتش را می‌کردند جبرگریزناپذیر زندگی ما نشد.

رویای هفدهم : آجودان
این رویا هم مثل رویای چهاردهم برخلاف ظاهر سیاسی‌اش ، برای رویابین در شمار هشدارها و تحذیرهای روانی است. رویا مثل سنگ شاقول روان فورا به هر بی‌توجهی یا خشونت شخص نسبت به تکه‌ای از شخصیتش هشدار می‌دهد. این نوع خشونت‌ورزی یا بی‌توجهی ، طی سالهای شکل گرفتن شخصیت فرد معمولن ضمن مواجهه با دیگران رخ می‌دهد. با تکه‌هایی از خودت در جنگی چون با آداب دیگران ناساز است. چون فکر می‌کنی فالش می‌خواند. خیلی طول می‌کشد تا آدم بفهم آن خصلت منفور فالش نمی‌خوانده. تو می‌بایست در ارکستر نهایی جای مناسبی بهش می‌دادی.

رویای هجدهم: اودیسه لاک‌پشتی
این حیوانات هر کدام تکه‌ای از وجود تواند. پس قاعده این است که نگذاری حیوانی بمیرد. یا به محض این که خواب حیوانی در شرف مرگ دیدی نگران شوی و از خودت بپرسی: چه بلایی دارد سرم می‌آید؟
لاک‌پشت معمولن قسمتی از حیات بدوی است که نیاز به محافظت دارد. به همین دلیل رویا برایش لاک می‌گذارد.رویا یا دارد نتیجه یک اتفاق را به اطلاع رویابین می‌رساند یا نسبت به محافظت بیشتر از تکه‌ای از وجود خود، ترغیبش می‌کند. خوشبختانه لاک‌پشت عزیز این رویا با تلاش و پی‌گیری سرانجام زنده می‌ماند.

رویای نوزدهم: هاکسلی
تحلیل جدی رویاهای طولانی‌تر اساسن سخت است. چون باید هر جزء رویا را در کلیت آن بسنجی و زمانی که رویا مدام تغیر تم یا قصه بدهد و تاکید خاصی روی جزئیات داشته باشد، سر رشته تحلیل از دست آدم در می‌رود.
خرید شانسی، هیولای برفی، دزدی،بافتنی، هاکسلی، تک‌شاخ، استاد رنگرزی… بخاطر ندارم 7 سال پیش رویا را به چه تعبیر کردم . اما الان برای بررسی مجددش باید یک دو روز تمام وقت فکر کنم!


رویای بیستم: او

این رویا و رویای سیزدهم احتمالن در یک شب دیده شده‌اند. چون پشت و روی یک تکه کاغذ نوشته شده‌اند. و البته درک و توضیح این رویا بخاطر حضور پر رنگ کهن‌الگوی «شهبانو» ساده‌تر از آن یکی‌ست. تبدیل تدریجی دخترک کوچک رویا ( که از نوجوانی‌ام آغاز شد) به شهبانویی مقتدر و قدرتمند (در رویاهای جدیدتر) برای خودم نموداری از اجر و قربی‌ست که به آنیما داده‌ام. و خدا می‌داند که شهبانوی روان کمتر از شهبانوهای فسانه‌ای به دلدادگان و مبارزانش اجر نمی‌دهد.

.

(ادامه دارد…)

1-1 پشت‌صحنه 40 رویا

اکتبر 7th, 2009 § 2 دیدگاه

همان‌طور که پیش‌تر گفتم این 40 رویا تکمله مفصلی خواهد داشت.موضوع بخش اول این موخره همین 40 رویاست. سعی می‌کنم به عنوان نمونه موردی و با بررسی سریع و فشرده و اشاره  به برخی سرنخ‌ها ، شکلی از مطالعه رویا را عملن نشان دهم. این بخش در 4 پست  منتشر می‌شود تا خواندنش روی صفحه مونیتور آزاردهنده نباشد.
بخش دوم درباره «رویا» است و همه چیزهایی که طی 15-10 سال اخیر درباره‌اش یاد گرفته‌ یا تجربه کرده‌ام. 15-10  سالی که رویاها نیمه دیگری از زندگی‌ام شده..


رويای اول : کلید قیامت

فضای کلی خواب برای خودم یادآور کنستانتین است .خصوصن این که یک بچه‌ پاپتی وارد ماجرایی می‌شود که می‌تواند سرنوشت جهان را تغیر دهد. خواب در دورانی دیده می‌شود که کلمات » غلام‌بچه» و»فرقه آخرالزمانی‌ها» زیاد استفاده می‌شود. به همه تئوری‌های توطئه و به قدرت مرگبار فرقه‌ای که درباره‌اش نوشته‌اند مشکوکم. شاید خواب دارد این  تردید را با یک سناریوی تکان‌دهنده و قطعی تعدیل می‌کند. در ضمن نمی‌توان از خیر این گذشت که ضمیر ناخودآگاه – باز برخلاف تردیدم-  اجازه دخالت  و فرصت تغیر این پایان دوزخی را تصور می‌کند.

رویای دوم: سیم جیبی و نفرین ابدی
آدمی‌ ساکت می‌ماند تا به دیگران آسیب نرسد اما مورد سوتفاهم قرار می‌گیرد. این سناریو به قدری روشن، زنده و واقع‌گرایانه است که برای کشف رمزش نیاز به تلاش طاقت‌فرسایی نیست. حقیقت این است که نوشتن گاهی برای کسانی که به اسم و آدرس خودشان می‌نویسند یک دردسر کامل است. خواب دارد سوی دیگر ماجرا را هم نشان می‌دهد. نشان می‌دهد که چطور سکوت ممکن است برای دیگران به خیانت و همدستی تعبیر شود. هشدار می‌دهد که باید عواقب این قضاوت‌های ناگزیر را بپذیری…

رویای سوم : دندان اجدادی
تمنا است یا پیشگویی؟  این رویا با استفاده از کلیشه‌های سینمایی چیزهایی را از هسته قدرت آشکار می‌کند. اسطوره می‌گوید هسته قدرت یکدست و به اندازه گردوی دانش سخت و محکم است. حال این که در این رویای رمانتیک خون‌آشامی احتمال همداستانی عاشق قدیمی با جوان‌ها وجود دارد. لازم است چیزی را توضیح بدهم؟

رویای چهارم: اره‌ها
تم انتظار کشنده و اضطراب از رفتار محبت‌آمیز شکنجه‌گر  احتمالن افشا کننده چیزی‌ست که روانم در مهر پارسال تجربه می‌کرده‌است. سربازی‌ام رو به اتمام بود و انگار که باید خوشحال می‌بودم . اما چطور می‌شود از مهربانی جیک‌ساو خوشحال بود؟ باید بار دیگر با جامعه واقعی چشم در چشم می‌شدم. مواجهه‌ای که سابقن چندان مهربانانه نبوده‌ است. ناخودآگاه ترس‌خورده من جیک ساو را می‌بیند که در حال استقرار دوباره تجهیزات رنج‌آورش است. رویا دارد پوست سرخوشی بی‌ریشه آن روزهایم را می‌کند تا یادم بیاورد باید کمربندم را محکم کنم.

رویای پنجم: بهشت شاعر
شبی از شبهای مرداد 79 خواب دیدم شاملو مرده. روز بعد خبر فوتش را شنیدم. بعد در سالروز رحلتش باز این خواب را دیدم. اینها باعث می‌شود تحلیل کردن این رویا با رهیافت‌های روانکاوانه برایم سخت ( پرت؟) باشد. رویای شاعر آرام یافته در ویلایی با سنگریزه‌های ادبی را می گذارم پای این که واقعن چنین حال و روزی دارد. که پس از آستانه پاسخش را گرفته. که قضاوتی در کار بوده…

رویای ششم: سه جادوگر و چند نفر دیگر
تحلیل برخی رویاها برایم دشوار است. به طور مشخص رویاهایی که به لحاظ داستانی، تماتیک و تصاویر منابع چندگانه دارند و خود قصه چنان تاثیر نیرومندی باقی گذاشته که مانند همه قصه‌های خوب عالم رندانه از تحلیل تن می‌زند. این رویا یکی از آنهاست. مواجهه با چهره غیرعادی از مرگ. سه ساحری که به پیشگویان دلفی شبیهند. جادوگر کشی قرون وسطایی. تجسد نیروی ملکوتی در قالب کودک که تم مهمی در متون عرفانی مسیحی است…
هر چند  قادر به توضیح کلیت ماجرا نیستم اما هنوز از یاد آن ملک‌الموت عادی و مهربان یکه می‌خورم.

رویای هفتم: باغ وحش
تم غریبه ماندن و رفتن به جایی که دیگر نمی‌توان از آنجا خارج شد از سالهای نوجوانی همراهم است. شاید اولین بار یکی از دوستانم بود که این اشتراک را بین چند طرح فیلمنامه که برایش تعریف کرده بودم کشف کرد. هتل کالیفرنیا را اگر خلاق‌تر و باهوش‌تر بودم و انگلیسی زبان بودم و شعر سرم می‌شد، می‌توانستم بسرایم! هتلی که در خروجی ندارد. این رویا هم بازتاب همان ترس قدیمی‌ست . این که این دغدغه نوجوانانه چرا و چگونه شکل گرفت، بگذارید حدس‌هایش پیش خودم بماند.

رویای هشتم: جادوی سفید
به خاطر ندارم رویا را در چه روزهایی و چه موقعیت روانی دیدم.اما پارادوکس نهفته در قصه‌اش هنوز در زندگی‌ام جاری‌ست و می‌تواند موضوع خواب‌های آینده شود. نوادگان مغرور عصر روشنگری بلاخره کی به جادو ایمان می‌آورند؟

رویای نهم: اتوبوس آوارگان
لازم نیست برای کشف دورانی که خواب دیده شد به دفتر خاطرات رجوع کنم. خواب قاطعانه پاسخی‌است به غرور شخصی. به خودپسندی که گاهی گریبان آدم را می‌گیرد. راننده اتوبوس با بی‌توجهی‌های تعمدی  و دردناکش درسی بهم می‌دهد که سعی می‌کنم رعایتش کنم.

رویای دهم : دخمه تعمید
خواب را نه سال پیش دیدم اما نیمه اولش را بخاطر شباهتش را فضای روز و سوتفاهمی که ممکن بود برانگیزد حذف کردم.
همه کسانی که نوشتن ( بخوانید خلق کردن) را راه زندگی‌شان برمی‌گزینند تا ابد با تم » ایمان» درگیر خواهند بود. چرا؟
ویرجینیا وولف پاسخ می‌دهد: » دنیا از مردم نمی‌خواهد شعر و رمان و تاریخ بنویسند؛ دنیا به اینها نیازی ندارد. برای دنیا اهمیتی ندارد که فلوبر کلمه مناسب را پیدا کند یا کارلایل با دقت و وسواس این یا آن واقعیت را به اثبات برساند. و طبیعتا برای آنچه نمی‌خواهد بهایی نمی‌پردازد.»
بنابراین نویسنده ناگزیر است با قواعد جهانی زندگی کند که همه دارند انکارش می‌کنند. این نوع زندگی عاقلانه نیست. اغلب برای سلامتی و حساب بانکی مضر است. پس باید بهش «ایمان» داشت. ایمان ابدی نیست. دری نیست که وقتی ازش گذشتی همه چیز تمام شود. مردانی که خدا بی‌واسطه با آنها سخن می‌گفت هم گاهی اسیر شک شدند. از مسیح که می‌پرسد خدایش چرا تنها گذاشته؟ تا محمد که پاسخش می‌آید» پروردگارت تو را تنها نگذاشته و بر تو خشم نگرفته است»حساب ما ضعفا که معلوم است. سایه دوگانه شک/ایمان تا ابد پهن است بر سرمان.
پس یحیی رویا بارها ممکن است نگران و مردد مقابل دو عیسی قدم بزند تا به یقین برسد. تا تعمیدش دهد. تا شهر سوزان روحت را نجات دهد.

.

( ادامه دارد…)

… و رویای چهلم

سپتامبر 25th, 2009 § 28 دیدگاه

88/7/2  خواب ندیدم . رویای چهلم را تو دیدی.  بنویس :

.

.

.

.

.

.

.

رویای سی و نهم : توتم

سپتامبر 24th, 2009 § 5 دیدگاه

77/7/9  خواب مي‌بينم:

پیرزنی نزد ما می‌آید. دم در. عصایی چوبی و کاسه‌ای به دست دارد. چادری به کمر بسته و دندان ندارد.

آب و غذا می‌خواهد…با شوخی می‌خواهیم ردش کنیم برود…ناگهان لوحی ، سنگ‌نبشه‌ای، کاغذی به دستم می‌رسد. نمی‌دانم از کجا آمده … رویش نوشته:

» آمده‌ایم پیمانه شویم. کوش تا پیمانه‌ات پیمانه عشق باشد. برای رسیدن به جمیع حالات و اوساط الاحوال و بینی و بین‌الله . و قبله‌گاهت قلم و جلوه‌گاهت آن زن ، که تو را به مقصد رساند.»

رویای سی و هشتم: دیوانگان بندی

سپتامبر 23rd, 2009 § ۱ دیدگاه

77/6/9  خواب مي‌بينم:

میان دیوانگانم. آمده‌ام دنبال کسی.

جایی‌ست مثل کوره، مقابلش زنجیری‌ها صف کشیده‌اند و بسته‌های بزرگ کتاب را روی زمین پهن می‌کنند. کتابها را به آب می‌ریزند و خمیر می‌کنند و از خمیرش نان می‌سازند. خوراک مجانین.

آمده‌ام دنبال یکی از دوستان دبیرستانم که تار می‌زد.سراغش را می‌گیرم.

تنهاست. زیر پتویی گریه می‌کند. اعتماد به نفسش را از دست داده و هذیان می‌گوید. در گوشش می‌خوانم که خیلی پر استعداد است. که خلاق و تواناست. مثل بچه‌ها بلندش می‌کنم. از آنجا می‌رویم.

رویای سی و هفتم: شهر

سپتامبر 22nd, 2009 § 6 دیدگاه

87/9 خواب می‌بینم:

خانه‌مان هستیم . یکی از دوستانم زنگ می‌زند. می‌گوید یک دست لباس مهمانی بردارم و برویم خانه‌شان. برادرش هم هست. می‌خواهیم برویم جردن یک خودکار گران‌قیمت بخریم. من حوصله ندارم و خسته‌ام و کم‌خوابم. از طرفی مادرم زنگ می‌زند و انگار که از من دلگیر است چند کلمه صحبت می‌کند و قطع می‌کند.

معلوم نیست برنامه‌مان چیست. می‌خواهند تعدادی فیلم را به یک آرشیو در جردن بفروشند؟ خودکار گران‌قیمتی بخرند که بابتش کلی در صف می ایستیم؟ یا صبحانه کله پاچه بخوریم؟! صبحانه هنوز آماده نیست و من باید از خدمتم مرخصی بگیرم . سرهنگ  برگه‌ام را امضا نمی‌کند
من دلخور و پریشان  از آنجا می‌روم که می‌فهمم باید هر چه سریع تر ودم را به مشهد برسانم و از دل مادرم بیرون بیاورم.

سوار ماشین خطی می‌شویم و در عرض چند دقیقه مشهدیم. انگار مثلن یک خیابان تنها فاصله داشته‌ایم.

خاله ش زنگ می‌زند که آدرس بدهد چون همه خانه آنهایند. نه او بلد است آدرس بدهد نه هیچ کس دیگری . فقط می‌داند دم آتش نشانی است. ما اتفاقن از همانجا رد می‌شویم و پیاده می‌شویم. سلانه سلانه با آدرس های نیمه نصفه خودمان را نزدیک مجمتمع آنها می‌رسانیم. یک نفر پیدا می‌شود که کمک کند. مجتمع به نام سازنده اش است. یک مترجم و روزنامه نگار پیر و قدیمی که حالا در کار بنگاه داری است و زنش در شمار موسسین یکی از شبکه‌های سیماست.

ناگهان صدای آشنایی می آید. برمی‌گردم که عمویم است. او اول تظاهر می‌کند مرا نشناخته. می‌روم بغلش می‌کنم. لاغر و زار است. با یک جای زخم عجیب بر شقیقه‌اش.

بعد فاجعه آغاز می‌شود. همه چیز باسمه است. الکی و احمقانه. انگار مشهد یک بار زیر و رو شده و مردمش در توهماتی زندگی می کنند که بهش دلخوشند. یادم نیست چطور ولی می دانم یک آینده آپولکالیپسی از شرایط مشهد است. می‌خواهم جلوی این آینده را بگیرم. بغض کرده‌ام . سردردگم و آشفته و ناتوانم و نمی دانم چه کنم.

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ رویاها در خواب بزرگ هستید.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 74 مشترک دیگر بپیوندید