زندگی در «برهه حساس کنونی»
ژانویه 25th, 2012 § 30 دیدگاه
1 تمام سالهاي کودکيم در جنگ گذشت. جنگ براي ما به قدر صبح جمعه با شما بديهي بود. آن را به عنوان يکي از قواعد جهان شناخته بوديم.مدام از تلويزيون ميشنيديم که ما در برهه حساس کنوني هستيم. بعد جنگ از بزرگترها ميشنيديم که بايد صرفهجويي کرد و مراقب بود. چون تازه جنگ تمام شده و ما در برهه حساس کنوني هستيم. خودمان بزرگتر شديم سيدخندان آمد و سوپري محلمان شيريني داد.بعد بحرانها يکي بعد ديگري و اين بار خودمان کشف کرديم که بعله..در برهه حساس کنوني هستيم.
2 همه کساني که صحبت از «برهه حساس کنوني» ميکنند قصد اغراق و زياد کردن پياز داغ ندارند. مسئله اين است که بشر هميشه در برهه حساس کنونيست. تا حالا ديدهايد کسي بگويد دورهاي از تاريخ غيرحساس و الکي بوده.خصوصن دوره حيات خودش؟
3 دلار، تحريم،جنگ …اين عادت خبرهاي بد است که به هم سور ميزنند.خب بعدش؟ گيريم در مسابقه بدبختترين موجودات – در کل جغرافياي و تاريخ -جهان کاپ گرفتيم.بعدش؟
4 قرار بود دو دوست ازدواج کنند اما گير يکي از خانوادهها بيماري آقا اسماعيل بود. آقا اسماعيل سالخورده و بيمار، خورشيداش لب بوم بود و بيم اين ميرفت که با رحلت ناغافل کل مراسم را به هم بريزد. سرانجام بعد کلي کش و قوس زور بچهها چربيد. نشان به اين نشان که الان بعد نه سال آخرين خبري که از آقا اسماعيل شنيدم اين بود که صبحهاي جمعه با دوستانش ميرود کوه.
5 خيليها را ديدهام – يک وقتهايي خودم يکيش- که همه چيز را متوقف کردهاند بابت اين که ببينند: «بلاخره» چي ميشه؟ غافل از اين که بلاخرهاي در کار نيست. يه چي ميشه ، بعدش يه چيز ديگه، بعد باز يه چيز ديگه و آدم پير ميشود. تاريخ اين شکلي است اصلن. کدام «بلاخره»؟ که همهمان همواره در برهه حساس کنوني هستيم.
6 به نظرم بد نيست – يک بار براي هميشه- درباره حساس بودن اين برهه، خبرهاي بد و بدتر ، جبر جغرافيايي و آقا اسماعيل ، پيش خودمان موضع بگيريم. صاف و سادهاش اين است که ژنهاي بيرحم خودخواه که به جهان آمدهاند تا خود را تکثير کنند و نوع بهتري بسازند، بدون توجه به نگرانيهاي ما، بدون توجه به سيگارهاي ناشتا و اوضاع اقتصاد ، به کارشان ادامه ميدهند. هميشه همينطور بوده و خواهد بود.
7 همچنان وقتي خيلي تنگام ميگيرد ياد تکههايي از تاريخ ميافتم که براي تلخي و وخامت ميتوانند مثال باشند. از حمله مغول گرفته تا کورههاي آدم سوزي. و بدترينشان- از حيث کش آمدن- قرون سياه وسطا. به ژنها فکر ميکنم. به آدمها. به کساني که اين دورهها را تجربهکردهاند. نه تنها تجربه کردهاند بلکه تمام دوران زندگيشان را آن ميان گذراندهاند. ميتوانم تصور کنم که آنها هم سر آخر عاشقشدهاند، بيمار شدهاند.خوشيهاي روزمره کشف کردهاند. کار کردهاند. آسمان را نگاه کردهاند. چپق کشيدهاند، به هم پيچ و تاب خوردهاند.
8 اصلن ما چطور ميتوانيم زندگي کامل ميليونها انسان را در دو کلمه » قرون وسطا» خلاصه کنيم؟
9 برچسبهايي مختصر و مفيدي که تاريخدانان روي زندگي ما خواهند گذاشت به درد ما نميخورد. باخت است اگر بخواهيم خودمان را هم از منظر آن تاريخدانان نگاه کنيم. ما هم مثل همه آنها که بودهاند و خواهند بود آدمياني هستيم. روياهايي داريم. لذتها و ناخوشيهايي داريم. زورمان به تغيير چيزهايي ميرسد، به چيزهايي نميرسد. بايد بتوانيم بعد اين که کاپ ماتم را گذاشتيم روي تاقچه ، مثل ماهي بلغزيم در هزار دهليز تو به تو. بسازيم زندگي خودمان را.
10 اين رندي ماست. يادش ميگيريم و يک روز يادش خواهيم داد.
11 به همهشان بخنديم بلند قاه قاه
مرسی..اصلا با غصه خوردن چیزی حل نمیشه.زندگی ادامه داره مثل همیشه.
ممنونم
در برهه حساس کنونی از شما که همچنان می نویسی متشکرم
عالیه پسر! خیلی عالی!
به یک بینشی رسیدی که کمتر کسی می رسه. شاهکار. دمت گرم.
نمی شه ،خنده مون عین لقمه تو گلو گیر کرده ، خصوصا این چند روز ، شایدم چنته می خواد برادر جون که بسوزونه و ببره
besyar ziba bale ghabol daram
kheili mamnoon
حالمان را دیگرگون کردی عزیز. سپاس
mesle harfaye babam bod in post…enghadr adi k engar na engar…baraye man k badihi nist aslan. chon tajrobash nakardam…nemidonam vali man k nemitonam enghadr bahash badihi barkhord konam…kheili borheye badie.
عالی بود، بیشتر بنویسید.
جالب بود
یه چیزی فراتر از این… همیشه با خودم می گم این دو سه روز که بگذرن، دیگه بعدش زندگی راحت می شه واسم! نمی شه لامصب!
اینجوریه که در متن روزای سیاه «زندگیهای دیگران» شکل میگیره و چارهای هم نیست.
بورخس داستانی دارد درباره ی مردی که عربی را به هزارتوی ساخته شده ی خودش می برد. مرد عرب از هزارتو بیرون می آید و صاحب هزارتو را به دیدن هزارتوی خود دعوت می کند. مرد به خانه ی مرد عرب می آید. مرد عرب مهمان را می آورد ابتدای بیابان وسیع و به او می گوید: این هزارتوی من است. ظاهرا مرد سال های سال در آن هزارتو باقی می ماند.
راستش همین درک بود که خوشی های کوچک را برای من رنگ جدیدی زد. درک این که هزارتوی من، همین بیابان فراخ است که پشت هیچ چیز آن هیچ چیزی نیست و این هزارتو همچنان ادامه دارد.
جز این که مرا به یاد داستان زیبای بورخس انداختی، دوباره به هزارتوی خودم فکر کردم و این که زندگی همه ی ما در دو نقطه از همین هزارتو شکل می گیرد. از جایی به جای دیگر که با بقیه ی جاها چندان فرقی ندارد.
ممنون سروش جان… ممنون
تو نگاه اول مبراست منطقت از چون و چرا. ولی یکم که باش ور رفتم مشکلم باش این شد که یه پله بری بالاتر نگاش کنی در نهایت این نگاه میشه انفعالی. درسته که داری میگی بایس از انفعال در بیایم و زندگیمونو بکنیم ولی زمانی میشه اینطور بود که بپذیریم همینه که هست. بپذیریم کاریش نمیشه کرد. در نهایت زمانی میتونیم زندگیمونو بکنیم که از فکر تغییر منصرف شده باشم و شرایط رو به عنوان یه حقیقت بی چون و چرا پذیرفته باشیم. بازم گرایش شخصیم به همین راهکار توئه ولی یه وجدان معذبی هست که میگه یه سری هنوز وایسادن که نپذیرن شرایطو. یه سری دارن روش فکر میکنن که چطور میشه تغییر داد. جزو گروه پذیرندگان شدن فقط ازونا کناره گرفتن نیست درنهایت رفتن تو جبهه ی مقابله.
خوندن پست شما با موزیک لحظه ها (commentband) لذت وافری داشت. هرچی می گذره ارادت ما به آقای نویسنده بیشتر می شه.
nemidonam chera in postet boye pedar shodan mide big sleep!
شبيه vancouver famous kissing couple بود
مرسی از این تشبیه
يه چيزي رو ميشه تو نطرات دوستان ديد. انگار همه ما ها منتظريم يكي يه جايي يه حرف روحيه بخش بزنه و بعد همه از اون استقبال كنيم. به نطرم اين نوشته هم عين يه تزريق ادرنالين به قلب يه سكته اي بود. ادم كه ميخونه يه پالس مثبت ميزنه …اينگونه بنويس برادر براي قلب بيمار دوستانت….بنويس.
ما کماکان پیروز نثر مکتب خراسان هستیم…..لا مصب طلا تولید میکنه ، نه نویسنده.چسبید رفیق.
اسم گروهی که آهنگشو گذاشته بودید چیه؟
127
آسایش این گیتی تفسیر این دو حرف است:
«زورمان به تغيير چيزهايي ميرسد، به چيزهايي نميرسد.»
با این حال به نظر من باید بجنگیم و حرف دوم رو نقض کنیم. که تناقضی نداره با چادر زدن و فلان.
نیچه: نیهیلیست دو نوعه: فعال و غیرفعال.
این چیزی که توی این آهنگ بود همون نوع غیر فعالشه.بیگ لباوسکی رو دیدید؟ به اون دسته هه که فیلم پورن بازی می کردن می گفت: اون یه نیهیلیسته.به هیچی اعتقاد نداره.شاید ربطی نداشت.ولی من هر وقت به این راهکار پیشنهادی موسیقی فکر می کنم یاد اون دسته توی بیگ لباوسکی می افتم.دون ژوان بشیم اصلا همه چی رو حواله کنیم به یه ور.نشد که!شد؟
آفرین.خنده تنها راه انتقام از زندگی است
yt
هاه هاه هاه
سالها فاجعه های رشوه خواری و فساد اداری و دیوان سالاری و مکر های زنانه و توطئه های بیگانه باید تکرار و تکرار و تکرار و تکرار و تکرار بشن
بشینیم و توی چرخه ی هرج و مرج و استبداد و هرج و مرج غوطه بخوریم چه هرگاه که نسیم آزادی وزیدن گرفته از بیم خدشه به امنیت توجیحی برایش دست و پا می کنیم. آنقدر که روحمان با آن خو گرفته
راست گفت شیخ مصلح الدین:
زمین شوره سنبل برنیارد، در او تخم عمل ضایع مگردان
به فرض که خوردید و لذت بردید و مهمانی رفتید و بعد هم مردید، اصلا انسان مگر به این دلیل آفریده شد؟!
چرخه استبداد هر روز مسیح تازه ای را به صلیب می کشد حضرتشان که بستنی با روکش طلا می خورد و در و طلا پس می دهند تجویز خنده می کنند
لطف کنید لقب حافظ را به خودت نسبت نده این قبا برای شما زار می زند. زاهد خام برازنده شماست