خواهند دید
دسامبر 5th, 2011 § 23 دیدگاه
1 هشت سال پیش پایان جهان را دیدم.
2 آذر سرد 82 گرسنه و بیپول و یه لاقبا دنبال خانه میگشتم. صاحبخانه پیشین اهریمنی بود که اگر کسی تعریف میکرد باورم نمیشد وجود خارجی داشته باشد. پولمان کم بود. تنها بودیم. هوا سرد بود. و اهلش میدانند که ترکیب تنهایی و گرسنگی و سرما میتواند بالشها خیس کند.
3 یک چند بنگاهی رفتم . وسعام را که شنیدند ابراز تاسف کردند و سری تکان دادند. بعد چند غروب فرساینده بیثمر سر در آوردم از بنگاهی نبش میدان توحید. همان جا دم در روی صندلی نشستم. قیمتام را گفتم و در دل با خودم قرار گذاشتم تا جوابی که میخواهم نشنوم از این جا بلند نخواهم شد.
4 مرد میانسالی بود. به خیابان نگاه میکرد. جوابم را نداد. فکر کردم زیادی زیر لبی گفتهام. داشتم تکرار میکردم که آرام سرش را برگرداند.لبخند تحقیر آمیزی زد و گفت : «نچ. این ورا مال تو نیست. نگرد.» از روی صندلی بلند شدم. بلند شدنی. پایان جهان.
5 باقی قصه هپی اند است. از قضا روز بعدش همان ورا – که مال من نبود- با یکی از انسانترین بنگاهیها و بهترین صاحبخانههای جهان ملاقات کردم. آپارتمان فوقالعادهای را به قیمت فوقالعاده قرارداد بستم و از آن زمان تا سالها بعدش هر روز از جلوی ویترین مردی رد میشدم که ناقوس پایان جهان را را به صدا در آورده بود. همیشه فکر میکردم یک روز میروم یقهاش را میگیرم و میگویم :»دیدی؟ دیدی؟ «
6 دیگر از هیچ «نچ»ی نمیترسم.بدترینهاش را شنیدم و به قدری عمر کردم که بدانم هیچکدامشان جدی نبوده. تعدادی بازیام ندادهاند که چند سال بعدش ناچار شدند برای ورودم به بازی نازم را بکشند. از کسانی نچ شنیدم که بعدها برای فراموشی گذشته استاد صدایم کردند. انکار نمیکنم از این بازی دائمی روزگار راضیام.
7 حالا دارم اینها را میگویم که هر بار «نچ»ی شنیدید و صدای ناقوس پایان جهان به گوشتان خورد یاد این قصه واقعی بیفتید. شما هم لبخندی بزنید و در دلتان بگویید: «خواهیم دید.»
حتا اگر دوست داشتید بگذارید مثل آدم بدجنس کارتونها چشمتان برقی هم بزند. قول میدهم دیر یا زود خواهند دید.
8 پایانی در کار نیست. ناقوسی در کار نیست…
مرسی به خاطر پست موفقیتی!
اگه بخوام هم نمیتونم اون برق زدنه رو پنهون کنم.
ممنون از نوشته خوبتون.
سلام
می دانم نوشته ات به خیلی ها دلداری می دهد. اما می خواهم به کسانی از جنس ما که فقط گاهی از سر ناچاری گذرشان به بنگاه های املاک می افتد هشدار بدهم: به جماعت بنگاهی اعتماد نکنید. تا می توانید بدبین باشید. پس از سالها کار در محیط های فرهنگی بازی روزگار مرا از دو ماه پیش گرفتار این جماعت کرد. ففط این را بگویم که در این دو ماه به اندازه ی سی و چند سال گذشته ی عمرم دروغ شنیده ام.
آقا دم شما گرم که پشت مارو گرم کردی
بعد از مدت ها بهتون سر زدم.مثل همیشه عالی بود.دلتنگیم فرونشست.مرسی!
نچهایی برای پیشرفت!
درس میگیریم…
امتحان کردم قبلن ها … واقعی واقیعه… و جواب داده. ناقوسی برای پایان وجود نداره.
اوووووووووووووووف کاش همینطور باشه
خوب شد نوشتین بالاخره
چه عجب يه پست مثبت از شما خونديم
اين جور وقايع و اتفاقات ماروائی فقط در ايران اتفاق می افتد.. توی خارجه، اگر چيزی استحقاقش را داشتی و بهت تعلق می گرفت، همون اول و همونخونه اول بهت ميدن… وگرنه تا قيامت هم زار بزنی «نه» و «نچ» اينها به چيز ديگه ای تغيير نميکنه
درضمن خوشحال شدم که دوباره نوشتيد و فهميدم حالتون خوبه.. نگرانتون بوديم
چه عجب بيگ اسليپ نوشتين
Stay Hungry / Stay Foolish
ممنون که به این روزهای تلخ یه مزه ی لچسبی دادی …
* دلچسب
عالی بود کلا !!
ممنون از همهتان که دوست داشتید
سورپرایز بخاطر حضور یک فتحی. ممنون ازش
حالا مثلا يک فتحی چيش از ما بهتره؟ خوب منم يک نيکو هستم
شما گلین
یک فتحی کلن مدتی غایب فضای مجازی بود. سورپرایز از آن بابت
این صاحبخونه بده که ادم رو صاحب خونه جدید میکنه،خوبش کاری میکنه درجا بزنی، اکتفا کنی به الانت !
قشنگ بود مثل خیلی از پستهاتون
مرسی از این نوشته ات
نیاز دارم این روزها به همچین نوشته هایی
بعضی نوشته ها رو نباید فقط یه بار خوند. باید پرینت گرفت و زد به دیوار. بعد با هر بار رد شدن از جلوش، با یه جمله ، یه کلمه، یه پاراگرافش همراه شد. خواب بزرگ، میدونی چند تا از نوشته هات به دیوارمه؟