چهارده
اکتبر 2nd, 2011 § 17 دیدگاه
1 من هم در نوجوانی عشقی دست و پا کردم. وقتی نغمهگر عشق افتخاری پخش میشد لازم بود آدمیزاد کسی را دوست داشته باشد و به یادش آه بکشد. سرزمین وحشی روح چهارده ساله با آتشفشانهای طاغی هورمون نیاز به ملکهای داشت که بیتابیها را آرام کند. من هم ملکهای برای خودم پیدا کردم.
2 «پ» را دو بار دیدم و فهمیدم که عاشقم.در خیال سوگند خوردم برایش جان میدهم و وجودش راز مگوی همه عمرم خواهد شد. شبهایی که با خانواده می رفتیم ساندویچی تمام لذتام این بود که زودتر از همه غذا را تمام کنم و بیرون مغازه در خیابان خالی قدم بزنم و آه بکشم و با خودم زمزمه کنم : تو صبح بهار شادی انگیز/ من همچو غروب سرد پاییز …
3 فهمیدم که «پ» از من اندکی بزرگتر است. در یک بعدازظهر بیتاب کشف کردم که این اختلاف سن اتفاقن خط قرمزهای وصال ما را بیشتر خواهد کرد و کدام نوجوانیاست که از خط قرمز بدش بیاید؟ عشق پنهان من پیشاپیش تراژیک بود و بابت همین خیلی کیف میداد اگر زیر لب میخواندم : تو جلوه مهرشعله افروز / آن شمع خموش درگهت من…
4 اولین بار بود در زندگی که من شمع خموش درگه کسی بودم و بچه ببر تنها با این احساس رقیق خاکساری آرام میشد. انگار کن این درد و راز و گداز و فراق پنجهای باشد که پشتش را میخاراند.
5 دفترهایم پر از طرح چهره «پ» است. هر دو سال یکبار اتفاقی میبینمش. او رفته تهران و مگر اتفاق فرهنگی باشد و من همراه پدرم تهران که ببینمش. اینجاست که بیتهای دیگر برایم معنی پیدا کرد: ای مظهر قدرت خدایی/ چون ماه نهفته در پس ابر / رخساره به ما نمینمایی….
6 فصلها رنگ به رنگ میشوند و ابرها با سرعت آسمان را مینوردند.
7 حالا من 19 سالهام. پنج سال است که پنهانی عاشقم به «پ». من تهرانم. شهری که او هست. تهران جایی نیست که آدمها اتفاقی بتهای دلآزارشان را ببیند. میگویند شهر نامردتر از این حرفهاست. ولی من بختیارم. عصر زمستانی میروم افتتاح همان نمایشگاهی که خیال میکنم باید سر بزند.و آنجاست. اما تنها نیست.
8 جهان روشن میشود و تکههای ابلهانه عشق ناگهانی را به رخام میکشد. یادم میآورد که او را فقط به تعداد انگشتان دست دیدهام. انگشتهای یک دست. اصلن نمیشناسمش. او هم مرا نمیشناسد.از من بزرگتر است. برای خودش این چند سال اعتباری به هم زده. و حتمن برای خودش کسی یا کسانی دارد. رو میکنم به علیرضا افتخاری او هم شانه بالا میاندازد که به من چه. ببر جوان بینیاز از عشقهای نوجوانی رامتر شده و خاطره قدیمی » پ» همان شب زمستانی تا صبح فرصت دارد که به نتیجهای برسد.صبح حکم براین میشود که خاطره «پ» برای دوران قدیم بماند و تمام. من به جهان واقعی سلام میکنم. میگویند اسمش بزرگشدن است. دیگر افتخاریاش هم همچین آدم باحالی نیست.
9 چند باری از سر بازی روزگار با «پ» یک جورهایی همکار شدم. ته دلم یک یادش بخیر میماند. مثل حس وقتی کریستال لوستر خانه مامانی را – که زمانی فکر میکردم گنج است-بین وسایل پیدا میکنم.
10 هفده سال از روزی که ای از تو چراغ دیده روشن با خودم میخواندم گذشته. درباره عشق جور دیگری فکر میکنم و عزیزهای دنیای واقعی را ملاقات کردهام. به «پ» زنگ میزنم که بیا ببینمت کارت دارم.
11 قصه را برایش میگویم.سورپرایز میشود و میخندند. میگوید اگر وبلاگ داشت این را حتمن مینوشت ( در دلم میگویم که من خواهم نوشت) درباره چهارده سالگیمان حرف میزنیم. یادی میکنیم از آدمهای قدیم و بعد قصه واقعی زندگیمان را تعریف میکنیم.
12 اطمینان میدهم که این سینما پارادیزو نیست و الان اصلن عاشقش نیستم.اعتراف به قصه قدیمی برایم صرفن استفاده از سخاوت جهان است در خلق موقیتهای شوخطبعانه و عجیب.
13خداحافظی میکنیم و میرویم پی کارمان.
14 انگار ماموریتی را انجام داده باشم. تکهای از نوجوانی دست از تعقیب من برمیدارد. خیالش راحت به سیاره ملتهب خودش باز میگردد…
خیلی باحال بود
بسی کیف کردم از این روحیه شما
نمی خونم…
می نوشم این نوشته هاتونو…
لطف داری
باز خوبه عاشق يه نفر بودي اين همه وقت! رومون به ديوار از ما بيشترا بود.
چرا من عاشق کسی نمیشم؟
گذشته تنها یه رد پای کمرنگه و همین کمرنگی که بعضی وقتا آدمو زجر میده
آره … از ما بيشترا بود …اما از شيطنتاي نوجووني كه گذشت و «لازم بود آدم كسي را دوست داشته باشه» هفت سالي با شعراي سهراب گذشت … شايد اين بار چون لازم بود بفهمم سهراب چه ميگه! چه كيفي هم ميكردم! …و ترك خوردن خود داري روح … گاه زخمي كه به پا داشته ام … اي عجيب قشنگ … ميان پريشاني تلفظ درها … ريه هاي لذت … و هواي خنك استغنا … نگاهي در تماشا سوخت …و نمي داند كه من در زهر مي شويم پيكر هر خنده …و زمان روي ستون فقرات گل ياس …و صدايي در تنهايي مي گريست … در شب آن روزها فانوس گرفتي بيگلسيپ بدجورييي … زمان برد تا بفهمم شادي روي كسي خورم كه صفايي دارد، شايد چون زنجيري رنجيم… هوم
چه خوب بود این چهارده گانه.
عشق اثیری و رویای عاشقی…اگه ایم تعریف مزخرف و چرک «عشق پاک» یه جا سندیت داشته باشه مال همون 13 تا 16 سالهگیه…
لذت بردم
شاید روزی داستان (های) خودم رو بنویسم
یه لحظه فکر کردم اینا رو خودم نوشتم. واسه من میشه 18 سال پیش. فقط میشه گفت خدا لعنت کنه افتخاری رو که اگه آدم می موند شاید ما هم عاشق می موندیم ؟! ولی خوش بحالت که دیدیش… من دیگه ندیدمش… ! بعد از مدتها اشکمو درآوردی…
عالی بود
میشه گفت که حالا خاطرهی مشترک با هم دارین.
انا المجنون ما عندی بتریاق و لا راقی
ادر کاسا و ناولها الا یا ایها ساقی
چیزی که نوشتی نقبیه به دوران نوجوانی من و همه چیز مشترکه به جز اینکه من هایده و داریوش گوش می دادم و اینکه دیدار ما خیلی بیشتر از انگشتای دستم بود چون فامیل بودیم . سالها می گذره دیگه عاشقش نیستم فقط خاطرات اون دوره انگار هیچ وقت فراموش نمیشه .انگار یه چیز مقدسه.
آرزو دارم مثل تو یه روز بشینم سیرباهاش در مورد گذشته حرف بزنیم ،به خودمون و نگاه ها و نامه ها و اشک ریختنهامون بخندیم .شایدم نخندیم نمیدونم فقط حرف بزنیم در موردش
بعد سبک و خوشحال جدا بشیم و بریم دنبال زندگیمون
عالیــــ
این قسمتش خیلی خوب بود:رو میکنم به علیرضا افتخاری او هم شانه بالا میاندازد که به من چه. داریم تو نوار کاست تصورش میکنیم یهو یارو تبدیل به یه آدمی میشه که شونه بالا میندازه!