هزار شب
دسامبر 15th, 2010 § 26 دیدگاه
5 سالم بود. اتفاقی افتاده بود که همه فامیل باید یک روز جایی میرفتند. مجلس ختم کسی ؟ جای بچهها نبود؟ نمیدانم.
کسی نبود مراقب من باشد. «مامان عزت» تنها گزینه بود. مادر مادربزرگم. مامان عزت تنها در یک خانه قدیمی دو طبقه با طوطیاش «ممد جون» زندگی میکرد.خانهاش کمی ترسناک بود برایم. با بچههای فامیل وقتی جمع میشدیم شیر بودیم و به همه جا سرک میکشیدیم و مشکلی نبود. اما تنهایی؟ رد شدن از آن راهپله باریک موکتشده ترسناک دو طبقه؟ تازه با ملال باید چه میکردم؟ مامان عزت خوب بود و ناز بود و اینها. ولی در مقام بزرگ فامیل وقتی همه جمع شده باشیم خانهاش. نه این که باهاش تنها باشی و ندانی چه کنی و حوصلهات سر برود. شنیده بودم دندان مصنوعی دارد. اگر یکهو دندانش از دهانش بیرون میپرید و من جیغ بزنم کی به دادم میرسید؟ نق زدم، پا کوبیدم، تهدید کردم، گریه کردم.
پدرم گفت » یک شب که هزار شب نمیشود» این جمله را اینجا برای اولین بار در زندگیم شنیدم. خودم را تصور کردم که مجبورم هزار روز در این شرایط ملالآور سر کنم. ساعتها درباره این جمله خیالپردازی کردم و معنی برایش ساختم.سعی کردم ابعاد مختلف زندگیم را با این ایده بسنجم. بعد این جمله پدرم، هر جور به قضیه نگاه کردم منطقی و منصفانه آمد. قبول کردم. یک شب هزار شب نمیشد.
سر صبح، خواب در چشمهایم، با بغض و ترس توسط خانه بلعیده شدم.
×××
» مامان عزت» برایم صبحانه درست کرد. یک عالمه چیز. انگار شاهزاده چینام. برایم پنیر و گردو وعسل و چایی شیرین و نان و هزار تا چیز دیگر را گذاشت در یک سینی مسی بزرگ و آورد طبقه بالا. زن از کارافتادهای نبود. مهمانی میگرفت – همه بچههایش با بچههاشان و عروسها و دامادهاشان- یک تنه برای همه دو نوع خورش میپخت. سینی را گذاشت در رویاییترین مکان ممکن برای صبحانه خوردن یک پسربچه پنج ساله: جلوی تلویزیون. تلویزیونش از اینها بود که در چوبی داشت. شبیه یک جور موجود فضایی تنها بود که از سفینهاش جا مانده باشد. تلویزیون را روشن کرد و من به وضوح آن قسمت «جعبه اسباببازی» را یادم هست. با آن موش گنده و آن فیل ظریف کوچولو. با طعم عسل و بربری و مامان عزت کنارم نشست و همه برنامه کودک را با من دید.فکر نمیکردم حوصله کند. نشست تماشا کرد، حتی بدون این که دندانهایش ناگهان بیرون بپرند، خندید. خیلی جدی با هم دربارهاش صحبت کردیم و نظر دادیم که کجای کدام کارتونش خندهدار بود کجاش بیمزه.
ظهر رفت آشپزخانه. طبقه همکف. من کمی برای خودم در طبقه بالا گشتم. به عکس «بابا احمد» مرحوم خیره شدم. شایعه بود که هر جای اتاق باشی ، عکس نگاهت میکند. چند بار امتحان کردم. از زوایای مختلف نگاهش کردم و در کمال حیرت و وحشت از صحت این شایعه به طبقه پایین پناه بردم. به آشپزخانه.
روی دیوار آشپزخانه عکس همان پیرمرد معروف چپق به دست بود.گذاشتم مامان عزت به کارش برسد. آشپزی کند. چیزها را هم بزند و قاطی کند و رادیوش را گوش کند. یادم نیست چند ساعت. ولی ساکت نشستم و به پیرمرده نگاه کردم. به استکان چایاش. به غم نگاهاش. به دستش که زیر گوشش را لمس میکند.از ترکیب سکرآور نگاه نافذ پیرمرد غمگین، صدای رادیو و آوازهای گنگی که مامان عزت زیر لب میخواند جادو شدم.
یادم نیست ناهار چی بود. ولی چرب و خوشمزه و حسابی بود. باز سینی مسی. باز حس غریب شاهزادگی. از عصر آن روز زیاد یادم نیست. احتمالن علتش این است که دیگر خانه و مامان عزت و راهپله تنگ و سینیهای مسی ، موجودات » دیگری» نبودند. خودم بودم. مثل همیشه. خیلی عادی. من هم یک تکه از آنجا بودم. آنجا تکهای از من.
غروب آمدند دنبالم.
×××
هشت سال بعد از آن روز مامان عزت تصمیم گرفت سواد یاد بگیرد. کلاسهای نهضت رفت. کتاب گرفت و مشق نوشت. من راهنمایی بودم. چند باری که خانهمان آمد و بساط درس و مشقش را پهن کرد بهش مشق گفتم. مشقهایش را تصحیح کردم. در درسها کمکاش کردم. به نظرم در آن سن و سال تصمیم قابل احترام و بزرگی گرفته بود.
×××
ده سال بعد آن ماجرا مامان عزت مرد.
مرگ رازیست بین بزرگترها. از پچپچه شروع میشود. بعد گریهها و نالهها. و در تمام این مراسم باید که کوچکترها دور بمانند. احساس کنند هنوز دنیای جای شاد خوبی است. قاعده ناگفته فامیل ما بود یا کشاکش هورمونهای ناساز نوجوانی که زیاد از مراسم مردنش خاطره ندارم. یادم هست بنا به وصیتاش – یا چیزی که بچههایش فکر میکردند میخواسته وصیت کند- روز چهلم جایی جمع شدند. اقوام دور آمدند و گریه کردند و غمآخر باشد گفتند و رفتند. بعد درها بسته شد. خودمان ماندیم. ما یعنی بچههایش و نوههایش و من و خواهر و برادرم تنها نبیرههایش.لباسهای سیاه به آنی کنده شد. مجلس شادی و سرور شد. آواز خوانی و جک و شوخی. میدیدیدم هر از گاهی یکی گوشهای نمه اشکی برمیدارد از چشمش. ولی بچههایش تصمیم گرفته بودند چنان که مادرشان دوست داشت به شادباش بگذرانند. یادم هست از این تصمیم بزرگ مغرور بودم. از داشتن این فامیل مغرور بودم.
پسلرزهها.بزرگ قبیله فقط مقام تشریفاتی نیست. در فامیل ما دستکم نبود. حلقهای که همه حلقهها به او وصل بودند محو شد. دورههای فامیلی تا اطلاع ثانوی لغو شد.آش گذشتههای کذایی هم خورد. خبر میرسید کمکم.که یکی از پسرها چشم دیدن برادرش را ندارد. که خواهری از حرف زن برادرش رنجیده. که فلان. که بهمان. کمکم فهمیدم مامانعزت فقط پیرزن ریزنقش چابک گیسنقرهای نبود. که بزرگ ما بوده. خیلی گذشت تا اوضاع برگشت به چیزی که میشد گفت عادی.
بزرگی فامیل به تناوب بین پسر و دختر بزرگش ( مادربزرگ من: مامانی) تقسیم شد و شد دوباره جمع شویم و بخندیم.
×××
یکسال پیش مامانی هم رفت پیش مادرش.
×××
یکی از حقایقی که هیچجا به ما نگفتند این است که از آغاز سیسالگی آرام آرام با کهولت و مرگ کسانی که دوستشان داری روبرو خواهی شد.
کاری از دست کسی برنمیآید. خیلی بیخبر میآید و متاسفانه غماول، آخریش نخواهد بود. ناچاریم با این قانون ظالمانه دنیا کنار بیاییم. و ورای حس و مود و دغدغههای روزمرهمان یاد آن سینیهای مسی باشیم. بدانیم که اگر رفت، دیگر رفته.
بله. حق با پدرم بود.» یک شب هزار شب نمیشود.»
نفس عمیق میکشم و فکر میکنم :کاشکی میشد.
[...] This post was mentioned on Twitter by ttwitt, hot_blog. hot_blog said: خواب بزرگ: هزار شب http://bit.ly/hIYAUU [...]
مدتهاست که دنبالت میکنم سروش جان
کم کم در طول این مدت فهمیدم که قبل ترها هم در چلچراغ مرحوم اسمتو دیده بودم … فهمیدم که همشهری هستیم … فهمیدم جفتمون با افسردگی دست به گریبان بودیم و هستیم … فهمیدم مخت تاب داره عین خودم -حمل بر جسارت نشه ها من کسایی که مخشون تاب نداره رو اصولن درک نمیکنم و میدونم که میفهمی چی میگم-
چراغ خاموش تمام این مدت میومدم میخوندمت و خیلی وقتا هم حسی زیادی داشتم با احوالاتت
خلاصه امروز و این پست دیگه باعث شد بیام بنویسم. مامان عزت ، سینی مسی ، خاطره ای روی دیوار که از هر طرف نگاش کنی انگار به تو زل زده ، تلویزیون مبله ، دندون مصنوعی ، ترس ، مرد چپق به دست و دیزیش … همه اینا و خیلی چیزای دیگه توی این متن جایی در گذشته منم اتفاق افتادن.
و در نهایت رویارویی با مرگ عزیزان !
خواستم بگم خوشحالم که میخونمت و خیلی وقتا این پستا منو یاد خودم میندازن
موفق باشی سروش جان
… چه خوب که آدم خاطرات مشترک داشته باشد. چه خوب کسی دیگر هم وارث نگاه ابدی بابا احمد باشد
ياد بچگي بخير، آره باغذاهاي «چرب و خوشمزه و حسابي» مادر بزرگ، هديه هاش كه بهترين گنجينه هام شد و . . . و غم نبودنش كه بعد خيلي سال هنوزم با همه غصه ها فرق داره.
این روزها پدربزرگم سخت مریض است،یکسره از آن سرفه های وحشت ناک که نتیجه یک عمر بسته بسته سیگاری بود که …
حتی همین امروز که همه آنجا کنارش هستند،من طاقت دیدن بدن نحیف و آن همه سرفه و … ندارم،طاقت ندارم باباجانم را در حالی غیر از همیشه اش ببینم…
دیروز مامانم از پیشش می آمد،میگفت بابا حالش خیلی بد است،اگر برود…اگر نباشد…
ومن به این فکر میکنم اگر نباشد باز هم مثل امروز همه در چهاردیواری اش جمع میشوند…؟؟
ولی شاید تا شب رفتم،شاید بتوانم آرام سوار ماشینش کنم که برویم و دسته شام غریبان را که از حرم می آید، ببینیم….
حتمن برو
امیدوارم حالش خوب شود زود
ولی قاعده این است که روزها بازنخواهد گشت
in 2 taa post akher KHODAA boodan
mese post haye ghabl ke oonaam khodaa boodan !
ammaa aadam engaar har rooz khodaaye jadidi ro kashf mikone
noooooooooooshe jaaaaaaaan hameye oon ketaab haai ke herfe’i kharidid
عالی بود سروش.
منم این چندوقته به قول آزاد چراغ خاموش تمام پستهاتو می خوندم.ولی این بار حیفم اومد بهت دست مریزاد نگم به خاطر متنت.
دمت گرم رفیق…
سرت سلامت
در اوجی سروش.بقدری قابل درک و زنده بود که میخکوب شدم
مرسی آیدین
امیدوارم این طور که میگویی باشد. دارم کنار زمین خودم را گرم می کنم برای کتاب…
من نمی دونم چرا هیجوقت نمی تونم باهات حرف بزنم سروش یا حتی کامنتم هیجوقت نمی تونم بذارم برات، به محسنم همش حسودیم می شد
خوشحالم که داری گرم میشی برای کتاب
کجایی بابا
من کلمه ی «رادیوش» رو اول داریوش خوندم و بخاطر سن و سال
مامان عزت حمل بر داریوش رفیعی کردم !
کتااااااااااب !!!
چه کار خوبی …
خود خواب بزرگ هم بعضی از پستهاش ارزش خونده شدن تو صفحات یک کتاب را داره
برای من زیاد پیش امده که موقع گپ و گفت با رفقام از مطالب اینجا استفاده کنم. دوستام هم معمولا براشون خیلی شنیدنی بوده. انگار که دارن یه ناکفته ای از زندگی خودشون رو می شنوند.
مثل نسل بنجامین، یا اون پست شومینه و شرلوک هولمز و فرقی که بین جوونی و نوجوونی توضیح داده شده، یا پست کودک و والد و زبان دوم، یا اون که اول گفته بودی نوشتن (هنر) در وحله ی اول مثل یه مخدره که قبل از همه چی باید نویسنده (هنرمند) رو آروم کنه یا پستهای روانکاوی و ساریگلین و …
پی نوشت : آخرشم نتونستم اندر میان محاوره و نامحاوره یکی را بر بگزینم
مرسی
خیلی خوب نوشتی، یعنی تو روز تولدم، توی این تنهایی که توشم، حسابی بغضم ترکید…
خوشال باشم یا ناراحت
خدا رحمتش کند
متاسفانه مادربزرگها و پدربزرگهای من اصلا و هیچ وقت بزرگ فامیل نبودند و همین است که الان دارند تنهایی روزهای آخر زندگیشان را کنج ثروت بادکرده شان که مثل سریش چسبیده بودند بهش می گذرانند.
ولی آه از این سی سالگی و رفتند عزیزانی که دوستت داشتند و دوسستشان داشتی و بزرگت بودند و بزرگ میداشتیشان. عزیزانی که تنها تکیه گاهت بودند ارث بزرگی که برایت گذاشته اند. فرهنگ و ادب و خاطره هایی به اندازه سی سال زندگی که گهگاهی از لابلای شیطنتهای کودکم و یا لحظه های زندگیم سرک می کشند و یادم می آورند که چه زود گذشت. و ای کاش بود و می دید که پسرکم چقدر شبیه اوست!.
دلم برای پدر تنگ است!!!!!!
…
خوبن بزرگترهایی که همه به بهانه اونا دور هم جمع میشن ماهم داشتیم ازینا اما زیاد بخار نداشتن ما به زور خودمونو می چسبوندیم بهشون.حالام که ازدنیا رفتن و همه چی تموم
این ماجرا برای من از قبل 18 شروع شد.نوه اولم بودم نا سلامتی
[...] فامیلیمان و مردان دوران گذشته. در حال و هوای آن پست هزار شب. برنامه زمانی نوشتن اگر با اتفاق غیرمنتظره روبرو نشود [...]
عالی بود.
مرسی درخت جان
بعضي وقتها هم يك شب قد هزار شب ميشه