جویدن استیک ناموجود
ژوئیه 28th, 2010 § 48 دیدگاه
1 مولوی چطور میرفته بازار خرید میکرده ، یا شمس چطور لباس انتخاب میکرده یا مثلن غذایی بوده که روزبهان بقلی خوشش نیاید و عمرن بهش لب نزند؟ آنها در ساعات فراغتشان از سماع و ذکر حق چه میکردند؟ بگذار سئوال دقیقتر را بپرسیم اصلن آنها که میگفتند و میدانستند الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا چطور این زندگی خیالی و رویاگون را تحمل میکردند؟ چطور درد میکشیدند و لذت میبردند و با مردم میگشتند و شوخی میکردند و میزیستند که میدانستند جهان ما توهمی بیش نیست؟
2 از جرج برکلی که درک ما را از جهان حاصل بازیهای خیمهشبباز کبیر میدانست تا هیلاری پاتنم که میگوید ما مغزهایی هستیم در خمره که جهان را توهم میکنند، از چوانگسی که نمیدانست خواب پروانه دیده یا پروانهایست که خواب چوانگسی میبیند تا نظریه ریسمان که هر آنچه هست را حاصل ارتعاش ریسمانهای انرژی میداند، آنقدر در ناموجود بودن همه محسوسات عالم گفتهاند که حق است به فکر بیافتیم. دارید پشت مونیتور اینها را میخوانید؟ یا فقط توهمیایست دیداری؟ به بیداریتان خیلی مطمئنید؟ مگر در عالم خواب هم بیداریتان مطمئن نیستید؟…میبینید! دستمان به هیچ جا بند نیست.
3 مومنان و عارفان و جادوگران و حکیمان را رها کنید، بیایید ماتریالیستیترین حالت ممکن را در نظر بگیریم. بیایید فرض کنیم شما بیدارید( و بیداری همان مفهومیست که همه سرش توافق داریم) و واقعن دارید این نوشته را میخوانید، بیایید فرض کنیم همه چی همان شکلیست که به نظر میرسد. همان شکلی که درش مرگ پایان قطعی است، عدم مطلق است. و ما ماشینهایی هستیم حاصل تکامل تدریجی و انتخاب طبیعی. نتیجه؟ این زندگی که خیلی جدیاش میگیریم به تار مویی بند است.به عصیان سلولی که دوست دارد تکثیر شود یا یک رگ کوچک که میگیرد یا پاره میشود. به چیزهای خیلی سادهتر از این حرفها. زندگی انسانی ما در بهترین حالتش کجای عمر جهان است؟ به دمی نمیماند؟ به رویایی نمیماند؟ به این نمیماند که نمیدانیم این ماییم که خواب پروانه دیدهایم یا پروانهای که دارد خواب ما را میبیند؟….خب، پس فرق چندانی نکرد. انگار واقعن داریم خواب میبینیم.
4 پس بیا برگردیم به سئوال اولمان. به آنجایی که اگر میدانی همه اینها سرابیست چطور میشود پاساش کرد؟ چطور میشود مشغولش شد؟ خرید کرد و پوشید و “جدی” اش گرفت؟
8 شمنهای تولتک در طریقتشان مفهوم جالبی دارند: حماقت ساختگی. این را دونخوان یاد کاستاندا میدهد. این که تظاهر به روزمرگی کنی. خودت را غرق و درگیرش کنی. با این تفاوت که هر وقت لازم است بدانی کجایی و داری چه کار میکنی. مثل وقتی که با بچهای بازی میکنی. بزرگسال بودنت باعث نمیشود که قوانین بازی را نادیده بگیری و بازی کردنت به این معنی نیست که نمیفهمی داری بازی میکنی. بله…میدانم که الان همهمان داریم کمکم یاد آنها میافتیم. یاد سیمور، یاد فرنی و زویی…
9 “ سیمور بهم گفت کفشم رو برق بندازم. من ازکوره در رفتم، تماشاچیهای توی استودیو همهشون احمق بودند، گوینده احمق بود، سرمایهگذارها احمق بودند، و برای من کوچکترین اهمیتی نداشت که کفشهام رو براشون برق بندازم…” یادتان که هست سیمور چطور قانعاش میکند؟
10 پس انگار حماقت ساختگی تنها راه ممکن است برای کسانی که میخواهند حماقتشان طبیعی نباشد.انگار که حکیمانهترین موضع نسبت به هستی و جهان و بشر است. انگار که فرقی هم نمیکند آتئیستای یا مومن. پس حالا سخت نیست تصور کنیم شمس دارد با کسی سر قیمت دستار چانه میزند و چند تا از آن لیچارهای آبدارش هم سر آخر بار طرف میکند یا روزبهان پیازداغهای چلو گوشت را جدا میکند میگذارد گوشه بشقاب. یا مولانا چشمش کلابیسه میشود وقت دیدن مهپیکری. فرقشان با خیلی از ما این است که بلد بودند تسخر بزنند به همه چیز. یادشان بوده کجااند و چیست کل این قصه.
11 حیف شد. سیفر اگر بدمن قصه نبود میتوانست فیلسوف ماتریکس باشد. او بود که وسط همه آدمهای جدی کت چرمی گرچه میدانست استیکی که میخورد توهم است اما ازش لذت میبرد.
12 فهمیدن این که استیکی وجود ندارد خودش درک عمیقیست. کسانی که میفهمند بخاطر چیز ناموجود نمیجنگند، هم را نمیکشند، دروغ نمیگویند و به هم خیانت نمیکنند. گرچه احتمالن ذائقهشان بیرنگ و مات و عبوس شود.
حالا مِنبعد اگر بتوانند همچنان لذت ببرند از این استیک، کاری کردهاند کارستان. نه چنان جدی میگیرندش که فکر کنند ارزش زحمت دارد و نه چنان بیقدرش دارند که ناچار باشند خلوت گزینند همه عمر. اَبدال شاید همینها باشند.
13 نه در چندین بند، در هفت کلمه گفت: …غرقهگشتند و نگشتند به آب آلوده

ولی سایفری که ناموجود بودن استیک رو میفهمید و لذت هم میبرد، به خاطر همین چیز ناموجود جنگید، کشت، دروغ گفت و خیانت کرد.
بله …بابت همین بدمن شد نه فیلسوف
کُشت مرا، کُشت مرا «خیر الامور اوسطها»!
سلام آقا سروش
هر پستت را که میخونم احساس خاص و دلنشینی پیدا میکنم. بیرحمانه مینویسی و مراعات هیچ عادت و سنتی را نمیکنی ، هرروز منتظرم که ببینم امروز سروش به کجا حمله میکنه. نا خودآگاه یاد جمله ای می افتم که چند سال پیش روی پوستر جشنواره فیلم های پکین پاه نوشته بودیم:» هر کی جم خورد بکشش » . هیچ کسی در عرصه تاخت و تاز ما در این زندگی نمیتونه مارو محدود کنه که چطور فکر کنیم و چطور باشیم و کجا باشیم و کلا چی باشیم. پس هر کسی هم که زنده است به خاطر اینه که ما حال کردیم نکشیمش .ما وقت زیادی نداریم شمارش معکوس از روز تولد ما شروع شده و تو 68 یا 70 یا 75 و یا خیلی خیلی کمتر از اون، یکی ( که نمیدونم کیه ) از یه گوشه ماشه رو، رو ما میکشه و بعد نهایتا فرصت چند تا وصیت داریم وشاید هم نه و خداحافظ. پس تا وقت داری و میتونی خیلی فرز ماشه رو بکش .و از صمیم قلب میگم که » دوباره بزن سرووووووشششش»
تنک یووووو
جالبه
م یگم شما چه حوصله ای دارید هر دفعه این همه تایپ می کنید ..خسته نمی شید؟
چرا خسته میشوم
چاسخی کاملا سروش وار
خسته نباشید
لطفا خسته نشوید و بازم بنویسید
گفته بودم که برای من خوندن این چیزا همون دیازپام هست که از ما بهتران با نوشتن از در و دیوار بیرونش می کشن
بشنو یا نشنو از نی چون حکایت می کند؟
بشنو
عادت داری کلا زندگی رو زهمار کنی به خودت و بقیه…فکر کن سر یه بازی نشستی و چند میلیارد نفر هم همبازیت هستند..دمی دیگر هم بازی تمام می شود ..حداقل از بازی کردن لذت ببر و صادقانه بازی کن..همین
دقیقن
راجب بازی اینو گفتی یا اینکه زندگی رو زهرمار می کنی
معلوم نیست؟
از اون لحاظ که ما در توهمی بیش نیستیم هر چیزی ممکنه
دقیقن!
این یکی رو مینویسم فقط ببینم ورپرس تا کجا همین طور هی پاسخ به پاسخ رو ثبت میکنه و چه شکلی میشه
فکر کنم یه پاسخ دیگه اگر کسی بده شبیه شعر نو بشه
مثل اینکه به جز زهرمار کردن استعداد خاصی در کاربرد کلمه دقیقن داری
یک استعداد ذاتی
یکی از بهترین های بیگ اسلیپ بود.
«مثل خواب. نمی دونیم خوابیم. از کجا معلوم الآن هم خواب نباشیم. هستیم.»
شاید زیاد ربط نداشته باشه، اما گاهی سعی کردم جهان رو بدون زمان تصور کنم. یه کم که سعی می کنم بهش فکر کنم، هنگ می کنم و ریستارت لازم می شم. ولی خِعلی جالبه.
خوشحالم که این مسائل رو مطرح می کنید. از این چیزا خوشم می آد.
تنکس
با سلام
اینجانب دانشجوی دوره کارشناسی رشته روانشناسی بالینی دانشگاه علامه طباطبایی هستم و برای تکمیل پایان نامه ام نیازمند تکمیل پرسشنامه هایم توسط دانشجویان دانشگاه های شهر تهران هستم. موضوع پژوهش من بررسی رابطه بین ابعاد عشق و تعدادی از ویژگی های فردی می باشد و برای پرکردن پرسشنامه ها حداقل شرط لازم این است که آزمودنی هم اکنون داری رابطه عاشقانه با شخصی دیگر و یا افکار عاشقانه درباره شخصی دیگر باشد. لازم به توجه است که نمونه من بایستی از دانشجویان دانشگاه های تهران باشد ولی شرکت تمامی دانشجویان کشور در این پژوهش مجاز است وجواب آزمون به آنها داده خواهد شد. در پایان خواهشمند است فیلد مربوط به دانشگاه را بدرستی پر کنید تا در انتخاب اعضای نمونه پژوهش دچار اشتباه نشویم.
برای شرکت در آزمون آدرس زیر را در مرورگر خود کپی کنید و کلید اینتر را فشار دهید.
Azmoon.freei.me
از مسئول وبلاگ خواهشمندم برای اعتلا و پیشرفت سطح علمی جامعه این آگهی را حذف نکند تا سایر بازدیدکنندگان هم در صورت تمایل بتوانند شرکت کنند.
با سپاس
دیگر خیلی دارم به اعتلا و پیشرفت دانش کمک میکنم ها ..
چه عجب یه چیز درس و حسابی نوشتی!
«تا وقتی پروانه داره خواب من رو می بینه یا من دارم خواب پروانه رو می بینم» مبهمه این یک مسئله است. ولی اگر پروانه به استفراغ افتاد و بعد دو پرستار بیمارستان ضربان نبضش را گرفتند و تفاوت زیاد بود و همینطور پیشنهاد کردند که دستگاه فشار خون آلمانی بگیری بهتر است، بهتر است بشنوی. نه؟
یگ عارف مومنی هم بوده که می گویند گقته بوده نشنو از نی چو حکایت می کند، بشنو از دل چون حکایت میکند یاشکایت می کند. یادم نیست حکایت بود یا شکایت سندش را هم که آیا کسی که این حرف را نقل قول کرد درست بوده یا نه هیچوقت نتونستم پیدا کنم. البته من دارم همه چیز را فقط از دیدگاه ماتریالیستی نگاه می کنم و الا تا حالا در راه نماز جمعه بودم یا همین الان داشتم به خطبه گوش می کرد. حیف انگار این جمعه هم نشد. شاید این جمعه آمد و ما نفهمیدیم. شاید جمعه ی دیگر.
برم فکر کنم…
اما رسیدن به این بینش کار سختیه.یه بخشاییش همون تعبیر » آش کشک خاله » است چیزی که به پای ما نوشته شده تغییری هم توش نمیتونیم بدیم و مجبوریم حقیقتشو درک کنیم و انکارش هم نکنیم و یه جاهایی به دیگرانم چیزی که به واقع وجود نداره رو القا کنیم.اینطوری کم کم خودمونم باورمون میشه با حقیقت نمیشه جنگید و باید پذیرفت و اگه لازمه برای لذت بردن ازش فیلم بازی کرد.
البته اينكه ميگويند هنوز گشنگي نكشيده اي تا عاشقي يادت برود، ارتباطي با اين پست ندارد اما شايد براي اينكه آدم بداند خواب است يا بيدار ، كمي هم گشنگي بكشد بد نباشد !
گاهي بنظر ميرسد اين فلاسفه ي بزرگوار عجب شكم سيري داشته اند ها !
مثلا اگر گرسنه بودند شايد ميگفتند: من گشنه ام پس هستم !
اول این که گشنگی نیست و تنگ گرفتن است
دوم این که اتفاقن گرسنگی کشیدهام در حدی که نمیتوانید تصور کنید.
سوم وجود درد و فشار چطور میتواند چیزی را رد یا ثابت کند.
خوشبختانه آدمها موقعی که گشنشان است یا تنگشان میگیرد معمولن فکر نمیکنند وگرنه نتیجه میشود شبیه چیزی که شده
سلام رفیق،
من چهرشنبه و یا شاید هم پنج شنبه این پست رو توی گودر خوندم و آخر هفته ی خوشی رو باهاش گذروندم و مثل یک قا قا لی لی خوشمزه گذاشتمش گوشه ذهنم و گهگاه مزه مزه اش میکنم.
خواستم ازت تشکر کنم
آرش
چقدر خوب آرش
من یه کتاب دارم که همین طوری شروع می شه… اسمش چی بود خدایا؟ … آهان فکر کنم مرشد و مارگریتا بود که به سال 1928 نوشته شد و در واقع یه جور برو بمیر به زمامداران شوروی بود. چرا یه سر به کتابای کتابخونه تون نمی زنید که از کشف دوباره آتیش انقدر ذوق زده نشید؟
کتاب بالینی است شاهکار حضرت بولگاکف
خدمت شما عرض کنم که اولا باید در سطر اول و بعد از پست ، کلمه ی شما را می آوردم که بشود (ارتباطی با این پست و شما ندارد) تا اینجور تلقی نشود که منظور من و مصداق این ضرب المثل شما هستید . ضمن اینکه ممکن است در ولایت ما بجای هنوز تنگت نگرفته میگویند هنوز گشنگی نکشیدی . بهر حال مثل است و در مثل هم که لابد مناقشه نیست !
دوم اینکه وقتی منظور شخص شما نباشید دیگر اینکه بنده بتوانم یا نتوانم تصور کنم که شما گرسنگی کشیده اید یا نکشیده اید و اگر کشیده اید در چه حدی بوده است بوده است ، سالبه ی به انتفا موضوع است ( اینم یعنی ما هم یه جیزایی بلدیم . بعله !)
سوم اینکه علامت های تعجبی که آخر جملات آوردم برای این بود که این کامنت جنبه ی طنز و شوخی بخودش بگیرد که گویا در این امر ناکارآمد بوده است این علامتهای تعجب !
چهارم اینکه سوای علامت تعجب ، اینکه که همان اول عرض کرده ام شاید ، خب یعنی شاید . نگفته ام حتما» که !
پنجم اینکه قضیه قضیه ی خواب و بیدار بود نه چیزهای دیگر . بنده هم خواستم یکی از چیزهای که بیاد آدم می آورد که خواب است یا بیدار را عرض کنم نه اینکه آدم گشنه بهتر فکر میکند یا نمیکند مثلا خیلی چیزهای دیگر هم وجود دارد که نمیگذارد آدم تووی رویاهای خودش سیر کند مثل مشت و لگدی که بازجو به آدم میزند و بیادش میآورد که اینها خواب و رویا نیست و عین واقعیت و کمال بیداری است !
ششم اینکه بنده مخلص تمام فلاسفه و دوستداران فلسفه و فلاسفه هم هستم دربست و این دو جمله ی آخر هم من باب مزاح عرض کردم البته با علامت تعجب !
این همه روده درازی کردم که بگویم بنده کی باشم که راجع به شما و اینکه آیا گرسنگی کشیده اید یا خیر اظهار نظر کنم . وبلاگتان را میخوانیم و استفاده میکنیم و گاهی کامنتی میگذاریم بدون هیچ غرض و مرضی .اینجا که میشود اسم گذاشت اسممان هم مینویسیم . و آن یکی وبلاگتان هم که نمیشود اسممان را بگذاریم با اسم ناشناس کامنت میگذاریم . مثل کامنت خشخاش ! بهر حال از شما ممنونیم .
(!!) به نشانه شوخی و مطایبه
ولی لگدی که به آدم میزنند واسه این نیست که آدم را یاد بیداری بیاندازد. میخواهند دردش بگیرد زودی اعتراف کند!
من هنوز در کف این پست بسر می برم.
انگار خواب تعبیر شد.
یکی این، یکی هم «فقط بگو شات آپ».
بعد از مدتها یادداشتی خواندم که درست رفت نشست همانجا که باید. خیلی ارزشمند نوشتی…
ریسک نکردم کامنتهایش را بخوانم، نکند ذوق و لذت خواندنش از دست برود!
چه خوش
[...] یاد چوانگسی میافتم. اینها به فکر آدم میاندازد شاید در زمان و [...]
شبيه حرفي كه سهراب ميزد «جايي ميان بيخودي و كشف»، جايي ميان دوست داشتن و نه خواستن، نه نخواستن … ميان دوست داشتن و آسودگي . . .
[...] مگر نه این است که ما خوابیم؟ که به قول آن پسرک کچل حکیم قاشقی وجود ندارد؟ پس چرا غصه بخوریم؟ چرا ناراحت باشیم؟ از [...]
این که این نتیجه گیری حاصل از مطالعات و تفکر زیاد رو با اطمینان و بدون جای شک و تردید در اینکه شاید هم حقیقتی باشه بیان کردی زیاد به دلم ننشست. این که من کور هستم. اینکه من نادان هستم به من این اجازه رو نمی ده که به هیچ نتیجه ای برسم بی اینکه یادم باشه شاید دارم اشتباه میکنم . حتی راجع به این که من کور هستم و من نادان هستمی که بدیهی گرفتم هم شک دارم.
ولی در کل دل نوشته ی قشنگی بود . این که خواب یا بیدار. رویا یا غیر رویا .. در این که_ من در پی حقیقت خودم هستم و به این نتیجه رسیدم که این همه چی توهمه هیچ جای اتکایی ندارم یا دارم , در این که من هستم. یا_ می خواهم باشم خدشه ای ایجاد نمی کنه . میکنه؟ نمی دونم.
از نوشته ات استفاده کردم. من باب تشکر ممنونم d: