در ستایش دیازپامهای ده جهان
ژوئیه 23rd, 2010 § 20 دیدگاه
1 یک جمله آخرِ “ آرامش با دیازپام ده” سالور میگوید آقای نامجو به این مضمون که این کار کردنش حکم دیازپام دارد، آرامشی دارد که موقت است. وقتی اثرش پرید باید کار بعدی را خلق کنی تا آرام شوی. هر وقت بحث رسالت هنرمند و این چیزها میشود احساس میکنم گویندگان درکی ندارند از این که داریم درباره کسی صحبت میکنیم که مجبور است بنویسد. که اگر ننویسد میشود یک بدبخت مخمور و به خودش خواهد پیچید، اوی بیچاره پیش و بیش از آنکه بخواهد دنیا را نجات دهد دنبال چند ساعتی رهایی است. تو بگو تخدیر. هر اسمی دوست داری رویش بگذار. ولی نمیشود بهش گفت ننویس…
2 اول ایده میآید. هیجانزده میشوی کمابیش. همت و وقتت مدد میکند . مینشینی پای نوشتن. کلی delete را میزنی کنی cut و paste را . آرامآرام، آرام میشوی. یک بار از اول تا آخر میخوانی؟ نه. من که این کار را نمیکنم. میترسم. (دیدهای چقدر غلط تایپی دارم؟) به گذشته اعتماد میکنم و دکمه پابلیش را میزنم. حالا تخدیر اثر میکند. شادم. از خودم راضیام. کار مهمی کردهام. نگران هیچ کار نیمهتمامی نیستم. نگران هیچ ضعف و بدبختی نیستم. نه در زندگیام نه در جهان. خودم را مهمان میکنم به یک دور بازی ایج آو امپایرز. آن روز و شب خوشخوشانم است. بعد چند ساعت یواشکی نگاهی میکنم. کامنتی؟ لایکی؟ اگر آدمهایی که برای سلیقهشان احترام زیادی قائلم لایک زده باشند حالا کمکم جرات میکنم از گوشه چشم مطلب را میخوانم. سعی میکنم خودم را بگذارم جای یک خوانندهای که این را یکهو دیده. بالا پایینش میکنم. جذاب هست؟ نیست؟ روشن است؟ اضافهگویی ندارد؟ خودشیفتگی ندارد؟ طنزش درآمده؟ …بعد در این خوف و رجا سرم را به کار دیگری گرم میکنم و مدتی دور نت نمیگردم.
3 افسوس که تخدیرها کمکم میروند. آرام برمیگردی به جهان خاکی. هر از گاهی سعی میکنی با مرور لایکهای تازه احتمالی اثر مخدر را زنده کنی. ولی دیگر نمیشود. هنگ اوور. اثرش رفت. تویی یک بیچاره مثل همه.
4 گاهی نوشتن نمیآید. کلافه پرپر میزنی. نمیشود. جور در نمیآید. بدخلق و بیحوصله میشوی. احساس عذاب وجدان میکنی. چیزی در دنیا نیست که قانعات کند خودت را دوست داشته باشی. وه که چه روزهاییست این روزها…
5 بعد ایده میآید. هیجانزده میشوی کمو بیش. همت و وقت مدد میکند…
6 من این وسطها نه جایی را پیدا میکنم که بشود به آدم گفت ننویس، نه جایی که بشود گفت چی بنویس و چی ننویس. نه حتی جایی که بشود گفت فلانی چقدر آدم بزرگواریست که مینویسد. اینها نه لطف است نه رسالت است نه سرگرمیاست. تنها و تنها راه زنده ماندن است. تنها راه تحمل خود و دنیاست.
7 اگر تو هم مخموری یاد بگیر دیازپامت را از در و دیوار بیرون بکشی. از مدل موهای کسی که دیدهای. از رویاهایت. از صدای ماشین لباسشویی. از یک حس ریز فرار. اگر هیچکدام نشد، بیا و مثل من ماجرای این روزهات را تعریف کن. گرچه یک جورهایی تقلب است. ولی خب زنده نگهت میدارد تا نوشته بعدی بیاید.
ishaallaa aadamaai ke diaazpaameshoono peydaa mikonan , omre nooh daashte baashan
az jomle shomaa ke diaazpaame aaraamesh bakhshetoon , taaze khaanande ro mo’taad o teshne o khomaar mikone…
hame ke nemitoonan be in raahati diaazpaam o az dar o divaar bekeshan biroon ke
yeki mese man maraz daare too zehnesh minvise masalan
سلام.
خیلی خوب بود. کاش میتوانستم همینجا لایک بزنم.
موفق و شاد باشید
خیلی خوب خودش لایک است
به به. عالی.
جسارتاً یاد یه چیزی افتادم که چند وقت پیش تو وبلاگ «قوزک پای زرافه…» خوندم و جالب بود.
«- میلی که تو رو وادار به شعر گفتن میکنه چیه؟
- همون میلی که تو رو وادار به توالت رفتن می کنه.»
از چارلز بوکوفسکی
خودم را کشتم. مستر بوکوفسکی در جمله گفته. هزار لایک برای حضرتش
http://unbewusstheit.blogspot.com
همه چیز همان جا توضیح داده شده است!
کل قضیه همون تصعید و قلب خون چکان هنرمندان و ایناس دیگه.
امس ث ال ما اگه ننویسیم تا سال دیگه نمی خواهیم بود. ضمنن بقیه به قدر کافی روت قضاوت می کنن دیگه خودت با خودت چنین مکن
چه کار نکنم؟
چه کار خوبی می کنی این جور چیزها را می نویسی بیگاسلیپجان
جدی
مرسی هرمس عزیز
نوشتههای تقلبی مثل این که نوشتم حکم دیازپام را ندارد ولی در غیابش مثل این میماند که چهار تا کدئین بندازی بالا تا شب و روزت بگذرد.
واقعن بیشتر مواقع نوشتن مثل آب روی آتیش میمونه.هرچند شاید یکی دو روز بعدش که بخونی حالت از نوشته ات بد بشه اما اثرمثبتی که داشته مسلمن بهتر از ندامت های بعدشه.با اینکه شاید گوش شنوا برای حرفهای آدم زیاد هم باشه اما این دنیا دنیای دیگه ای.نوشتن و رهایی…
یا آتشی بر آبی
ولی آقای روحبخش برای نویسنده ای در حد و اندازه های شما خوب نیست که به مخاطب وابستگی داشته باشه چون شما یه پرنده آزادی. احترام به سلیقه مخاطب هم به نظر من حرف مزخرفیه.
بنده به ریش عمهام خندهام که پرنده آزاد باشم. مینویسی تا خوانده شوی. جز این را نمیفهمم نه میتوانم
گاهي آدم فكر كند آدمي كه همه چيزش بر وفق مراد است حتي اگر كه سواد هم داشته باشد ، سواد خوبي هم داشته باشد آيا مي نويسد ؟!
چيز مينويسد ؟! چيزي كه چيزي باشد نه مثلن صورتحساب يا درخواست يا بيلن كاري و چيزهايي توو اين مايه ها .
نوشته اي كه نوشته باشد . كه بشود نويسنده اش را يه جورايي نويسنده قلمداد كرد !
آدمي كه همه چيز بر وفق مرادش است اگر بنويسد نوشته اش چه جور خواهد بود ؟!
اين بر وفق مراد كه ميگويم بقول بچه ها وفق مراد واقعني منظورم هست نه وفق مرادي كه فكر ميكنيم وفق مراد است ولي نيست .
اصلا» آدمي كه همه چيزش بر وفق مراد است حالا هر كجاي دنيا كه ميخواهد باشد از چه مينويسد ؟ حالا شما فكر كن كه افريقايي و آسيايي و جبر جغرافيايي هم وجود نداره كه اين آقاي ! همه چي بر وفق مراد بخاطر اونا حالش گرفته بشه و مثلن يه چيزايي بر وفق مرادش نباشه . شما فكر كن همه ي همه چي و از هر نظر و در هر كجا بر وفق مراد اين آدم است . حالا شما فكر كن نوشته ي اين آدم ، نويسندگي ي اين آْدم چطوري ميشه ؟!
يعني مثلن ميشه از همون يكي دو سطر اول فهميد كه نويسنده ي اين مطلب يه آدمي ي كه همه چي بر وفق مرادشه ؟!
تاكيد ميشود منظور آدم الكي خوش نيست . منظور آدماي هميشه خوشحال نيست . آدمي كه داراي درك و فهم و شعور و حساسيت هاي بالاي انساني است اما در زمانه اي زندگي ميكند كه در آن برهه ي زماني و در آن مقطع تاريخي همه چيز بر وفق مراد اين آدم است و حالا شم نويسندگي هم دارد و ورداشته كاغذ و قلمي يا كيبورد كامپيوتري و داره منوياتش را باصطلاح قلمي ميكند . چه جوري ميشه ؟ چي از آب درمياد؟! يعني نوشتن براي هم چه آدمي هم حكم مخدارات را دارد ؟ ديازپام ده است ؟!
شايد گفته شود كه اين فرض ، فرض محال است و آدم همه چي بر وفق مراد اصلا» پيدا نميشه و نشده و نخواهد شد . درست . ولي بقول قدما فرض محال كه محال نيست . شما فرض كن يه همچه آدمي پيدا شد . اصلن صحبت سر بود و نبود يه همچه آدمي نيست . صحبت سر اينه كه اگه يه همچه آدمي باشه آيا چيزي مينويسه و اگر مينويسه نوشته اش چه جوريه . و آيا نوشتن براي اين آدم هم حكم ديازپام ده را دارد يا نه .
چرا اين سيوالات پيش مياد ؟ زيرا تا يه دردي نباشه كه نياز به مخدرات نيست . تا يه رنجي نباشه كه پشتش بيخوابي نيست و تا بيخوابي نباشه كه نياز به ديازپام نيست . حالا با اين اوضاع و احوال آدمي كه درد نداشته باشه ، رنج نداشته باشه آيا اصلا چيزي هم مينويسه ؟! اگر مينويسه چي مينويسه ؟!
حالا شما اجازه بده بنده كاري به هنر براي هنر و هنر متعهد و غير متعهد و چه و چه و چه نداشته باشم . همينجوري يه فكري مي افته توو كله ي آدم و آدم ور ميداره و از يه بزرگواري مثل شما ميپرسه . آنهم با ذكر ببخشيد و اينكه روم سياه كه توو كامنت اول اينقدر روده درازي كردم البته .
ممنون
یه سر به سایت رشید پور بزنید و کامنت شماره 37 رو بخونید.. .http://rashidpour.com/?p=200
جدا اگه این روزمره نویسی نبود..به یاس فلسفی دچار می شدم
اینو نیچه میگه:
وقتی قریحه ی شخص فروکش کند، وقتی دست از نشان دادن توانایی هایش بردارد، آن وقت است که هویتش معلوم می شود.