چطور بدون درد و خونریزی از پایان لاست لذت ببریم؟
مه 27th, 2010 § 59 دیدگاه
هشدار: آنچه در پی میآید پایان داستان را لو خواهد داد!

1 خیلیها 6 سال است لاست را پیگرفتهاند تا ببینند آخرش چطور میشود. خبر بد این که احتمالن با تماشای قسمت پایانی لاست روزهای بدی را پشت سر گذاشتهاند. اغلب آنان با یک گالن بنزین دنبال آدرس خانه آبرامز میگردند!
2 فیلمهای پوارو یا مارپل را دیدهاید لابد. ساختار همه داستانهای کریستی( مثل خیلی از آثار پلیسی) مبتنی بر یک گرهگشایی نهاییست، همه دور یک میز نشستهاند و کارآگاه زیرک معما را برای همه حل میکند. اگر فیلم 2 ساعت باشد این گرهگشایی حدود 10 دقیقه و اگر کتاب 200 صفحه باشد این فصل حداکثر 20 صفحه طول خواهد کشید. چرا؟
3 دلیلش روشن است. گرهگشایی برخلاف تصور بار دراماتیک ندارد. شما باید بنشنید و یک خطابه طولانی را ببینید ( بخوانید) و هر چقدر هم معما برایتان جذاب باشد مطمئن باشید بیش از این مقدار طاقت نمیآورید.
4 لاست بیش از صد ساعت پخش شد. اگر همان نسبتی که در فیلمهای پلیسی رعایت میشود را در نظر بگیریم ما باید در انتظار بیش از 7 اپیزود بودیم که بدون هیچ معمای تازه فقط به توضیح مسلسلوار معماهای قبلی میپرداخت. این زمان تازه برای وقتی است که یک دانای کل بخواهد ماجرا را تعریف کند. شما حوصله تماشای چنین چیز ملامتباری را دارید؟
5 تازه اتفاق ناگوار دیگری بعد از گرهگشایی میافتد. ماجرا پیشپاافتاده میشود.قصه یکبار مصرف میشود. به محض این که قاتل معلوم شد همه چی دود میشود و هوا میرود. انتظار داشتید سازندگان لاست با این حجم ارجاعات فرامتن ادبی و مذهبی و فلسفی حاضر باشند سریالشان فقط یک بار دیده شود و تمام؟
6 رازها را نمیشود حل کرد. دست کم همهاش را نمیشود. چون هم یک خطابه طولانی ملالآور مشتری ندارد هم قصه را یک بار مصرف میکند. پس باید چه کار کرد؟ آیا راه حلی هست؟
7 بله. و آقای آبرامز در کار قبلیاش آلیاس این راه حل را استفاده کرده بود. سریال پر است از رازها و معماهایی که به انتظار حل شدنش تا پایان میمانید ( که البته حل نمیشوند) اما با یک تکنیک باستانی درامپردازی به شکل عجیبی شما از پایان سریال راضی میمانید. چند اپیزود مانده به آخرین قسمت یک نبرد خیر و شر شکل میگیرد. جوری که بدون نیاز به دانستن رازها میدانید آدم بده و آدم خوبه کی هستند. چنگک درام خیر و شر ابدی ازلیست. بعد مدتی میبینید به جای این که نگران حل معماها باشید نگران سرنوشت این نبردید. خب حل کردن این نبرد کاری ندارد. خطری ندارد. راحت میشود به نتیجه رساندش بدون این که کار را یکبارمصرف کند. و آبرامز سخاوتمندانه و در سکانسی دراماتیک این کار را برایتان میکند و از آنجایی که ما یادگرفتهایم با پایان نبرد خیر و شر داستان را تمام شده بدانیم ( خیلیها این جور وقتها دیگر از پای تلویزیون بلند میشوند، یا در ایران چراغهای سینما روشن میشود) او هم داستانش را تمام میکند. میگذارد در اوج این احساس پایانیافتگی درونی ما ، قصهاش هم تمام شود. بدون این که زیر بار حل کردن معماها رفته باشد.
8 تقریبن مطمئن بودم که در لاست هم همین کار را خواهد کرد.بعد تشکیل شدن دو جناح مردسیاهپوش/لاک/هیولا و جیکوب/کاندیداها دیدم باز قصه را دارد به همین سمت میبرد. نکته فقط این بود که اینبار پیجیدهتر و هنرمندانهتر عمل کرد. ترفند قدیمی را با چند ترفند دیگر ترکیب کرد.
9 از ساختار روایی دایرهای استفاده کرد. نقطه پایان داستان معادل/متقارن نقطه شروع است. این ساختار روایی هم یکی از قدیمیترین شیوههای روایت است. مخاطب وقتی این لوپ بسته میشود ناخودآگاه احساس پایانیافتگی داستان را دارد. حتی اگر خیلی چیزها را هنوز نفهمیده باشد احساس میکند دیگر نیازی به دانستن آنها ندارد. ساختار روایی پایان را به او تحمیل میکند و او ناگزیر بسته شدن این لوپ را به مثابه یک پایان ( حتی رضایتبخش) میپذیرد. استفاده از تقارن در روایت از آن ترفندهاییست که مثل ترکیب رنگ قرمز و مشکی در کار گرافیکهاست. همیشه جواب میدهد و جای نگرانی نیست.حالا اگر میخواهید کارتان ظریفتر باشد میتوانید با یک تغیر کوچک در این تقارن و نیشگون گرفتن احساس دژاووی مخاطب بگذارید او هم کشفی بکند و لذت ببرد. اگر داستان با باز شدن چشم تمام شده بود، بگذارید این بار با بسته شدن چشم تمام شود. جدا از این که بسته شدن چشم خود تداعیکننده پایان است، میگذارید بیننده از کشف این تفاوت کوچک هم لذت ببرد. شما کاری میکند که او احساس به پایان رسیدن قصه را بکند، بدون این که شما به شکل کلاسیک قصهتان را تمام و گرهها را باز کرده باشید. این کار هوشمندی میخواهد و تا آنجا که من سراغ دارم با چنین قصه پر پیچ و خمی کمسابقه است.
10 شیطنت دیگر سازندگان لاست در این است که پایان داستان را با معمای تازهای تمام میکنند. فلاشسایدها برزخ بود؟ چطور؟ کجا؟ و چرا این کار را میکنند؟ خب این کاریست که از آغاز ماجرا دارند انجام میدهند. این تخصصشان است. این که شما را به فکر وادار کنند. به تخیل و گمانهزنی. به بازی. کاری میکنند سریال بعد از تمام شدن تازه در ذهن شما شروع شود. باید همهچیز را بگذارید کنار هم و به درکی از این پازل برسید. حتی اگر خیلی پیگیر باشید ممکن است سریال را دوباره ببینید. چه موفقیتی برای سازندگان سریال بالاتر از این که شما حاضر باشید آن را بار دیگر ببینید و در ارجاعات و تقارنها و معماهایش غرق شوید؟
11 سر کار بودهایم ؟ خب …اگر اسم این بازی فکر کردن و لذت بردن سر کار بودن است، بله سر کار بودهایم. ولی مگر زندگی چیست؟ کی جواب همه سئوالهای شما را میدهد؟ غیر از این است که هم آخرش مبهم است هم از بازی کشف ( خلق؟) معنا برایش لذت میبریم. سالها پیش آقای فلوبر گفته بود آرزوی نهاییاش نوشتن رمانی خودبسنده است که مثل زندگی باشد. شاید آبراز کمی بالا و پایین به برآوردن چنین آرزویی نزدیک شده است.
12 شب عزای فینگنهای جویس که میدانید یک از غیرقابل درکترین آثار تاریخ ادبیات است. میگویند اولیس در مقابلش داستان سرراست محسوب میشود. پر است از معما و شعرواره و بازی لغوی. یک بار یکی از جویس پرسید چرا این کتاب را نوشته. جویس پاسخ داد : “میخواهم منتقدان را سیصد سال مشغول نگه دارم!”
13 آبزامر و همکارانش راز را به شعر تبدیل کردند. این کار کمی نیست.
آقای روحبخش آبرامز در این چند فصل هیچکاره بوده.
اون دو نفر دیگه همه کاره بودند حالا شما هی بگید آبرامز.
الان ایشون چند وقتیه درگیر سریال جدیدشون در nbc هستند.
در ضمن یه فیلم هم داره میسازه.
خودش میگفت که من الان در لاست هیچکاره ام و دوستانم همه کارها رو انجام میدن.
در سریالهای تلویزیونی برخلاف سینما این کارگردان نیست که همهکاره است. کار کارگردان صرفن تکنیکی است. خالق یک سریال را کسی میشناسند که طرح اولیه مال او بوده و الان همزمان تهیهکننده، نویسنده و کارگردان تعدادی از قسمتهاست. کار آبرامز در لاست چنین چیزی بوده. یادتان هست که اوایل در تیتراژ ابتدایی نام او را مقابل کریتور و بعد از اسم همه مینوشت؟ شما که باور نمیکنید این پایانبندی هیچ ربطی به او نداشته باشد و او فقط اوایل آمده و یک سری سئوال مطرح کرده؟ او این پایان بندی را در سریال پیشینش هم – چنانچه گفتم- استفاده کرده بود.
منم میدونم همه کاره خالق های سریال هستند.
ولی این پایان شاید فقط ارتباط کوچکی با آبرامز داشته باشه.
در ضمن جک در جواب سوالی که آیا شما از اول پایان رو میدونستید گفت:من فقط اینو میدونستم که سریال با بستن چشم من و مرگ من به پایان میرسه.
زمانی خالق کاری میکنه که یا سرپرست نویسنده ها باشه یا حداقل در گروهشون باشه.
که آبرامز بعد از چند قسمت اول سیزن 1 رفت ماموریت غیر ممکن رو کارگردانی کرد.
بعدش هم سریال فرینج و سفر ستاره ای.حالا هم که یک سریال و فیلم در دست کار داره.
ولی در کل من میگم که فقط نگید کار آبرامز و فلان و بهمان.
حداقل یه اسمی هم از کیوز و لیندلوف هم ببرید.
پاینده باشید.
حالا چطور از دل کیوز و لیندلوف دربیاورم؟
مسألهای که پایان لاست رو آزاردهنده میکنه فقط این نیست که به سؤالها پاسخ نداد.
لاست فلشسایدها رو به مسخرهترین و کلیشهایترین شکل ممکن جمع کرد. تعلیق الکی درست کرد. مثال؟ مثلاً اینکه تو فلشسایدها منتظر این بودیم که بفهمیم افراد جزیره برای چی باید اتفاقهای جزیره رو به یاد بیارن. به این سؤال که قسمت زیادی از فصل 6 رو تشکیل میداد، خیلی جواب مسخرهای داد: برای ادامهدادن! از اون گذشته، این چه برزخیه که توش بچه دنیا میآد، جک از زنش جدا میشه و…؟ چرا آدمها با دستزدن به هم اتفاقهای جزیره یادشون میاومد؟
قسمت آخر لاست از نظر اجرا هم فاجعه بود. چرا ما باید باور کنیم نور جزیره (که همه چی رو در خودش داره و نباید خاموش شه و به نظر یه چیز ازلی-ابدی میآد) مثل جاروبرقی کار میکنه و پریز داره؟
و نکتهی دیگه اینه که نبرد خیر و شر که گرهخورده با زندهبودن افراد هم بود، لوث شده بود. برای من اینکه هواپیما بلند میشه یا نه، کیت و ساویر و اینها نجات پیدا میکنند یا نه، هیچ جذابیتی نداشت. شاید دلیلش اینه که تو قسمت آخر مهم نیست کی زنده میمونه، شاید هم اینکه همهی شخصیتها تو فلشساید حضور داشتند و مرگ خیلی هم جدی نبود
سؤالهای مهمی هم که فصلها بهش اختصاص داشتن بیجواب موند. مثلاً اینکه ضربهی ژولیت چی رو درست کرد. مگه قرار نبود که همهی این کارا رو بکنن تا hatch ساخته نشه؟ چی شد؟ قضیه با اینکه جزیره به زمانی رفت که hatch نابود شده پیچونده شد!
در آخر تشکر می:نم که جایی برای عقدهگشایی من فراهم کردی
تو نقدت به نکات خوبی اشاره کردی سروش. به خصوص خیلیها به (11) معتقدند. پایانی که بر لاست دیدیم، پایان لاست نبود، بلکه پایانی بود بر هرآنچه در فصل شش مطرح شده بود و بخشی از سوالات فصل اول. سایر فصلها کاملاً کنار گذاشته شدند. برای سازندگان مجموعه، هدف، به نمایش گذاشتن اون تعریفی بود که از زندگی و مرگ تو ذهن دارند. دقیقاً به همین دلیله که جناب معین احساس میکنند که مرگ افراد دیگه برای ما مهم نبوده، چون این عملاً چیزی بوده که نویسندگان میخواستند به تماشاگر القا کنند. این که مرگ صرفاً پلیه که ما رو از یه دنیا به دنیایی موازی انتقال میده و…
تنها چیزی که میشه گفت اینه که با کلی معما تموم شد ولی راضی هستیم
پیشنهاد می کنم این مطلب رو هم درباره ی لاست بخونید :
http://30na.net/1389/03/06/lost-unanswered-questions/
هنوز نخوندم. دارم هنوز لاست رو می بینم. یعنی الآن بخونم لو می ره؟!
نه!
تا 7 رو خوندم.
[...] This post was mentioned on Twitter by Navid, knil. knil said: چطور بدون درد و خونریزی از پایان لاست لذت ببریم؟ http://bit.ly/bckY1d [...]
سبا عرض سلام
من فقط می خواهم بدانم ایا جک با کیت ازدواج میکند؟لطفا جواب مرا زود بدهید.ممنون.
زود: خیر
البته ازدواج به اون معنایی که شما میگید که نه ولی از نظر تصاحب طرف فکر کنم چندین بار جک و کیت و سایر و جولیت تعویض همسر داشتن
عالی بود. آفرین، و ممنون.
البته من حاضر بودم 7 اپیزود برای رسیدن به جواب معمّاها ببینم.
پیام
سلام.نمی دونم چرا ولی خب دیگه نمی تونم بنویسم.یعنی می نویسم ولی بعدش همش می شه دیالوگ.دوست ندارم از این نوسنده الکی ها باشم.می خوام بدونم برای یک نویسنده ی خوب بودن باید چه کار کرد؟راستی من هم بازاری (البته از نوع علمی تخیلی برای نوجوانان)و هم ادبی !!!!!(البته هخودم فکر میک نم ادبی !)می نویسم.ممنون
چیز خوب بخوانید. راهش تنها همین است
خیلی چرت و پرت تمام شد ما نزدیک به 12 نفر با هم این سریال روو دنبال میکردیم که همه بد از تمام شدن منتظر ادامه آن بودیم
lost seriali nabod ke shoma 6 sal montazere akharesh bashid.
agar injori be lost negah kardid vaghtetono talaf kardid.
lost tamame ghesmatash lezat bakhsh bod otamame lezatesh be lost bodanesh.
موافقم
آفرین به نگاه منتقی امیر حسین.
لاست می خواست نگاه ما رو در مورد مرگ عوض کند.
بر خلاف اون چیزی که گفتید به نظر من با دیدن دوباره سریال هم چیز زیادی دستگیر آدم نمیشه. فکر کنم نویسندگان فیلمن که باید یه بار کارشونو مرور کنن
تو آخر فیلم دنیاها قاطی شد. بدون اینکه معلوم بشه برزخ کجا بود. دنیا کجا بود و هر جوری که با داستان ور بری نمیشه تیکه هاش رو به طور کامل کنار هم گذاشت
البته نوشته تون مسائل جالبی داشت
خسته نباشید
من نمیفهمم این برزخ رو از کجا آوردید شما… درست از زمانی که بن اون چرخ رو چرخوند مشخص شد که یک توازی بوجود اومده و دو دنیای متصل اما متفاوت از هم دارن به حیات خودشون ادامه میدن… ژولیت جزیره رو نگه داشت و یه possibility دیگه رو آغاز کرد… این قضیه برزخ هیچ جوری درست نیست… چیزی که باعث میشه اینطوری فکر کنیم اون دیالوگ ریچارد هست که میگه اینجا جهنمه که مشخص میشه فقط یه بیان احساسی بوده… بنظر من لاست پایان خیلی آبرومندانه ای داشته و برای بیشتر سئوالاتمون هم جواب داده و برای فهمیدنش باید یکم مطالعه کنیم و یکم بیشتر دقیق بشیم تو نشونه هایی که تو فیلم هست… پیشنهاد میکنیم اون بخش یک ساعته که درست قبل از سریال پخش شده هم ببینید… خیلی بنظر من این رو به ذهن متباتر میکنه که واقعاً همه چیز داره تموم میشه و سئوالی بی پاسخ نمیمونه…
بنظر من این قضیه جهان های موازی رو اگه در نظر بگیریم خیلی راحت میشه به سئوالاتش جواب داد ولی اگه برزخی بودن رو ملاک بدونیم نه تنها جوابی پیدا نمیکنیم بلکه کلی سئوال جدید بوجود میاد… بنظر من بعد از سیزن یک و سه این سیزن بهترین سیزن ممکن بود و بخصوص از قسمت 8 به بعد عالی بود به معنای کلمه… اینهایی که ایراد میگیرند اغلب برای خودنمایی هست اگه ناراحت نمیشند میخوان بگن که «ما ته فهمیدن هستیم و از اینهمه نویسنده ای که صبح و شب با این داستان زندگی کردند بیشتر میفهمیم!!!»… اینها همه آدمهای متخصص و باسوادی هستند و اینقدر هم کتاب خوندند که خیلی از استادهای ما نخوندند… تمام ارجاعات فلسفیشون و تاریخیشون شناسنامه دار و ریفرنس دار هست… چرا باید بیان یه پایانی بزارن که بنظر مردم بیخود جلوه کنه؟ من مطمئنم که با مرور دوباره داستان میشه پاسخهای زیادی پیدا کرد…
یه تعداد گاف هم اگه وجود داره خب قابل اغماضه… شاید قرار بوده داستان جور دیگه ای پیش بره و کمی مسیرش تغییر پیدا کرده و نمیشد رفت سیزن های قبلی رو اصلاح کرد… بنظر من عالی بود… در همه وجوه عالی بود… همین هرکس یکی رو پیدا میکرد که باهاش همذات پنداری کنه بزرگترین نقطه قوت سریال بوده و هست… این سریال برای این نبود که بفهمیم جزیره چیه و کجاست و نور چیکار داره میکنه… خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنیم رمز و راز اصلی شخصیتها و کاراکترها بودند و نه یه داستان باستانی… و بنظر من تمامی وجوه کاراکتر ها و سیر تحول یا استحاله اونها بشکلی آبرومند نشون داده شده و قابل تقدیره
از متن قشنگتون تشکر میکنم… ببخشید که خیلی زیاد شد…
ممنون
راستش من از خواندن تحليلها، نقد و بررسي و نظرات…حدس و گمانها…پيش بيني ها و خلاصه آنچه پيرامون لاست گذشت بيشتر از ديدن خود سريال لذت بردم!
اينكه يك جمعي رو بتونيد مدتها دور هم جمع كنيد كه با دلايل علمي روي حل يك معما در سريال بحث كنند و گمانه زني و …كار كمي نيست…
من هنوز سريالي رو نديدم كه اينطور بينندهاش رو به هميدگر وابسته كنه!!!
پايان لاست درست شروع سريال براي من بود.با وجود مشغله زياد…فكر كنم براي بار سوم سريال رو خواهم ديد والبته لذت ديدن سريال رو با خوندن نقدش دو صد چندان خواهم كرد…
موفق باشيد…
شاهد از غیب رسید
من هنوز فصل 6 رو شروع نکردم، اما عکس العمل بعضی از اطرافیان بیشتر حاکی از این بود که دلشون نمی خواست تموم بشه. مقایسه ی لاست با زندگی خیلی جالب بود.
سلام…
فکر کنم زیاد تحویل گرفتین این قسمت آخرو…از اول تا آخر سعی داشت به زور تموم شخصیت ها رو بچپونه توش(غیر از مایکل و والت که نمی دونم چرا نبودن) بعدشم که این نبرد خیر و شرش خدایی خیلی الکی بود.این همه با ظرافت مقدمه چینی کرد واسش اون وقت آخرش جک عین اورانگوتان پرید رو آقای دود!
و اینکه این فلش ساید ها اولش منو یاد ایده جهان های موازی انداخت واسه همین گفتم باید جالب بشه حتما ولی ایده برزخ خیلی خورد تو ذوقم.ولی درباره معماها باهات موافقم (هرچند مثه تو این قدر خوش بین نیستم که طرف نمی خواسته داستانش لو بره…تا حدی درسته ولی خیلی هاش رو هم خودشم دیگه نمی دونسته چیکارش کنه!…)به هر حال با اینکه از قسمت آخر خوشم نیومد ولی کلا سیزن آخر جالب بود.ببینیم تو سریال های بعدی این لاو شما چیکار میکنه…
یه جایی تو سریال فرینج، بین دو تا دانشمند بحث عرفانی پیش میاد. یکیشون برمیگرده به اون یکی میگه:
God is Science….We are men of science, and that’s the only faith we need
خدای ما علم است. ما هم مردان علم هستیم. این تنها چیزیست که باید بهش ایمان داشته باشیم.
اونوقت ما چجوری باید باور کنیم که نویسندهی همون سریال، بیاد بعد از شش سال پیش کشیدن پدیدههای علمی غیرقابلتوضیح، فینال لاست رو اینجور مذهبمال به خورد ملت بده؟ سرِ کاریم؟!
نه خداییش جور درمیاد؟
(کافه توهم)
این مشکل خیلی هاس با سیزن آخر
آهان….معلومه که جور در میاد. فکر کردید آبرامز کیست؟ افلاطون؟ یک آرتیست/ تکنیسین است در زمانه پستمدرن
سپاس از نقد خوبتون.
درباره برزخ من هم کاملا مخالفم. به نظرم احمقانه ترین حالت ممکن اینه که بگیم برزخ بوده.
به نظر من قهرمانان ما در دو جهان گوناگون زندگی میکردند. از این نظر هم میتونیم قضیه انفجاری که اینهمه بابتش هم وقت و انرژی قهرمانان گرفته شد و هم وقت و انرژی بینندگان!! رو منطقی بدونیم که بر اساس اون یه فرصت دیگه به آدما داده شد تا بدون سقوط و گیر کردن تو جزیره زندگی کنن که عملا هم دیدیم بازم هیچ پخی نشدن. جک هنوز تو زندگی خصوصی مشکل داره، کیت هنوزم فراریه، سان و جین مشکلاتی بیش از پیش دارن، سعید نه به عشقش رسید و نه ثباتی داره، لاک هم همونه، بن که اوضاعش خیلی بدتر از جزیره شده و این وسط شاید فقط سایر یه جهش مثبت داشته که اینم کلا نقص داستان بود و سایر تو فلش سایدها وصله ناجور بود.
در این صورت میتونیم پایان فلش سایدها که دزموند اینهمه واسش تلاش کرد رو منطقی بدونیم که اون تلاش کرد به این چرخه پایان بده و همه باهم بیخیال این زندگی بی پایان بشن. همچنانکه ریچارد هم از سفید شدن موهاش راضی بود. اگه یادتون باشه چارلی هم از همون آغاز سیزن علاقه ای به زندگی نداشت و به خصوص بعد از اتفاقی که تو هواپیما براش افتاد و دید مرگ بهتره، کاملا از زندگی برید. بنابراین وقتی باقی قهرمانان داستان هم گذشته عجیب خودشون رو به یاد آوردن تصمیم به رفتن گرفتند.
فکر کنم یه جایی اشتباهی تو زیرنویس فارسی بود که دوستان رو به کج راهه برد. پدر جک به جک میگه and let go ولی گویا زیرنویس میشه برای ادامه دادن. اگه یادمون باشه Let go یکی از تکیه کلامهای پدر جک بود که بار معنایی عمیقی داره و خیلی ترجمه کردنش شاید درست نیست. من که تو ذهنم بی خیال شدن و به آرامش رسیدن و رها شدن از چارچوب های تنگی که دور و برمونه رو همیشه استنباط کردم از آین تکیه کلام پدر جک. اگه اون جریان ازدواج جک تو سیزن یک و دو یادمون باشه. اونجا پدر جک بهش گفت تو به درد ازدواج شاید نخوری. چون در این کار let go خوب نیستی. و بعد که قضیه بهم خورد، مدام به جک تاکید میکرد Let it go.
در کل موفقیتی رو با توجه به هدف بررسی میکنن. فینال لاست موفق بود چون هدف سازندگانش دقیقا همینه که شما هم اشاره کردید. اینکه تا مدتها بعدش بحث بشه که چی شد و چرا؟ و حتا به این بیانجامه که بازم بشینن ببینن خلق الله!! و دقیقا همین مفهوم سر کار بودن. چون اصلا هدف سازندگان لاست این نیست که یک داستانی رو سر راست برن جلو و فقط بحث این باشه که آیا پسره به دختره میرسه یا نه؟ و آیا خیر بر شر پیروز میشه یا نه؟ و قهرمان ما زنده میماند یا نه؟ این قضیه تو فینال کاملا رعایت شد و طوری تموم شد که نه بلند شدن هواپیما کمترین اهمیتی واسه بیننده داشت، نه کشته شدن قهرمان اصلی یعنی جک.
و از اون طرف بهم رسیدن سعید و شانون، کیت و جک و سایر و جولیت. واسه سازنندگان لاست تک تک لحظات و تک تک تعلیقات داستان مهم بود و نه اینکه چی میشه؟ منتها بیننده چه ایرانی و چه آمریکایی، اینطوری عادت کرده و عادت داده شده که سریال یعنی اینکه کی به کی میرسه؟ کی پیروز میشه و کی شکست میخوره و آخرش چی میشه؟
تازه همین فینال لاست و بخصوص اون دیالوگ جک و پدرش تو کلیسا هم زیر تاثیر و فشار افکار عمومی گذاشته شد. وگرنه شک نکنید اگه به خودشون بود اون رو هم نمیگذاشتن و میلیونها بیننده بودن که باید خودشون میفهمیدن که چی شد اصلا؟
لاست دو گروه مخاطب داشت. یک سری که شدیدا تو همون سبک عادت داده شده سریالهای تلویزیونی – چه ایرانی و چه آمریکایی- گیر کردن و علاقه ای هم به در اومدن ازش نداشتن. و دیگران که از همون آغاز دقیقا از همین ویژگی لاست خوششون اومده بود که فینال سیزن یک رو بدترین جا تموم میکنه و شش ماه بعد سیزن بعدی رو آغاز میکنه. فینال سیزن سومم از فینال یک هم بدتر بود که جک و کیت رو تو فلش فوروارد نشون میده که بیننده اون موقع اصلا نمیتونست درکش کنه. فینال پنجم هم همینطور.
گروه نخست از بینندگان لاست بدترین چیز لاست رو همین میدونستن. یعنی خیلی جالبه. اونها هم عاشق سریال بودن و اون رو دنبال میکردن. عاشق تعدد شخصیتها، عاشق رابطه های انسانی پیچ در پیچ و عاشق انبوهی از داستانهای ملودرام و البته صحنه های رمانتیک و اکشن و هیجانی. ولی اونها دقیقا با یک ویژگی لاست ارتباط برقرار نمیکردن و تا آخر هم نکردن که مهمترین ویژگیه. و اونم همینه که در زمینه داستان پردازی، هر پرسشی به پرسشی دیگر ختم میشود نه اینکه تمام شود و در زمینه ساختار اجرایی سریال، مهم نیست که چه میشود؟ مهم همین کشاندن بیننده و همین اوج لحاظات هیجان و تعلیق و سردرگمی و حتا گیجی است که 5 سال ادامه داشته. البته برای ما ایرانیها خیلی کمتر.
این گروه بخصوص در ایران این مشکل لاست (ویژگی مهم لاست) رو اینطوری حل کردن که اپیزودها رو بی وقفه پشت سر هم دیدن و بخصوص طوری تنظیم میکردن که بعد از فینال یک سیزن، حتما افتتاحیه سیزن بعدی رو ببینن. چون حوصله فکر کردن رو نداشتن.
بی شک فینال سیزن شش لاست حال این گروه را بهم خواهد زد. چون دیگه نه اپیزود دیگه ای درکاره و نه کسی هست که ازش بپرسی چی شده؟ با اینحال چه بخواهند و چه نخواهند، روی آنها تاثیر خواهد گذاشت و از این نظر لاست بیننده رو بالا میکشه.
در پایان من هم با شما مخالفم که هنگام صحبت کردن از لاست مدام از آبرامز حرف بزنیم. آبرامز حتا اگر طراح نخست طرح هم بوده باشد، بعید است فینال را او بسته باشد. او دست بالا مجری طرح و مدیر تولید بوده. حرف شما درست است که در سریالهای آمریکایی کارگردان نقش کمی دارد و همه کاره تهیه کننده است. ولی تهیه کنندگان اصلی هم دیمون لیندلوف و کارلتون کیوز بودند. تک تک اپیزودها را هم که این دو نفر نوشته اند. خود آبرامز هم که اصراری ندارد و برنامه های جانبی که برای لاست ساخته و پخش شد هم با حضور همان دو نفر بود، دیگه دلیلی برای اصرار مبنی بر اینکه آبرامز در فینال دست داشته نمیماند. تازه اگر هم بگوییم فینال را آبرامز بسته، خب بسته باشد. اصلا فینال چه اهمیتی داشت؟ دقیقا درباره این حرف زدیم که ویژگی لاست به پایانش نبود. لاست محصول دیمون لیندلوف و کارلتون کیوز است و دلیل ضعف شدید دیگر کارهای آبرامز نسبت به لاست هم دقیقا همین نکته هست و خواهد بود.
با سپاس.
آره خب،اما تو ذوقم خورد من از این «مذهب مال» بودنش!
اینم راستش نمیفهمم. لاست از اول هم پر بود از نشانههای مذهبی، چینین پایانی نباید خیلی دور از انتظار باشد پس
من کاملن میفهمم شما چی میگی و موافقم تا حد زیادی باهاتون،فقط حرفم اینه که این یه جور جمع کردن کل داستان با برداشت مذهبی بود،یه جورایی تقلیل دادن معناش تو بعد مذهبی ماجرا بود و نا دیده گرفتن ابعاد دیگه،یه جور ختم کردن همه چی به مذهب ،میگم ینی این نبرد خیر و شر پایانی میتونست انقد شدید مذهبی نباشه
باید به این نکته توجه کرد که اشارات مذهبی لاست بیش از آن که تمرکز انجیلی داشته باشد توراتیست. تورات هم چنان که میدانید غیر از این که متن مقدس باشد ،منبع قصههای اساطیریست. بنابراین هر وقت تلقی جهان دو قطبی خیر و شر جایی هست قدیمیترین ارجاعاتش به تورات خواهد بود.در جهان چند خدایی و اساطیر یونان و رم شما اثری از نبرد خیر و شر به مفهوم متداولش نمیبینید. ایده تک خدایی و وجود شیطان وقتی باشد باید انتظار داشت سازندگان سرانجام سراغ این متن بروند.
لاست هر چه که بود منو بر این باور رساند که قسمت آخری بعد این نیز وجود خواهد داشت و سازندگان آن خود ما خواهیم بود. همه طبق عادت به دنبال پایان بودند و هیج وقت ، انتظار این را نداشتند که پایان داستان را نسبت به دست آورد های خود بسازند. این چیزی بود که من بسیار لذت بردم. مگر غیر این است که جهانی که در آن زندگی میکنیم پر از سوالات و مسایل غیر قابل فهم است. اینجا موازی با سرنوشت اختیاراتی برای تغیر مسیر سرنوشت هم پیش روی ماست.پس لاست از امروز بازیگران جدید خود را معرفی کرد . و این بازیگران جدید ما هستیم.
همین الان فینال فصل 6 لاست رو نگاه کردم و نوشته های دوستان رو هم کامل مطالعه کردم.راستش رو بخواید من تواین مدت که لاست پخش میشد با لاست زندگی کردم و هر شب با فکر به معما های این سریال به خواب می رفتم تا اینکه دقایقی پیش به پایان این سریال رسیدم.به نظر من بیاید با یه دید دیگه به این سریال نگاه کنیم.اینکه یه جورایی زندگی واقعی ما هم با لاست گره خورده.کاری با تخیلی بودنش ندارم.من با موضوعات دیگه این سریال کار دارم.اینکه یه چیزی تو وجودم بود که دوست داشتم جک پیروز بشه و دود سیاه از بین بره.و به خاطر همین فکر می کنم که من هم شاید هنوز یه مقداری از اون نور تو وجودم هست.اینکه فکر میکنم لاست لااقل به من یکی تو شرایط سخت زندگی کمک می کنه.اینکه خیلی از اون کاراکتر هایی که من دوسشون داشتم مثل خود من زندگیشون پر از سختی بود و با این وضعیت به جزیره فرا خونده شدن.و آخر داستان حال همشون خیلی بهتر از اول داستان بود.حالا چه مرده و جه زنده.اینش واسه من فرقی نمی کنه!واسه من مهم این بود که اونایی که هنوز تو وجودشون نور بود خیلی خوشحال بودن.این به من امید میده و همین واسم کافیه.به نظر من لاست خیلی خوب تموم شد.و مطمئن باشید اگه نویسنده های لاست می خواستن پرده از همه جی بردارن بازم همه می گفتن این جه پایان بدی بود؟!می دونید چرا؟ جون اول از همه داستان حول موضوعاتی می گشت که در دنیای واقعی برای خیلی ها هنوز هیج جواب روشنی وجود نداره و از اونجا که این گره های زیاد تو یه فیلم سینمایی که مثلا 120 دقیقه هست ایجاد نشده و در طول زمان خیلی زیادی بوده مطمئنا با باز شدن کامل گره ها همه بیننده ها رو ناراضی نگه می داشت.شک نکنید !
و واقعا ممنون که کامنتا رو جواب میدی
مرسی. خیلی جالب بود
واقعاً جالب بود ها… مخصوصاً اون قضیّه ی نبرد ِ خیر و شر…
من نفهمیده بودم که چه جوری سرم کلاه رفته!!
تا باشه از این سرکار رفتن ها…
شاید واقعا بعضی وقتا لازم نباشه خیلی به این فکر کنی که چرا جواب خیلی از معما ها داده نشد،این که آدما در نهایت خودشون رو و آدم ها و دنیای پیرامونشون رو شناختن ارزش داره،اینکه زندگی همینه.همه ی این لحظه های با هم بودن و در کنار هم بودن و کمک کردن به هم دیگه واسه ادامه یه زندگی،کمک به همدیگه واسه ساختن یه زندگی جدید.اگه برید تو عمق داستان و مخصوصا 3،4 دقیقه آخر سریال می فهمید که زندگی میتونه خیلی پیچیده و گاهی خیلی ساده باشه.و این که در نهایت همه حتا بنجامین لاینس هم به فطرت پاکشون بر میگردن.این بستگی به نگاه تو داره.
شاید واقعا بعضی وقتا لازم نباشه خیلی به این فکر کنی که چرا جواب خیلی از معما ها داده نشد،این که آدما در نهایت خودشون رو و آدم ها و دنیای پیرامونشون رو شناختن ارزش داره،اینکه زندگی همینه.همه ی این لحظه های با هم بودن و در کنار هم بودن و کمک کردن به هم دیگه واسه ادامه یه زندگی،کمک به همدیگه واسه ساختن یه زندگی جدید.اگه برید تو عمق داستان و مخصوصا 3،4 دقیقه آخر سریال می فهمید که زندگی میتونه خیلی پیچیده و گاهی خیلی ساده باشه.و این که در نهایت همه حتا بنجامین لاینس هم به فطرت پاکشون بر میگردن.این بستگی به نگاه تو داره.
momkene darmorede chizi k be shoma ertebati nadare nazar nadid?hamoon kasgardane bichare ham valla delesh nemikhad……….
!!
نمنه؟ کاسگردان!!!! شاید منظور کاگردان بوده… در کل همچنان نمنه؟
من از اخرش خیلی خوشم اومد!!!!
سلام به همه ی دوستان
نظرات تک تکتون جالب بود . اما چند تا نکته :
1- نویسندگان این فیلم مسیحی بودن ( مسیحی ها هم مثل ما مسلمونا اعتقاد دارن که دوزخ و بهشت و جهنم وجود داره ) به اینم اعتقاد دارن که میتونن فرصت دوباره ای برای جبران گذشته داشته باشن ( که این یه لطفه الهیه)
2- کل فضای این فیلم تو ماجرای جبران گذشته بوده ( فداکاری سعید ، دزموند ، جک ، کارهای ساویر ، جان و … )
3- این فیلم آموزش تغییر زندگی و خوب بودن بوده . طوری که تو نظر سنجی مجله ی people 93 درصد بینندگان این فیلم رو موثر توی زندگیشون دونستن بعد از گذشت 1 ماه از پایان فیلم
4- به شخصه از این فیلم استفاده کردم . خیلی خوب و عالی تموم شد . خیلی بهتر از فیلم هایی مثل فرار از زندان و 24 و … بود
5- به احترام فیلم پربا
با سلام به همه
یه ذره دقت کنین…چرا فقط ما اینجاییم؟ چرا راجع به لاست بحث می کنیم..چرا واسمون اهمیت داره؟ چرا هر کسی یه عقیده ای داره؟چرا هر کسی به یه قسمتی از سریال گیر داده؟بعضیا دنبال جوابن بعضیا نیستن. باید بگم به قول بنجامین لاینس this is the biginning of the end این یه شروع واسه ماست که تو لاست گم شدیم و باید تلاش کنیم به جواب برسیم..واسه به جواب رسیدنم فقط یه راه هست و اون این که با هم بونیم و دلیل اینکه چرا تو لاست گم شده ایم رو بفهمیم.
اگه قبلا دانی دارکو ره دیده باشید دیگه زیاد نیازی به تحلیل نمیمونه
به نظر من به رقم داستان سراسر رمز الودی و ایهام افکنی و جذابش پایان خیلی خیلی خیلی ناقصی داشت که من رو به شخصه ارضاع نکرد و خیلی افسوس خوردم
..
پایان داستان مخاطب رو با یک تناقض وحشت ناک رها میکنه و کسی نمیفهمه که شخصیت ها مرده بودن » آیا حادثه رخ داده » یا اینکه تاریخ تغییر کرده و اونها سقوط نکرده ان .
اگه اونها مرده بودن پنی اونجا چکار میکرد ؟؟ و چرا تو قسمت های قبل کلی دلیل و مدرک برای حضور اونها تو دنیای واقعی آورده شده بود .؟
در سکانس های پایانی جک روی نیزار های بامبو خونین افتاده و اون سگ میاد پیشش عین شروع داستان بعد تصویر پرواز هواپیما که نشان از صحت و سلامت اونها رو میده . بعد مرگ جک در جریزه که شاید مخاطب باید فکر کنه که جک در جزیره برزخی مرده و به دنیای واقعی باز خواهد گشت و در تصویر اخر تصویر لاشه های هواپیما که بیانگر اینه که حادثه رخ داده .
گند زدن با این پایانشون . اه .
داستان تا وقتی که ایده وجود جهان های موازی رو مطرح کرد و این مخ مخ رو تو ذهن ما جا داد که شاید اونها بتونن سرنوشتشون رو تغییر بدن محشر بود .
به نظر من پایان فصل 5 که جولیت مرده میگه جواب داد پایان آبرومند داستان بود . اما وقتی فصل 6 باور های دینی ، بحث عالم برزخ ف قصه ادم و حوا م هابیل و قابیل و این خوزعولات رو با قصه کلیشه ایه خیر و شر وارد داستان کرد .
اون هم شخصیت جان لاک یک هو شد شخص منفی و اینک ه هم نمیدونستی که بد و کی خوبه همه سر و ته کشتار میکردن و مخت میگوزید داستان نویس رسما گند زد به داستان اقا .
خزعبلات درسته نه خوزعولات
من لاست رو تو یک جمله خلاصه میکنم .
مثل این میمونه که یکی در حال مرگه بعد در حین لحظعه کوتاه 80 ساعت خاطره از ذهنش میگذره …. در پایان طرف میمیره و میفهمی که همه این وقایع تو ذهن یارو بوده و میرسی به این جمله که .
چیزی که اتفاق افتاده .. اتفاق افتاده ….
خاک بر سر فیلمنامه نویس کنن با این پایانش …
اینم بگم هنوز حرصم خالی نشده به خاطر این همه وقتی که واسه دیدن این رسیال صرف کردم .
خط سیر داستان گاهی علمیه گاهی سیر خرافی و مذهبی داره .
بعد این ها مدام ورق بر میگردونن که خیلی ضایع است . حس بدی به ادم دست میده . مخاطب دائم بمباران اطلاعاتی میشه که نمیدونه چی خوبه کی بده . کی راست میگه . حق با کیه و از این موارد .
داستان پر کلی سئوالات بی پاسخه که همینطوری ولن .
جاکوب خودش که حلقه بسته برای کشتن خودش بود . خودش به چالز میگه که به جک بگه که باید بمیره تا همه رو راضی کنه تا برگردن دوباره به جزیره تا از بقیه بتونن محافظت کنن . وای خدا این یعنی چه ؟!!!!!!!!!!!!!
آخر نفهمیدیم تو فصل شش اینا باید برن تو معبد جاشون امنه یا بایا از معبد بیان بیرون ؟
تو کل داستان یک عالمه روح سرگردان دیدیم که هر کدام یک راهی به یک کسی نشون میدادن اخر فهمیدیم اینا همه هیولا بودن . آدم گوه گیجه میگیره که نصف حرف های این روح ها درست بوده نصفشم غلط .
رفتار هیولا اصلا در برابر این ادم ها بدون پایه های منطقیه .
فیلم از وحدت یکپارچه بین عناصر ابهام بر انگیز رنج میبره و نشون میده هر کی هر چی دستش اومده چپونده تو فیلم که فقط مخاطب رو بکشه دنبال خودش .
مثلا . بن چرا دنیال لیست مسافر ها بود . این همه اطلاعات فردی از هر شخص رو از کجاش در می آورد …. ؟؟؟
علم قیب داشت ؟؟ یا مشاین معجزه ؟ تغییر قوانینی که ازش حرف میزد و دخترش رو به فنا داد چی بود ؟؟
بیگانه ها چرا مثل ادم نمیومدن بچه ها رو ببرن .
دلیل این همه کشتار و جنگ بیگانه ها با مسافر ها اصلن معلوم نبود و نشد .
چی از جونشون میخواستن . صحبت مرز و این چرندیات بود . هیولا گاهی بود و گاهی نبود . قطب نما گاهی میچرخید گاهی ثابت بود . دوستای روسو رفتن تو اون چاه و همه دیوونه شدن اونوقت جک و دارو دستش رفتن دیوونه نشدن .
سعید و کلیر مثلا از اون آب خوردن و پلید شدن . رسمن چرندیات بود و بس .
داستان 3 مرحله داشت . 1- مرحله اول . وهم افرینی اغراض آمیز از بیگانه ها به عنوان تهدید مسافر ها .
2- مرحله 2 ماجرای جنگ بن و چالز که قسمت جالب داستان همین بود و چون پایه های علمیه قشنگی د ابتکار دارما بود کاش همین رو ادامه میدادن .
3- مرحله 3 یک دفعه جاکوب میاد چالز رو قانع میکنه که دست از انتقام برداره چون داره یک غول گنده تر میاد . اینجا داستان میزنه جاده خاکی و همون قصه همیشگیه خیر و شر و باور های مضخرف گند میزنه تو داستان .
ای ول اینا سئوالهای منم هست-مخصوصا اون جریانی که بیگانه ها میومدن بچه ها رو میبردن-که چی بشه؟؟که واسه چند قسمت ما هیجانزده بشیم؟؟جریان اون عددهای بدشانسی چی بود؟علت این همه موش و گربه بازیه بیگانه ها با مسافرها چی بود؟
اصلا هرچی بیشتر فکر میکنم بیشتر احساس سرخوردگی میکنم-
________________________________________________________
من نویسنده مطالب بالا هم هستم . امشب دوباره کل فصل 6 سریال رو دیدم بجز دی وی دی 4 اون رو که نداشتم
بقه رو خوب نگاه کردم و فهمیدم که پایان داستان رو درست متوجه نشده بودم
اینو مینویسم به این خاطر که دوستان دگه هم مثل من دچار سوء تفاهم نشن .
:D:D
داستان در انتهای فصل 5 به پایان میرسه . در ابتدای فصل 6 قسمت های گذشته و شخصیت ها به تصویر کشیده میشن و در انتهای این فلش بک به قسمت های قبل لحظه سقوط جولیت داخل چاه رو نشون میده با این دیالوگ خواننده :
ولی قبل از اینکه کسی در دستان سرنوشت تسلیم شود ممکن است متوجه قدرتی شود که روح انسان دارد ..
بعد از سقوط جولیت بمب رو منفجر میکنه . . در لحظه مرگ جولیت در آغوش ساویر جملاتی رو به زبون میاره و وقتی که داره میمیره به ساویر میگه که بمب عمل کرد ولی ساویر آخرین کلمه رو نمیفهمه .
تصویر بعد جک رو در هواپیما نشون میده هواپیما تو چاله های هوایی تکان میخوره . این بار رز به جک تسلی میده که چیزی نیست . شوهر روز از دستشویی میاد و اون لحظه سقوط بدون وقوع هیچ حادثه ای سپری میشه .اونها به سلامت در اوشیانیک بر فراز جزیره ای که داخل آب غرق شده به سلامت پرواز میکنن .
جک چارلی رو از خطر خفه شدن نجات میده. چارلی صحنه های مرگش یادشه و به جک میگه که باید میگذاشتی من خفه بشم . دزموند صندلی کنار جک نشسته به این معنی که هیچ وقت در جزیره نبوده که بر اثر سهل انگاریش و فشار ندادن دکمه باعث صانحه هوایی بشه . هواپیما به سلامت فرود میاد .
و ادامه داستان تلاش هارلی و دزموند برای یاد آوری و گرد هم اوردن مسافران رو ادامه ماجرا .
جالب اینجاست که وقتی جولیت و ساویر همدیگر رو میبینن با همون دیالوگ همنگام مرگ جولیت در جزیره به ساویر میگه بد نیست گاهی با هم قهوه بخوریم . پولش رو دنگی حساب کنیم . بعد از ساویر میخواد که اون رو ببوسه و ساویر میگه حتما مو طلائی ……..
سی سال قبل با بمبی که جولیت منفجر کرد کلا اصول تاریخ تغییر نکرده مثلا دریچه رو دارمائی ها ساختن اما جزئیات تاریخ تغییر کرد مثلا جولیت و جک با هم ازدواج کرده بودن و بچه داشتن .
شانون همراه اونها تو پرواز نبود . دزموند پنی رو هیچ وقت ترک نکرده بود .
پدر و مادر ساویر توسط پدر جک سر کیسه نشده بودن و ساویر عقده انتقام در سر نداشت . پلیس شده بود .
پدر جان اون بلا رو سر جان نیاورده بود .
دنیل فارادی به موسیقیش ادامه داده بود و مادرش هم اون رو مجبور به یادگیری فیزیک نکرده بود .
هاردی دیگه فکر نمیکرد که بد شانسه و …………….
بن هم معلم تاریخ شده بود . الکس رو خیلی دوست داشت . همسایه روسو و الکس بود و خیلی مرد قابل احترامی بود .
لوپ کلام جزیره با انفجار بمب هیدروژنی در 30 سال قبل از بین رفته بود .و اون جدال جک با مظهر بدی در حقیقت جدای درونی بین خوبی و بدی تو وجود خودشون بود که به نظرم کارگردان احمق نباید اون و اینطوری میساخت که ملت رو گیج کنه .
و همه مضخرفاتی که تو جزیره بعد از انفجار بمب داشت اتفاق می افتاد در اون لحظه رو دور بریزید .
گفتی که اتفاقی برای پدر و مادر ساویر نیفتاده در حالی که اگه یه بار دیگه فصل 6 رو نگاه کنی میبینی که علت مسافرت ساویر پیدا کردن اون کلاهبرداریه که باعث مرگ پدر و مادرش شدن-
ok???????
با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز که مایه مباهات من شدن که مثل آدمای احمق فقط برای سرگرمی سریال رو دنبال نکردن و ایرانی بودن خودشون و پیشگام بودن در تمدن بشری رو دوباره اثبات کردن چرا که به هر چیزی با دید بررسی و پیگیری نگاه می کنن و به نظر من تمام دوستان نظرشون صددرصد صحیح و به هیچ عنوان نخواهید نظر خودتونو تحمیل کنید چرا که خود سریال با علاقه شدید نویسندگانش موفق به این کار نشد چه برسد به ما که تماممون مخاطب اون بودیم لابد می پرسین نویسنده دوست داشت ما پایان رو چهطوری متوجه بشیم جوابش یک جمله است «تغییر عنصر جدایی ناپذیر زندگی است حتی پس از مرگ» پس زیاد سخت نگیرین .
نوشتن یه داستان پر از معما که در نهایت گره هاش باز نشه هنر نیست-منم می تونم یه همچین داستانی تعریف کنم -هنر نویسندگی وقتیه که برای تمام اون ابهاماتی که ایجاد کردی دلیل بیاری
فصل 6 تنها حسی که در من ایجاد کرد احساس حماقت بود از اینکه این همه وقت گذاشتم و این سریال رو دیدم
اینقدر توی این فصل همه چیز پیچیده شده بود و کلی سئوال پیش میومد که دیگه ادم از فکر کردن بهش خسته میشد
بیشتر شبیه هذیان یک ذهن پریشان بود-
خدا رو شکر که اینجا رو پیدا کردم که نظرم رو بگم-داشتم خفه میشدم