جوراب تاپاله را دست الوی نسپار!
آوریل 14th, 2010 § 45 دیدگاه
ضداسنوبها چطور اسنوب میشوند؟
یک لطیفه اسپانیایی هست که تعریف میکند لوپهدو وگا نمایشنامهنویس شهیر اسپانیایی زمانی که در بستر مرگ است از پزشکش میپرسد: “من امروز میمیرم؟” و پزشک معالج با تاسف ابراز میدارد که :” بله آقا!”
-مطمئنید؟
-بله آقا.
-کاملا مطمئنید؟
-بله آقا.
- من تا یک ساعت دیگر میمیرم؟
-بله آقا.
کاملا مطمئنید؟
-بله آقا.
-حالا که اینطور است میخواهم بگویم نوشتههای دانته خیلی حوصله مرا سر میبرد.
1 این لطیفه یک جور لب لباب “اسنوبیسم” را فاش میکند. گرچه درباره اسنوبیسم کتابها نوشته شده و خوشبختانه در این زمینه، مقاله مفصل حسابی هم جناب محمد قائد دارد که میتوانید نسخه pdfاش را از سایتش بردارید، اما اگر مجبور باشیم در یکی دو جمله اسنوبها را معرفی کنیم شاید بگوییم: کسانی که به نشان تعلق طبقاتی ( مثلن به روشنفکران یا هنرمندان) فارغ از سلیقه شخصی تظاهر به درک و لذت از چیزهایی میکنند که با این تفاخر قصد دارد – به شکل متناقضی- هم خود را آلامد نشان دهند هم یونیک.
2 اسنوبها همه جا هستند.حوزه هنر و اندیشه که معمولن از دسترس مردم عادی خارج است جولانگاه مناسبی برای اسنوبیسم محسوب میشود. برای طبقهای از اسنوبها خواندن صادق هدایت ممکن است تفاخری میان همپالکیها باشد. در سطح فرهنگی بالاتر – که خوانده شدن هدایت دیگر عادی محسوب میشود- ممکن است کسی با تفاخر به خواندن هایدگر تظاهرات اسنوبی داشته باشد.در خانه هنرمندان، در اغلب افتتاحیههای مجلل نمایشگاهی کسانی هستند پای ثابت که مثل “آقا دوربینی”فارغ از محتوی و تفاوت همه این رخدادهای فرهنگی پای ثابت محسوب میشوند و خوشپوش و پرادا در خط مقدماند. به احتمال زیاد آنها اسنوباند.
3 حال بیایید قبل از این که “اسنوبیسم” برایمان تبدیل به یک فحش فرهنگی شود، پرده از حقیقت دردناکی برداریم: همه ما تا حدی اسنوبیم. این”حد” همان چیزیست که باعث میشود کسی را به کل اسنوب حساب کنیم یا خیر. خودم را مثال میزنم (و امیدوارم این شاهد از خود آوردن نقض غرضم نشود) من سالهاست ادبیات میخوانم. یک چیزهایی از خوب و بد میدانم. سلیقهای برای خودم دارم که گرچه قصد ندارم آن را به کسی تحمیل کنم اما اگر لازم بدانم برای اطرافیانم توضیحش میدهم. بر اساس همین سلیقه شخصی با اعتماد به نفس میگویم بوف کور نوول بدیست. ترجمه در جستجوی زمان از دست رفته مرحوم مهدی سحابی بد است. یا دو دنیای گلی ترقی ( اگر بهترین نباشد) یکی از بهترین مجموعه داستانهای فارسیست. نگران نیستم که امل یا حتی اسنوب به نظر برسم. اما همین آدم در زمینه موسیقی اساسا بیق است. یعنی کشف شخصیام از تکههایی از موسیقی سنتی و پاپ فراتر نمیرود.نشنیدهام زمانی که باید میشنیدم و بعد دانشگاه هم هر چه بوده به مدد دوستان خوش سلیقه دستم رسیده. به جز کاربرد موسیقی در نوشتن درک یونیکی از خوب و بد در موسیقی ندارم. با این حال چیزکی طی این سالها از هر کسی شنیدهام و یاد گرفتهام و اصلن بعید نیست روزی مچ خودم را در حالیکه که دارم در یک محفل فرهیخته درباره فیلیپ گلس صحبت میکنم، بگیرم. کمی صبر کنید. به خودتان فکر کنید. …ما در زمینههایی که بیتخصصیم و نگران کم آوردن احتمال خیلی زیادی دارد تبدیل به اسنوب شویم. تنها چیزی که میتواند ما را از یدک کشیدن دائم این لقب بازدارد ، رها کردن دغدغه قضاوت دیگران، یاد گرفتن عبارت “نمیدانم” یا “سردرنمیآورم” و تلاش برای درک عمیقتر چیزهاییست که دوست داریم به دوست داشتنشان تفاخر کنیم.
4 حقیقت غیرقابل کتمان دیگری هم در عالم اسنوبیسم وجود دارد. اغلب آدمهای مهم فرهیخته از اسنوب بودن شروع کردهاند. این که یک نوجوان برای احساس تک بودن میان همسالانش بجای (…) سرش را با فیلمهای امیرنادری گرم کند – حتی اگر هیچ از آن نفهمد- ممکن است از آدم کیارستمی بسازد. این خاطره نسلی را حتمن شنیدهاید که خیلی از این بزرگان حوزه ادبیات کتاب خواندشان را با خواندن کتابهای جیبی “ مایک هامر” شروع کردهاند.مایک هامر گرچه برای ما ممکن است نشانی از فرهنگ بنجل باشد اما میان جمع نوجوانان کوچه خیابان آن زمان محتمل لذتی اسنوبیک داشته.خیلی از خود ماها یادگرفتیم صادق هدایت متفاوت – و خوب – است و بدون این که کوچکترین درکی از این تفاوت یا خوبی داشته باشیم آثارش را در نوجوانی خواندیم( وکلی پز دادیم) و چه بسا سالها بعد بود که توانستیم به درکی زیباییشناسانه از این آثار برسیم ( یا ازشان انتقاد کنیم).
5 قشر انتلکتوئل معمولن از اسنوبها بیزارند. اولین دلیل بیزاری انتلکتوئل از اسنوبهای فرهنگی را شاید بشود گذاشت پای حساسیت و تظاهرستیزی روشنفکران. وقتی کسی پوست خودش را کنده تا لاکان را درک کند طبیعیست از افاضات جوانکی که چند کلمهای درباره لاکان شنیده و لاف لاکانشناسی میزند عصبانی شود. آن صحنه آنیهال را بخاطر بیاورید که در صف سینما مردی پشت سر الوی و آنی دارد از مارشال مکلوهان برای دوست مونثاش لاف میزند و آسمان ریسمان میبافد و الوی چنان عصبی شده که برمیگردد رو به دوربین و میگوید: “ کاش یک خروار تاپاله اسب تو یک جوراب تپونده بودم که بزنم تو سر این یارو!” یک خروار تاپاله اسب نشان از عصبانتی عمیقتر از دغدغه تظاهر ستیزی دارد. انتلکتوئلها چرا از اسنوبها بیزارند؟
6 کارل یونگ به خود تاریک آدمیزاد میگوید “سایه” بخش پست شخصیت ما که باید مثل برادر یا فرزندی ناقصالعقل پنهان یا انکارش کرد. آدم از روبرویی با سایهاش ( از یادآوری این تکه تکاملنیافته وجودش) آزار میبیند.از آنجا که سگهای سه سر جهنم مراقبند مدابا پرهیبی از حقایق خفته به هوشیاری ما راه یافته و بیخوابمان کند، معمولن آشناترین تجلی روبرویی با سایه از طریق برونفکنی آن بر دیگران است. هر وقت از مواجهه با ویژگی زشت کسی هیستریک شدید و شدت عصبیتتان بیش از واکنش طبیعی بود، بدانید دست سایه در کار است. رفتار آن شخص لنگ و لوچ و چفته شکل بیادب دارد تکهای از شما را یادتان میاندازد که از یادآوریاش دیوانه میشوید.شاید آلوی سینگر هم به همین دلیل دنبال جورابی پر از تاپاله اسب میگشت. گفتیم که روشنفکران معمولن از اسنوب بودن آغاز میکنند ، پس شاید او کسی را دید که به احتمال زیاد یادآور سالهای دور خودش بوده. لاف زدن از یک موضوع فرهیخته به قصد ربودن دل دخترکی.روشنفکران از اسنوبها بیزارند چون یادشان میافتد که خودشان هم روزی اسنوب بودهاند. این یادآوری شرمآور و آزاردهنده است.
7 بیزاری انتلکتوئل از اسنوبها چه اهمیتی دارد؟ کی برایش تره خورد میکند؟ بگذار وسط این دعوا حق را بهشان بدهیم و یک جوراب پر از تاپاله برایشان پیدا کنیم که بکوبند سر همه اسنوبهای عالم.خب راستش قضیه به همین سادگی نیست. عوارض عصبانیت آنها، همچنین نابودی کامل نسل اسنوبها فاجعهای به بار میآورد که تصوری ازش ندارید.
8 چنانچه گفتیم اسنوبهای فرهنگی مشتریان پرو پا قرص محصولات این عوالمند. صف اول خریدن کتابها، صف اول افتتاح نمایشگاهها، دیدن فیلمها. گیریم کارشان برای پز دادن باشد. اما چه انتظاری دارید؟ مگر همه مشتریان رستوران نایب باید ذائقه چشایی پرورش یافتهای چون نجف دریابندی داشته باشند که به کارش ادامه دهد؟ همان چرخش کوچک چرخ فرهنگ در این مملکت هم اگر هست از صدقه سر اسنوبهاست.آنها کتابهای مارکز را بخاطر اسمش میخرند. آنها کتابهای کونترگراس را بخاطر نوبلش میخرند. آنها ذوبشده را بخاطر نایاب شدنش میخرند. آنها بازار سرد سینما را گرم نگه میدارند.بیایید کمی جدیتر فکر کنیم.شاید تولیدکنندگان فرهنگی از منظری باید ممنون اسنوبیسم باشند.
9 ممکن است چه بلایی سر روشنفکران دلآزرده از اسنوبها بیاید؟ خصومت و واکنشهیجانی در مقابل اسنوبیسم روشنفکر را ممکن است به دام اسنوبیسم بیاندازد. روشنفکر ممکن است قید محصول تازهای را بزند به صرف این که مورد استفاده اسنوبهاست. کتابی را نخواند به صرف این که اسنوبها میخوانند. در شکل وخیمتر با هر پدیده نوظهوری و مد روزی به صرف این که مورد توجه اسنوبهاست مخالفت کند. تحت این شرایط او قوای انتقادیاش را تدریجا از دست خواهد داد. و بدتر این که احتمال دارد در چاه تحجر بیفتد.متاسفانه کم نیستند روشنفکرانی که حساسیتشان نسبت به اسنوبها از آنها اسنوب ساخته.مخالفتشان با پدیدههای مد روز و فرهنگ عامهپسند کم از تعصب خرقهپوشان قرون وسطی ندارد. حذرکردن وسواسیشان از همه امور مورد علاقه اسنوبها نه تنها در بسیاری مواقع آنها را از درک محصولات قابل لذت بردن محروم ساخته ( مثلن سریال خارجی نمیبینند به این جرم که مد شده!) بلکه در شکل غمانگیزترش جهانبینیشان را صلب و متعصب ساخته.اعتقادشان به چرند بودن طالعبینی همان رنگ و بویی را دارد که روزگاری ایده گردش زمین به دور خورشید. این دسته هنرمندان گرچه ممکن است خلاق و بسیار خوشسلیقه باشند اما به هر حال چیزی نیستند که غربیها بهش میگویند “اپن مایند”. به جای این که یاد بگیرند شخصن و با ایدهها وارد چالش انتقادی شوند، راهشان را ساده کردهاند: هر چه اسنوبها دوست دارند بد است. ( حتی اگر خوب باشد) هر چه اسنوبها حقیقت میدانند دروغ است ( ولو این که حقیقت باشد)
10 میبینید. گاهی باید در معیارهایمان برای تایید و تکذیب کتابها و فیلمها و ایدهها و آدمها تجدید نظر کنیم. مبادا نظر ما واکنشی باشد به کنش یک اسنوب خوشدل.و مهمتر در آماده کردن جوراب پر تاپاله برای الوی محتاط باشیم.
مرسی ، خیلی متن خوبی بود ، با صراحت.
بازم ممنون و ارزوی لحظه های خوش.
[...] This post was mentioned on Twitter by lord386 and knil, hot_blog. hot_blog said: خواب بزرگ: جوراب تاپاله را دست الوی ندهید! http://bit.ly/90FPEr [...]
وای آرش جان واقعن بعد از خواندن هستی و زمان این مطلب تو خیلی چسبید.میدونی که…
آرش؟
يا الله . سلامن عليكم .
يك اسنوب مذهبي كه پاي ثابت مسجدي است كه پاتوق مسيولين شهره و نيز حسينه يا تكيه اي كه چنين خاصيتي دارد ايضا» .
و چپ ميرود و راست ميرود از سفرهايش به سوريه و عتبات عاليات و مكه ي مكرمه و مدينه ي منوره ميگويد !
و اسنوب داش مشتي ي جاهل مسلك و شوفر مآب كه همش از جاده و گردنه و دنده معكوس و احيانا» چاقوي ضامن دار دسته سفيد كار زنجون ميگه و …
و اسنوب معتاد كه بنگ و ترياك و حتي هرويين رو دمده و املي و نشانه ي عقب افتادگي ميدونه و همش از شيشه و كريستال و كوكايين و … ميگه و وقتي از تزريق صحبت ميكنه چشمهاش همون حالتي رو بخود ميگره كه چشمان اسنوب هاي ديگر بويژه اسنوب هاي هنري روشنفكري ، وقتي كه دارن از تجربه هاشون ميگن و از هايدگر و … تا كه دل دختركي را بربايند .
لابد اينم ميخواد چنان قداست و حرمتي به تزريق بده كه انگار فتحي كرده فتح الفتوح و …
آره جان برادر . اسنوب ها همه يه شكلند حتي اگه اشكالشون متفاوت باشه !
اهه . اولين كامنت و اينهمه روده درازي ؟! شما ببخشيد ديگه .
اصلن چطور ميفهميم اثري خوب است يا بد؟
بیگ کوئزشن این د آرت هیستوری
کوئسچن صحیح میباشد
viva big sleep
خیلی خوب
بعد از مدت ها (با عرض پوزش البته) یک بخار حسابی از این وبلاگ بلند شد. با بیشتر نوشته ات موافقم جز در برخی جزئیات. حتمن می شود در میان چیز هایی که اسنوب ها قبضه اش می کنند چیز های خوبی هم پیدا کرد اما به گمانم این قشر برای انتخاب محصول اش خط قرمزی دارد که کم پیش می آید بالاتر از آن دست به انتخاب بزند. نمی دانم منظورم را چطور مننتقل کنم. فکر می کنم آثاری که واجد میزان خاصی از پیچیدگی و عرق ریزی روح برای درک باشند به راحتی از لیست خرید این گروه خط زده می شوند. پس اگر روشنفکری از محصولات مورد علاقه آنها روی می گرداند چیز آنچنان دندانگیر و با ارزشی را هم از دست نخواهد داد. جز البته بعضی لحظه ها و عبارات و کمی روانشناسی اجتماعی که می شود با توجه به این نوع سلیقه فهمید شان. اینکه چرخ فرهنگ را می چرخانند هم صحیح است و مختص به وطن پر گهر! خودمان هم نیست. طعنه هم نباید زدشان و دست شان را هم باید بوسید. البته آدرس اشتباه هم نباید داد و فکر کرد که شاید زیر دست و بالشان شاهکاری هم بتواند بخوابد. هر وقت مرتضا مردیها، آرامش دوستدار یا سید جواد طباطبایی هیت شدند و دست و به دست میان این قشر، من هم بر عقیده ام خط می کشم.
ارادتمند
1. پوزش نمیخواهد، یکسال است چیزی ننوشتهام
2.البته که اسنوبها قادر به درک آثار پیچیده نیستند وگرنه فهم تفاوت آنها و انتلکتوئل دیگر خیلی سخت میشد. اما گرچه ممکن است روشنفکر ما محصول دندانگیری را از دست ندهد ( با فرض این که مثلن سریال لاست چیز دندانگیری نیست) اما همچنان فکر میکنم صرف واکنش به کنشهای اسنوبی خطر تحجر را همراه دارد. نمونه کاملن روشنش برخورد اغلب روشنفکران به مقوله متافیزیک ( حتی مذهب)است. این گفتن ندارد که 90 درصد فعالیتهای موسوم به متافیزیکی در همهجای دنیا و در اقصی نقاط تاریخ دست بر قضا هم ربطی به شارلاتانبازی دارد هم محبوب قلوب مردم سادهدل. با این حال ساده تصور کردن یا شارلاتانی تصور کردن یا غیر علمی تصور کردن همه این امور را شاید بشود اسم گذاشت خرافات عصرروشنگری. تکیه بیش از حد به دانش خرد انسانی و توهماتی که اهل علم امروز هم کمابیش با احتیاط باهاشان برخورد میکنند.
3. بله اسنوبها مصرفکنندگان محصولات اعلی هرم مازلواند . همه جای دنیا و چرخ هالیوود به اعتبار آنهاست که میچرخد.
3. سه نفری که نام بردی و خیلی خیلی آدمهای دیگر پتانسیل کمی برای مورد برانگیختن احساسات اسنوبی دارند. ( البته اگر کتابهای مرتضی مردیها همین فردا لغو مجوز شوند آنوقت ممکن است واکنش اسنوبی سریعی برانگیزد) با این حال این چیزی را ثابت نمیکند. چنان که بعضیها – خصوصا در عرصه هنر- مثلن محسن نامجو به دلایل زیادی پتانسیل هیت شدن اسنوبی را داشت. خب، حالا تصور کن تو به صرف علاقه اسنوبها هیچوقت حاضر نمیشدی یک ترک از نامجو را هم گوش بدهی…
ممنون. خیلی خوب بود.
آقا من نمیدونم چرا یه احساسی دارم که میگه کل این ده بند برا این نوشته شده که توجیه بشه که «میشه دسپرت هاسوایوز دید و روشنفکر هم بود» (؟)
ممممم. راستش میشه دسپرت هاسوایوز دید و روشنفکر هم بود. نیازی به توجیه ندارد. نیاز به هیچ بندی ندارد
اگه اسنوب بودن یعنی امتحان چیزایی که تا حالا امتحان نکردی، با افتخار اعلام می کنم که یک اسنوبم. کدوم روشن فکری مادرزادی روشن فکر بوده؟!
1. لطفن مقاله آقای قائد را بخوانید. اسنوب بودن ربطی به امتحان چیزهای تازه ندارد .من احتمالن بد توضیح دادهام اسنوب را
2. البته که بسیاری از روشنفکران از اسنوب بودن آغازیدهاند.
اتفاقاً شما به اندازه ی کافی توضیح داده اید، اما من بد نوشته ام. فرضاً اگر تا کنون هایدگر نخوانده باشم و اکنون تصمیم بگیرم بخوانم برایم چیزِ تازه ای محسوب می شود. و این منم که باید دنبال دنیا های جدید بروم نه دنیای جدید دنبالِ من.
فخرفروش یا مُتفَرعِن در اصطلاح به کسی گفته میشود که دوست دارد خود را جزء طبقه خاصی مانند اشراف، روشنفکران، مشاهیر یا هر طبقه خاصی جا بزند؛ فرد فخرفروش تلاشی وافر برای حضور در اجتماعات گروههای فوق دارد، تا با شرح گردهماییهای آنها خود را عضو شاخصی از آنها و فراتر از عامه معرفی کند.
مترادفهای دیگر این واژه متکبر، پرنخوت، بادسر، پرافاده، گنددماغ و ظاهرپسند است. برابر اروپایی این واژه snob است. ریشه تاریخی واژه snob بدینگونهاست: این کلمه در اصل در انگلیسی قرن هجدهم، معنی پینه دوز میدادهاست، اما از نیمه قرن توزدهم بواسطه انقلاب صنعتی و تغییروتحولات سریع در میان طبقات اشراف و شکل گیری طبقه متوسط، معنای آن به «طرز فکر کسی اطلاق شد که مردم عامی را تحقیر میکند و اهل تفاخر است، مانند تغییری مشابه آنچه در فارسی بر سر کلمه علاف آمد که از اسم یک شغل تبدیل به صفتی برای اشخاص شد.»
بسیار لذت بردم و ممنون! من فکر می کنم اسنوبها مانع بزرگی هستن برای قشر روشنفکر. اونها میتونند از هر ایده جدید یا هنر نویی.یه مذهب بسازند و گله وار اونو با تعصب تکرار کنند!! وخودشون بشن یه مانع بزرگ واسه حرف جدیدتر! هرچند بعدا از اون هم دوباره یه مذهب میسازند! و این هم خودش یکی از دلایلی می تونه باشه که قشر روشنفکرترجیح میده دنبال جوراب و.. بگرده در مواجهه باهاشون
البته اغلب همان کاری که گفتید میکنند اما به نظر نمیرسد مانعی برای روشنفکری باشند. اتفاقن چنان که گفتم چرخ اقتصادی محصولات فکری به لطف ایشان می چرخد.
سلام
واقعا عالی بود.دقیق و جامع
اسنوبیسم پدیده ی پیچیده ایه. گاهی مخالفت با اسامی شناخته شده هم می تونه فرد رو وارد این جماعت کنه. مث اینکه یه نفر حوصله ی «خشم و هیاهو» رو پیدا نکنه و بگه کار مزخرفیه. اگه قبول داشته باشیم که هنر و ادبیات مراتبی داره، اون وقت تلاش فرد برای پیدا کردن درک بهتر ستودنیه، حتا اگه از هنر اسنوب بودن شروع کرده باشه.
اسنوب یه مایه هایی از مازوخیسم تو وجودشه. بر فرض تظاهر کردی؛ سر خودتو که دیگه نمی تونی شیره بمالی. روانکاوی اسنوب ها چیز جالبی می تونه باشه.
ای کسانی که برای این پست کامنت می ذارین، یادتون باشه شما هم بدون خوندن مطلب قائد اسنوب حساب می شین!
بسیار خوب:)
che jaleb
man nemidonestam
دوست عزیز میشه خواهش کنم اگر فرصتی پیش آمد در یک پست بوف کور را نقد کنید و/یا دلایل خود را برای ایکه نوول خوبی نیست بنویسید. حتی شده مختصر! مرسی
پیشنهاد میکنم مصاحبه نجف دریابندری با ناصرحریری را بخوانید. آنجا جناب دریابندری دلایلی آوردهاند که کمابیش همانها را میپسندم. در این بازار مکاره نخبهکشی ، هدایت را به قدر کفایت در هجمه غیرمنصفانه انواع اتهامات قرار میدهند. شاید اگر روزی نوشتن نقدی بر بوف کور معنی سیاسی خاصی ندهد و در کنار نظرات گهربار جناب سرشار قرار نگیرد این کار را بکنم.
خوب اساسا نمیدانم چه کاره ای . اما همین حالا مرا از شر یکی از بدفرم ترین عقده های روحیم خلاص کردی.
اینکه وقتی به رفتاری واکنش هیستریک دایم(بیش انچه سزاوار ان بوده) در واقع خودمان را سرکوب می کنیم . بخشی از خودمان . که همه سعیمان را برای نابودیش کرده ایم و حالا که خودش را این جور به رخ می کشد دیوانه میشویم.
از وبلاگ سرهرمس امدم
عالــــــــــــــــــــــی بود
برای من که یه دختر 19 سالم که شاید داشتم اسنوب می شدم
مثله یه جرقه بود…
برای عدم اسنوب بودن
اما کشف چیزایی که مورد علاقمه چی کار کنم؟؟؟
من و راهنمایی می کنین؟؟
پز نده. زیاد بخون و ببین و بشنو تا سلیقه ات پرورش پیدا کنه.
صرفا توی این روند مواظب دام تکرار باش، وقتی چیزی رو پسندیدی فکر نکن حد نهایته، دنبال کامل کردنش باش، همیشه از خودت چیزی به جا بذار که برگردی و بهش نگاه بکنی و ببینی چه قدر تغییر کردی، اگر نکردی، پیدا بکنی اشکال از کجاست، شاید داری درجا میزنی.(توی ِکتاب، نویسنده، ژانر، توی دوره، نه عمیق میشی، نه گذر میکنی، روی طول کم عمقی حرکت میکنی.)
دنبال این نباش که لیستی دستت گرفته باشی و چک بزنی، مثلا دانته آلگیری رو خوندم، بعدی چیه و.. مهم نیست که به صد چیز نگاه کرده باشی، مهم این که توانایی این رو پیدا کرده باشی که از صد زاویه به یک چیز نگاه بکنی.
راهنمایی گرفتن خوبه، ولی سوال تو در آخر این بود که یکی دیگه به تو راهی رو نشون بده که خودت باید پیدا بکنی.
این دختر 19 ساله هم من رو یاد این بخش های سوال و جواب سایت های طلاب میندازه که دختره میگه من یه دختر فلان قدر ساله ام و از فلان جا میخواستم بگید این کار حرامه یا حلاله.
از لقب اسنوب بودن نترس، و زندگی تو بکن.
رپ هم گوش نکن!
همین دیگه، نصحیت بسه، برو پی زندگی ات.
نصیحت دلچسبی بود!
با پز ندادن شدید موافقم
وبلاگ شما برام مثل یه شروع…
شروع ندانستن هام…
اما اگه میشه چند تا کتاب بم معرفی کنین
خیلــــی احساس نیاز می کنم…..
یک مجله حسابی پیدا کن و مشترک شو و هر شماره به قدر کفایت کد می دهد بهت. نمی شود چن تا کتاب معرفی کرد.
منظورتون چلچراغ؟;)
مرسی از راهنماییتون
بله میتونه چلچراغ باشه، میتونی همشهری جوان یا فیلم باشه
Aشايد اگر اسنوب ها نباشند دو ددستگي بدي پيش بياد-روشنفكرا و عوام-در واقع اسنوب ها پل ارتباطي اين دو طبفه اند.در زضمن اسنوب بودن ميتونه يه دوران گذر باشه براي ادمها از عامي بودن به روشنفكري رسيدن.
من خیلی از همش لذت بردم
به نظرم باید هر از چند گاهی بیام اینو دوباره بخونم که مبادا از هیچ سمت بوم بیفتم
عــــجیب عالی بود
[...] همه عمرم از ورزش متنفر بودم. احتمالن چون اسنوب بودهام. فکر میکردم آدمها یا کتاب میخوانند یا [...]
این مرز اسنوب بودن و نبودن هم تشخیص ش سخته!
البته انگار زیاد هم مهم نیست. همون تلاش برای پز ندادن کافیه.
خیلی دقیق و خوب بود یاد نوشته های بزرگمهر افتادم
اسنوب ایرانی برخلاف همزاد اروپایی اش حوصله تظاهر به دوست داشتن آثار بزرگان و به تبع آن خو کردن به این آثار را ندارد. در نتیجه بیشتر از آنکه اثبات خود را در ابراز تمایلی ایجابی به دسته ای از آثار نشان دهد،از ابتدای کلام ابراز وجود خود را با نفی دسته ای از آثار و آفرینندگان آن ها نشان دهد. هرچه اثر معروفتر و مقبولیت عام آن بیشتر, تهور اسنوب ایران به رد آن بیشتر – حرف های شاملو درباره سعدی و فردوسی که یادمان هست؟
در اسنوبیسم اروپایی از زمان بالزاک تا آخرین سالهای قبل از جنگ جهانی اول اگر تاریخ هنر را بگردید معادلی برای این مدل اسنوبیسم ایرانی پیدا نمی کنید. چرا که اسنوبیسم هم مانند همه ی پدیده های وارداتی زمانی به ایران رسید که خیلی آب ها از آسیاب ها افتاده بودند و فرهنگ روشنفکری ژله مانند ایران معاصر هم از طرف دیگر با قابلیت کلاژوارش اسنوبیسم تازه وارد را تنگ خرده فرهنگ پرهارت و پورت چپ گرایی گذاشت که – مانند آنچه نمونه کاریکاتور وار ایرانی اش را سایت رخداد نمایندگی می کرد – بازدیدش از موزه ی آثار ماندگار هنر را با آب دهانی که بر آن ها می انداخت یادگاری نویسی می کرد.
دوست من، اسنوب اروپایی اگر با آری گویی تحمیلی خود به هر اثر بزرگ جایی احتمالی برای خو کردن به آن در خود باز می کرد، اسنوب ایرانی با بیماری مزمنش به تخریب و نه گویی، حتی کوچکترین دریچه یادگیری را هم به خود بسته است. دور از ذهن نیست که آن کیارستمی که در جواب به پرسشی درباره تارانتینو می گوید «آثار او را دوست دارم ولی به نظرم جای پیشرفت دارد» – حال پرسش به جایی است که آن عاشق سینه چاک کوروساوایی که فیلم های تارانتینو را اصلا دوست ندارد چیزی از تاریخ سینما و اثر پذیری کارگردانان از یکدیگر می داند و اصولا چنین کسی واقعا عاشق سینه چاک کوروساواست؟ – در جشنواره کن خطاب به بینوش بگوید «هربار که او را در کن می دیدم می گفتم هنوز برای بازی کردن در فیلم من جوانی».
از فهرست آثاری که به عنوان دوست نداشته هایتان دسته بندی کرده اید فقط به یکی اشاره می کنم.
در جستجوی زمان از دست رفته را اولین بار 8 سال پیش خواندم به ترجمه سحابی. و در این هشت سال سپری شده دوبار متن فرانسه و یک بار ترجمه مونکریف از آن به انگلیسی را. ماه ژوئن سال گذشته ترجمه آلمانی جلد طرف گرمانت که در اصل رشل مرتنز برگردانده و اخیرا توسط انتشارات زورکامپف بازبینی شده را به همراه دوست آلمانی ایرانشناسم با ترجمه سحابی به فارسی تطبیق دادیم. چه در تمام دفعاتی که کتاب پروست را بازخوانی کرده ام و چه در تطبیقی که به صورت پروژه ای فشرده انجام دادیم به کوچکترین لغزشی در ترجمه سحابی برخورد نکردم چه برسد به آنکه به خودم بتوانم جرات دهم بگویم ترجمه سحابی ترجمه ای » بد» است.
دوست من به ترک اسنوبیسم ایرانی قبل از تکمیل کردن لیست آثار بزرگی که رد می کنید متن فرانسوی «در جستجو» را بردارید با ترجمه فارسی سحابی مقایسه کنید و «نشان دهید» که ترجمه ای بد است.
ممنون از توضیحاتتان
با اغلبش موافقم
ولی در مورد ترجمه پروست: من ادعا ندارم ترجمه مرحوم سحابی بد است به این معنا که دقیق نیست. من فرانسه نمیدانم بنابراین اظهار نظر در این حوزه را نمیتوانم. اما فارسی میدانم و ترجمه آقای سحابی فارسی بدی دارد. برای این کار نیازی به تطبیق متن با متن مرجع نیست. ادعای من را میتوان پذیرفت یا نپذیرفت. که در حالت دوم راستش انگیزه کافی برای بازخوانی آن متن و نشان دادن نمونههایی از چیزی که نامش را فارسی بد میگذارم ندارم. اگر روزی این مسئله اهمیتش بیش از چیزی بود که الان هست شاید این کار را میکردم. ولی برای مقایسه بد نیست نمونههایی از ترجمهای که آقای مجید اسلامی از نسخه انگلیسی اثر به فارسی برگردانده را نگاه کنید. تاکید میکنم که فارغ از زبان مبدا ، فارسی ترجمه اسلامی – که در وبلاگش موجود است- قابل خواندن و صیغل خوردهاست. بدیهیست این حرف همچنان به این معنی نیست که مرحوم سحابی فارسی خوب نمینوشته که بد نیست بین سالهای ترجمه ایشان تفکیکی قایل شویم.
میخوام اعتراف کنم:من درسن چهارده سالگی درنهایت اسنوبی بتهوون گوش میدادم.وحالا…عاشقشم بااثارموزارت وشوپن هم یه حال اساسی میکنم.به همه موسیقی ها هم به طور مقطعی گوش میدم.ولی باز برمیگردم به کلاسیک .من فکر می کنم وقتی اسنوب سراغ چیزی میره.حتما یه جای وجودش اونو به اون موضوع خاص میکشونه.
خطاب به جناب عابد که فرموده است کوچکترین لغزشی در ترجمه مهدی سحابی از «در جستجوی زمان از دست رفته» ندیده است.
پس این چیست جناب عابد:
«دیر زمانی زود به بستر می رفتم.» (جمله اول کتاب)
شما از این جمله چه معنایی می فهمید؟ «دیر زمان» یعنی زمان گذشته ی خیلی دور. پروست هم این را گفته؟
در پاسخ خواننده محترم پ. س.
اگر برای دریافتن معنای واژه «دیر» به فرهنگ دهخدا مراجعه کنید، در میان واژه های ترکیبی که از آن ساخته شده اند به واژه «دیرزمان» برخورد خواهید کرد. در توضیح آن، واژه «مدتی مدید، طویل و دراز» به عنوان همردیف آورده شده است. پس معنای «دیر زمان» نه زمان گذشته خیلی دور که «مدتی طولانی و دراز» است.
اما اولین جمله رمان در جستجو
Longtemps, je me suis couché de bonne heure
به صورت تحت اللفظی می شود: برای مدتی طولانی، در وقت خوب (مناسب) به بستر می رفتم. سحابی اما با آرایشی به زبان داده – و این از قضا بر خلاف نظر آقای روحبش نقطه قوت کار اوست – .چون در بخش دوم عبارت وقت مناسب را معادل زودهنگام گرفته، به جای ترکیب «برای مدتی طولانی» واژه دیرزمان را به کار برده است. نتیجه آن عبارتی شعر مانند در فارسی است : «دیرزمانی زود به بستر می رفتم».
کار سحابی صرفا ترجمه کارهای سخت نیست. نقش مهم تر او – بیش از همه در رمان در جستجو – وادار کردن زبان فارسی به تغییر فرم برای بیان ایده هایی است که تا به حال به این زبان گفته نشده اند. زبان معاصر ما به این شکل ساخته می شود.