میخواستم چه کاره شوم؟
مارس 29th, 2010 § 49 دیدگاه
امسال سی سالم تمام میشود و هنوز اگر بهم موضوع انشا بدهند که: » میخواهید در آینده چه کاره شوید؟» گیج میزنم و هول میشوم و مدام انتخابم را عوض میکنم. راستش من مدتهاست به همه کسانی که فهمیدهاند چه کارهاند حسادت میکنم.
- دزد دریایی
این احتمالن اولین شغلیست که انتخاب کردم. 5 سالم است یا همان حوالی. با روسری مادرم یک چشمم را میبندم و به کشف گنج میشتابم. آها این توضیح را باید اضافه کنم که گرچه دزددریاییام اما بامرامام و کارم فقط با گنجهای گمشده است.به کشتیها کاری ندارم. دوست دارم یک دستم چنگک باشد و یک پایم چوبی. دوستدارم طوطی داشته باشم. وقتی در یک اسباببازی فروشی رولوری مدل قرن هجدهمی گیر میآورم از ذوق دیوانه میشوم. دقیقن نمیدانم برای انتخاب این شغل باید چه کار کنم یا چه درسی بخوانم. در 7 سالگی جزیره گنج را خواندم و تاسالها به لویی استیونسن فحش دادم که این قصه را قبل از من نوشته. برایم مهم است که یک چاقوی حسابی پر شالم باشد. از پدرم میخواهم برایم چاقو بخرد. اول میخندد. بعد که جدیتم را میبینید دعوایم میکند.
خواهش میکنم. گریه میکنم. انواع دلایل منطقی را میآورم که چرا یک چاقو در جلد چرمی لازمم میشود ( میگویم ممکن است بخواهم میوه بخورم، یا دزد به خانهمان بیاید) دلایل منطقی من در پدرم بیاثر است و هیچوقت برایم چاقو نمیخرد. من هم ناخنگیر مستعمل مادربزرگم را با هزار ادا و شیرینکاری ازش میگیرم و برای خودم بر میدارم چون کشف کردهام که یک چاقوی کوچولو دارد ( بهش میگویند سوهان ناخن) که خامه را هم
نمیبرد. اما افسوس. روزگار با من جفا نکرد و روسری مادرم و ناخنگیر مادربزرگم از من دزد دریایی نساخت. سرانجام اوایل دبستان بودم که عاقلتر شدم و …
- کارآگاه خصوصی
و دوست داشتم کارآگاه خصوصی شوم. این خصوصی را با تاکید میگویم. نمیخواستم پلیس باشم با یونیفرم و اینها. جاسوسبازی دوست دارم. شاپو و بارانی دوست دارم. یک کلت خوشدست کوچک دوست دارم. وقتی میفهمم پدربزرگم کارآگاه بوده ( در واقع رئیس شهربانی مشهد بوده) دیگر مطمئن میشوم که دست گذاشتهام روی شغل اجدادی. شرلوک هولمز را همان سالها کشف کردم. برای خودم رازهای کوچک فامیلی را حل میکنم. مثل این که کی با کی قهر است میان مهمانی. وقتی در کمال ناامیدی میفهمم در ایران کارآگاه خصوصی نداریم با غم و حسرت از این آرزو دست میشویم. البته که هنوز کارآگاهان را دوست دارم. هنوز فیلمها و کتابهای پلیسی رادوست دارم و در همین خانهتکانی اخیر یک کتاب عظیمالجثه میان کتابهایم پیدا کردم که چند سال پیش به یاد اشتیاق کودکی خریده بود : پلیس علمی. اوایل راهنمایی باید بوده باشد که فهمیدم چیزهایی که میخواهم در این زمین خاکی به دست نمیآید. این بود که مفتون شغل دیگری شدم…
- فضانورد
در 9 سالگی تنها تجربه برخورد با موجودات فضایی را پشت سر گذاشتم. برخورد دور از نوع اول باید بوده باشد. تصویر آن جسم عظیمالجثه زرد رنگ که 11 یک شب نه سالگی از فراز آسمان مجتمع صدا و سیمای مشهد گذشت و من با دهان باز نگاهاش میکردم، از ذهنم نمیرود و هنوز که هنوزه اگر کسی بخواهد این خاطره دقیق و ارزشمند را حاصل خیالپردازی کودکانهام بداند، کلاهمان تو هم میرود. تقریبن مطمئن بودم اگر صاحب یک تلسکوپ باشم از
اولین کسانی خواهم بود که دست تکان دادن یک موجود فضایی را جایی از کهکشان رصد میکند. میدانستم نیل آرمسترانگ با کدام سفینه و در چه تاریخی به ماه رفت و موقع قدم گذاشتنش چی گفت. فهمیده بودم یک جایی هست به اسم ناسا که هر جور شده باید آنجا باشم. اسم یک دوجین کهکشان همسایه را از بر بودم. زنگهای ورزش با حامد جیم میزدیم سر کلاس و مجله » مزرهای بیکران فضا» را ورق میزدیم و صفا میکردیم. از شرایط زندگی در فضا نسبتا اگاه بودم و میدانستم امتحانات سختی پیش رو دارم. دقیقن نمیدانستم باید چه رشتهای را در دبیرستان بزنم که به فضانوردی ختم شود. سال سوم راهنمایی بودیم که یک آقای کارشناس از ناحیه آمد درباره انتخاب رشته دبیرستان برایمان صحبت کند. درباره پزشکی و مهندسی و چند تا رشته معقول دیگر گفت اما صحبتی درباره فضانوردی نکرد. زنگ تفریح رفتم و سئوالم را پرسیدم که کاش دهانم گل گرفته بود و نمیپرسیدم. مردک فکری کرد و دستی به چانه کشید و گفت :» فضانوردی یک چیزیست که به انسان ربط دارد. بنابراین فکر میکنم باید بروی انسانی بخوانی. » هنوز نمیدانم بعد این همه سال که یارو من را مچل کرده بود یا واقعن همینقدر میفهمید. یک پرس و جوی سرسری کردم و با حقیقت تلخی روبرو شدم. رشته انسانی پر است از عربی. و من ازاین درس متنفر بودم.بدترین نمرات زندگیام و تنها سیلی که از پدرم خوردم بابت این درس بود و به هیچ قیمتی نمیتوانستم تحملش کنم. گرچه ارتباط بین عربی و فضانوردی را درست درک نمیکردم اما به طرف اعتماد کردم که خیر سرش کارشناس ناحیه بود. و من غصهدار و پریشان سریع پلان B را رو کردم. بله من چنین آدمی بودم…
- دیرین/زیست شناس
اگر نمیگذاشتند به فضا بروم ، کسی که دیگر نمیتوانست جلوی بازگشتم به میلیونها سال پیش را بگیرد. دایناسورها مونس و همدم شبهای تنهاییام بودند. تمام سالهایی که همکلاسیهایم داشتند قبل از خواب به دختر همسایه فکر میکردند، من در فکر ولاسیراپتور و تیرانوساروس رکس بودم. حوالی همان سالها بود که پارک ژوراسیک درآمد. من کتابش را پیش خرید کردم ( و البته کلی پشیمان شدم چون ترجمه بعدی که درآمد خیلی بهتربود ) این بار وقتی شغلم را به دیگران میگفتند صاف تو صورتم نمیخندیدند. یک جور شانه بالا میانداختند انگاردوست نداشتند آن کسی باشند که خبر بد را بهم میدهند. تا دوم دبیرستان که رفتم تجربی یک دوجین از این شانه بالا انداختنهای بیقید دیدم که فهمیدم وطنم غیر از این که دزد دریایی، کارآگاه خصوصی و فضانورد ندارد،
اساسا دایناسور هم ندارد. در تغیر شغل آبدیده بودم و بدون عذاب و تلخی فهمیدم باید زیستشناس شوم. این یکی مو لای درزش نمیرفت. میدانستم تهش این است که درسم را بخوانم و بشوم استاد دانشگاه. میدانستم در کنار کارم یک تحقیقاتی خواهم کرد و داستانهای ساینس فیکشن خواهم نوشت. وقتی این تصمیم را به خانوادهام گفتم این بار واکنش متفاوتی داشتند. نخندیدند. نگفتند وجود ندارد. عصبانی شدند و مخالفت کردند! فهمیدم دارم راه درست و واقعی را میروم. میگفتند آینده ندارد. بدبخت میشوم. بیکار میمانم. پدرم یک آگهی جوینده کار را از روزنامه بریده بود که نشان میداد یک لیسانس بخت برگشته زیستشناسی دنبال یک کار آبرومند میگردد. و این را کرده بود علم عثمان. من اعتقاد داشتم ( و هنوز دارم) که بهترینهای هر رشتهای گرسنه نمیمانند. گو رشته شیشه پاک کنی باشد.و میخواستم بهترین باشم.سال چهارم دانشگاه رتبهام برای قبولی زیست شناسی بد نبود. اما پدرم مثل همه پدرهای دنیا نشست بالای سرم و با غیظ 97 تا رشته پزشکی را در خانههای خالی نوشتم، یکی قبل از آخر را زیرسبیلی رد کردم و نوشتم ژنتیک اهواز و بعدی را زدم روانشناسی فردوسی مشهد. تصور کن چی میشد سرنوشتم اگر قبول میشدمشان. با رشته صدمم 27 نفر اختلاف داشتم وقتی نتایج آمد. گاهی حسرتش دوباره بهم سر میزند. همان زمان هنر هم شرکت کردم.
- برنامهساز تلویزیون
اسم رشته هست تولید سیما. بعله میدانم اسم مسخرهایست. خصوصن که هنوز دو سوم اقوام و آشنایان ما دقیقن نمیدانند خواندن این رشته قرار بود به کجا منجر شود. قرار بود کارمند صدا و سیما شوم. خیلی مطمئن نیستم. با این حال هنوز برنامهسازی برای تلویزیون را دوست دارم. سالهای دانشگاه شاید تنها سالهایی بود که خیلی درگیر انتخاب شغل نبودم. گاهی فکر میکردم انیماتور خواهم شد. گاهی کارگردان. و جدیتر از همه فیلمنامهنویس. در سالهای دانشجویی بچهها آرام آرام رایزنی کردند و هر کدام رفتند گوشه کناری در سازمان. آدمهایی که تا همین یکسال پیش به کمتر از کاپولا شدن رضایت نمیدادند شدند سوئیچر دوربینهای اخبار دو و نیم شب شبکه خبر. این سرنوشتهای تلخ که جلوی چشمم رخ میداد فهمیدم چیزی نیست که بتوانم باهاش کنار بیایم. نه به پول سر ماهش میارزد. نه به اضافه حقوقش. نه به بیمه و بن خواروبارش. وقتی رفتم سربازی روی برگهای که از نظام وظیفه آمده بود رشته تولید سیما را نوشته بود: » تولید و نگهداری صنعت سیمان» ! نمیدانم سرباز وظیفهای که این را برایم ثبت کرده پیش خودش چه فکر میکرده.برگه را نگه داشتهام هنوز. بعد آموزشی داشتند میفرستادنم سر یک پروژه عمرانی. سریع فهمیدم و جلوی قضیه را گرفتم. برای فرمانده گردان توضیح دادم که اساسا صنعت سیمان را نمیشود تولید کرد، زیاد هم به نگهداری نیازی ندارد. تازه اگر داشته باشد من بلدش نیستم به خدا.
- روزنامهنگار
سال سوم دانشگاه بودم و دنبال بهانهای برای تابستان خوابگاه ماندن. محمدرضا پیشنهاد کار در یک هفتهنامه را رو کرد و این شد بهانهام.یک هفتهنامه بود برای زندانیان در میآمد به اسم پیک زندان. نمیدانم هنوز هم هست یا نه. من شدم مسئول صفحه سرگرمیاش. کار سادهای بود و پول منصفانهای داشت.بعد بدون این که بفهمم چطوری سر از هفتهنامه سروش درآوردم ، بعد چلچراغ ، بعد …و این قصه به آخر نرسید تا امروز بعد 10 سال.
***
مطمئن نیستم هیچ جای این 10 سال تصمیم گرفته باشم روزنامهنگار باشم. با خودم فکر میکردم این کار بهم زمان میدهد تا درباره شغلم بیشتر فکر کنم. مثلن درباره کار گرافیک که طی چهار سال اخیر کار دومم بوده. یا شاید بروم همان روانشناسی را بخوانم و این خارخار همیشگی را بخوابانم. . گاهی از کشف شغلهایی هیجانزده میشوم. مثلن همین تازگی فهمیدم یک شغل نسبتا جدید هست در حوزه آیتی به اسم یوزر اکسپرینس. کارشناسان این رشته همان کسانی هستند که تعین میکنند دکمه سرچ گوگل باید بالا سمت چپ باشد یا پایین سمت راست. صفحه لاگین فیسبوک باید چه آیتمهایی داشته باشد و چه رنگی باشد. بله همچین شغلهایی در عالم هست.
***
حالا اگر کسی بهم موضوع انشا بدهد که : » میخواهید در آینده چه کاره شوید؟» هول میشوم و گیج میزنم. نمیدانم منظور از آینده کی است؟ براساس زمانبندی انسانی من باید 15 سال دیگر بازنشسته شوم. درحالیکه تصوری ازش ندارم. بله. مطمئن نیستم فرصت کافی داشته باشم برای این که بزنم زیر سابقه ده ساله یک شغلی و یکی دیگر را انتخاب کنم. گاهی فکر میکنم شاید این شغل خیلی هم مهم نباشد. دبیر دبیرستان و مهندس آرشیتکت و حسابدار شرکت و فروشنده لوازم الکتریکی.یک جور بازی اجتماعیست. بهانه پول درآوردن است.نباید زیاد جدیاش گرفت. شاید معلمها منظورشان این بوده که «در آینده چه چیزهایی خوشحالتان خواهد کرد؟ «
***
حالا دوباره مرورشان میکنم. هر کدامشان سودای کشف چیزی دارند. کشف گنج. کشف راز. کشف کهکشانی دورافتاده یا کشف جهانی از یاد رفته. «نوشتن «همه این اکتشافات را برایم یکجا جمع میکند. گنج روح و راز روان. اعماق ضمیر.
شاید خیلی از شغلهایی که دوستشان داشتم دور نیستم و آرزوهایم از 5 سالگی تا کنون تغیر بنیادینی نکردهاند…
شاید اگر برگردیم و پشت سرمان را نگاه کنیم ، برای اغلبان همینطور باشد.
عالی بود…عالی
سلام من هم از اون کسایم که هنوز با وجود دانشجو بودن نمیدونم میخوام چه کاره شوم رشتمو خیلی دوست دارم اما بعد از قبولی دچار تردید شدم که همون چیزی هست که دنبالش بودم یا نه از سر تکلیف دارم میخونم فکر کنم کسای دیگه ای هم هستن که از روی تکلیف رشته یا شغلی رو ادامه میدن به امید یه معجزه نشستن.
البته در جایی هم گفته بودی: شغل؟ وبلاگ نویسم. اینجا:
http://bigsleep.wordpress.com/2008/08/05/bigsleep/
بله بله یادم هست.دوباره نوشتم و یادم امد نوشتم و پاکش کردم. مقصود از نوشتن همان است
سلام
این آشفتی شاید در رنج سنی ما بیشتر خودش رو نشون میده .
من هم در فروردین امسال سی را تمام کردم .
«من و تویی» که گویی سال های سوخته و هدر شده زیادی داریم
اعلام رضایت مندی میکنیم :دی
سلام علیکم
بنده هم سی سالگی را تمام کردهام، این کارهایی را که گفته ای کرده و عمر را بر باد داده ام. مادر جانم اگر نبود حکما تلف شده بودم تا الان که… غرض این که نمی دانم می خواهم چکاره شوم! خوش به حال آنهایی که بیست ساله نشده دانستند.
بچه که بودم کار و زندگیم ور رفتن با اطلس گیتاشناسی بود. یه کاغذ میذاشتم روی نقشه ها، کشورهای جدید می ساختم. آخرم رشتمون کارمون به نقشهبرداری کشید. منتها حیف که دیگه نمیشه هرجوری بخوای نقشه بکشی !
منم بچه بودم دلم می خواست نویسنده شم و بعدها دانشمند و فیلسوف و ریاضی دان و خلبان و بعد محقق بیوتکنولوژی!
ولی حالا شاید دندونپزشک شم
میون علاقه و شغل مناسب دومی رو انتخاب کردم! اغلب علایق تبدیل به شغل نمیشن یا بهتر بگم نمیشه ازش پول درآورد(البته اینطور که معلومه تو ایران اینجوریه)
این رویاییه که ندرتا به وقوع می پیونده : یکی شدن علاقه با شغل
انتخاب شغل هم به قول خودت :یک جور بازی اجتماعیست. بهانه پول درآوردن است
ajab pas shoma ye rozname negar hastid
che shoghl khobi
چند هفته پيش از راديو شنيدم كه براي اولين بار در دنيا دانشگاه خواجه نصير رشته مهندسي موجودات فضايي رو براي ارشد گداشته ها!
نکته همینه. در جمع بندی نهایی، مشاغل ظاهرا بی ربط با هم بی ارتباط نیستن. منم از جراحی قلب به ویرایش رسیدم. البته هنوزم دلم می خواد قاتل زنجیره ای باشم، اما به ریسکش نمی ارزه! سر همین، از کارم نسبتا راضی ام.
مث اینکه گاوه به خیر گذشت .هیچ معلوم نبود این سال گاوه بعد رفتنشم یه زهری بریزه.
من هم آرزو داشتم کارآگاه خصوصی بشم ولی یه زمانی یادمه به پلیس یونیفورم پوش (البته از نوع خارجیش) هم راضی شده بودم … که هیچ کدوم نشدم .
P.S راستی یه سوال، مگه شما مشهدین؟؟
نه…تا 18 سالگی بودم
عالی بود فکر می کنم هممون یجورایی این سیر رو طی کردیم و گاهی بازهم دچار تردید میشیم.
هنوز سی سالم نشده اما همیشه می خواسته ام فضانوردی کنم هنوز هم می خواهم. یک روز هم این کار را خواهم کرد شک ندارم.
ای بااااااابا: تو این مملکت فقط باید به این فکر باشی که چه طور شکمتو با یه کاری سیرنگه داری… خنده داره به علایقت برسی. آخه می دونی اینا ماله از ما بهترونه…
می دونی من از همون زمانی که بچه بودم می خواستم آدم بزرگی بشم ، جالبتر اینکه از همون بچگی هم میخواستم وکیل بشم
اما من که هنوز به سی سالگی نرسیدم شاید دست روزگار ما رو جای دیگه ای رسوند
خیلی دوست داشتم اینو. اون قسمت دزد دریایی هم یاد اون اپیزود ساث پارک افتادم که اینا(اریک کارتمن و آیک و باترز و ..) رفتن سومالی دزد دریایی شدن!
من بچه بودم دوست داشتم دکتر حیوونا شم.
یه بار هم البته گفتم می خوام رئیس یو ان بشم. اون موقع احتمالا فک می کردم که یو ان … خاصیه و … خاصی می تونه بخوره.
من و تو میتونستیم دوستای خوبی بشیم و تنها نباشیم. واسه همین که علیرغم اخلاق خاصت همیشه به اینجا سر میزنم.
شباهتهامون غیرعادیه. جوکر و کمیک و مرزهای بی کران فضا و دایناسورهای پلاستیکی و پارک ژوراسیک (من اون کتاب کاغذ کاهی که بوی خوبی می داد رو داشتم) و تن تن های یونیورسال ( من فقط دوتا داشتم ، سال هفتاد و خورده ای یه سری تن تن سانسورشده دراومد که اونها رو گرفتم). در مورد اینها با هیچ کس نمی تونستم حرفی بزنم چون کسی سر در نمی آورد. غیر از جوکر که الان مد شده هنوز هم وضع همونطوره. منم میخواستم فسیل شناس بشم. دوتا فسیل هم پیدا کرده بودم. تو به فیلم مورتال کام بت علاقه نداشتی؟
پرده پرنگار عزیز!
حتمن همین طور است. تجربیات نوجوانی دنیای همهمان را میسازد تا حد زیادی. این فیلم را ندیدم .اگر می دیدم قطعن خوشم می آمد:)
اصلا هرچیزی از نوجونیت مینویسی رو تجربه کرده ام ! احساس خاص بودن بین بقیه مساوی قدرت بود اما تنهایی آزار دهنده بود
جالب بود
دزد دریایی و صنعت سیمانش را خیلی دوست داشتم! ولی می گم، دیگه به تغییر شغل فکر نکن. (البته اینو کسی داره بهت می گه که صد تا شغل عوض کرده و در آغاز سی و پنج سالگی تازه رفته سراغ یه کار تازه که قبلا حتی درباره اش فکر هم نکرده بوده!)
کودکی را نمیدانم ، فکر کنم مثل همه خلبان و … ولی بچه های الان آرزو میکنن کاش یک برنامه نویس بزرگ میشودن و حال این بیل گیتس و میگرفتن
اول راهنمایی توی انشای ، می خواهید در آینده چکاره شوید ، نوشتم ؛ نویسنده ، معلم انشای عرق کرده مان را خوب یادم هست که هر هر توی کلاس بهم خندید و گفت ، همه اینا که نوشتن می خوان دکتر بشن آخرش ک… بچه شور می شن ، وای به حال تو..همین شد که همه عمر تلاش کردم اون کابوس رو به رویا تبدیل کنم و خانم معلم نامرد رو تو راه برزخ هم که شده بچزونم، بیست سالی گذشت و من حتی ک… بچه شور هم نشدم ، بازم خوش به حال تو.
البته که کتاب عمه من ماه پیش منتشر شد و کتاب دومش در راه است
تقریبا میشه گفت همه آدمها به این قضیه شغل فکر میکنن. اما نمیدونم چرا کسی نمیخواد قبول کن، میخواهید چکاره شوید تنها چیز خوبیه برای انشا.
به قول شما شغل یک بازی اجتماعیست که، ماحصل ترادف تصادفات است.
سلام . این اولین مطلبیه که ازین وبلاگ میخونم.که عجیب هم تو این زمینه مشکل دارم با خودم.
از بچگی فقط دوست داشتم مهندس باشم. الان هم تا 3 ماه دیگه گویا مهندس میشیم! هیچوقت جواب این سوالمو نگرفتم.. مثلا اینکه من بدونم فشار توی عمق 10متری خاک چقدره! دقیقا به درد کجای زندگی روزانه ی من میخوره؟! یه سوال دیگه.. اگه درس نخونیم پس چکار کنیم؟؟ خیلی با خودم کلنجار رفتم.. انگار همه افتادن توو یه جریانی و فقط میخوان برن جلو.
کم کم به این نتیجه رسیدم که هرکس باید درکنار درس آکادمیکش حتما وحتما یکی از علایفش رو هم به عنوان تخصص ادامه بده(و البته اون کار باید کاری باشه که به پول برسه).
یه اعتراف بزرگ : ازینکه در تمام طول دبیرستانم به شدت درسخون بودم و اولین رمان زندگیمو تازه توو 18 سالگی و بعد از کنکور خوندم برای خودم متاسفم.
تا دیرین شناسی رو باهت موافق بودم
البته من شغل های زیادی رو دوست داشتم اما هر کدوم رو برای یه مدت نه تا آخر راه
به خیلی چیزها پرداختم و در همون مدت کوتاه یعنی هر کدوم یه سال موفقیت هایی داشتم
ولی چیزی که تا آخر با منه و من باهشم فلسفه است
کتاب عمه خانمت هم چاپ شد؟ خیلی خب اونی که چاپ شده رو خیلی قبول ندارم ، حسابش نکردم !
معرفی سریالات عالی بودفقط یه سوال؟پروفایل میدی؟مشهدی هستی؟
ممنون. مشهدی مقیم مرکز
salam.
farda 20 sale misham ama hanooz daghighan nemidoonam ki hastam va chi mikham
مبارك باشد. شايد مثل من حالا حالاها نفهميد:)
سلام
به نظر من مهم اینه که تو هر شغلی که وارد میشی تک باشی یا لااقل جزو بهترین ها باشی.هیچوقت نباید غصه وحسرت گذشته رو خورد فقط باید ازاشتباهات پند گرفت وتکرارشون نکرد.از امروزت به نحو احسن استفاده کنی و به فردا امیدوار باشی.یه وقتا یی فکر میکردم اینا شعاره ولی واقعا چند وقته سعی کردم تو زندگیم پیادشون کنم والان خیلی راضی تر از قبلم.واسه همتون آرزوی موفقیت و یه دنیا شادی دارم.به امید روزی که به بزرگ ترین آرزوهاتون برسین
سلام، فکر کردن در مورد این که «آیا این کار که می کنم همان کار مورد علاقه ام هست؟» یا بهتر بگویم «آیا این شغل همان کاری است که باید تا آخر عمر مشغولش باشم؟» همواره برایم شک دهنده است و با وجود این که یکی از مهمترین چیزهایی که برای من در کار وجود دارد امکان نو آوری و کشف چیز های جدید است تا به حال هنگام فکر کردن به یک شغل به این که این شغل به کشف چه چیزهای جدیدی می پردازد فکر نکرده بودم،
هنگام بررسی شغلها در ذهنم بیشتر به این مسئله می پرداختم که برای انجام این شغل نیاز به چه قابلیتهای درونی هست و من کدام یک از این قابلیتها را در وجودم بیشتر احساس می کنم
مقاله جالبی بود، با نثری زیبا
آآقا سروش دوتا سوال دارم: این هفته چلچراغ نیومده بود؟ و این که تو شماره نوروز در صفحه معرفی کتاب عکس اون آقای پیری که بالای کتاب چسب زخم بود عکس آقای رها بود؟
اولین شماره بعد تعطیلات فردا منتشر میشود
درباره عکس نمی دانم
من بچه که بودم دلم میخواست رئیس جمهور شم. دبستان که بودم یه کتاب قانون اساسی م خریده بودم ببینم چیزی راجع به رئیس جمهور شدن زنها نوشته یا نه!
به نظرت برای چی خیلی ها می رن و بازیگر می شن …اونها می تونند در طول 1 سال هم پزشک بشن ..هم معلم و هم روزنامه نگار…عمر ادم برای تجربه اینکه بفهمه برای چه کاری به دنیا اومده خیلی کمه
نویسنده ها هم کمابیش همین کار را میکنند
اومدم اینجا فک کردم هم دردیم دیدم از همه سردرگمترمنم.
سوالی داشتم چرادربارهی دکتری چیزی ننوشتین؟
هیچ وقت نخواستم پزشک شوم
[...] قبلن گفتم که میخواستم در آینده چه کاره شوم. به هر حال دقیقن دزددریایی، کارآگاه خصوصی یا فضانورد [...]