فرصت جوابیه نوشتن
نوامبر 10, 2009
چلچراغ 364/ قرار بود دوست نوجوان منتشر شود.سال 82 موسسه تنظیم و نشر آثار امام (ره) میخواست در کنار ماهنامه دوست کودک ، دوست نوجوان را هم منتشر کند. من هم به واسطه سجاد تعدادی صفحه داشتم. یا دبیر تحریریه بودم. خاطرم نیست. رویکرد مجله قرار بود مثل سایر نشریات موسسه مذهبی و انقلابی باشد. آنجا بود که خانمی را بهم معرفی کردند که قلم خوبی دارد و میتواند موضوعات مذهبی را بخوبی برای تینایجر بنویسد.اسمش محبوبه حقیقی بود. یک روز قرار گذاشتیم و آمد دفتر. چادر عربی پوشیده بود. یکی از این چادرهایی هم که چادر است و هم مانتو و آن موقعها خیلی مد بود . مطلب خوبی نوشته بود درباره امام زمان. ولی از زاویه دید یک دختر پشت کنکوری که در یکی از شبهای بیدارخوابی به یاد منجی میافتد. کمی درباره مطلبش و ستونی که قرار بود بنویسد صحبت کردیم. سر نماز شد. همانجا از پر شالش سجادهای درآورد و رفت یک کنج تراس ما ه طبقه 7 بود گمانم. دوست نوجوان در آن مقطع تامین اعتبار نشد و بعدها در زمان دیگری و گروه دیگری درآمد. خاطره این دختر مذهبی جسور اما یادم ماند.
زمستان پارسال چلچراغ مهمان خوزستانیها شد. روز اول مهمان جشن کوچکی بودیم که در میانهاش سرود ” ای ایران” میشد. خوانندگان آمدند و شروع کردند ایران ای مرز پر گهر…. محبوبه در ردیف دوم نشسته بود که از جا برخاست. با دستی بر سینه به احترام. همه جمع نشسته بودند و او خیلی جدی و مصمم ایستاده بود. یک دو نفر کمی نیمخیز شدند. به “من آهنم” که رسید یک نفر دیگر ایستاد. بعد بعدی و بعدی. سرود که پایان رسید همه ایستاده بودیم. برگشتم به چهره بیادای همان دختر عجیبی نگاه کردم که شش سال پیش که آمد دفتر مجله ، سجادهاش همراهش بود.
حضور محبوبه حقیقی ( علیرغم همه بدقولیهای گاه به گاه ) برای هر مجله نسل سومی مغتنم است. کسی که دایرهالعمارف سخنگوی تاریخ شیعه و دفاع مقدس است و مهمتر میتواند از این حوزههای دشوار برای جوانان بنویسد. تلویزیونیها هم این حسن شهرت را درک کرده بودند که چند سال پیش برای نویسندگی مجموعه مفصلی درباره شهدا سراغش آمد. محبوبه چند برابر سن و سال پدرانمان نوشته دارد در ستایش روحالله، در یادآوری سالهای رزم و دفاع، در شناساندن اسلام روزهای نبی و اخلافش به نسلسومیها و در وصف ادعیه تکان دهنده شیعه. بارها و بارها نوشته از همین دعای کمیل که هنگام خواندنش …
***
ماجرای با چادر عربی آمدنش به دفتر مجله را هم من یادم هست هم حافظ خیاوی که اتفاقن آن روز آنجا پیشم بود. با وجود این خودش خاطره را این طور که من تعریف میکنم قبول ندارد. و شاید از این که او را با آن چادر عربی مدل برنامههای تلویزیون خیلی آلامد توصیف میکنم، لجش درمیآید . خلاصه این شده بود شوخی ما که گاهی با یادآوریش در جمع سربه سرش بگذارم.حالا من با نقل و ثبت رسمی این خاطره آن هم در شرایطی که دست خودش از تصحیح ماجرا کوتاه است دارم شیطنت میکنم. تا بهانهای باشد که وقتی دوباره به جمع ما برگشت کلی به این روزهامان بخندیم.
هم فرصت نوشتن یک جوابیه برایش بگذارم. و ته دلمان مطمئن باشیم با میزان لجی که ازش درمیآید، زود از این فرصت استفاده خواهد کرد. خیلی زود.


