برمیگردیم گل نسرین بچینیم؟
اکتبر 10, 2009
چلچراغ شماره 360: زمین گرد است و ما به هر کجا که برویم سرانجام به نقطه آغاز بازخواهیم گشت. شماره 360 برای ما ارزش نمادین دارد. 360 درجه یک دایره را کامل میکند . داستان نقطهایست که روزی سربههوا و مغرور سفری را آغاز کرده و حالا خود را در خانه پدری مییابد.
چلچراغ جوان برای خیلیها یادآور شلنگتخته اندازی و طنز بیرحمانه بود. ما همه چیز را ، از جمله خودمان را دست میانداختیم و بر همه چیز طغیان میکردیم حتی بر خودمان. روزگار گذشت و گذشت روزگار برخی را پراند، برخی را نشاند و چنانشد که در چند ماه گذشته چلچراغ هم تیغ طنزش نرم شد و شور برآشوبندهاش کمسو. ما نمیدانستیم که از قضای روزگار در حال کامل کردن یک سیکل 360 درجهایم.
این نوشته درباره همینچیزهاست. درباره رسیدن به نقطه آغاز و طی کردن تمام آن 360 درجه لعنتی عزیز .
بازگشت گودزیلا
بچه که بودیم و فیلم اکران شد، فکر کردیم فقط گودزیلا است که برمیگردد. بعدها بود که فهمیدیم اغلب هیولاها دوباره برمیگردند. بازگشتی توام با انتقامی سختتر. آیا سینما در بازگرداندن قاتلها و هیولاها از طبیعت الهام گرفت یا جهان بود که بعد این فیلمها بلد شد شمشیر داموکلس بازگشت شر را بالای سر ما نگه دارد. به هر حال سینما در بازگرداندن بدمنهایش سابقهدار است. از قاتل خنجر به دست هالووین گرفته تا فردی کروگر صورت سوخته ، حتی دخترک ناخنشکسته فیلم حلقه بارها و بارها از جهان مردگان بازگشتند.
نمای آخر همه فیلم های ترسناک جهان ، بعد این که ما خوشدلانه فکر کردیم هیولای بدکردار سوخته و ترکیده، این است: دستی ذلیلمرده از زیر آوار بیرون میآید.
بازگشت اودیسه
بازگشت اودیسه برای تاراندن خاستگاران مزاحم همسر تنها ماندهاش ، یکی از مهمترین بازگشتهای عالم درام است. از آن روز به بعد هر وقت یک قصهنویس کلک میخواست فیلمنامهاش را جایی آب کند، خمی به ابرو میانداخت و میگفت: داستانم درباره “سفر اودیسهوار” فلانی است به فلان جا.
این اصطلاح “سفر اودیسهوار” را شما هم یادبگیرید ضرر نمیکنید. یک وقتهایی استفاده ازش ، از ترکاندن هزارتا حباب پلاستیکی پاکت نامه بیشتر میچسبد.
فیلم بازگشت
برای لذت بردن از فیلم “بازگشت” لازم نیست بتوانید اسم کارگردانش “آندری زیویاگنیتسف” را حفظ کنید یا خیلی کشته مرده روسیه باشید. پدری برمیگردد ( از یک سفر اودیسهوار؟!) تا تربیت بچههای رهاشدهاش را از سر بگیرد و مرد بارشان بیاورد. برای این که داستان لو نرود همین قدر بدانید که اسطوره محبوب ” مرد بار آوردن” و باج دادن به خشونت این بار چنان به ضد خودش بدل میشود که بازیگر نقش پدر آخر فیلم میمیرد و بچهها که یادگرفتهاند مثل “مرد” قبر بکنند ، جنازه را مثل سگ دفن کنند.
وسط این همه آموزه کثافت که میگوید برای زنده ماندن باید خشن بود، فیلم بازگشت گوهر درخشانیست که یادمان میدهد خشونت جز به درد قبر کندن نخواهد خورد.
بار دیگر شهری که دوست میداشتم
کتاب بالینی چند نسل کتابخوان ایرانی. تم بازگشت به سرزمین پدری خصوصن برای کسانی که شور و شر اول بیست سالگی را رد کرده باشند به قدری جذاب است که کمتر فیلمبینی میتواند در برابر ” سینما پارادیزو” و کمتر کتابخوانی در برابر داستان عزیز نادر ابراهیمی مقاومت کند. روزی ضعیف بودیم و آنجا بودیم.کوچک بودیم و آنجا بودیم. شاید درباره رهایی و فرار خیال پردازی کرده باشیم. حالا که بزرگسال شدهایم، حالا که هجرت کردهایم، وسوسه کننده است که بازگردیم. بازگشت به همان خیابانها و خانهها. اینبار خالی از نگرانی یا ترسهای کودکی. قویتر. بار دیگر شهری که دوست میداشتیم.
بازگشت مد
همین چند سال پیش بود که اگر عکاسی هوس میکرد تعدادی از عکسهای اول انقلاب را بازسازی کند حداقل مشکل لباس و شمایل آدمها را نداشت. پاچههای گشاد و خط ریشها و عینکهای دستهشاخی و موهای بلند فرفری و کتهای تنگ مخملی برگشته بودند. خیلیها اعتقاد دارند همه اشکال قابل تصور لباس تا تکنون تجربه شد و عالم فشن تنها میتواند در انتخاب و بازگرداندن مدهای قدیمی تاثیر بگذارد. مثلن ممکن است تا چند سال دیگر “جوات”های بزرگمهر خیلی هم آلامد باشند اما خداییش تصور خانمهای آلامد امروزی با مانتوی بنفش اپلدار و کلیپسهای نیمکیلویی و اکلیلهای برقبرقی دور چشم آنقدر بامزه است که حاضریم بخاطر تئوری بازگشت اولدفشن هم که شده شلوار خمرهای بپوشیم.
بازگشت در اینترنت
دیدهاید گوگل وقتی یکی دو حرف را وارد میکنیم خودش براساس بیشترین جستجوها پیشنهادهایی میدهد؟ وقتی ” بازگشت” را تایپ کنید برایتان این لیست را مینویسد:

بازگشت سیاسی
متاسفانه ( گاهی خوشبختانه) عرصه سیاست هم از بازگشت مصون نیست. هیچ حساب کتاب ندارد حزبی که 20 سال سر کار بوده ،سال دیگر هم قدرت را در دست داشته باشد. نمونه دست به نقدش همین انتخابات اخیر ژاپن.
از طرف دیگر هم متاسفانه تضمینی نیست که احزاب و آدمهای تندرو و خطرناکی که مدتی در مغاک بودهاند دیگر بازنگردند ( بازگشت گودزیلا را که یادتان هست؟) حتمن میدانید که پیش از ظهور رایش سوم ، جامعه مدرن آلمان خوشخیال از نظام سیاسی منطقیاش داشت کارش را میکرد. جز عالمترینهای قوم کسی پیشبینی نمیکرد ته وجود این مردمان منظم و عاقل قفلی بود که آدولف هیتلر را کلیدش یافتند و چنان که افتد و دانی این قفل و کلید وحشیانهترین جنگهای تاریخ بشر را رقم زدند.
باز لازم نیست راه دور برویم.جامعه ایتالیا که بعد رهایی از فاشیسم و سردمداران سیاسی خطرناک فکر میکرد تا ابد این تجربه را فراموش نخواهد کرد ، این روزها به مردی رای داده که جدا از بدنامیهای مکرر اخلاقیاش ، به لحاظ آینده سیاسی مشکوک است.
سوار بر پاندول تاریخ تاب میخوریم.
بازگشت قاتل به محل جنایت
آیا قاتل به محل جنایت بازخواهد گشت؟ برای پاسخ به این سئوال لازم نیست قاتل یا مقتول باشید. عقل میگوید قاتل برای پاککردن نشانهها، برای رد گم کردن، یا پاسخ به کنجاوی ویرانکننده سرانجام به محل جنایت بازخواهد گشت. قدیمها قاتلین دزدانه برمیگشتند و سرک میکشیدند به خانه زندگی مرحوم ( مرحومه) . اما از صدقه سر آگاتا کریستی و دیگر دوستان ، قاتلین جدید با فوت و فن کارآگاهان آشناتر شدهاند. شاید به همین دلیل است که ترجیح میدهند بجای بازگشت دزدکی ، پررو پررو مثلن در مراسم ختم طرف شرکت کنند. یا حتی در رثای مرحوم ( مرحومه) سخن بگویند. خدا میداند که ادبیات پلیسی چقدر پیشبینی حرکات بعدی قاتلین محترم را سختتر کرده است.
بازگشت به گذشته
آن رفیقمان درست میگفت: ” ما آدمهای خاطرهبازی هستیم.” چه چیز خاطرات اینقدر جذاب است؟ خاطرات فریز شدهاند. تکان نمیخورند. تحت کنترلاند. شاید به همین علت است که آدمیزاد – خصوصن در زمانهایی که افق چندان امیدبخشی از آینده پیش رویش نمیبیند- رو میآورد به خاطره. به گذشته. ما گذشته را دوست داریم چون آنجا احساس امنیت میکنیم. به ندرت نسلی را پیدا میکنید که احساس نکند گذشته ( دقیقن کی؟) دوران بهتری بود. ” روزهای خوش گذشته” تم اصلی اکثر اولدسانگهاییست که همهمان شنیدهایم. فکر میکنید دقیقن آن دوران طلایی کی بوده؟ یک دهه پیش؟ یک قرن پیش؟ جالب است بدانید که رد احساسات نوستالژیک نسبت به “گذشتهای بهتر” حتی تا عهد عتیق هم قابل تعقیب است. بعضیها میگویند در این عقبگرد تاریخی به بهشت عدن خواهیم رسید. به زمان و مکانی که همه چیز ایدهآل و رویایی بوده است. بی دغدغه ، بیغم. بی استرس.
بعضی دیگر البته اعتقاد دارند این “گذشته خوب” جنبه استعاری دارد و برای هر کسی نسبیست. هر کسی “گذشته خوب” را در دوران کودکی خود میبیند. شاید حتی نقطه آغاز نوستالژی ،خود تولد باشد. کجا امنتر و بیغمتر از رحم مادر؟ خاطرهبازی ما واکنشیست به بزرگشدن. به این حقیقت ناگزیر دردناک. هر جور که به قضیه نگاه کنیم آرامش انتهای راه پاداش کسانیست که خوب این رنج را تحمل کردند. چه پوسته قصه را که ” مرگ” باشد ببینیم. چه منتظر بازگشت باشیم به بهشت عدن.
و چه خوش وعدهایست : انالله و اناالیه راجعون.
بله..بله …ما آدمهای خاطرهبازی هستیم.



اکتبر 11, 2009 at 7:21 ق.ظ
آقا تبریک بابت 360 شماره ای شدنتن… هرچند جای خیلی ها خالی است ولی همین هم کلی کار است. یک چلچراغ و 360 شماره
اکتبر 11, 2009 at 8:33 ب.ظ
سروش جان از 360 درجه نوشتی ، یا قصه ققنوس انشا می کنی؟ درباره کارت مرد به دار آویخته بنویس . مردی که کله پا می شود ،360 درجه می چرخد تا از نو زاده شود.نظر به اینکه 360 عدد مریخ است و جنگ می اورد زیاد هم پی اش نباش .مهم اصلا آن 361 است که از زیر خاکستر می آید ،برادر جان.
اکتبر 13, 2009 at 10:41 ب.ظ
هر بازگشتی راهی دارد که در راه خود با فراز و نشیب های فراوانی همراه میشود.با سختی ها و مشکلات.با خوشی ها و شیرینی ها.با رفتن ها و آمدن ها مانند همین چلچراغ…
ای کاش بازگشت دکمه ای داشت تا بتوانیم آن را فشاد دهیم و این راه سخت را طی نکنیم…
اکتبر 14, 2009 at 3:17 ب.ظ
40چراغ این هفته یه آرامش خوبی بهم داد
اکتبر 14, 2009 at 4:33 ب.ظ
che khoshhal shodam ke esme ketabe barmigardim gole nasrin bechinimo didam injaaa!!!
be dorane 10 salegi man v bleedane ketabhaye bozorgtarha v barmigarde:)
khoshhalam baraye 40 cheragh, omidvaram hamishe har hafte tooka cheragha ro khamoosh kone na hishki dige:)
movazebe 40 cheraq bashin
اکتبر 18, 2009 at 1:48 ب.ظ
ایشالا شماره ی 33333333333333333333333333666666666666000000000000000000000
اکتبر 19, 2009 at 9:55 ق.ظ
اكل في فلك
اکتبر 20, 2009 at 7:27 ب.ظ
شاید که ما هرگز پیش نرفته باشیم گذشته بازی و در نهان، همه داریم، گاهی بااشکی گاهی با لبخندی گذشته در گذشته آرمانی نبوده، ولی چون به آینده می رویم متوجه گذشته محبوبمان
می شویم نوستالژِی نوستالژیک ترین حس آدم است و انسان
بی نوستالژی نداریم و اگر داریم چیز بی خودیس
اکتبر 21, 2009 at 8:58 ق.ظ
پیشنهاد می کنم مقاله ی “درباره ی نوستالژی” محمد قائد در “دفترچه ی خاطرات و فراموشی” رو بخونید.
اکتبر 21, 2009 at 10:54 ق.ظ
ممنون.حتمن
اکتبر 23, 2009 at 8:50 ب.ظ
سلام سروش
اکتبر 23, 2009 at 9:03 ب.ظ
سلام احمد
نوامبر 9, 2009 at 9:14 ب.ظ
سلام اقا توروخدا بهم بگو این تیتر برمیگردیم گل نسرین بچینیم رو از کجا آوردی؟…………..وحیدآل بویه زو میشناسی؟توروخدا جوابمو بده
نوامبر 9, 2009 at 10:57 ب.ظ
- بدون علامت سئوال نام کتابی از ژان لافیت است؛ که روزهای بچگی ما در کتابخانه اغلب پدرها یک نسخه جیبی اش پیدا میشد.
- متاسفانه این نام را نمیشناسم یا بخاطر ندارم