رویای سی و چهارم: آغاز دجال
سپتامبر 19, 2009
84 (؟) خواب ميبينم:
خیابان. چمدان بزرگی در باد.
در شب جشن یک کانتینر جایی پارک است. روی بدنهاش چیزی به انگلیسی نوشته ( احتمالن allo ween) . ما کنارش ایستادهایم. در یک لحظه که یکنفرمان خم میشود، میبینم پیکر ضد نور ما با ساخت چیزی شبیه به H کلمهای را بروی کانتینر کامل میکند و میبینیم: Halloween
سه کامیون از بزرگ به کوچک از داخل هم بیرون میآیند. شن میریزند.محدودههایی را میبندند. میبینم زنی سراسیمه از آخری بیرون میآید و میخواهد چیزی را جایی پنهان کند: دو نوزداد که سرشان نامرئیست.
تصویری هست از کسی که صورتش سیاه است. او شیطان است. دجال است. ضد علی است. همان است که به دنیا آمده. شمشیر شبحگون لرزانی هم مثل ذولفقار به دست دارد اما سیاه است.
اتفاقات ترسناک کمکم شروع میشوند. صداهایی که از زیرزمین میآیند. چیزهایی که جابجا میشوند. فکر میکنم او میخواهد از اینجا شروع کند و به جهان مسلط شود.
همه میترسیم و من جرات ندارم بدون این که همه دورتادورم باشند جایی بروم. به س زنگ میزنیم. روی پیغامگیر است. برادرم میگوید دو بچه آمدهاند و بستهای دادهاند. من میگویم س را کشتهاند. بسته یک فیلم ویدئوییست که در دستگاه میگذاریم. اولش فیلمی خانوادگیست. مراسم عروسی که شاید چند سال پیش ما هم درش بودیم. ناگهان پشت یکی از پنجرهها سایه او قابل تشخیص است که به سرعت میگذرد.
میترسم. فکر میکنم با مرگ هم خلاصی نیست. چون او بیشتر برمان غلبه مییابند و قدرتش بیشتر میشود.
در تیزر دیگری میبینیم برادر دوقلوی او ماجرا را برای پدر حکیم و فرزانهشان تعریف میکند. پدر در حال مرگ است. اما وقتی میمیرد به شکل پهلوانی نورانی به جنگ او میرود.
در لحظه انفجارش است که برای چند ثانیه صورتش را میبینیم. حفرههای خالی جای چشمانش. و دهان سیاه کشآمده از درد یا حیرت.



سپتامبر 19, 2009 at 7:49 ب.ظ
وای خدایا …. میشه دیگه خواب نبینید اصلا میشه دیگه خواب ننویسید من از خواب خواندن خسته شدم درسته که خواب بزرگید اما دیگه خوابتون بیش از حد بزرگه خواهشا حداقل وسط خواباتون 2 تا کلمه حرف متفرقه هم بزنید
سپتامبر 19, 2009 at 8:25 ب.ظ
6 روز مانده