رویای سی و دوم : دوزخیان معصوم کوچهها
سپتامبر 17, 2009
80/11/7 خواب ميبينم:
نیویورک است. با کوچه پس کوچههایش که در آن زنهایی زشت، زمزمههایی گنگ میخوانند. کوتاه و بلند با چهرههایی ترسناک.
دختر نوجوانی یک بازی پلیاستیشن معروف میخرد و به خانه میرود.
ما در خانهای هستیم. خانه یکی از دوستان کوچکم. پسری دبیرستانی است و خواهری هم دارد که از خودش کوچکتر است. ما در اتاق نشستهایم که خواهر کوچک وارد میشود. خواهرش همان دختریست که بازی خریده.
بی آنکه ما را بیند جلوی پنجره میایستد.اتفاقات عجیبی میفتد. بعد میبینیم پنجره آپارتمان وصل میشود به یک پل عابر هوایی بزرگ. خیلی بزرگ و وسیع. آهسته دنبالش راه میافتم. این پلکان مرتفع و عریض و پرشاخه، آسمان شهر را پوشانده. من پیش از این ندیده بودمش .نامرئیست. بچه مدرسهایهای دیگری را هم میبینم که خوابگردانه وارد این پلکان میشوند. شاید همه چیز به آن گیم معروف ربط دارد.
از پلکان پایین میآییم.یکی از خیابانهای شهر. دختر مرا میبیند . اول میخواهد فرار کند طوری که من نبینمش. نمیشود. چارهای ندارد. ماجرا را می پرسم. بیراه جواب میدهد. اصرار میکند بروم. دیوانهوار اصرار میکند بروم. پشت سرم هم برادر دخترک از راه آمده. بچههای دیگر شبح وار اطراف ما در رفت و آمدند. ناگهان صیحهای میپیچد و آسمان سرخ میشود.دخترک داخل جوی آب کنار خیابان میافتد. آب تا بالای سرش میرسد. هر بار سرش را بیرون میآورد و آب و لجن از موهایش میچکند، اصرار میکند که برو! نمان!
بعد دو سه بار، وقتی سرش بیرون میآید میگوید: حالا خواهی دید! و هیولای مخوفی بجای دخترک از آب بیرون میزند که فرصت دیدن کامل هیکلش را ندارم.اطراف من پر میشود از هیولاهای بزرگ، شل، کوتوله و خونخوار.
با ترس از هیولایی که دخترک است به داخل کوچه باریکی میپیچم. باریک و طولانی. ناگهان با دو پیرزن هیولا برمیخورم که چشمانشان کاملن سفید است، با هاله قی کردهای سرخ اطراف پلکشان. سعی میکنم فرار کنم. دنبال پسر جوان و خواهرش میگردم.کوچه باریک است و راه پس و پیش ندارم. یک پیرزن مارمانند روی زمین میخزد. ناگهان مغازهآی خالی کنار میبینم و به داخلش میپیچم. مغازهای متروک و خالی است. پشت پیشخوان کز میکنم. چهرهها را از پشت پنجره میبینم. افرادی که رد میشوند یا هیولا هستند یا قربانی و یا بچههای عادی با لبخندهای شیطنتآمیز.
در باز میشود و پیرزن ماری مرا میبیند. میخزد.باز این بهترین وضعیت ممکن است چون لازم نیست برای مبارزه بایستم و دیده شوم .پسر را لحظهای میبینم از پشت شیشه که چطور دو هیولا دارند خرخرهاش را می جوند. پیرزن هیولای ماری دستبردار نیست. تکهای یونولیت را روی سرش فشا میدهم. میترسم. کارهای این هیولا ناگهانی است و معلوم نیست بعدش به چی تبدیل شود. روی پشتش چند شاخ دارد. استوانههایی پیچپیچ و شفاف با مایعی آبیرنگ. مایع آبی فروکش میکند. پیرزن به خرخر میافتد و نفسش بند میآید. بعد به سرعت به جنازه آدمیزاد تبدیل میشود. به یک پسر کوچک ملوس و دبستانی با کیفی بر دوش که ناگهان بلند میشود و خیلی طبیعی ، بیآنکه مرا ببیند میدود و میرود. انگار مدرسهاش دیر شده باشد.
نه اینجا ماندن به صلاح است و نه رفتن. باید راهی باشد. حالا که فهمیدهام این دوزخیان ، بچهمدرسهای هستند، حتی اگر بتوانم، دست و دلم به کشتنشان نمیرود…باید بروم؟ بمانم؟…



سپتامبر 17, 2009 at 8:09 ق.ظ
مستند انرژی هسته ای که دیشب شبکه 3 پخش کرد رو دیدید؟
سپتامبر 17, 2009 at 8:32 ق.ظ
نه..چطور؟
سپتامبر 17, 2009 at 3:07 ب.ظ
مستندی بود که مدعی می شد آقای خاتمی رئیس جمهوری ترسو بوده که به خواسته های آمریکا در زمینه ی هسته ای تن می داده .میز مذاکره ی زمان ایشون کاملا در رعب و وحشت از حرفهای اونها بوده. معاهده ی سعد آباد منجر به تعیلی کامل تمام فعالیتهای هسته ای ایرانشده که غم شدید رو برای محققان جوان ما و ملت ایران و رئسای هسته ای و کلا همه به غیر از دولت در بر داشته.مردم شعار انرژی هسته ای حق مسلم ماست ولی دولت ترسو دست نشانده ی وقت اعتنایی نمی کرده و داوطلبانه کار هسته ای رو تو ایران تعطیل کرده. بوش و خیلی های دیگه هم سخنرانی هایی ازشون پخش شد که می گفتن در مقابل ایرانی ها از سیاست چماق و هویج استفتده کردند…
سپتامبر 17, 2009 at 3:11 ب.ظ
و با اینکه اولین کلاهک هسته ای در اواخر دولت خاتمی و در اصفحان ساخته شده ولی اون به دستور رهبری بوده و خاتمی تا آخرین نفس تلاش کرده تا جلوی شکسته شدن تعلیق رو بگیره و با عوض شدن دولت احمدی نژآد مقتدرانه جلوی قدرتها ایستاده و بوش هم می گفت که با اومدی احمدی نژاد دیگه نمی تونیم از سیاست چماق و هویج استفاده کنیم و ملت به شدت راضی بود و خلاصه به حق مسلمش رسید و برخلاف دولت خاتمی که تو معاهده ی سعدآباد پذیرفته بود به نیروهای حذب الله لبنان کمک نکنه ؛ دولت احمدی نژآد به لبنان و فلسطین و همه هم کمک کرد.
سپتامبر 17, 2009 at 3:36 ب.ظ
به سلامتی
نوامبر 12, 2009 at 10:16 ق.ظ
[...] رويای سی و دوم : دوزخيان معصوم کوچهها تحلیل و تفسیر را بفرستیم مرخصی! فرض کنید این یک قسمت از سریال سوپرنچوال است( هر چند انصافن اپیزود به این خوبی ندارد!) ایده کودک/ هیولا تا ابد ترسناک میماند. چه در جنگیر باشد، چه دوقلوهای صامت تلالو، چه پسرک لخت ژاپنی کینه. کودکان نقطه ضعف بشرند. ما در مقابل بچهها گارد نداریم. بیدفاعیم. بنابراین تصور این که یک بچه بخواهد به آدمیزاد آسیب بزند به شدت ترسناک است. این که یک بازی پلیاستیشن بتواند تعداد زیادی بچه را تبدیل به هیولا کند هم یکی از تمهای ترسناک ژاپن مدرن است. بعدن مشابهش را در ” باشگاه خودکشی” دیدم. جذابیت رویا این است که توانسته یکی از مشکلات رایج فیلمهای ترسناک را هم حل کند: حضور لولو/جن/روح/… در فیلمهای ترسناک همیشه یک مشکل ذاتی دارد. آن هم این است که شما تا زمانی از لولو میترسید که او نبینید. شخصیت اول فیلم ترسناک هم نمیتواند تا ابد در سایه بماند. بنابراین یک لحظه ” هه! این بود؟!” در خیلی از فیلم های ترسناک وجود دارد. چی؟ چشمهاش قرمز است؟ پوزه گرگ دارد؟ آب از دهانش میچکد؟ جذامیاست؟ چی شکل و شمایلی میتواند آدمیزاد را تا آخر فیلم بترساند؟ بعد مدتی غافلگیری از بین میرود و اگر به او نخندید دست کم دیگر ازش نمیترسید. حالا در این رویا ما با یک هیولا و یک شمایل ثابت روبرو نیستیم. اصلن نمیدانیم هیولای بعدی چه جور موجود است. کلکسیونی از پیرزنهای شل وحشی و آدمهای بیدست خزنده. گذشته از این جزئیات استیصال پایانی خواب هنوز گاهی سراغم میآید. شاید هیولایی که داری با بیرحمی سرش را به دیوار میکوبی، بچه معصوم بیخبری باشد. از یادآوری این حقیقت هنوز برخود میلرزم. [...]