رویای سی و یکم : مرکز مشاوره خرگوش بادی
سپتامبر 16, 2009
82/8/4 خواب میبينم:
در خانهای هستیم. من ، برادرم، پدرم، عمه و شوهر عمهام. موقعیتیست عجیب و جنزده.
برادرم درس میخواند و من میدانم باید بعضی از کلاسهای دبیرستان را دوباره بگذرانم. خودم را قانع میکنم که اگر با دبیرها صحبت کنم و بفهمند دانشگاهی هستم، نمرهام را میدهند.
وقتی همه خوابند میبینم که خودکار برادرم از روی میز بلند میشود و شروع میکند به نوشتن. بعد خودش ظاهر میشود، در حالیکه من میدانم در اتاق بغلی خوابیده. یادم میآید که یکی دیگر از دوستانم قبلن تعریف کرده که برادرش ، بعضی شبها که خیلی دغدغه امتحان داشته، دو تا میشده و کنار کتابهای درسیاش میپلکیده…
میبینم چیزهایی خود بخود حرکت میکنند…انگار همهمان منتظر خبری هستیم. تلفنی به عمهام میشود و چیزی میگویند. همه چیز به هم میریزد. نیمهشب شوهر عمهام از خواب بلند میشود و شروع میکند به قیچی کردن تعدادی ورقه پلاستیکی به شکل مستطیل. پدرم هم هذیان میگوید.
یک مرکز مشاوره هم هست این شکلی:
که شبیه جوجه یا خرگوشی بادکنکیست. زنگ میزنم و میگویند : “صبر کنید تا بهترین جواب را پیدا کنیم”. تلفن را قطع میکنم. اعتقاد دارم بهترین جواب وجود ندارد.
برادرم فکر میکند من موقعیتی را از دست دادهام با این کارم و این اعتقاداتم…




سپتامبر 16, 2009 at 5:34 ب.ظ
فهمیدم دلهرهای که موقع خواندن این خواب به جانم افتاد به خاطر “فردا” بود نه فقط تاثیر خواندن این نوشته. نباید از دستش بدهیم این را مطمئنم اما
سپتامبر 17, 2009 at 4:06 ق.ظ
سلام آقا سروش من حکمت این خواب نوشتنتو نمی دونم چیه؟
اون شکل مرکز مشاوره هم باحال بود..من هم بعضی وقتها ادمها رو اون طوری می بینم ..
نوامبر 12, 2009 at 10:14 ق.ظ
[...] 12, 2009 رويای سی و يکم : مرکز مشاوره خرگوش بادی “ناامیدی از پاسخهای قطعی” یا “بازگشت دوباره [...]