رویای هفتم: باغوحش
آگوست 22, 2009
79/6/2 خواب میبینم:
باغ وحش بزرگیست. خیلی بزرگ و شلوغ…واردش میشوم. هنگام خروج پول زیادی میگیرند و فیش را اگر گم کنی اجازه نمیدهند خارج شوی.
کیفم را میزنند.فیش گم میشود…
یادداشتهای سروش روحبخش
79/6/2 خواب میبینم:
باغ وحش بزرگیست. خیلی بزرگ و شلوغ…واردش میشوم. هنگام خروج پول زیادی میگیرند و فیش را اگر گم کنی اجازه نمیدهند خارج شوی.
کیفم را میزنند.فیش گم میشود…
آگوست 22, 2009 at 10:27 ق.ظ
عجب!
پول پیش نگرفتن همین دردسر هارو داره دیگه…!
من به این باغ وحش رفتم
اتفاقن به خاطر قفسی که انسانهارو توش نگهداری میکنن خیلی بازدیدش بالاست…
آدرسشو نمیگم سکرت بمونه
شما هم نگو سروش جان تا آدم های بیشتری تو دام بیفتن
آگوست 22, 2009 at 11:21 ق.ظ
در بیست سالگی خواب می بینم توی خانه قدیمی عمه پدرم هستم. با خواهر هایم ،روی پله های پیچ داری که سالها مخفیگاه بازی های کودکانه مان بوده ،نشسته ایم. ما روی پله هاهستیم ،مادرم دورتر پایین پله ایستاده.روبرویش اما سه زن نشسته اند،با موهای سیاه ودراز و چیزی می بافند.آن لحظه به نظرم پارچه است ،اما خودشان می گویند،رشته سرنوشت است.بعد آواز می خوانند.صدایشان ریز و تیز و سکر آور است و من را به یاد صدای پری های دریایی می اندازد که ملوان ها را به بیراهه می برد.شعرشان یادم نیست اما از مرگ در جوانی می خوانند و از اشکهای بی سرانجام.بعد نمی دانم چرا برای من می خوانند ،از عشق می خوانند و از مرگ و توی شعرشان می گویند که با این دو زندگی خواهم کرد و همزمان عاشق مرگ و زندگی خواهم بود.بعد گره ای می زنند به موهایشان و می خوانند که ما سه خواهر اشک زیادی خواهیم ریخت و از اشک ما دریایی پدید می آید ، که توی دریا جزیره ای خواهد بود سرشته شده از عشق ،تنها پناهگاه ما.بعد یکی از آن سه تا بلند می شود گیس های سیاهش را دنبالش می کشد و می رسد بالای سر من و می گوید : رنج را روزی می بینی.آن وقت چشمهایش سفید می شود و صورتش جمع می شود و جیغ تند و تیز ی می کشد .جیغی مرگ آور وترسناک .
پ.ن:سالها بعد که اسطوره های یونان را می خوانم به داستان سه خواهر سرنوشت بر می خورم و از ترس می میرم. البته ،5سال بعد از این خواب هم مادرم در جوانی می میرد.ما خیلی اشک می ریزیم.من صفحه ای در مجله چلچراغ پیدا می کنم به اسم عشق و مرگ و تعبیر خوابم تا امروز طول می کشد.
پ.ن:قصه غصه های ما زنا به اندازه موهامون بلند و سیاهه (آستوریاس)
آگوست 22, 2009 at 11:50 ق.ظ
دو خواب با یک کلیک!
آگوست 22, 2009 at 1:09 ب.ظ
یک تیر با دو نشان
آگوست 22, 2009 at 11:08 ب.ظ
من مدتهاست چلچراغ نميخرم، نميدونم خودتون هم فهميدين خيلي لوس شدين يا نه!؟
آگوست 23, 2009 at 3:18 ق.ظ
اگر نمیخرید از کجا فهمیدید که لوس شدیم؟!
آگوست 23, 2009 at 12:02 ق.ظ
bebakhshida,vali che khabe mozakhrafi.
آگوست 23, 2009 at 2:19 ق.ظ
خب برو در یه قفسو باز کن بعد باغ وحس شلوغ میشه فرار میکنی!
آگوست 23, 2009 at 8:05 ب.ظ
رویاهای ما قسمتی از ناخود آگاه ما و شاید پیشگویی شخصی ما هستند.به جای غر زدن و بی صبری که متاسفانه نسل دومی ها ،نسل ما را با آن می شناسند.برای رسیدن به کلید ،تلاش کنیم. آیا همه حرفها باید رک و صریح گفته شود؟آیا قصه زیبای خفته یک داستان برای مخفی کردن رازهای نا گفتنی قرون وسطی نبود؟می دانید سیندرلا بودن یک عقده است؟ میدانید خیلی ها خواب می بینند که کفششان گم شده،بعد عاشق می شوند؟می شود برای 40 روز ،نگاه کنید،گوش کنید و محض رضای خدا ،خواب هایتان را بنویسید؟ هنوز دوزاری نیفتاده؟ سروش شاید در پی یک پیشگویی است،یک راز که در نا خود آگاه جمعی ،شاید به شکل یک خواب مشترک،یک کلید ،یک سرنخ ، خودش را نشان دهد.اعتماد کردن به یک بازی بی ضرر اینقدر سخت است؟