81/11/28  خواب می‌بینم :

در مغازه‌ای بین راهی ، سربه سر مغازه‌دار می‌گذارم. مردی‌ست میانسال و کوتاه قامت با موهای جوگندمی. می‌گوید: هر کسی دست کم یک‌بار از اینجا رد خواهد شد. معنی حرفش را نمی‌فهمم. به گمانم کمی شیرین عقل است.

براساس مدارکی که پدرم به دست آورده، مادرم زنی بوده که در قرون وسطی مرده و حالا ساحران روحش را با تغیراتی به دنیای ما آورده‌اند تا سرپرست ما بچه‌ها باشد. این تغیرات باعث پررنگ شدن سویه تاریک مادر شده. جادوگران سه نفرند و چهره‌شان را در خاطر ندارم. پدر درخواست می‌کند روح مادر را به تمامی و همانگونه که بوده بازگردانند. مادر باید یک‌بار بمیرد تا دوباره به شکل کامل بازگردد. ” آقا ” باید این اجازه را بدهد. دم راه‌ پله آپارتمانی ایستاده‌ام که برای اولین بار ” آقا ” را می‌بینم. کودکی‌ست با کت و شلوار سفید… او ” آقا ” ست. دست می‌گذارد روی سر مادرم و اجازه می‌دهد تا به تمامی احیاء شود. او خداست یا امام زمان یا مسیح یا هر ناشناس ملکوتی دیگری.

تازه می‌فهمم مغازه‌دار بین راهی هم با این جادوگران و آن ” آقا” در یک گرو‌ه‌اند. کشف می‌کنم که او ملک‌الموت است و تازه معنای سخنش را درمی‌یابم :” هر کس دست‌کم یک‌بار از اینجا رد خواهد شد. ” با چشمانی اشک‌بار و پشیمان نزدش می‌روم تا دستش را ببوسم و بگویم نمی‌شناختمش. با تکان سر و احساس مردی زحمت‌کش و رنج‌دیده، آرامم می‌کند و می‌گوید: ” مهم نیست. زیاد از این اتفاقات می‌افتد…آدم‌های زیادی نیستند که مرا می‌شناسند.”

11 Responses to “رویای ششم : سه جادوگر و چند نفر دیگر”

  1. شرمین Says:

    داره عالی می شه.

  2. ناشناس Says:

    ها؟؟


  3. خیلی جالب شده . مثل یک داستان دنباله دار نمی تونم دنبالش نکنم .

  4. مسعود Says:

    چرا اخه؟!!!
    تو هم “بروتوس”؟!!!

  5. مسعود Says:

    چرا آخه؟
    تو هم “بروتوس”؟!!!


  6. چطور میشه منم وقتی بیدار میشم بتونم خواب هامو به یاد بیارم؟
    ای خدا تا کی آرزوهای شیرین را باید در خواب دید؟؟؟؟؟

  7. مجید Says:

    حالش را میبریم

  8. مجید Says:

    اینقدر حالش را میبریم که بعد این همه مدت کامنتیدیم


Leave a Reply