رویای پنجم : بهشت شاعر
آگوست 20, 2009
80/5/2 خواب میبینم:
در ویلای بزرگ و آرامی کنار دریایم. همه چیز- آب و سنگ و آسمان – به شدت درخشان و البته تکرنگ است. ویلا متعلق به احمد شاملو است. آیدا دامن قرمز پوشیده و شاملو تیشرتی زرد رنگ و رویش پیراهنی با دکمههای باز. اینها تنها رنگهای صحنهاند. توجهم جلب میشود به سنگریزههای کف زمین. نقش و نگار عجیبی دارند یکیشان را با دقت نگاه میکنم. جملهای از کافکاست. روی تمام سنگریزههای جملههای درخشانی از تاریخ ادبیات نقش بسته.
در حیاط ویلا با شاملو قدم میزنیم و صحبت میکنیم. به نقطهای میرسیم کنار ساحل. که شاملو بیمقدمه دراز میکشد و میخوابد. چند رنگی که باقیمانده بود هم خاکستری میشود. آیدا میگوید: ولش کن، کاری نداشته باش…
خواب سه بار بیوقفه پشت سر هم تکرار میشود. هر بار از در ویلا و قدم زدن تا خواب بیپایان شاملو…
تکمله:
روز بعد بود که تازه فهمیدم خواب را در سالروز رحلت شاعر دیدهام. منقلب شدم. از آن روز دوست دارم فکر کنم در همان آرامش بیپایانیست که دیدمش. که قضاوتی در کار بوده…
کامنت شرمین را بخوانید!



آگوست 20, 2009 at 10:11 ق.ظ
شاملو..آیدا..تا باشه از این خوابا.اونم دقیقا روزی (شبی) که به شاملو مربوطه.شرمین چه خوب موشکافی کرده..این خواب نویسی عجیب غریبه .فکر می کنم یه جورایی به ماورایی بودن آدم ها ربط داره .
(چه ترکیب رنگیه خوبی دید راستی تو این قحطی رنگ.قرمز،زرد خاکستری:) )
آگوست 20, 2009 at 11:05 ق.ظ
جالب بود. منم خواب زیاد می بینم و برام فوق العاده با اهمیات اند. چون برام با اهمیت اند، بیشترشون رو بعد از بیدار شدن به یاد دارم.
این رویا چیز جالبی داشت. فضای دراماتیک سنگین و کارگردانی شده ای که به نظرم براومده از یک ناخودآگاه شدیدا تحت کنترل و یک ذهن منطقی و متفکره. گفتم منطقی ولی نه به این منظور که خشک و غیر احساسی. منظورم صاف و زلال بودن فضای این رویاست و اینکه کمتر مه آلود و مبهمه.
آگوست 20, 2009 at 3:23 ب.ظ
خدایی دیگه روحتون بیش از حد ول می گرده
همه اش این ور و اون ور و صفا سیتی این دفعه هم که دریا با شاملو
آگوست 20, 2009 at 7:08 ب.ظ
دیشب یک جورهایی توی خوابم بودی سروش جان. به یادت بودم و می خواستم برایت تعریف کنم.
شب بود از آن شبهای کم نظیر تاریک که سکوتش حتی با آهنگ آشنای جیر جیرک ها،نمی شکند . من تنها بودم و بی پناه . توی خانه چهار گوشی که پر از پنجره های بی حفاظ ودرختهای بلند بود گیر کرده بودم . می دانستم دنبالم آمده اند . پیدایم کرد ه اند .توی حیاط سر می خورند،با سمها یشان کاشی های کف حیاط را خراش می دهند و دنبال دستگیره ورود هستند . از پشت پنجره دیدمشان . برق آشنای چشمهای سیاهشان را و آن موهای آشفته و چرب که انگار وجه مشخص کننده نژادشان است ،شا ید هم یک حرکت آیینی بین بزرگانشان . نمی دانم . من ترسیده بودم . دور خانه می دویدم و دنبال جایی برای قایم شدن می گشتم . بعد پیدایش کردم . کابینت پشت یخچال که سالهاست بلا استفاده آن گوشه افتاده . بزرگ و جادار است و چون یخچال مانع باز شدن درش است رهایش کرده ایم . تکان دادن یخچال توی تاریکی ، بی صدا و با تپش قلبی که داشت دیوانه ام میکرد ،چند ثانیه طول می کشد ، بعد من توی کابینتم ،که صدای عجیبی می شنوم .صدای کشیده شدن یخچال روی زمین و صدای ریز تق تق قدمهای کس دیگری، که خدا می داند توی خانه چه کار می کند . بعد انگار با نوک انگشتان باریکش چند ضربه به در کابینتم می زند و خس خس کنان می گوید : سیس . من نفسم را حبس می کنم ،چماتمه می شوم توی کابینت و گوش می سپارم به صدای قدمهایی که نزدیک می شوند ، خانه را بی رودر بایستی می کاوند ، زیر تخت ، توی حمام، لابلای کاغذهایم و توی کابینت ها حتی ،به دنبال چیزی می گردند. بعد صدای زمزمه های تب آلود و ترسنا کشان قطع می شود.چیزی پیدا کرده اند .دست به دست می کنندش و هر کس نظری می دهد .صدای خراش ،صدای نفس کشیدن و صدای بوق می آید . با خودم می گویم : وای موبایلم. بعد بوق ممتد تمام می شود، انگار کسی گوشی را بر می دارد و صدایم می زند . یک لحظه یادم می افتد ، دیشب به تو زنگ زد ه ام . می خواستم راجع به قصه جدیدم حرف بزنم که تو جواب ندادی. قلبم می ریزد. نفسم را حبس می کنم . تو می گویی : لو؟بعد مستاصل می پرسی :شما کی هستین .آن وقت صدای عجیبی میآید ؛ خسته ترین ، نمدار ترین وخش دار ترین صدای جهان است که می گوید: پیدایش کردیم . نمی دانم چرا تو گوشی را قطع نمی کنی . نمی ترسی چرا، باز می پرسی : شما کی هستین و جوابش را خودت می دانی ؛ از ما بهتران. اجنه ، خون آشاما ن ، پریان ؛ آنها که نمی شناسی اما آثارشان را دیده ای، جا به جا شدن وسایلت ، صدا هایی که شبها آرامشت را می گیرند، کم شدن بطری آب توی یخچال . نور کم رنگی که توی تاریکی سیاه شب ، پشت پنجر ه ات برق می زند، خودشان هستند ،نمی دانم چرا دنبالت می گردند ، سرم را می گذارم روی در کابینت و می شنوم کسی می گوید: سیس . دوست جد یدم است ، به زودی به سراغ تو هم خواهد آمد . فقط نترس ، چشمهایش گرچه مهربانند ، اما سفیدی ندارند.
آگوست 21, 2009 at 3:38 ق.ظ
من می ترسم. بسیار می ترسم. وحشتم چنان وسیع و سترگ است که خوابم را برمی آشوبد و به هذیانم می کشاند. روانم را پرت می کند به دره ای تاریک و پرتشویش.
و این جمله ی آخر این کامنت ، و این توصیف، وه، چه قدر مستقیم، چه قدر واضح، لرزش دست هام ، این دلی که آشوبیده . این یک خواب بوده؟ واقعن یک خواب بوده شرمین عزیز؟
آگوست 21, 2009 at 2:52 ب.ظ
ا تا حالا چشمات رو بستی و به خودت گفتی کاش خواب می دیدم ؟. نه این واقعا یک خواب نفرین شده بود.حاصل یک ذهن آشفته. چیزی که در بازار فراوان یافت می شود.خوب بخوابید ،خواب زده های عزیز.
آگوست 21, 2009 at 8:32 ب.ظ
چه سعادتی
احمد شاملو رو چند وقت پیش منم دیدم
آگوست 21, 2009 at 8:35 ب.ظ
خیلی داره جالب میشه که اینجا میشه با یک تیر 2 نشان و یا حتا بیشتر را زد.
علاوه بر مطالب سروش مطالب شرمین هم هست