تا مپنداری ز یادت غافلم…
ژوئن 17, 2009
باز شوق یوسفم دامن گرفت
پیر ما رابوی پیراهن گرفت
ای دریغا نازک آرای تنش
بوی خون میآید از پیراهنش
ای برادرها خبر چون میبرید
این سفر آن گرگ یوسف را درید
یوسف من چه شد پیراهنت
بر چه خاکی ریخت خون روشنت
بر زمین سرد خون گرم تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو
تا نپنداری ز یادت غافلم
گریه میجوشد شب و روز از دلم
داغ ماتم هاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته می گرید کسی
ای دریغا پاره دل جفت جان
بی جوانی مانده جاویدان جوان
در بهار عمر ای سرو جوان
ریختی چون برگریز ارغوان
ارغوانم ارغوانم لاله ام
در غمت خون می چکد از نالهام
ان شقایق رسته در دامان دشت
گوش کن تا با تو گوید سرگذشت
نغمه ناخوانده را دادم به رود
تا بخواند بر جوانان این سرود
چشمهای در کوه میجوشد منم
کز درون سنگ بیرون میزنم
از نگاه آب تابیدم به گل
وز رخ خود رنگ بخشیدم به گل
پر زدم از گل به خوناب شفق
ناله گشتم در گلوی مرغ حق
آذرخش از سینه من روشن است
تندر توفنده فریاد من است
هرکجا مشتی گره شد مشت من
زخمی هر تازیانه پشت من
هر کجا فریاد آزادی منم
من در این فریادها دم می زنم
هوشنگ ابتهاج/ پرویز مشکاتیان/ شهرام ناظری – چاووش 8



ژوئن 23, 2009 at 8:20 ق.ظ
[...] خواب بزرگ : یوسف من چه شد پیراهنت/ برچه خاکی ریخت خون روشنت / بر [...]