سه شادی کوچک آخر بهار
می 20, 2009
1

او با آرشهاش روح ما را نشانه گرفته. همنشینی این همه غم و عشق و حسرت را آدمیزاد تاب نمیآورد. بعد شنیدن افسانه پریان – در آخرین شبهای بهار- باید پنجره را باز کنی که باد گونهات را خشک کند. باید راه بروی در اتاق. باید به چند دوست عزیز بیخبر زنگ بزنی. باید بنشینی دو خط بنویسی.باید راه بیفتی در کوچه پسکوچهها. باید زنده شوی. شور و زخم و فراموشی و عسل. الکساندر ریباک 21 ساله، من تو را میپرستم. که میخوانی:
Years ago, when I was younger
I kind a liked, a girl I knew
She was mine and we were sweet hearts
That was then, but then it’s true
I’m in love with a fairytale
Even though it hurts
Cause I don’t care if I lose my mind,
I’m already cursed
Every day we started fighting
Every night we fell in love
No one else could make me sadder
But no one else could lift me high above
I don’t know what I was doing
When suddenly we fell apart
Nowadays I cannot find her
But when I do we’ll get a brand new start
I’m in love with a fairytale
Even though it hurts
Cause I don’t care if I lose my mind,
I’m already cursed
She’s a fairytale yeah
Even though it hurts
cause I don’t care if I lose my mind,
I’m already cursed
افسانه پریان را دانلود کنید (لینک از توهم ) از خیر دیدنش هم نگذرید. پر جوانی و حماسه و زیباییست.
2

پرویز دوایی فقط اسم یک آدم نیست. اسم یک جور نگاه به زندگیست. اسم یک شیوه درک و لذت جهان است. حالا این شیوه شیرین اگر متحد شود با یکی از اسطورههای نوجوانی آدم ،نتیجهاش برآشوبنده است. کتاب “ ماشین کلیمانجارو” قصههایی است از ری.برادبری به انتخاب و ترجمه پرویز دوایی. یک کتاب بالینی تر و تمیز و شورانگیز. ماشین کلیمانجارو خیلی بیسروصدا دو هفته است منتشر شده. دوایی گشته و گشته و تعدادی از بهترین عاشقانههای برادبری را پیدا کرده. با نثری لطیف و سودایی. این شبها در حالیکه گوشتان نمنمک بعد دهها بار شنیدن به افسانه پریان است و باد نرم نرمک اشکتان را خشک میکند، گوشهای لم بدهید . کتاب ماشین کلیمانجارو رو باز کنید. و جادو شوید.
3

یادتان هست که پارسال درباره سفر به سرزمین وحشیها و فیلمی که آقای اسپایک جونز دارد میسازد چیزهایی گفته بودم؟ خب. حالا فیلم آماده نمایش و عکسها و تیزر رسمی فیلم به شدت هیجانانگیز است. حالا ماشین کلیمانجارو را زمین بگذارید. به سرزمین وحشیها فکر کنید. قلمدوش یک دیو پشمالوی غمگین شوید.از پنجره بیرون را نگاه کنید. و فکر کنید ووو…عجب تابستانی در راه است…



می 20, 2009 at 5:48 ب.ظ
ماشین کلیمانجارو را حتما باید یخونم ببینم چیه؟
سرزمین وحشی هم که از عکساش معلومه سبکیه که دوسش دارم.
وقتی موفق به خوندن کتاب و دیدن فیلم شدم حتما نظرمو میگم.
می 20, 2009 at 6:30 ب.ظ
وای! من عاشق ری ام! ممنون بابت این خبر خوب!
می 20, 2009 at 8:57 ب.ظ
این آهنگه علاوه بر اینکه پر از جوونی و حماسه و زیباییست، واسه من که پر از خیلی چیزاست، خیلی چیزاست. شب منو که ساختی. یه تشکر ویژه.
می 21, 2009 at 7:34 ق.ظ
چقدر زیبا گفتی که: “او با آرشهاش روح ما را نشانه گرفته”. عنوان «شادی کوچک» برای ترانه «داستان پریان» واقعا کمه. برای من که یک شادی «بزرگ» بود. به معنای دقیق واژه…
می 21, 2009 at 11:51 ق.ظ
مررســـــــــــــــــــــــی شرووش …
می 21, 2009 at 11:55 ق.ظ
پشت میز کارم محو آهنگ ریباک به تصاویر عکس های سرزمین وحشی ها شده ام.
کلمات جادویم میکنند
به یاد می آورم روز های کودکیم با وحشی ها و زمان خوش, بودن با س.ا
بارها و بارها از تو ممنونم خواب بزگ…
می 22, 2009 at 2:01 ب.ظ
آه،
چه غنی و نشاط آور است نوشته ت و چه بسیارست الطاف و فیضت و چه نایس است هر آنچ می پرزنتی و چه گرم است تابش خورشید احسانت،ایول! لیک گر حتی تنها و تنها، مر این “فری تیلز” ما را می نمودستی در تمام عمر وبلاگ، حجت برمان تمام کردندی،سجود می آوردمی بر آستان بارگاهت رفیق.فی الحال، یارای سپاس ، کما هو حقه، نه مراست. در کل،دمت قیژ جانا!استعانت همی داریم از خدای بارتعالی دلشادی ت را، آنگونه که شایستی.
تمام پسین روز به گوش جان تصنیف نیوشیدیم و هکذا هر دم حمد خدای گذاردمی من باب وجود شیخنا ریباک.
صلای دادمی مر بروبچز را تا نیز بنیوشند و بلوتوث کنان به مکتب نشستمی. یکی از احبا درآمد که ویکی ش همی گوید شیخنا بیست و “سه” صباح از عمر مبارکش میگذرد؛ نه آن چنان که در مرقومه آمده.هرچند اهمیت آنچنانی ندارد، بازگو شد محض تذکار.
انوشه بدی.
می 22, 2009 at 2:41 ب.ظ
می 23, 2009 at 8:06 ق.ظ
عالی بود سروش!
می 23, 2009 at 8:09 ق.ظ
راستی ، ماشین کلیمانجارو از کدوم انتشارات با چه قیمتی لطفا؟
می 23, 2009 at 8:27 ق.ظ
نشر پنجره. قیمتش هم زیر 5 تومن
می 23, 2009 at 1:27 ب.ظ
ممنون.دیدی فیس بوک فیلتر شد؟
می 23, 2009 at 2:22 ب.ظ
دیدی آقای روحبخش…دیدی فیس بوکمون هم فیلتر شد…متنفرم از این زندگی که کوچکترین لذتها و دلخوشی هاش هم ازم صلب می شه! نمی دونی چه کار میشه کرد؟
می 23, 2009 at 3:36 ب.ظ
غصه نخورید!
شاعر میفرماید: آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست … والخ
می 25, 2009 at 6:48 ق.ظ
زندگی هامان طوری شده که باید به همین شادی های کوچک دلخوش باشیم. آهنگ قصه پریان را در بی بی سی دیدم و دنبالش می گشتم. محشر است. پرویز دوایی را هم خوب گفتی. نوعی نگاه است به زندگی که این روزها نظیرش را کمتر می بینیم. شاید دوایی یکی از آخرین های این نسل آدمها باشد
می 25, 2009 at 1:48 ب.ظ
سروش جان ، سلام
بابت پیشنهاد های این پستت ممنون . اولیش رو شنیدم و دیدم و لذت بردم و وسوسه شدم که باقی کارهای ریباک رو هم پیگیری کنم .
در مورد دومی هم سعی می کنم تهیه کنم و ببینم چجوریه …
به رادیوی اینترنتی ما هم یه سر بزن و نظرت رو بگو . منتظر هستیم تا نظرت رو در باره رادیوی اینترنتی استودیو 19 دات آی آر بشنویم .
(باز هم برای پیشنهاداتت ممنونم)
می 26, 2009 at 11:01 ب.ظ
[...] رو از این پست خواب بزرگ پیدا [...]
ژوئن 7, 2009 at 5:40 ب.ظ
مرسی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
موزیکه عالی بود !!!!!!!