بد نوشتن کار سختی نیست!
آوریل 17, 2009
“…رهایی توصیفناپذیر. حالا جهان جاییست مهربان و شگفتانگیز و غافلگیرکننده و حامی. قدرت و انرژی بیپایان. و حال به حال شدن مدام…”
فرض کنید از چند نویسنده متوسط یا حتی ضعیف میخواهید شور و حال جوانیشان را توصیف کنند. شک نکنید اغلبشان چیزی شبیه جملات بالا مینویسند. رهایی خودش صفت دمدستیست. حالا خیلی شتابزده یک توصیفناپذیر هم به دنبش ببندیم که یعنی خیلی رهایی خوب و باحالی بوده و زبان از توصیفش قاصر است. ولی مگر نویسنده کارش جز توصیف به وصفنیامدنیهاست؟ حال به حال شدن مدام هم که افتضاح است. تا آنجایی که بخواهد یک ادای احترام کوچک به شاعران قرن هشتم باشد و ترکیب شود با عبارات بدیع دیگر، با استعارهها و مجازهای دیگر مشکلی نیست. اما اگر بخواهد خودش تمام قصه باشد کار خراب میشود. این کشرفتنها و کولاژکردنهای سرسری کار نانویسندههاست. عین این جملات را از دهان هر آدم معمولی که نسبتی با قلم ندارد هم در وصف شور و حال و عیش دوران شباب میتوانید بشنوید. متاسفانه جملات بالا را من نوشتهام. نه سالها پیش. همین چند روز پیش.
آنچیزی که قدیمیها اسمش را میگذارند “خرابشدن قلم” حاصل اتفاق عجیب و غریبی نیست. شمشیر داموکلسی که بالای سر نویسندههای بزرگ تاب میخورد، به فرق سر وبلاگنویسانی که سودای نوشتن دارند اتفاقن نزدیکتر است. عادت کردن به “بازدیدکننده” و “آمار وبلاگ” و “ شیر شدن نوشتهها” و “ کامنتهای تحسینآمیز” گاهی باعث میشود خراشهای ریز و سریع شمشیر را بر ملاجمان حس نکنیم. اگر سریع فکری به حال خودمان نکنیم با دست خودمان دامن زدهایم به ابتذال وبلاگستان. به ابتذال زبانمان. به روزمره شدن کلماتی که روزی دوستشان داشتیم.
باید یک رژیم سفت و سخت کاری برای خودم تجویز کنم. بازخوانی چند کلاسیک عزیز و نوشتنی مدامی که بتوانی موقع بستن صفحه با تحکم dont save را انتخاب کنی جز آیتمهای این برنامهاند. کمکردن از حجم وبگردی و روزنامه و مجلهخوانی و افزودن به زمان رمان و قصهخوانی.
کاریندارم که اگر تنبل و کدر و بیحوصله باشیم ارواح فارسینویسان بزرگ بر ما اف خواهند فرستاد. فقط میدانم که ده سال است سودای خوب نوشتن مهمترین انگیزه زندگیام بوده. نمیگذارم چیزی تباهش کند.



آوریل 17, 2009 at 5:11 ب.ظ
هاها
به در گفتن و دیوار شنفتن
به هدف خورد آقای خواب بزرگ، آدم به قدر کافی خودش می گیرد.
———
خواب بزرگ: نه ولله چه در و دیواری؟ اینجا نوشتم یاد خودم بماند
آوریل 17, 2009 at 5:38 ب.ظ
من هم فکر می کنم وبلاگ نویسی همان قدر که بی شک قلم را روان می کند می تواند برای نویسنده خطر خراب شدن قلم را به همراه داشته باشد. این سیری ست که من زیاد طی کرده ام، روزهایی وبلاگ نویسی برای من بهترین پیشرفت در نوشتن محسوب می شد(که از هیچ راه دیگری میسر نبود ابدا) ولی بارها شده که به مزخرف گویی بیفتم و حالم از نوشتن هایم به هم بخورد. راستش آقای روحبخش عزیز، من زیاد هم نگران ابتذال در وبلاگستان نیستم و به ارواح فارسی زبانمان هم فکر نمی کنم.چرا که دنیای مجازی شبیه آن بیرون نیست که همان نگرانی ها را بطلبد. در واقع نویسنده اگر همتِ نویسندگی داشته باشد خودش را نجات می دهد، احتیاجی که به هشدارها و گوشزدها و نسخه پیچی های ما ندارد به گمانم.
آوریل 17, 2009 at 11:07 ب.ظ
عالی
آوریل 17, 2009 at 11:16 ب.ظ
فقط “بازخوانی چند کلاسیک عزیز”؟ اعتماد می کنید به این پیشنهاد: (پیچک باغ کاغذی- مهدی سحابی- نشر مرکز)؟ فارسیِ خوب است .
آوریل 18, 2009 at 6:17 ق.ظ
بعضی وقت ها خراب شدن قلم بر میگردد به همان حال به حال شدن مدام که نمیگذارد تمرکز کنی.
ولی به نظر من اینجا وبلاگ است. ذات و ساختارش با کتاب و مجله فرق میکند. اینجا حتی دست به قلم نمیرود.شاید همین دست به قلم نبردن و تماس نداشتن دست با کاغذ باشد که باعث میشود گاهی طوری بنویسیم که لحظه ای بعد دوستش نداشته باشیم.
آوریل 18, 2009 at 12:24 ب.ظ
سلام
خیلی عالی بود
بنظر من در نوشتن نباید اول بازدیدکننده را در نظرگرفت و یا اینکه بخواهیم با مطالبی جذب مخاطب کنیم و بعد بخاطر این مورد رفته رفته از آن چیزی که واقعا می خواهیم بگوییم دور شویم!
اما جذب مخاطب هم بی شک مهم است.
من بعضا وبلاگ هایی را می بینم که زیاد اصول نوشتن را رعایت نمی کنند اما مطلبی که می نویسند به گونه ای است که به درون بازدید کننده نفوذ می کند و خواه ناخواه او را به سمت همان وبلاگ می کشاند. چرا جون موضوعی که انتخاب کرده اند جذاب است و حتی اگر واقعی هم نباشد باز هم مخاطب جذب می کند.
در واقع در این عالم وبلاگ نویسی اصول مهم نیست مهم جذاب بودن است. و انتخاب موضوعات جذاب! درست مثل روزنامه ها!
ممکن است یک روز واقعا احساس کنی که دوست داری راجع به اتفاق و یا موضوع تلخی که دیده ای بنویسی و اینکار را هم بکنی ولی چون موضوعات تلخ اغلب جذاب نیستند در نتیجه بازدیدکننده هم جذب نمی کنند!!! حتی اگر آن مطلب تلخ بیان یک واقعیت رایج باشد…
بنظر من امروز هر کسی که می خواهد وبلاگ نویسی کند نباید جز به مطلبی که می نویسد و می خواهد روی چیز دیگری تمرکز کند
با نظر ” آخرین پدرخوانده” هم کاملا موافقم
آوریل 18, 2009 at 12:32 ب.ظ
بالا بالا / قیمت میره بالا / بالای بالاتر / 200 تومان بیشتر
هفته پیش وقتی مجله رو خریدم و دیدم قیمتش 700 تومان شده گفتم شاید فقط واسه این هفته هست و از هفته آینده قیمت ها به روال عادی خودش میرسه ولی امروز که رفتم مجله رو خریداری کنم دیدم دوباره هک شده ( 700 تومان ) آخه بنظر شما مردم پولدارتر شدن یا مجله فرقی کرده ( البته یه فرقی کرده که 2 صفحه بیشتر تبلیغات داره ) نمیدونم پول تبلیقات رو ما باید بدیم ؟
من از طرف 18 تا از خوانندهای چلچراغ بخاطر این کار به شدت از شما ها یا شما انتقاد میکنم درسته شاید 200 تومان پول زیادی نباشه ولی چرا زیاد بشه ؟
ما این گروه 18 نفره تصمیم گرفتیم با دفتر نشریه تماس بگیریم ولی ….
به خودمون گفتیم سیاست چلچراغ داره مثل سیاست دولت میشه { کم کم قیمت میره بالا که خودت نمیفهمی از کجا خوردیش } ما یاران چلچراغ هستیم نه دشمنانش اگر حرفی میزنیم چون چلچراغ رو دوست داریم.
چرا مجله همشهری جوان که 68 صفحه داره رو 400 تومان میفروشن ولی چلچراغ 52 صفحه ای رو باید 700 تومان بفروشن ؟ چرا ؟
واسه من فرقی نداره چون اگه چلچراغ به جای 700 تومان 7000تومان هم بشه من میخرم ولی این یک انتقاد دوستانه بود لطفا روش فکر کنید…
مدیر وبلاگ چلچراغی : مجتبی نریمیسا
———
خواب بزرگ: حق با شماست.
اما راستش دست چلچراغ هم در پوست گردوست. مثال خوبی زدید. همشهری جوان یک نشریه دولتی است. خیلی نمی شود آن را با چلچراغ مقایسه کرد. قیمت چلچراغ را می شود با نشریات خصوصی بدون سهمیه کاغذ مقایسه کرد. که در این مقایسه می بینیم خیلی قیمتش با توجه به افزایش صفحات بیراه نیست.
آوریل 18, 2009 at 1:36 ب.ظ
به نظر من شبیه عقاید آخوندی بود. اگر ما وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان ایرانی دوست داشته باشیم این چیزهای بقول تو مبتذل را بنویسیم و بخوانیم همین کار را خواهیم کرد. اینجا دیگر نیازی به اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نداریم. لازم هم نیست مراقب حرفهایمان باشیم. حرفهای ما خسته شدند از بس که مثل عدهای دزد مراقبت شدند.
——–
خواب بزرگ: “ابتذال” به معنی دست مالی شده از قیمت افتاده است. ربطی به چیزهایی که فکر می کنید ندارد.
آوریل 18, 2009 at 4:06 ب.ظ
تو می تونی !
آوریل 18, 2009 at 8:05 ب.ظ
به نظرم همه ی نوشته هایی که من ازت خوندمو لااقل خوب نوشتی سروش جان….
پس دیگر چه سودایی؟