این کامنتدانی باز خواهد ماند
ژانویه 2, 2009
آذین لحظه چند وقت است نمینویسد. حتی وقتی اولین برف 87 بارید ننوشت. او کامنتدانی وبلاگش را بسته و امکان گذاشتن کامنت تازه را برای پستهای قدیمیتر غیر فعال کرده است.
خب کامنتدانی اینجا را که نمیتواند غیر فعال کند. ما مشتری مشترک زیاد داریم . بنابراین اگر میخواهید به گوشش برسانید که دلتان برای آن فونت ریز و موسیقیهایی که پرزنت میکند و بلاگرولینگ یونیکد نشده و تاکسی و بزرگراه و باد و ابر و آدمهایی که میبیند تنگ شده، ذیل همین پست برایش کامنت بگذارید لطفن.
*عکس از اینجاست



ژانویه 2, 2009 at 9:45 ق.ظ
هنوز منتظرم . هنوز …
ژانویه 2, 2009 at 11:19 ق.ظ
آذین دوسِت داریم! آذین دوسِت داریم! آذین دوسِت داریم!
ژانویه 2, 2009 at 11:51 ق.ظ
آذین
باز هم مثل همیشه تردید دستم را بسته که چه بنویسم که برساند آنچه باید. بنویسم من هم که هنوز منتظرم؟
بنویسم باز که هنوز با چشمان همیشه بسته مثل پیرمرد “املی” کنار خیابان ایستاده ام و همچنان عصایم را به جدول پیاده رو می زنم که صدایش را بشنوی و باز دستمان را بگیری و خنده ی گلفروش و آدم ها، آب نبات چوبی های ویترین نانوایی، قاچ های طالبی و قاچ های کوچک خوشبختی، ابر و باد و باران و خوبی را نشانمان بدهی و باز از بالا کسی من را صدا کند که هاه! زندگی یعنی همین.
آذین جان خستگی بال هایت در نرفت؟
من باز هم دعا می کنم.
* ممنون آقای روح بزرگ. خیلی خیلی ممنون.
این نوشته، این فونت، این انتظار نوشتن از اولین برف، این یاد نگه داشتن ها از همان بغض های سپید لحظه را داشت.
چند بار دیر رسیدم به نوشته های دیگران برای آذین در وبلاگستان و نشد که بنویسم “دختر جان! دلمان تنگ شده”
ممنون که به ما هم فرصت دادید و ممنون که “این کامنت دانی باز خواهد ماند.”
ژانویه 2, 2009 at 1:25 ب.ظ
آذين ببين صداي سروش رو هم درآوردي ها!
ژانویه 2, 2009 at 1:42 ب.ظ
غبار راه لحظه هایمان، کیمیای بهروزی ست
راه می رویم تا جوانه ای و مرهمی
ژانویه 2, 2009 at 3:10 ب.ظ
باش آذین جان. باش.
ژانویه 2, 2009 at 9:17 ب.ظ
سلام آذين عزيز
ما ،به صورت همگي، دلمان برای آن فونت ریز و موسیقیهایی که پرزنت میکنييد و بلاگرولینگ یونیکد نشده و تاکسی و بزرگراه و باد و ابر و آدمهایی که میبینيد تنگ شده، به صورت بسيار.
خوب ميدانيم نوشتن، به صورت زوركي، ميسر مينشود؛ اما حكايت ، نقل دلهاي تنگ است. فرق دارد خب.
لحظه ميخواهيم. براي يك لحظه. به صورت در مجموع !
ژانویه 3, 2009 at 9:09 ق.ظ
شاید مدتی نخواهد باشد، شاید رفته تا زندگی را برای خودش قابل تحمل کند….
زندگی نفرت انگیز است ،
آن را بر نمی تابم ،
مگر آنکه این توان را در خود ایجاد کنم که سالی یک شب در دور دست ترین نقطه محل زندگی ام از مخلوط بوی سیگار برگ ، قهوه تلخ و تنهایی ، لذت ببرم .
ژانویه 3, 2009 at 9:56 ق.ظ
آذین آذین
یه کاری نکن به عنوان عمو آوین رو بر علیهت بشورانم. دیگه همه صداشون در اومده یالا دختر یه تکونی به خودت بده
ژانویه 3, 2009 at 11:09 ق.ظ
گشته بودم توي وبلاگ اين خانومه تا يك جايي يك كامنت داني باز پيدا كنم شايد…
پيدا هم كردم، حرفم را هم زدم بهش.. نمي دانم خواند يا نه؟!
.
اما اينجا
ممنون آقاي خواب بزرگ.. ممنون
چون اگر چيزي بگوييم اينجا مي خواند حتما
راستي خانم لحظه خواسم بهتان بگويم كه خب يه وختايي آدم دس و دلش نميرود به نوشتن، يه وختايي هم نمي ذارند كه بنويسي!
يه وختايي هم…
لحظه براي دوست گرفتن زندگيست اما زندگي هم بالا پايين دارد خب..
مي دانم كه باز هم دلتان براي نوشتن تنگ مي شود
بعدش هم چشمها را مي شود بست و فقط از صداي يك پرنده در يك بعداز ظهر خسته تابستان لذت برد
مهم همين نوشتهس كه گاهي سخت مي شود
مث الان!
ژانویه 3, 2009 at 11:19 ق.ظ
سلام
(تا دو پرباشی که مرغ یک پره عاجز آید از پریدن یک سره))
در میان همه آدمها احساس کردم به یک دوست نیاز دارم تا به او بگویم:((من تنهایم))
برای تنهایی ام دلیل دارم! چند روزی است که می خواهم خودم را روی کاغذ بنویسم اما سرجمع واژه های توی ذهنم 20کلمه هم نمی شود.
گاهی هم مثل پنج شنبه قبل آنقدر ذهنم شلوغ می شود که می نشینم و یک داستان کوتاه می نویسم و با گستاخی تمام کسانی را می نویسم-به وجود می آورم- و بعد جانشان را می گیرم.
نمی دانم هرچه هست ادبیات برای من حرام است چون مستم می کند و از این تنهایی نجاتم می دهم.
من پرنده ای هستم که 2 بال دارد یک بالش خودش است-یا داستانی که می نویسد- اما بال دیگرش شمایید که می آیید و نظر می دهید.
مولانا می فرماید
پس با دسته گلی از گل لاله در دستم منتظرم تا بیایید و نظراتتان را درباره داستان “تو قاتل من” بنویسید.
یادتان باشد بوی گل ها را در وبلاگم حس کنید و با جسارت بنویسید باشد که نظرات ارزشمندتان من را به سمت هدفم “جاودانگی”پیش ببرد.
بدانید بزرگترین آرزوی من جاودانه شدن در ذهن دختربچه 6ساله ای است که در سلول های خاکستری مغزم زندگی می کند.
منتظرتان هستم
ژانویه 3, 2009 at 1:18 ب.ظ
آذین ! ننویسی ، کمپین راه میندازیم تو وبلاگستان امضا جمع می کنیما.
سروش خان ! دمت گرم. همه لطف کارت یه طرف ، اون خط آخر که نوشتی « عکس از اینجاست » یه طرف. کلی نوستالوژی خون آدم بالا میره.
ژانویه 3, 2009 at 6:43 ب.ظ
khoob bud vaghti mineveshti…khooooob
ژانویه 3, 2009 at 9:27 ب.ظ
سلام دوست عزیز ما شما را به لینکستانمان افزودیم
در صورت تمایل شما نیز ما را لینک کنید
در ضمن شماره چهارم همراوی نشریه تخصصی داستان منتشر شد
منتظر دریافت نظراتتان هستیم
ژانویه 4, 2009 at 10:31 ق.ظ
ما هم که این دوستتان را نمی شناختیم یه هویی دلمان برای نوشتنش تنگ شد …
ژانویه 4, 2009 at 1:48 ب.ظ
چه روش معركه اي براي ترغيب يك نفر به دوباره نوشتن…
دست مريزاد رئيس…..
ژانویه 4, 2009 at 3:33 ب.ظ
معلومه كه دلمون تنگ شده. خيلي هم تنگ شده. آذين! من كه ميدونم بازم برميگردي پس كاش تا دير نشده و دي تموم نشده برگردي.منتظريم:)
ژانویه 4, 2009 at 10:01 ب.ظ
az to tanha sh0dan sakht ast
ژانویه 5, 2009 at 7:37 ق.ظ
ارادت خدمت همتون !
ژانویه 5, 2009 at 6:40 ب.ظ
امیدوارم دوباره بنویسد و شما هم آقای خواب بزرگ.
(خوشم میاد با ادبی روت نمیشه بگی زر نزن کارام زیاده :دی)
ژانویه 8, 2009 at 3:07 ق.ظ
همدردیم آذین جان:
“من هنوز به وقت نباید روراست هستم و کلهخر و لجباز. هنوز همهی آنجاها که بقیه با خنده و شوخی و دروغهای کمرنگ و کوچک خرشان را از پل میگذرانند، من یک جور احمقانهای سرم را بالا میگیرم و همهی راست ِداستانم را میگذارم کف دست طرف”
خوب نوشتی حرف دل منو!
بازم بنویس …
ژانویه 12, 2009 at 3:45 ب.ظ
azin man intori bahat ashna shodam,az vaghti dge nanveshti
نوامبر 12, 2009 at 12:50 ب.ظ
سلام آذین
اگه نمی نیویسی ننویس-امیدوارم آرووووم باشی -من اینقدر تو زندگی دلم تنگ هست که با خوندن نوشته های قبلیت یادم نره آذین لحظه رو-با خدا باشی ایشاا… .