سرنوشت محتوم سرزمین سلاطین
نوامبر 19, 2008
اتفاقی نیست که اینشبها دارم هیروز میبینم.قصه سوپرقهرمانانی که همهشان طرفدار خیراند اما با هم ناسازگار.
یکبار با حامد درباره این صحبت کردیم که چه میشد اگر همه سوپرهیروها یک جا جمع میشدند. من نوجوان بودم و حامد 10 سالی بزرگتر از من. یکی از عشقهای مشترکمان سینما بود و ماوی هر دوی ما انجمن سینمای جوان مشهد. آنجا برای اولین بارها در زندگی احتمالن مجبور بودم در یارکشیهای اجباری آدمهایی که همهشان را دوست داشتم شرکت کنم. مجبور بودم باور کنم که این مدیر و معلم و فیلمساز، این آدمهای با استعداد و باهوش برخلاف آرزوی من یک تیم یکدست و یکدل نیستند. نمیتوانند باشند. اختلاف منافع دارند. درگیر کینههای کوچک شخصی و نفرتهای مبهماند. به زور در یک لانگشات میشود جمعشان کرد. به محض این که عکاس دکلانشور را فشار دهد، همهشان میپرند به سی خود. حامد برایم آنها را با سوپرمن و بتمن و زورو و هالک مقایسه میکرد و میگفت همهشان دوستداشتنیاند اما هیچ وقت تیم خوبی نیستند.از آن روز به همه این لانگشاتهایی که همه چفت هم میگویند سیب شک کردم.
یارکشی از زمان رفتن جامی از زمانه آغاز شده. خوش به حال کسانی که میتوانند خوب و بدشان را راحت سوا کنند. که جامی را تقدیس کنند و لگد بزنند به داور نبوی یا لجنبپاشند به صورت جامی و دلبسپارند به گفتههای معروفی. خوش به حال آن جهان ساده که آدمهای عکسهای دستهجمعیاش را شیاطین خبیث و دسیسهچین جدا میکنند. متاسفانه به آن شیطان توطئهگر – که برای ناظران سادهدل، حتمن یکی از طرفین است- اعتقادی ندارم. از زمان مثال حامد تا کنون فهمیدهام این درگیریها و دعواها و اختلافها ذات هر مجموعه انسانیست. سرنوشت سرزمین سلاطین است.لازم نیست دنبال شیطان بگردیم. لازم نیست خرخره کسی را ببریم.
باز تجربه این ماجرا طی همین چند هفته تازه شد.از خدا که پنهان نیست، با عالم وب از شما هم پنهان نخواهد ماند. چهار نفر از رفقایم هر کدام به دلایلی تصمیم گرفتهاند از تحریریه چلچراغ کناره بگیرند: آرش خوشخو، علی میرمیرانی، منصور ضابطیان و امیر صدری. دلایل آنها هم به تعدادشان متفاوت است. سه نفر اول سهم مهمی در شکلگیری چلچراغ داشتند. و از زمانی که هر کدام پادشاهی شدند، ماندشان در یک اقلیم بیشتر عجیب بود تا گسستنشان. با این وجود تحریریه – یعنی امیرمهدی ژوله و بزرگمهر حسینپور و علیرضا میراسدلله و شرمین نادری و و سجاد صاحبان زند و… همه بچههای دیگر مجله – ضمن احترام به تصمیم 4 دوستمان نمیخواهیم کار را زمین بگذاریم. از اولین زمزمههای احتمال توقف انتشار همه همداستان بودیم که نگذاریم حاصل این هفت سال کار به یکباره نابود شود. بعد کمکم راهمان جدا شد. منافع و حساسیتها و نگرانیهایمان فرق کرد و تصمیم آرش و علی و منصور و امیر متفاوت از بقیه بچهها. از هم زدن این آش و ورود به جزئیاتخالهزنکانه کسی طرفی نخواهد بست. این سرنوشت محتوم سرزمین سلاطین است.
یک نکته بعد همه این دعواها و پچپچهها و اساماسها میماند. چه زمانه باشد چه چلچراغ چه آن انجمن کوچک که روزی فکر میکردم هالیوود است. این که بعدها طرفین رویشان بشود تو روی هم نگاه کنند. این که خودشان را کنترل کرده باشند. نگذاشته باشند جداییهای ناگزیر انسانی رینگ دعواهای غیرانسانی شود. اگر گوشت هم را خوردهاند استخوان هم را نگه داشتهباشند… وگرنه خاطره لجنپراکنی عصبی نویسنده، طنزپرداز، روزنامهنگار یا هنرمند محبوبمان بعدها غمانگیز و هضمناشده باقی خواهد ماند.



نوامبر 20, 2008 at 2:05 ق.ظ
از خوشیها و روزها…اونم 40 چراغ..و امشب!…آآآه
نوامبر 20, 2008 at 6:52 ق.ظ
کاش سرزمینی که دوست می داریم، سرزمین سلاطین نبود.
نوامبر 20, 2008 at 7:54 ق.ظ
سلام دوست گرانقدر مايل به تبادل لينك با وبلاگ شما هستم به اميد اينكه شما هم مايل باشيد!
من را با عنوان “علي براتي”لينك كنيد بعد كامنت بگزاريد تا لينكتان كنم .
با آرزوي اينكه آرزوهايتان برآورده شود
علي براتي
نوامبر 20, 2008 at 10:03 ق.ظ
سلام.
من 2 سال قبل به دفتر مجله اومدم و با اقای شرفالدین چند دقیقه ای صحبت کردم.
اون روز من به ایشون گفتم همچنان که خوانندها بزرگ میشن و شاید ترجیح بدن مجلشون عوض کنن کسانی که اونجا هم مشغول کارن هم بزرگ میشن و باید منصبها یا حتی محل کارشون عوض کنن.
این خیلی طبیعی به نظر میاد.
40چراغ یه مجله نوجوان و جوان پسنده پس نویسندهاش وقتی پیر بشن باید عوض بشن.
فقط امیدوارم به زیبایی این اتفاق بیفته و نه با عداوت که انقدر اطراف ما پر شده از کینه ما نمیتونیم از مجله محبوبمون که در کنارش احساس راحتی داشتیم و دوست بودیم دشمنی رو قبول کنیم.
به شما اجازه نمیدیم که رویای زیبای دوستی رو خراب کنید پس شما هم به خودتون اجازه ندید.
———–
خواب بزرگ: گفتم که ماجرای 40 ماجرای دشمنی نیست. ماجرای اختلاف منافع است.کمی هم ماجرای خستگی. آدمها اختیاردار خودشانند و کسی را نمیشود متاسفانه مجبور کرد که مطابق رویاهای عزیز عمل کند.
اما در مورد بزرگ شدن مجله همراه با خوانندگانش با شما موافق نیستم. گفتم که اگر چنین بود الان به جای کیهان بچهها باید بخارا چاپ میشد و برنامه کودک تلویزیون هم چون نسل اول کسانی که آن را دیدهاند دیگر بزرگ شدهاند تبدیل میشد به تحلیل سیاسی. این خوانندگانند که با عوض شدن سن و سال و ذائقه، مجلهشان را عوض میکنند. اما در مورد نویسندگان: بعضی از کسانی که در نخستین شمارهها همراه بودند آن زمان خودشان کمابیش همسن مخاطبان مجله بودند و خوب نوشتنشان برای آن نسل این بود. طبیعی بود که وقتی بزرگتر شوند این نوشتن دیگر راضیشان نکند. اما در عین حال خیلیهای دیگر هم بودند که فارغ از سن وسال تقویمی خودشان دغدغه نسل سوم داشتند و مثل خیلی از این شاعران و نویسندگان کودک همچنان ترجیح میدادند بهترین نوشتههایشان برای تینایجر باشد.
نوامبر 20, 2008 at 10:04 ق.ظ
5تا رفيق بوديم توي دبيرستان.من چل مي خواندم بقيه نه.من مي دانستم مي خواهم با اينده ام چه كار كنم بقيه نه.يك روز يكي شان گفت تو چه طور اين قدر مي داني كه مي خواهي چه كار كني با اينده ت؟خيلي فكر كردم… گمانم فقط چل را داشتم كه انها نداشتند.چل هرگز به نسل من نگفت خب برو اين شو.چراغش را گرفت بالا كه توي نورش ما راهمان را پيدا كنيم.
حالا تقريبا كه نه، اما نصفه و نيمه هماني هستم كه مي خواستم.بر خلاف ان 4 نفر كه مدام غر مي زنند كه مي خواستيم چنين باشيم و چنان.
چل را مادر من هم مي خواند پدر من هم مي خواند كه شايد نسل عجيب و غريب مرا بشناسد.
اما چل امروز خيلي تفاوت دارد كه تقصير دل بي غم مخاطبش ست نه خودش.قبول كنيد چل امروز ترجيح مي دهد توي تاريكي با مخاطبش ريسه برود تا اين كه به فكر چراغ باشد.
اين روزها كه به گمانم هوا هم بس ناجوانمردانه سرد ست و چل اگر هم بخواهد خط قرمزهاي زمانه اش نمي گذارد.
يك بار يادم مي ايد امير ژوله توضيح داد چرا چل مثل قديم نيست.بگذريم كه كمي سفسطه كرد اما قانع كننده بود.چل دارد پوست مي اندازد.نويسنده 6 – 7 سال پيشش حق دارد.يك زماني زمان تفكر او زاويه ديد همگونش با نسل سوم بود.نمي شود كه انتظار داشت نسل چهارم و پنجم و …را بشناسد و تازه بيايد مثل انها ببيند كه مي خواهد در چل بويسد.براي اين نسل ها هم ادم هاي خودشان هستند.
من با نوشته ان ادم ها بزرگ شدم.بي شك نوشته هايشان را هر كجاي دنيا كه باشد و باشند خواهم خواند.خواهم ديد خواهم شنيد.
ان شگفتي و شهاب 7 سال پيش ديگر تكرار نخواهد شد.اين روزها اگر چل مي خوانم براي اين ست كه نسل بعد از خودم را بشناسم.بزرگ ترين مزيت چل چراغ همين نشان دادن مخاطبش ست.
گمانم ان روزها كه چل به دلمان مي نشست نه تنها چل برايمان اسطوره بود كه خودمان هم كم مي دانستيم و شور هم داشتيم.
اما چلچراغ هم لطف مي كند دست از شعارهايش بردارد:همراه نسل سوم و …
چقدر پراكنده و زياد نوشتم بگذريم كه همه اش ماند…اما شرمنده اين زياده نويسي نيستم
————-
خواب بزرگ: خوب کردید که زیاد نوشتید.این حجم نوشته برای کسی که هفت سال هر هفته نوشتههای ما را تحمل کرده زیاد نیست البته. خوب گفتید. هم از خط قرمزها و هم از شور و نوجوانی خوانندگانی که دیگر بزرگ شدهاند.
نوامبر 20, 2008 at 9:27 ب.ظ
اقای عزیزم با نظرتون مبنی بر به همین شکل موندن 40چراغ موافقم و منظوره من این نبوده.
و کاملا اگاه هستم که کسی به رویای ما ادمها اهمیتی نمیده حتی وقتی که خودش در به وجود امدن اون رویا نقش به سزایی داشته باشه.
نوامبر 20, 2008 at 9:58 ب.ظ
ووواااااای خدای من …
اگه مثلن اقای لاغر دوس داشتنی و جناب اقا بداخلاقه(که اصن به قیافشون نمیاد که اقا بد اخلاقه باشند) و اقای قدبلند عزیز و حکیم باشی ه گوگولی یه مچله واسه ما (مثلن بزرگ شده های چلچراغ) چیز کنند :دی
اقا چــــــــــــــــــــــــــــــه شودددددد…
حالا اگر خواب بزرگ و شرمین نادری و امیر ژوله و لیلی نکونظر و نگار مفید و علیرضا میراسدلله و حسین یعقوبی و معصومه ناصری و بزرگمهر حسین پور و مجید صالحی و جلال سعیدی و کاوه مشکات و بهاران و محبوبه حقیقی و عرفان نظر اهاری و سهیل سلیمانی(بزرگمهر شرف الدین و هانیه بختیار و نیما اکبرپور )هم باشند خوبــــــــــــــــه ها … :دددددی
اره دیگه فقط همینا …
نوامبر 21, 2008 at 6:21 ق.ظ
غمگین شدم؟ درست نمی دانم ! اما چه مقدمه خوبی و چه مثال خوب تری برای هضم سرنوشت محتوم سلاطین.رفتن و نبودن این چهار نفر را نمی شود خودخواهانه مورد حمله قرار داد و نقد کرد، نمی شود بچه شد و پای کوبید به زمین که بمانید و بنویسید و نه جدلی بی پایه و بحثی بی جایگاه راه انداخت برای قانع کردن و …
چگونه ميشود به آن كسي كه ميرود اين سان
صبور
سنگين
سرگردان
فرمان ايست داد؟!
اما کسی که 7سال با چهل چراغ بوده یک نوستالوژی گرای حرفه ایست، این کار را برای منی که می خواهم همچنان مجله را دست بگیرم سخت می کند همچنان که تورق شماره های با رها شرف الدین هانیه نیما امیرمهدی عرفان… برایم مطلبی به یادماندنی، عمیق دوست داشتنی را به همره دارند.
سی و شش چراغ بعدی را امیدوارم کسانی همچون شما و دیگر قهرمانان روشن نگه دارند.
————-
خواب بزرگ: ممنون از دیدگاه دلگرمکننده و منطقیات. من هنوز این را نگفتم که چلچراغ سورپرایزی زمستانی در آستین خواهد داشت.
نوامبر 21, 2008 at 9:19 ق.ظ
آقا ما آمدیم نمایشگاه مطبوعات کلاهمان را برداریم برای شما (البته کلاه که نداشتیم اگر می گذاشتند مقنعه را برمیداشتیم احتمالا!) تشریف نداشتید. مدتی ست بنده هم ترک اعتیاد چلچراغ خوانی کرده ام ولی می خواستم چشم در چشم با شخص شما گپی بزنم و تشکر کنم. هم به خاطر سالهای خاطره انگیزی که با چلچراغ داشته ام هم از شما که وبلاگستان هنوز برایتان محترم است و مبتذل نمی دانیدش ، هم به خاطر اینکه بگویم واقعا بزرگوارید و این من را وادار می کند کلاه (یا مقنعه ام!) را برایتان بردارم و حالا که سعادت نداشتیم بیایم اینجا بنویسم که چقدر حضورتان موثر است. در ضمن هندونه زیر بغل کسی نمی گذارم، اصلا هندونه زیربغل آقای روحبخش بگذارم که چی بشود؟!! خلاصه ما بسیار تشکرناکیم و از این حرفا!
———–
خواب بزرگ: بسی شرمنده گشتیم ما
نوامبر 21, 2008 at 3:30 ب.ظ
چی میشه گفت؟!40چزاغ خیلی ادعاهاداشت ولی…
40چراغی که میگفت مخاطباشو دوست داره و براشون ارزش قائله این روزا جواب بدی به ماهایی داد که چند سال عاشقانه دوستش داشتیم. بگذریم از بی خبری روزای اول… و بعد که زنگیدیم و هر کس یه جواب داد که مشکل مالی و شریک آقای عموزاده و یه عده میخوان جلوی چاپ رو بگیرن و جوابای نه چندان خوشایندِ به شماها مربوط نیست و …
از همه اینا بگذریم فقط میمونه افسوس از حرفایی که کاش اصلا نمیشنیدم. فکر نمیکنم بعدها طرفین رویشان بشود تو روی هم نگاه کنند.
خیلیا میگن ما با 40 بزرگ شدیم. منم میگفتم. ولی حالا میگم اتفاقات و حرفای این دو هفته منو بزرگ کرد. 40چراغ حالا دیگه برای من فقط یه مجله س که مثل خیلی های دیگه داره شعار میده.
اینجا پیغام خصوصی ندارد آیا؟
نوامبر 21, 2008 at 10:34 ب.ظ
نمیدونم چی بگم…فقط..باور نکردنیه
نوامبر 21, 2008 at 10:44 ب.ظ
مرده شور همه ی قهرمانای دوست داشتنی
یادمه چن سال قبل تو روزنامه ی نوروز یا یه روزنامه ی دو روزه ی دیگه عموزاده خلیلی عزیز یه یادداشت نوشته بود برا ملت که دنبال قهرمان بودن اون روزا…وای بر مردمی که قهرمان ندارند…وای بر مردمی که به قهرمان احتیاج دارند
نوامبر 21, 2008 at 11:45 ب.ظ
چلچراغ منتشر میشه یا نه؟؟آخر من نفهمیدم قراره شماها ادامه بدین؟
نوامبر 22, 2008 at 9:07 ق.ظ
میان این هنگامه چلچراغ عارض شم که کتابی منتشر شده به اسم شرلوک هلمز و محلول هفت درصد.دیروز که خریدمش یاد تو افتادم که شرلوک هلمز دوست داری و اینها
نوامبر 22, 2008 at 10:17 ق.ظ
سلام دوست
من با ( خاطرات پرامنده ی احمدی نژاد در سه موضوع متفاوت به روزم . )
امیدوارم از این نوشتار لذت ببرید
نوامبر 22, 2008 at 9:20 ب.ظ
سلام…
تصور اينكه ديگه نباشين خيلي سخت بود.اواسط هفته اول كه نيومد يك چيزايي شنيدم و اوايلي هفته دوم دست به تلفن شدم…خانومي كه اونجا گوشيرو برداشت سرحال بود و خندون…ولي چيزهايي كه گفت(البته با هزارتا حالا و بماند اين حرفها…كه البته حق هم داشت)نه جواب سوال من بود و نه اميدي داشت براي اومدن دوباه…
امروز خاله من از تهران زنگ زد و گفت كه چاپ شده و خب توضيحاتي هم داد(تا ببينم كي به ما ميرسه…يعني كي به بندرعباس ميرسه).
توضيحي كه دادين بسيار بسيار واضح و خوب و روشن بود.
مثالي هم كه دين همينطور…ما خيلي وقته كه به از هم پاشيدن گروههاي دوست داشتني عادت كرديم و نميدونيم چرا از دست هيچ كس…حتي كسايي كه به موقع اين مسئله رو تقبيح مي كنن(بعد خودشون گرفتارش ميشن) كاري بر نمياد.
40چراغي ها هستن….حتي اگر يك نفر بخواد 40 چراغو سرپا نگه داره.
نوامبر 23, 2008 at 4:54 ب.ظ
شاید حتی برای دفاع از نسل خودم هم که شده باید جوابی بدهم (جواب نویسنده ناشناس ان کامنت بلند بالا و همینطور جواب شما آقای روحبخش): انتظاری نیست که نویسنده های قدیمی چلچراغ دغدغه ی نسل چهارم و پنجم را داشت باشند اما اگر چلچراغ را نماد نسل ما بدانید و آن را برای شناختن نسل ما بخوانید بهتان قول می دهم به شناخت درستی نمی رسید. من نسل چهارمی ام اما چلچراغ شبیه نسل من نیست. نه شبیه گروه برتر نسل من، شاید شبیه آن اکثریت بی دغدغه (که در نسل شما هم کم نبودند). چلچراغ برای نسل سوم یک معلم بود اما برای نسل من هیچ چیز نیست جز یک شوخی شاید حتی بی مزه!
چلچراغ برای نسل سوم نویسنده های خوبی از خودشان داشت، برای نسل چهارم نه! برای نسل چهارم نویسنده های خوبی از نسل سوم بودند که رفتند (به هر دلیل) آن نویسنده های خوبی هم که مانده اند برای نسل من نمی نویسند. نویسنده های نسل چهارمی چلچراغ (یا به قول خودشان نو قلمان) نویسنده های خوبی نیستند. اصلا نویسنده نیستند. در همین وبلاگستان بگردید؛ به تعداد زیادی نویسنده ی خوب و حتی عالی از نسل من بر می خورید که همتایان همسنشان در چلچراغ به گرد پایشان هم نمی رسند. نویسنده های نسل شما از برجسته های نسل سومی بودند اما نویسنده های نسل ما نه!
حرف ما برای چلچراغ اعتراض به تغییر نیست (که ما خود مشتاق نغییریم)؛ حرف ما اعتراض به تغییر قهقهرایی است!
نوامبر 23, 2008 at 8:37 ب.ظ
آخه من نمیفهمم، بابا چلچراغ یه مجلهست، همین، هرچند واسه ما از شماره یکش یه عشق بوده، الان هم بیشتر یه جور نوستالژیه واسه روزای خوبمون. کی بود که میگفت کتاب مثل آینه میمونه، چلچراغ یه چیزی تو همین مایههاست. من که شخصا ترجیح میدم این اعتیاد (شاید تعبیر به جایی باشه) رو ترک نکنم، سروش جان دست شما و هرکی نگذاشت این یار قدیمیه ما رو زمین بمونه، درد نکنه.
راستی یه چیزی! تو سریال لاست، سیزن چهار، قضیه constant یادته؟ چلچراغ هم constant منه.
———–
خواب بزرگ: چلچراغ به مثابه constant؟! ممم. جالبه فکر میکنم این احساس خیلیهای دیگه است که لاست رو ندیدن و این قیاس به ذهنشون نرسیده
نوامبر 24, 2008 at 2:39 ب.ظ
سلام…استش اینکه بنوسم من هم 40 چراغ خوان بودم و آرشیوشان میکردم به چه دقتی و نامه ها بود که روانه اعضای تحریریه میکردم به چه شوقی….خیلی تکراری باشد ولی متاسفانه یا خوشبختانه من هم این سندرم را داشتم و ادامه دادم تا همین اواخر…ولی راستش فکر میکنم مشکل الان از سلطان شدن نیست .مشکل در این است که در ایران به انسان توهم سلطان شدن زود دست میدهد. مشکل این بوده که 40 چراغ و اعضای آن هیچوقت رقیب دندان گیری نداشتند تا ضعفهای ساختاری کارشان را نشان دهد. میدانید 40 چراغ در این اواخر ه طرز اسف انگیزی بلاهت گونه شده بود. البته با سرعتی کمتر از روند فعلی جامعه مان . من بارها با تحریریه 40 چراغ پای حرف نشستم… شماره های اول 40 چراغ ناشیانه دلچسب بود. نه حرفه ای سطحی نگر! من میتوانم با تحلیلی ساده و یک حساب دودوتا نشان بدهم که چیزی شبیه پر کردن بادبادک با گاز هلیم رخ داده….نتیجه یا ترکیدن است یا ترک سطح زمین …به امید دیرتر ترکیدن!
نوامبر 24, 2008 at 10:37 ب.ظ
wow…شما سروش روحبخش هستین؟؟خیلی خوشحال شدم از دیدن بلاگتون…اسم 40چراغ که اومد یادم افتاد به اولین شمارش که در اومد.عجب دورانی بود…واسه من همش نوستالژیه.از اولین شمارش داشتم تا نمیدونم کی که احساس کردم رو به ابتذال میره.اما هیچ وقت شماره های اول یادم نمیره…دخترک تاجیک که در تهران ادبیات میخوند..یا نوشته های زیبای خودتون و شرمین نادری و ضابطیان.کاریکاتورهای کولاک بزرگمهر.مصاحبه با سیمین دانشور…چه دورانی بود.چه زود گذشت.فقط خاطرش موند واسه ما.ای کاش این دوره از زندگیم هم مثل اون دوره بود.نمیدونم این انسانها هستند که عوض میشن یا زمونه عوض شده.چون در حال حاضر هر وقت اون نوشته ها رو میخونم به اون دوران بر میگردم و کلی حال میکنم ولی هیچ نوشته فعلی ای من رو تو اون حالو هوا نمیبره.فک میکنم یه جور نوستالژی نسبت به دوران اول جوونی و تین ایجری باشه…پایدار باشید و امیدوارم یه گروه خوب و قوی داشته باشید…
نوامبر 25, 2008 at 12:13 ب.ظ
قتلهای پاییزی در بوشهر
نوامبر 30, 2008 at 8:49 ق.ظ
سروش عزيز.روز اولي كه وارد چلچراغ شديم يادت هست؟ اولين جلسه . اولين شماره.راستش منم از نبودن به قول تو سلاطين دلخورم.اما هيچوقت اولين حرفي كه علي ميرميراني بهم زد يادم نميره.گفت اگه واسه دل خودت بنويسي بردي.منم وقتي واسه چلچراغ مي نويسم دارم واسه دل خودم مي نويسم.
فوریه 10, 2009 at 12:19 ب.ظ
[...] پاییز. برای یکی از تریبونهای مورد علاقهام سلسله اتفاقاتی افتاد. بله…چلچراغ. در همین وبلاگ بارها و بارها گفتهام که چرا چلچراغ را دوست دارم و ازش دفاع میکنم و منظورم دوست داشتن امسال یا پارسال یک مجله نیست. و دفاعم ، دفاع از ایده جدی گرفتن تینایجر در مطبوعات ایران است. و پافشاریام بر این نکته که برخلاف نظرات سرسری و عوامانه، سوژه مهم و غیر مهم وجود ندارد؛ که به قول ژید آن عظمت کوفتی باید در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن مینگری.باری بگذریم. هیروز داستان آدمهایی معمولی است که ناگهان کشف میکنند تواناییهای غیر عادی دارند. حالا باید چه کار کنند؟ کار و بارشان را ول کنند و بشوند سوپرهیرو؟ چی یک آدم را سوپرهیرو میکند؟ سلامت قضاوت اخلاقی حتمن یکی از پیشنیازهای سوپرهیرو شدن است. اما این “ سلامت قضاوت اخلاقی” که از عبارتش بوی ایدههای دست راستی میآید اصلن چه جور چیزی است؟ کی میتواند با قاطعیت بگوید چی به صلاح دیگران است؟ از کجا معلوم مردمی که دوستشان داری بعد مدتی مثل قصه “شگفتانگیزان” علیهات موضع نگیرند و ازت شکایت نکنند؟ از طرفی هیروز پر است از آدمهای خوبی که علیه هم میجنگند. حتی یک بیننده بیطرف که کشش سمپاتیکش به همه شخصیتها مشابه باشد نمیتواند قضاوت کند که باید طرف کی را بگیرد. این قهرمانان غیر از اختلاف منافع، اختلاف نظرگاه دارند و با قطعیت نمیتوان گفت که حق با کدامشان است. حالا حتی اگر فرض کنیم که شما یکی از این سوپر هیروها باشید و به راهتان و مسیرتان ایمان داشته باشید حاضرید چقدر بابتش هزینه بپردازید؟ تا وقتی سرتان به کار کوچکتان باشد همه چیز روبهراه است اما وقتی مسئولیت به گردن میگیرید هیچ معلوم نیست فردا کارهایتان باعث دلگیری دوستان قدیمی نشود. همه آدمهای هیروز سعی میکنند در مقطعی بعد فهمیدن تواناییهایشان به زندگی عادی بگردند.اما کمابیش همهشان میفهمند که قدرت تازه مسئولیتتازه میآورد. و مسئولیتهای تازه اول از همه دور و بریها را علیهتان میشوراند. در گیر و دار دیدن هیروز بودم که آن اتفاقات افتاد و نوشتم. [...]
سپتامبر 9, 2009 at 8:18 ق.ظ
من اینو تازه خوندم.حالا از اون موقع خیلی گذشته. نمی دونم چرا این گسستگی رو برای همیشه باور ندارم. اینو هم نگو که تو اون جدایی هیچ دلخوریی نبوده ؛ چون همه ی بچه های قدیمی و جدیدی مجله تون اینو نمی گن. البته هر کی به دل خودش نگاه می کنه و اگه توش دلخوری نباشه میگه که دلخوری نبوده ! به هر حال زنده باد رفیق سه ساله ام چلچراغ !