گاو در آیینه
نوامبر 6, 2008
حکایت آن گاو که تنها در جزیره ایست بزرگ: حق تعالی آن جزیرهی بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین که علف گاو باشد تا به شب آن گاو همه را بخورد و فربه شود چون کوه پارهای؛ چون شب شود خوابش نبرد از غصه و خوف که: همه صحرا را چریدم فردا چه خورم؟ تا ازین غصه لاغر شود همچون خلال. روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوهتر بیند از دی؛ باز بخورد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد. سالهاست که او همچنین میبیند و اعتماد نمیکند…+
دفتر پنجم مثنوی
من هنوز گاهی در آیینه که خیره میشوم، آن گاو نگران را میبینم… و شرمم میآید.




نوامبر 6, 2008 at 9:36 ق.ظ
شاید این گاوه یه روزائی گشنگی کشیده که الان بیمناک و بی اعتماده
نوامبر 6, 2008 at 10:37 ق.ظ
میدونید این که ما احساس ارامش نسبت به فردای خودمون نداریم زائیده از ترسیه که از ناشناخته ها داریم.
یک احساس عدم امنیت همه جا با ماست
شااید خیلی وقتها فراموش میکنیم که خدا خیلی بزرگه و ما رو تنها نمیزاره
نوامبر 6, 2008 at 11:16 ق.ظ
من ديوونه داستان پير چنگی ام، دفتر اول
نوامبر 6, 2008 at 5:13 ب.ظ
ببخشید یه سوال بی ربط داشتم.سیزن 5 لاست هفتاد روز دیگه میاد یا 90 روز یا هیچکدوم؟
(بازم عذر میخوام از بی ربط بودنش)
——–
خواب بزرگ: از روز 21 ژانویه 2009 گویی پخش سیزن 5 آغاز میشود.
نوامبر 6, 2008 at 8:59 ب.ظ
خب ان گاو بيچاره هم حق دارد…اين كه هيچ رقمه در مخيله اش نمي گنجد چه جوري مي شود يك شبه دوباره همه چيز برنگردد به حالت اول و بهتر شود و هر شب و هر شب ماجرا تكرار شود ادم را به هر چه نظريه درست حسابي و علمي ست بي اعتماد مي كند چه برسد به خود ماجراك ه متافيزيكي بايد جوابش را داد
من هم مل همان گاوم…وقتي چيزي به جز بر پايه علمي كه انتظار دارم درست مي شود و حالايا به دست غيب و خدا و …هميشه مي ترسم كه از دست هم برد.چيزي كه براي ادمدنش به علت موجه نيازي ندارد براي رفتن هم دنبال بهانه نمي گردد و همين جوري يكهويي مي رود كه مي رود.
نوامبر 6, 2008 at 9:45 ب.ظ
من دوست دارم شما هم به من سری بزنید
نوامبر 7, 2008 at 9:35 ب.ظ
gav gave nemitune ke yohoee masalan khar she
pas behtare ayenaro beshkane
rahehale anarshisti
نوامبر 8, 2008 at 12:52 ق.ظ
خواب بزرگ!
شما خواب نداری فرزندم …
ساعت 4 صبحه ها … :دی
نوامبر 8, 2008 at 6:51 ق.ظ
اکثر ما ها یکجورایی با این گاو همدردیم و در بعضی موارد هم حق داریم پس نیازی به شرمنده شدن نیست اگرچه اگه بتونیم عیر از این باشیم حتماً راحتتر زندگی خواهیم کرد.
نوامبر 8, 2008 at 5:46 ب.ظ
سروش کجایی که کردانتو کشتن؟! (کاملا بیربط از نظر مکانی و زمانی بود، اما منتظر بودم یه چیزی راجع به این بنویسی!!!)
نوامبر 8, 2008 at 6:55 ب.ظ
اگه قضیه روزیه که باید بگم اصلن اقا سروش غصه نخور خدا روزی رسونه..گرسنه نمی مونی.بی پول هم ایشالله..
نوامبر 8, 2008 at 8:35 ب.ظ
حيووني گاو چه گناهي داره كه ماآدماخودمونو بهش مي بنديم؟اون حيات طبيعي خودشه داره. خدايش رحمت كناد سعدي شيخ اجل رو كه گفت:
گاوان و خران بار بردار/ به زآدميان مردم آزار
نوامبر 9, 2008 at 4:46 ب.ظ
خیلی دوست دارم اینجا دردودل کنم و خیلی چیزا بگم و همدردیمو برسونم اما با عرض پوزش کامنته یه جوری بود که بهم نچسبید و از طرفی ته دلم یکم اذیت میشم…
مطلب جالبی بود.تا حالا اینو از مثنوی نخونده بودم.ممنون…
نوامبر 10, 2008 at 4:45 ق.ظ
این یکی از اون اولیه که خوندم باحالتر بود بابا تو دیگه کی هستی!
دسامبر 19, 2008 at 5:58 ب.ظ
اگر به راستی چنین است داستان که می گویی. یا ایراد از همان حق تعالی است که شعور درک این واقعیت به گاو نداده است. یا ایراد از تربیت کنندگان گاوند که شعور به القوه در او را به به الفعل تبدیل نکردند.
اما همه ی این ها بر پایه ی این فرض کمی دور از واقعیت داستان سراست، که هر روز همه ی صحرا باز سبز و خرم می شده!
از کشف بلاگت بسیار خرسندم.
سلامت باشید