هنر لاستنویسی
سپتامبر 29th, 2008 § 24 دیدگاه
نه نقشه میتوانم بکشم و نه میتوانم بر اساس چیزی که در ذهنم مرتب شده بنویسم.خیلیها از این واقعیت تعجب میکنند؛ ولی همین است که هست!
ساموئل ریچاردسون
7 سال قبل یک مدرس فیلمنامهنویسی مجبورمان کرد برای جلسه بعد کلاسش رمان 800 صفحهای سرگذشت تامجونز، کودک سرراهی را بخوانیم. رمان مشهور فیلدینگ که پر است از خرده قصه مرتبط و جزئیات بیشمار. تعدادیمان کتاب را خوانیدم و آماده بودیم درباره ساخت و طرح و توطئهاش ، درباره نقشهچینیهای زیرکانه نویسندهاش صحبت کنیم. به همین دلیل حیرت کردیم وقتی فهمیدیم فیلدینگ برای نوشتن و پیش بردن این کتاب هیچ طرح و نقشه قبلی نداشته. این را در تمام نامههایش میگوید. او حتی نمیدانسته آخر داستان قرار است چه اتفاقی بیفتد! عجیب بود چون ساختار رمان را انگار کسی با نظم ریاضی پیریخته. دقیق، کامل، بینقص.
دستکم در پایان سیزن یک دیگر باید حدس زده باشید که خود نویسندهها هم دقیقن مطمئن نیستند قرار است چه اتفاقی بیفتد. داستانی از قبل وجود ندارد. لاست همزمان با جلو رفتن کامل میشود. خرس قطبی وسط جنگل استوایی، سنگهایی مرموز همراه یک مرده، هیولایی که درختها را از ریشه میکند، کتاب کمیک اسپانیایی که تصاویرش به اتفاقات جزیره بیربط نیست و …
نویسندگان لاست با تعدادی شخصیت آغاز کردهاند، یک موقعیت و به مقدار کافی اتفاق جذاب عجیب.بعدش؟ خدا بزرگ است!
خدا البته بزرگ است ولی ماجرا به همین شرتی پرتی که گفتیم هم نیست.
بعد از کلاسهای فیلمنامهنویسی آن استاد معظم، چشممان بر برخی حقایق باز شد. جمع محدودی که بودیم برای خودمان تمرین اختراع میکردیم. تمرینهای نویسندگی خلاق. یک جمله آغازین مشترک همه روی کاغذ مینوشتیم. مثلن : “ سوسمار از سقف آویزان شد” بعد 10 دقیقه وقت داشتیم تا از این جمله شروع کنیم تا به یک قصه سر و ته دار برسیم. بر اساس علایق هر کدام از آن جمع قصههای کوتاهمان میتوانست فانتزی، جنایی ، طنز یا عاشقانه از آب دربیاید. بعد از مدتی تمرین را گسترش دادیم. حالا جمله آخر را هم تعین میکردیم. سعی میکردیم تا حد ممکن از جمله اول پرت و دور باشد. 10 دقیقه وقت داشتیم تا فاصله جمله اول و دوم را با قصه معنیداری پر کنیم. ما به وضوح میدیدیم قصه خودشان میبالند و شکل میگیرند.
شما از اول معلوم بوده قرار است چهکاره حسن جهان باشید بعدش پدر و مادرتان تصمیم گرفتند شما را به دنیا بیاورند؟ قبل از تولد پلات زندگیتان وجود داشته؟ خب، میدانید که این مسئله اگزیستانسیالیستها است. و جوابشان : انسان تنها موجودی است که وجودش بر ماهیتش مقدم است. برخلاف میز و صندلی و موبایل و دیوار و رشتهفرنگی اول خلق میشود بعد فکر میکنیم که اصلن به چه درد میخورد ! میز و صندلی و رشتهفرنگی اگر وظایف میزانه و صندلیانه و رشتهفرنگیانه خودشان را قرار نباشد انجام دهند اصلن به وجود نمیآیند. اما آدمیزاد برعکس تعریف و تکوینش بعد خلقتش میآید.
حالا داریم به ساخت و پرداخت قصه لاست نزدیک میشویم. به نوع اصیلی از نوشتن. نوشتنی که تعریف اگزیستانسیالها درباره آدمیزاد ، درباره آن هم صادق است. اول خلق میشود بعد تعریف میشود. وجودش بر ماهیتش مقدم است. خب درک اینها چه اهمیتی دارد؟ برای لذت بردن از لاست به جز یک پاکت پاپکورن و یک شیشه ماءالشعیر لیمویی به چیز دیگری که نیاز نیست!
حداقل درک این موضوع کمک میکند بفهمیم چرا سریالهای ایرانی باسمه و بیهنر و قابلپیشبینیاند. سازوکار تصویب فیلمنامه در سازمان صدا وسیما چیست؟ از بدیهیاتی مثل این که شما باید صاحب نام یا پسرخاله یکی از تصمیمگیرندگان باشید می گذریم. فرض میکنیم جیجی آبرامز کبیر آمده ایران و میخواهد برای شبکه یک سریال بسازد. او اول یک خلاصه یک صفحهای به شورای تصویب فیلم و سریال شبکه ارائه میدهد. در مورد همین لاست یک طرح کلی مبهم یک صفحهای که با جمله “ هواپیمایی در یک جزیره استوایی سقوط میکند..” کفایت میکند. خب فرض میکنیم اعضای شورا آنقدر خوشذوق باشند که از این طرح خوششان بیاید. آنها سریال آبرامز را تصویب میکنند و پیشقسطش را میدهند و میگویند برو بساز؟ زکی. پول مملکت که نباید به این راحتی هدر برود.آنها در نهایت احترام از جی جی آبرامز میخواهند برود و فیلمنامه کامل سه اپیزود سریال را تحویل دهد. اوکی. آبرامز میتواند سه تا از آن اپیزودهایی که درش قصد بذرپاشی دارد با حضور تعدادی خرس قطبی و سنگ جادویی و هیولای مجهول بنویسد و بدهد دست شورا. حالا همه اعضا شورا به وجد آمدهاند و لب به تحسین گشودهاند و نظرشان مثبت است. اما یک مشکلی وجود دارد. آنها از آبرامز میخواهند خلاصه کامل تکتک اپیزودها را ( به اصطلاح سیناپسشان را) بنویسد و بیاورد. هنوز نه قراردادی در کار است و نه اطمینان خاطری نه پولی. نظرشان این است که نوشتن 20 صفحه خلاصه داستان که کار سختی نیست. آنها نمیفهمند که قرار است وجود لاست بر ماهیتاش مقدم باشد. آنها درک نمیکنند کسی که توانایی آن بذرپاشیها را دارد اگر فرصت داشته باشد میتواند درو هم بکند. انتظار دارند کل آن مرحله بالیدن را نویسنده ظرف یک هفته به نتیجه برساند و تحویلشان دهد. نتیجه؟ آبرامز سوار بر اولین هواپیما به ترکیه میرود تا از آنجا به امریکا پرواز میکند و با شبکه abc قرارداد سریال تازهای را ببندد . شبکه یک هم بودجهاش را میدهد به فرجالله سلحشور.
خب …این حداقل درک موضوع بود. اما آفرینش، انسان و خدا .درباره حداکثرش بزودی صحبت میکنیم.

خوب البته بنا به دلایلی که خودت هم بهتر میدونی اصولا کار پیش بینی نشده در رسانه های ما بسیار خطناک به حساب میاد.
ممیزی سفت و سختی درکاره و هر چیزی بارها و بارها از فیلتر نظارت می گذره …بنابراین سرمایه رو در اختیار کاری قرار میدن که اطمینان داشته باشند در پروژه اش تخته نمیشه!
خیلی غم انگیزه … چیزی که از صافی ممیزی رد شده باشه مثل قورمه سبزی میمونه که سبزی و گوشت و لوبیاش توی فیلتر مونده و فقط یه آب شل و ول به دست ما میرسه ازش
سروش خان گل
این یارو که اینو نوشته اشتباهی نوشته ببخشش! دیگه هم از این کارا نمیکنه! من رو با شما اشتباه گرفته بوده!! ببخشش ببخشش
این سروش
————-
خواب بزرگ:هان ؟! چرا؟چی؟ جنگ خانگیه؟
راستی یادم رفت بگم این دخترک from tehran with love رو می گم
من هم فقط خواستم یه کامنت بذارم که سروش تو سروش شه بخندیم
——–
خواب بزرگ:کاش دکتر سروش و مرحوم سروش خلیلی و سروش صحت هم کامنت مي گذاشتند جمعمان جمع میشد.
ا این سروش سومیه دیگه کیه؟! چه قدر سروش اند سروش شد! ما هم دیگه نمیدونیم کدومشیم، به خدا!
سروش (خواب بزرگ)
نه جنگ خانگی نیست ولی یه جورایی هم هست. ولی مشکل این نیست، مشکل فقط اینه که این دختره منو با شما اشتباه گرفته بوده، فکر کرده این وبلاگ منه! میگفت در بارهی قرمهسبزی و این جور چیزا براتون نوشته و فکر میکرد، شما فکر خواهید کرد که دیوونه است چیه؟!
بگذریم
————–
سروش ( خواب بزرگ) : سروش عزیز! من چرا باید فکر کنم که دیوونه است؟ در ضمن ایشان اگر اشتباه نکنم قبلن هم کامنت گذاشته و باز اگر اشتباه نکنم جز فرند فرندفید من هم هستند.
رئيس
نمي دونم چراوقتي شماسريال تماشا مي كنيد ،ما خيلي احساس تنهايي مي كنيم.خصوصاامروز كه رسما تنهاشدم.
این که همش خودتی!
ماجرای اینکه چه اتفاقی می افتد وقتی وبلاگ یک تن نویس را به خاطر دو تا فحش ببندند.
بسیار جالب بود. مرسی
هفته پیش هم امیر قادری در روزنامه اعتماد مطلبی نوشته بود با این مضمون که اونایی که شاهکار افریدن(سینمایی)اصلن به قصد ساختن و افرینش این کار را کردن و بعد ملت با یه شاهکار روبرو شدن.یه جورایی همان کلیشه معروف افرینش میکیم پس هستم.
این نوشته ماهیتی بود بر وجود لاست، یا خودش یه وجود بود؟
اتفاقا به نظر من اشتباه می کنین.
سریالی مثل برره هم حین پخش نوشته می شد و از ابتدا روالش کاملا مشخص نبود. هر چند بدون شک تفاوت سریالهای ایرانی و خارجی بسیار است.
—————
خواب بزرگ: این چیزی را نقض نمیکند.
توفیق شبهای برره هم تا حدی به این ماجرا برمیگردد اما فرآیند نگارشش کاملن با لاست متفاوت است. یکیاش این که در شبهای برره نویسندهها سه چهار قسمت حداکثر از پخش عقب بودند، در حالی که در لاست بدلیل پیچیدگی و هزینه تولید چنین امکانی وجود نداشت و هر سیزن پس از تولید کامل پخش میشود.
شبهای برره و اغلب نود شبیها را ( هم از نظر شیوه تولید و هم محتوی) بیشتر میشود زیرمجموعه سپاپراها دانست. همزمان بودن تقریبی نگارش و تولید در سپ اپراها تا حد زیادی بخاطر «بهروز» بودن موضوعات است. چیزی که باز در مورد لاست صدق نمیکند.
كار خوبي مي كنند قبول نمي كنند عزيرم! بالاخره آنها كه خودشان ايران را به اين فضاحت كشانده اند بهتر از من و تو مي فهمند كه اينجا ايران است و نبايد به كسي اعتماد كرد و اصولا اگر كسي بود كه سرش به تنش مي ارزيده و مي شده به او اعتماد كرد… مدتهاست كه از ايران رفته با abc و غيره قرارداد ببندد اگر هم يكي مانده و نرفته باشد جاي نگراني نيست خودش به زودي سر عقل مي آيد و در مي رود. البته اين فرار منطقي در قشر نويسنده ها كم تر از بخشهاي ديگر معني يافته شايد چون اكثرشان خيلي افسرده و تنبلند!!!
…. مي بينيد؟! روزنامه نگار ها اصلا تنبل نيستند…!
موفق باشيد!
آقا مثل این که شما هم تجربه درگیر شدن با این صداسیمایی ها رو داشتی ها!…
————
خواب بزرگ: شدیدن. من لیسانسم را از دانشکده صدا و سیما گرفتهام.
wooow عالی بود یکی از قشنگ ترین نوشته هایی بود که در مورد لاست خوندم … مخصوصا که پاهاش به وطن هم باز شده و بعد فرار کرده و … !!!
سلام. اين مطلب را در وبلاگم منعكس كردم
ممنون
آفرین!
ولی خیلی بد تموم شد . من موندم چرا اینجوری
راستش یه عادت بدی که دارم اینه که ترجیح میدم چیزی که انقدر همه گیر شده که هرننه قمری (نه شما ها!) کلاس دیدنشو میذاره رو اصلاً نبینم حتی اگر آدم های درست حسابی هم راجع بهش صحبت کنن.(مثل شما)
واسه همین هم با خیال راحت نشستم و هر هفته سریال heroes خودم رو مث بچه آدم تماشا میکنم! لایو لایو با 24 ساعت تاخیر!
بحث کلاس کردی…ببین کلاس نقد فیلم جایی سراغ داری؟ یه جایی که از همون بیخ شروع کنه به یاد دادن؟!
————
خواب بزرگ: عادت خیلی از ماست. کلن کاری به مد نداشته باشید. ندیدن و دیدن هر دو میتوانند مد خاص خودشان باشند. اما کلاس نقد فیلم: چرا فکر میکنم کلاسهایی باشد و موسسه کارنامه زمانی آدمحسابیها را دعوت میکرد برای تدریس. ولی خب خیلی ربط به کلاس ندارد و همان مدرسان خودشان کلاسی نرفتهاند. باید مستمر فیلم ببینید و مطالعاتتان گستردهتر از حیطه سینما باشد و البته به طور خاص مطالعه سینمایی داشته باشید و ترجیحن یک نشریه سینمایی هم پیگیری کنید.
عالی بود بهترین سریال بهترین فیلم
بی نظیر و شاهکاره
مخاطب بشدت همذات پنداری می کنه
یه چیز جالب تاسف آور: من جوابی که زیر کامنت من نوشته بودین رو همین الان دیدم!
از دست این وردپرس!!
با مطاعه غیرسینمایی موافقم. به خصوص ادبیات و تاریخ.
من فیلم زیاد دارم و دیده م. اما وقتی مثلاً پای تکنیک های فیلمبردای و قوت و ضعف کارگردانی و اینها وسط بیاد، هرچقدر هم مطالعه داشته باشیم نتونه اونقدری که کلاس و یه آدم کاربلد (نه اونایی که خودشون کلاس نرفته ن) موثره، کمک کنن.
———
خواب بزرگ: شاید برای یادگیری اصول ابتدایی بد نباشد کلاس هم بروید. ولی همچنان فکر نمیکنم در این کلاسها اتفاق خیلی مهمی بیفتد. شاید که البته در جمع آدمهای کلاس بودن خودش مهمتر از آموزههای کلاس باشد. من اینقدر که از «مجله فیلم» چیزی یاد گرفتم از لیسانس سینمایی که گرفتم یاد نگرفتم.
سلام من یک فردی هستم که لاست را بشدت دنبال میکنم و در وبلاگم هم درباره ی این وبلاگ عظیم مینویسم خوشحال میشم بیای
من كلا بي خيال « لاست » شده بودم. هميشه مي گفتم مگه بقيه ي فيلمها و سريالهايي كه هي همه ميگن قشنگه ؛ مگه واقعا چقدر قشنگه؟! ولي شما با اين نوشته هات كرم لاست ديدن رو بد جوري اانداختي به جونم ! درسته كه خيلي ديره شايد؛ ولي اتفاق افتاده !حالا چند وقتيه كه روزها خودشو مي بينم و شبها خوابش رو !و حالا فكر مي كنم هر فيلمي و سريالي رو بستگي داره كي ببينه. هنوز هم معتقدم خيلي از اونهايي كه سنگ لاست رو به سينه مي زنن ؛ يه ايمان و اعتقاد اينچنيني رو كه شما مي گفتي، ازش برداشت نمي كنن كه هيچ ؛ خيلي هم از مرحله پرتن و در واقع دنبال ظاهر قضيه اند. ولي خب وقتي شما اين جوري ازش مي گفتيد واقعا دوست داشتم تجربه اش كنم. اون پاراگراف آخر هم خيلي جالب بود و شايد حرف دل خيلي از برنامه سازهاي تلوزيون هم باشه !
پي نوشت : پاپ كورنت منو كشته !