یادم هست
سپتامبر 13, 2008
این تکههای گند زندگی را میخواهی بگذاری برای ما و فرار کنی؟ زکی! کور خوندی..
باید باید زودتر میگفتم که این بوی بوی خاکهای یواشکی مهر فقط آدم را یاد شیفتهای غمباد عصر مدرسه نمیاندازد. یاد همه سالهای دیگرت هم باید بیفتی. یادت بیفتد که باد میآید و خاک میآید و پنجره را میبندی و کتاب میخوانی و پتو را کشیدهای تا زیر گلوت. یادت بیاید که شبش وقتی با یکی از این عاشقهای ولوی خوابگاه رفتی پشتبام تا غزلی چیزی بخوانید همراه چایی بزنید به رگ و روانتان که گرم شوید، باید حتمن دستها را فرو کنی تو جیب شلوارت که سرد میشود شبها. اینها را گفتم که که مبادا فکر کنی یادم رفته. آن کاغذ زرد پاره را اگر دیدی هفته پیش انداختیم دور چون یک تکهایش را نگه داشته بودم گوشه روحم. رویش تایپ شده بود :” آن خانه که صدبار در او مائده خوردیم / بر دور حوالیگه آن خانه بگردیم / ماییم و حوالیگه آن خانه دولت/ ما نعمت آن خانه فراموش نکردیم”….بله میبینی که فراموش نکردیم. ترم یک بود . دانشجوی غربتی که عصرها کز میکرد یه گوشه پارک لاله، برداشت این را تایپ کرد گذاشت لای یکی از کتابها که بعدها روزیروزگاری که از آن روزها گذشت نگاهش کند تا ببیند از اسیدپاشیهای روزگار چقدرش سالم مانده.
حالا میخواهی گولمان بزنی؟ میخواهی خرمان کنی؟ میخواهی آمار بازدیدکنندههای پست فلان را به رخمان بکشی؟ زیر گوشمان بخوانی که از این خزئبلات بنویسیم مدام؟ که این تکههای گند زندگی را بگذاری برای ما و خودت با کلی دیویدی و کتاب درجه بزنی به چاک؟ یک گوشه پاک و روشن دنیا؟
پوستر فیلم آنیهال را پرینت گرفتم زدم یک گوشه دیوار. آلوی سینگر پشتش به ماست. یعنی یکرخ است. یک جوری قوز کرده و دستهاش را چپانده تو جیب شلوارش که آدم میماند شاید غمگینترین مرد دنیاست که حالا با تنها امید رستگاریاش چشمدرچشم شده. در صبح یا شبی که میداند زود – خیلی زود – خواهد گذشت.
بله میدانم این هم عادی میشود. بزودی اصلن نمیبینمش. میشود مثل آن عکس گاریکوپر و بوگارت و شاملو و چه که اینور اونور خونه چسبوندم. ولی یادم میرود؟ نه رفیق یادم نمیرود. خرتر از اینم که خرم کنی. باز یک خاک پاییزی بلند میشوم و من خودم را میخزانم اینجا چهارتا کلمه سرهم میکنم که ثابت کنم هنوز آن گوشهها چیزی دیوانه و چموش است. که عقل معاش ندارد. که هنوز توانایی چشم تر کردن را موقع دیدن سکانس آخر” انجمن شاعران مرده” از دست نداده. که هنوز یک بیت دیوان شمس میتواند بهمش بریزدش تا پایان زندگی.
این خشکی بوی خاشاک پاییزی که میریزد در حلق آدم، نیمه شبها که پنجره باز است، نمیگذارد چیزی از خاطرات کمرنگ شود. همه چیز را یادت میآورد. و خواب میبینم آن گوشه روشن پاکی را که میخواهی فرار کنی. از ولگردیها و دیوانهگی ها. و میدانم که فردا صلاة ظهر، وسط بزرگراه ، خوابم را فراموش کردهام. اما قویتر خواهم بود. و به دلخوشی مرموزی که رهگذران نمیفهمند چیست، یواشکی خواهم خندید…
.jpg)



سپتامبر 14, 2008 at 1:27 ق.ظ
نمیدانم خطاب به کی نوشتی؟ ولی اینقدر بار نوستالژیک برام داشت که اشک توی چشمام جمع شد.
من هم یادم هست. مگه میشه یادم نباشه؟ مگه میشه فراموش کرد؟
سپتامبر 14, 2008 at 1:58 ق.ظ
فکر کنم یادش باشه.این طوری که شما گفتی اگه یادش نباشه خیلی باخته
سپتامبر 14, 2008 at 3:44 ق.ظ
نشستم گريهعاي پرسوز كردم.. آي نشستم گريههاي پرسوز كردم… (به سبك خودم،نه نامجو!) – مرسي،اشكمان درآمد.
سپتامبر 14, 2008 at 4:16 ق.ظ
ای روزگاااار
سپتامبر 14, 2008 at 4:47 ق.ظ
منقلبم کردید!نمی دانم و لزومی ندارد بدانم که این پست برای کیست…لزومی ندارد چون اگر زیادی شخصی بود و فقط برای فقط و فقط 1نفر بود اینجا نوشته نمی شد!انگار برای تمام فراموش کنندگان روزگار است…چرا اذیتم می کنید؟دو روز پیش بود که احساس کردم کسی در کوچه مان از پشت سر صدایم می کند برگشتم دیدم صدا از پسر قدبلندی است که دارد لبخند می زند.فکر کردم قصد مزاحمت دارد.رو برگرداندم و با سرعت بیشتری قدم بر داشتم.دیدم داد می زند:صبر کن الاله…از اینکه اسمم را می دانست بشدت تعجب کردم!برگشتم.گفت:کجا میری؟منم محسن…تازه دوزاریم افتاده بود.محسن نوه ی همسایه انتهای کوچه 3یا4سال از من کوچکتر بود.تهران زندگی می کردند همیشه بیشتر تابستون رو ساری می موند و با ماها بچه های کوچه که دور هم جمع می شدیم و بازی می کردیم بازی می کرد! خدایا چطور نشناختمش؟!سالها از ان دوران می گذرد و الان هر کداممان یک گوشه افتادیم.سرباز مغازه دار دانشجو و…ازش عذر خواهی کردم و هرکس به راه خودش ادامه داد!چرا ازارم می دهید؟!فراموشکار شده ام…بگذار اینطور بگویم مگر این فلوکستین لعنتی می گذارد…بی خوابی بی خوابی و بی خوابی…دیازپام لورازپام کوفت و زهر مارپام مگر می گذارد…بروفن400 کدئین نوافن و هزار جور مسکن دیگر ان هم چند تا چند تا مگر می گذارند…مگر می گذارند چیزی یادم بماند…مگر ان خاطرات لعنتی ان همه شعر و داستان که سوخت و ان دیگری که خاک شد توی باغچه مادربزرگم و…نه اذیتم نکن…به اندازه کافی درموندم…دیگر اذیتم نکن…
سپتامبر 14, 2008 at 10:20 ق.ظ
من عاشق اين آني هال لعنتيم….
سپتامبر 14, 2008 at 7:19 ب.ظ
“و به دلخوشی مرموزی که رهگذران نمیفهمند چیست، یواشکی خواهم خندید…”
سروش جان همیشه عالی می نویسی
سپتامبر 15, 2008 at 9:47 ق.ظ
استاد ! لازم به ذكر است فاميلي حقير سيارسريع است !
————–
خواب بزرگ : بله …متوجه شدم که.
سپتامبر 15, 2008 at 12:59 ب.ظ
^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^####^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^^#^#^#^^^^#^^^^^#^^^^^
^^^^^^^^^^^^^#^#^^#^^#^^^^^#^^#^^^^
^^^^^^^^^^^^^#^#^#^#^#^^^##^^^#^^^^
^^^^^^#^^^^^#^^^#^#^#^####^^^#^^^^^
^^^^^^##^^^^#^^^#^#^^^^#^^^#^#^^^^^
^^^^^^###^^^^#^^^#^#^^^#^^#^^^#^^^^
^^^^^^#####^^^#^^#^^#^^##^^^^^#^^^^
^^^^^^^#####^^^############^^##^^^^
^^^^^^^^^^##^^^^##^^^^######^^^^^^^
^^^^^^^^^^^##^^###^####^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^###^^^^####^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^##^^^^^^^#####^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^##^^^^^^^^^^####^^^^^^^^^^^
^^^^^^^##^^^^^^^^^^^^###^^^^^^^^^^^
^^^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^#^^^
———————-
خواب بزرگ : ببخشید؟! اگر قبلن کامنت نمیگذاشتید شک نمیکردم اسپم باشد ها!
سپتامبر 15, 2008 at 6:33 ب.ظ
آه اي دل بيچاره ي من
سپتامبر 15, 2008 at 8:01 ب.ظ
http://2gooog.googlepages.com/Alhambra-Tarrega1.mp3
سپتامبر 16, 2008 at 1:23 ق.ظ
):
):
):
سپتامبر 16, 2008 at 7:24 ق.ظ
الهی بمیرم
سپتامبر 16, 2008 at 9:07 ق.ظ
من نمی خوام بمیرم.نمی خوام گریه کنم.نمی خوام بگم به به.قبلا تو این دنیای کوفتی به قدر کافی هم مردم هم عر زدم هم مجیز گفتم.من دلم می خواد اون لحظه که وایسادی یواشکی می خندی اون لحظه کوفتی شیرین که عینهو ته بستنی قیفی کیف اوره.تو اون ثانیه حضور چرند ساده همیشگی مو داشته باشم.همین.
سپتامبر 16, 2008 at 5:09 ب.ظ
تمام دنیا می ارزد به همان خنده ی یواشکی کنار پیاده رو خواب بزرگ !
چرا یادهای نوستالوزیک گاه چنان تلخ می شوند ؟
سپتامبر 16, 2008 at 7:43 ب.ظ
آقای خواب بزرگ! از این نوشته های گریه ناک می نویسید بعد میرید چند روز پیداتون نمیشه. فکر نمی کنید ما نگران میشیم؟ چرا اینقدر غم زده؟ نکنه هوای پاییز پیشاپیش داره اثرشو میذاره؟ اگه درست یادم باشه پاییز پارسال هم حس نوستالژی گرفته بودید. بعد توی یه پست گفتید ایده هاتون تلنبار شده ولی هوای پاییز غمزده تون می کنه. دوباره؟
سپتامبر 16, 2008 at 7:59 ب.ظ
آقای خواب بزرگ! اول یه نوشته ی اینطوری گریه ناک می نویسید بعد چند روز پیداتون نیست. نمیگید ما نگران میشیم؟ نکنه هوای پاییز پیشاپیش اثرشو گذاشته؟ اگه درست یادم باشه پاییز سال گذشته هم همینطور شد.رفتید تو کار نوستالژی، بعد گفتید که کلی ایده ی تلنبار شده دارید ولی هوای پاییز حستونو می گیره. دوباره؟
سپتامبر 16, 2008 at 8:20 ب.ظ
چرا دو تا فرستاده شد؟
سپتامبر 17, 2008 at 4:01 ب.ظ
گفتم كه خيلي يه جوري نوشتي ،انگار همه نگرانت شدن.
چارش يه پست جديده!
اکتبر 17, 2008 at 9:34 ب.ظ
kheyly ali va ghashang bood lezat bordam afarin