مجمعالجزایر تنهایی وبلاگستان
اوت 3rd, 2008 § 20 دیدگاه
ما تنهاییم.
یک چیزهایی تکهتکه جدامان انداخته که نه میبینیمش نه میتوانیم بدرانیمش.
میدانیم بعضی چیزها را فقط با هم است که میتوانیم تاب بیاوریم ، اما بس که این نقاب این روزمرگی گازوئیلی یخ چسبیده به پوست صورتمان نمیتوانیم یا جرات نداریم به هم سلام کنیم.
قبول دارم که وقتهایی که نقاب هم آب میشود از حرارت انسانی، باز خزئبلات روزمره – همین کار و بانک و ترافیک و خستگی و بهانههای دوزار ده شاهی – نمیگذارد درست و درمان همیشه یله بدهیم یک گوشه گل بگوییم و گل بشنویم. ولی باز این خودش خوب است که گاهی دستی برای هم تکان میدهیم و فراغتی که حاصل شد به جزیره هم میآییم.باز دلم خوش است که فلانی و بهمانی هستند یک گوشه دنیا. گیریم هر کدام سرمان به کار خودمان است. و ته دلم میدانم هر کدام ما اگر روزگاری روحش به خنسی بخورد باقی هستند که کنارش باشند.این جمع اما کوچک است.
راه دادن آدمها به خلوت کار سادهای نیست. این وبلاگستان یک خوبی که دارد دست کم آدمها را سر مرزهای وجودیشان میبرد. در مرزهایی که دوست دارند باشند. که با کمک خودشان و دیگران میتوانند باشند. پشت کیبرد که مینشینند احساس میکنم نقاب را مچاله میکنند میاندازند یک گوشه اتاق. شاید که از سر لج تیپایی هم بهش زدند.
چی سلام کردن ما را دشوار کرده؟ چی این مجمعالجزایر تنهایی را ساخته؟ این که قدم قدم جلو آمدن تهش میرسد به همان فرورفتن در زمین چسبنده قواعد و قوانین.به هیات جسمانی در آمدن آدمها. به از دست رفتن تکههای خوب تنهایی . به انتظار و توقع و کم توقعی. به دلخوریهای گاه و بی گاه…
بیا فرض کنیم دوران هیپیهاست. این وبلاگستان مثل یک کمپ زنان و مردان دلزده ، کنجی اطراق کرده است. جدا جدا . هر کس گوشهای تنها با دردسرهایش. حالا اگر تیپا بزنیم به همه دردسرها و مسئولیتها ، به تقیدها و اجبارها شاید بشود کمی مجموعتر شویم. شاید که فرقی با دیگر تنهایان جهان بکنیم. شاید بتوانیم هر از گاهی کنار هم بنشینیم و چون دو غریبه/دوست ، چپقی چاق کنیم و گیتاری با هم بزنیم.بدون این که دست و پای هم را ببندیم. فردا دوباره هر کدام به سی خود خواهیم بود. شاید که دست تقدیر بزودی این دو کولی ولگرد که شب پیش آشنا شدند را کنار هم بنشاند. شاید هم نه. ولی دستکم همین ملاقاتهای کوتاه این حسن را دارد که روزان و شبان مرگزای را تنها سپری نکردیم. و دانستیم که تکههایی از ما به هم متصل است. هر چقدر در تنهایی خود غرق باشیم.
بارها شده غریبهای چیزی گوشهای از وب نوشته.وجد آور. وجد آور از سر شباهتش به آنچه در روح من بوده و او نوشته.هوس میکنم قدمی با هم بزنیم. اما باز سر و کله قوانین و قواعد پیدا میشود. ایمیل غریبه را پیدا کن. خودت را معرفی کن. بعد نمیتوانی بیمقدمه بگویی غریبه جان من فقط میخواهم با هم قدمی بزنیم. فکر میکند هدفت چیست؟ دزدی؟ شارلاتانی؟ متجاوزی؟ یا این فکرها را هم نکند. بعدش چی؟دلبستگی وابستگی انتظار؟ باز که دوباره افتادیم به همان دور باطل. به همان بدبختیهایی که ما را مجمعالجزایر تنهایی کرده. ما هیچ وقت آن قدم زدن کذایی را تجربه نخواهیم کرد. هر چند دست کم برای لحظاتی خیلی خیلی شبیه هم بوده باشیم. هر چند شاید بتوانیم با یک چپق صلح و یک گیتار چون دو کولی آواره ، شب دوستداشتنی کنار هم باشیم. شاید این شب زندگیمان را عوض کند. شاید قدم زدن با کسی که مثل ما فکر میکند اندکی از رنجمان بکاهد. اما بیخیال میشویم. اما تنها میمانیم. اما وجدمان را برای خودمان نگه میداریم. اما حوصله عوارضاش را نداریم.
سرنوشت ما کولیگری است. میتوانیم بگوییم قبولش نداریم.و تنها بمانیم.میان قواعد و رسوم ، ناکام و افسرده تنها بمانیم. میتوانیم خودمان را بشناسیم و آوارگی ابدیمان را بپذیریم. قبول کنیم که روحمان ولگرد و هرجایی است. و آنگاه با تمام کولیهای عالم همخون خواهیم بود. هر کجا که باشند. و این لحظه اوج یک کولی است .کسی هم تنهایی مقدسش را دو دستی تقدیم جامعه نکرده و هم چیزهایی، روحش را با همکیشانش پیوند داده.
دو کولی بینگرانی» بعدش» به هم سلام میکنند. بیانتظار و وابستگی. و آن پیادهوری آن شبهای رنگرنگ دوستداشتنی را برای خودشان میسازند.
آنها تنها نیستند.

Cheghadr ghashang bood
سروش عزيز
خيلي خوب بود
هم اين وهم دومطلب قبلت
ممنون كه مي نويسي
همچنان مترصد آن سفر هستم
اوهوم، هیپی ها ، کولی ها، سبک اند، جا به جا می شوند توی دنیای واقعی هم. بلدند بی دلتنگی خداحافظی کنند.سلام نکردن مان مال این است که از وابستگی می ترسیم، از خداحافظی. از این که یک آدمی را یک بار ببینی ، یا نه اصلا باهاش چند بار نامه رد و بدل کنی و بعد برود گوشه ذهنت برای همیشه، از این می ترسیم. انگار که باید تکلیف همه چیز روشن باشد توی ذهن مان/ آدم های وابسته به دنیای مجازی زیاد جا به جا نمی شوند توی دنیای واقعی، رفتن و دل کندن را آنقدرها بلد نیستند، توی این دنیا فاصله محدود کننده نیست، نمی شود به بهانه یا خیال این که از کسی دوری نبینی اش یا باهاش حرف نزنی، برای همین هم اگر به کسی سلام کردی تا هزار سال هم که بگذرد او هر جای دنیا هم که باشد یک آدرس مجازی دارد که می شود باهاش پیداش کرد، که بهش سر زد. همین است که برای خداحافظی دلیلی پیدا نمی کنی. مثل این است که قرار باشد از همسایه ات که هر روز از کنار هم رد می شوی یک روز خیلی جدی خداحافظی کنی، خب شبیه قهر می ماند دیگر./ راه شایداین است که فاصله های دنیای واقعی و محدودیت هاش را وارد دنیای مجازی کنیم.
آی گفتی! من تمام عمرم دلم میخواست کولی باشم! به دل آزاد و جسم رهای کولیها حسودی میکنم.
برای بقیهی نوشتهت هم چیزی ندارم برای گفتن بهجز اینکه فهمیدمش! ترس از تنهایی، قضاوت، دلخوری و خداحافظی.
موفق باشی!
من در عصر اصلاحات یک همچین تیشرتها و حتی شلوارهایی با شعرهای شاملو و فروغ و نیچه درست میکردم اما دو سه بار به قول معروف ت،خم کردم بپوشمشون. که بعد هم به گه خوردن افتادم و اون ابتکارات هم مثل روزنامههای توقیفی رفت تو آرشیو اصلاحات! آخه اینجایی که من هستم شهرستونه و مردم هم اِندِ فضول و حرف مفت زن. یک همچین تیشرتی که تو درست کردی رو اگه من اینجا بپوشم جدی جدی همه فکر میکنن «گِی»ام! نپرس چه ربطی دارد. مردمند دیگر!
هي خواستم درباره اين پستت يه چيزي بنويسم ديدم نميشه… كامل بود… گاهي كامنتا براي اصلاحه يا اينكه ادم حرف خودش رو بزنه اما اين پست يه جورايي حرف خيلي از ما بوده… و البته خواهد بود… اگر ما مي تونستيم اين حجاب مسخره اين تعارفات الكي و احمقانه رو از وجودمون و روابطمون حذف كنيم … مثل هيپي ها مثل كولي ها… كولي وار زندگي كنيم كنار هم با ساز و اواز حرف بزنيم…. مطمئنم حتي محيط مجازي مثل اينترنت هم احتياج نداشتيم….
2:رفیق عزیز
اینجا همه چیز به رنگ قرمز در آمده است…
و من در کمال خونسردی در خون می غلطم…
این یک تکه از یه نوشته روانی وار من بود…
چندش آور و حال به هم زن نوشتم انگار…
از » مانیفیست چارلز منسون… یا من یک قاتل زنجیره ای هستم »
لینک ها اما انسانهای غرق در خونند
و آرزوهایی که به گور می روند… می روند؟
و خانواده… نه این وابستگی زن و مردی… خانواده » چارلز منسون »
خیلی مخلصیم
—————————-
این جدیدترین مزخرفیه که نوشتم…..
درکش کردم، با تمام وجودم. بیا بریم یه قدمی بزنیم
دلت خیلی خوش خواب بزرگ .ماسکت رو بردار و وبلاگ بنویس
خوب , بهنظرم تا وقتی که در حد سلام از دور دو کولی آواره باشد خیلی هم خوب است. میتواند ماه ها همینطور ادامه داشته باشد بیتوقعی. گپ زدنها و قدم زدنهای رنگارنگ مجازی گاه و بیگاهی باشد که تنهایی آدم را پر میکند.
اما وقتهایی هست که مرزهایی (کمکم یا بهناگهان) برداشته میشوند. رابطه نزدیک میشود. آنوقت پای دلبستگی و وابستگی وسط میآید. طبیعی هم هست. نمیشود از روح ترد و لطیف آدمی انتظار داشت مثل گاو بایستد و نگاه کند. حرکت روح آدمی مقتضیات خودش را دارد. اگر ازش بخواهی تا یک جایی پیش بیاید و بعد بخواهی عقبگرد کنی عین ناجوانمردی است. عین ناجوانمردی است که قرار باشد تاوان آن پیادهروی را فقط یک روح تنهای پریشان بپردازد. که زخم بخورد و فکر کند آدمها همهاش دروغ میگویند و کلک میزنند. که آن همه احساس یک جایی وسط زمین و هوا معلق مانده. نمیشود روی چیزهایی اساسی انگشت بگذاری و بعد دستت را پس بکشی. روابط انسانی خیلی پیچیدهتر از اینهاست. گاهی هم باید به حس و واکنش طرف مقابل فکر کرد.
آدم حتی میتواند ته دلش بگوید کاش آن صمیمیت ٍ نامنتظر پیش نمیآمد. کاش به پیادهرویمان من اینطرف خیابان و تو آن طرف خیابان ادامه میدادیم. با حفظ فاصله. با حفظ احترام متقابل. اما وقتی آن مرز را شکستی دیگر نه میشود دوباره ساختش و نه اگر هم بشود کار اخلاقیای است.
چه حیف که نمیشود سادهاش کرد. چه حیف که این مدل ناممکن است. اگر ممکن بود که همه آدمها اجرایش میکردند و دنیا چه بهشت زیبایی میشد. ناممکن است چون فاکتورهای مهم و تاثیرگذاری را با سادهانگاری نادیده میگیرد. که چشماش را بر تلخی و سختی واقعیت ٍ گریزناپذیر میبندد. چه حیف که دوران هیپیها اینقدر کوتاه بود…..
———–
خواب بزرگ: قبول دارم که سخت است. اصلن خود این اعترافه به خودت که بفهمی کولی هستی وسرشتت آوارگی ابدی است ، سخت است.
لاجرم طعنه و تسخر دارد.طرد و نفرین دارد. اما ناممکن؟ نه فکر نمی کنم.
چه خوب که دوران کولی ها به درازای عمر بشر است….
اقای روحبخش عزیز سلام:
مدت هاست که مطالبتان را می خوانم و با نوعی به زبان و کلامتان خو گرفته ام.زندگی کولی وار زیباست اما تنها در صورتی که همقطارانتان نیز کولی باشند.در این دنیایی که همه روشنفکر مابانه رفتار می کنند این کولی وار زندگی کردن یک جور ادا می نماید.تنهایی ارمغان دنیای ماست.بارها و بارها به دیوانه بودن به تنها نماندن ادمها و به وابستگی و امثال این ها فکر کرده ام به نتیجه ی درستی نرسیده ام.و اما 1 چیز دیگر نگاه شما به این پدیده ی مجازی خیلی ایده الیستیست چه بسا کسانی که نقاب های پر رنگ تری پشت مانیتور هاشان می بندند
کامنت سوفیا خداااااست
کولی بازی در آوردن(!)عالیه اما مشکل بزرگش اینه که کولی کمیابه.یعنی نیست. باید سفارش بدیم از اصفهان بیارن. اکثر صوفی و سوفیا هستند…یا میخوان از آدم کولی بگیرن..دی اچ لارنس در سطر آخر رمان باکره و کولی اش نوشته که : «او هم اسم داشت»….
راستی این بار درباره دوست مشترکمون» جوکر» نوشتم …قابل دونستی سر بزن بلکه خودزنی وبلاگی/اجتماعیم کمتر تو چشم بخوره D:
تو هیچ می دونستی خیلی خوب می نویسی. الان کلی منو سر ذوق آوردی
این عکسه من را یاد یک بریده ی روزنامه ایی انداخت توی آلبوم قدیمی مان.بریده ی روزنامه مال زمان مجردی های مادرم است.
این ترسی را که گفتید البته قابل درک است ولی خب اتفاقات بدیع همیشه وقتی افتاده اند که آدم ها تصمیم گرفته اند می خواهند ریسک کنند.گاهی ارزشش را دارد.چه موفقیتش چه تجربه ی شکستش.
ناممکن است به این دلیل ساده که اگر بخواهی با مقتضیات کولی بودن زندگی کنی باید همهء نیازها و شرایط و مدل زندگی خودت و اطرافیانت متناسب با آن باشد. در غیر اینصورت چیزهایی آزاردهنده این وسط میماند و به خودت و اطرافیانت ضربه میخورد. چیزهای حیاتیای کم میآید توی زندگی.
نمیدانم شاید هم من تعریف کولی بودن را نفهمیدهام. تعریف دقیقش مهم است.
در ضمن متوجه نشدم جناب امیر چی میگه.
شاید اسمش را مجمع الجزایر تنهایی دنیا میگذاشتید بهتر بود. ما همه جا تنهاییم.
من عاشششق اين مجمع الجزاير تنهاييم.عاشق كولياش،ولكردياش.همه جيش.مرسي خواب بزرك؛تو بعضي وقتا واقعن محشر مي نويسي!
كامنتدوني ه اون يكي بستت واسم لود نميشه !نميدونم جرا؟ولي ميخواستم بكم اين روزا اينقد درباره ي <> ميشنوم ميبينم ،ميخونم ميكوشم،دلم غنج ميره واسه ديدن فيلم.هر جند به خودم قول دادم ديكه نسخه برده اي نبينم،يعني دووم مياره اين قوله!راسي تي شرته خيلي بامزه بود:دي
سوفيا با شما موافقم.جريان مثل اون دهكده هست كه مردمش از اب الوده مي خورن و ديوانه مي شن.پادشاه و ملكه ي اون دهكده ديگه نمني تونستن حكومت كنن چون همه ديوانه بودن. اخرش به اين نتيجه رسيدن كه اونا هم بايد از اون اب بخورن تا ديوانه بشن و بتونن حكومت كنن اينه كه اونا هم اب رو خوردن و ديوانه شدن و تونستن حكومت كنن.براي كولي بودن بايد همه كولي باشن وگر دنيا غير قلبل تحمله