انجمن غرغروهاي گمنام
جولای 15, 2008
ما به غر زدن معتاد شدهايم.
با هر كسي حرف ميزني غر ميزند.همه دنبال گوش مفت و روان آرامي ميگرديم كه تمام عصبيتها را خالي كنيم سرش. مدام روان هم را ميجويم. انگار خبرهاي روزنامه و تلويزيون و نت به قدر كافي ناخن نميكشد روي تخته سياه اعصابمان.
بايد يك N.G.O غرغروهاي گمنام راه بياندازيم. يك اتاق بزرگ روشن جايي باشد كه همه درش با هم شوخي كنند. كه يك تكه كيك شكلاتي مهربان و يك چايي …يا نه همان چايي خالي هم بس است. تو يك فنجان چيني تميز براي مراجعهکنندگان خسته. اين چيني بودن ليوان خيلي مهم است. ليوان يك بار مصرف توهين به وجود انسان است. گل ندارد.ارزان است. اصلن آدم را ارزان فرض ميكند. شان آدم را اينقدر نميداند كه ارزش شستن مجدد حتي يك فنجان را داشته باشد. انسان كه البته همهاش فنجان و كيك شكلاتي نيست. يك كمي هم سهم لبخند و گفتن اين كه” خيلي خوبم “است.
اگر اوضاع همه اينقدر داغون و ناجور است چرا نميرويم همه مثل نهنگها دستهجمعي طومار اين قصه را بپيچيم تا برود پي كارش؟ يك تكههاي خوبي لابد دارد كه هنوز زندهايم . يك چيزهايي در روز يا هفتهمان پيدا ميشود كه ارزش دلخوشي را داشته باشد. كه خوشحالمان كند. لازم نيست حتي نيشمان باز شود – نيشمان مثل وقتي كه اين اساماس هاي وقيح روزانه را ميخوانيم باز شود؛ يا مثل نيشخندي كه مال جوكهاي عصبي كننده سیاسی است. – يك خوشحالي توام با آرامش. يك ذوق زدگي كه بشود كنار فنجان چاي و تكه مهربان كيك مزهمزهاش كرد.
اين انجمن حمايت از غرشوندگان بايد يك ساعتي را هم اختصاص دهد به پاك كردن آدمها. دورتادور مينشينيم و يكي يكي بلند ميشويم و مثلن ميگوييم :” من سروش روحبخش هستم . من غر ميزدم اما حالا پاكم.” بعد هم را تشويق كنيم .
در كمال آرامش هم مينشينيم مشكلاتمان را مينويسيم روي كاغذ ببينيم چند تاش را ميتوانيم حل كنيم. باید در مقام مسئول زندگیشخصیمان یک فکرهایی به حال خودمان بکنیم. از درد و عذاب بپیچیم و گناه را مدام بندازیم گردن جبر جغرافیایی؟بی انصافی نکنیم. در شرایط بدتر از این هم آدمهایی بودهاند که باشکوه زندگی کردهاند. ما سختمان است. چون به شرايط درهم برهممان عادت كرديم. چون طبق قانون اينرسي نميشود راحت از موقعيت قبلي خارج شد. ولي خب آدم پاك كارهاي سخت هم ميكند.
اين انجمن البته نبايد مثل آسايشگاههاي بيماران باشد. نبايد ايزوله باشد. نبايد بوي دوا بدهد. بايد آدمها را پاك كند و بفرستدشان توي كوچه بازار. بايد يك آدمهاي آرامي را تربيت كند كه حاضر نميشوند غر بشنوند. كه خيلي موقر اما جدي براي هر كسي كه گوش مفت گير آورده توضيح بدهند كه : دوست عزيز! حواست هست كه داري غر ميزني؟ حواست هست كه داري از آدمها مثل دستمال كاغذي استفاده ميكني ؟
طرف اول گيج ميشود. اصلن حالش گرفته ميشود.بعد به فكر ميافتد برود سراغ يك سنگ صبور ديگر. حالا اگر آدمهاي پاك اين انجمن زياد باشند شايد ديگر راحت گوش مفت پيدا نكند. بعدشاید به اين فكر بيافتد كه از حجم غرهاش كم كند. يا بهتر اين كه ببيند چه تعداد از مشكلاتش واقعن قابل حلاند.
غر كه از زندگيمان حذف شود ميبينيم چقدر آرام شدهايم. فكرمان چقدر باز شده. چقدر توانايي كارهايي را پيدا كرديم كه قبلن بهشان فكر هم نميكرديم.
اين انجمن را بايد روزي تاسيس كنيم. مايهاش يك اتاق بزرگ روشن است و يك فنجان چاي و يك تكه كيك عزيز…



جولای 15, 2008 at 9:59 ق.ظ
خوبه یکی باشه که غر های آدم رو تحمل کنه
جولای 15, 2008 at 10:44 ق.ظ
یه دوستی داشتیم بهش می گفتیم اکبرشاکی! یعنی شاکی بزرگ! از بس که به زمین و زمان غر میزد! این غر زدن ها تو فصل گرما بیشتر هم میشه! اعصاب ماها خرابه!
جولای 15, 2008 at 11:01 ق.ظ
سلام بر شما
این جمله برایم تازگی داشت: «لیوان یک بار مصرف… شان آدم را اينقدر نميداند كه ارزش شستن مجدد حتي يك فنجان را داشته باشد.» (البته یواشکی بگذریم از این که دارید غر میزنیدها!)
روزگارتان نا-غر-آلود!
جولای 15, 2008 at 12:09 ب.ظ
كاش مي شد اون NGOرو تشكيل داد .اما پيشنهادم براي تابستون ها يه فضاي بازه ، ساعت 10شب به بعد ،سيگارهم اضافه شه.
جولای 15, 2008 at 12:11 ب.ظ
عجب وبلاگي
جولای 15, 2008 at 12:23 ب.ظ
az weblaget lezat bordam
albate manzorat tayde agayedet nabod
rasti tanz neveshtehaye agaye hoshmand zadeh va raha ro khondi
?
be m,an sar bezan
az archive weblagam mitoni neveshtehaye khodam ro ham pida koni
جولای 15, 2008 at 12:54 ب.ظ
in harfa kheili dorostan, kheili khuban. kheili khub bud o chasbid
جولای 15, 2008 at 2:46 ب.ظ
این متن خودش یک غر بود…
———
خواب بزرگ : واسه همین در گروه غرغرها قرارش دادم
جولای 15, 2008 at 3:53 ب.ظ
آقا ما هستیم
جولای 15, 2008 at 4:34 ب.ظ
خیلی دوست داشتنیه هم چین جایی
کیک شکلاتی هم حتماً داشته باشه
منم غر می زنم
یعنی همیشه به خودم یادآوری می کنم که نباید غر زد
اما در جمع آدم های غرغرو
این بیماری هم به آدم سرایت می کنه
واقعاً نمی شه این کارو تنهایی انجام داد
باید کیک شکلاتی باشه
باید آدم های هم مشکل باشن
نمی دونم شاید اینم یه جور بد عادت شدنه
که حتی ترک غر هم باید دسته جمعی باشه
که انگیزه واسه تنها تصمیم گرفتن کمه
که این بد عادت شدن رو هم باید ترک کرد
جولای 15, 2008 at 4:46 ب.ظ
دوست عزيز سلام!
1- همه ي صفحات وبلاگ شما را براي يافتن مشخصات تان جستجو کردم، مشخصاتي که در وبلاگتان و فرندفيد موجود بود، استخراج کردم. اما بسياري از مشخصاتي که براي شمارشگرِ وبلاگستان ضروري است نيافتم.
2- وب 3 براي تکميل و توسعه ي «شمارشگرهاي وبلاگستان» نياز به مشخصات شما دارد، لطفا به اين صفحه برويد و مشخصات خود را ارسال کنيد. تا جايي که امکان دارد مشخصات اينترنتي (الف) را بصورت کامل ثبت و ارسال کنيد. بويژه جيميل، ياهو و شماره ي سايت هو * در اين مرحله بسيار مهم هستند. اگر سايتمتر * را هم قرار دهيد که بسيار لطف ميکنيد.
3- چنانچه مايل نيسيتيد نمايشگرِ سايت هو يا سايتمتر را در وبلاگتان قرار دهيد ميتوانيد کدهاي مربوط به نمايشِ آيکن را حذف کرده و بقيه ي کدها را در وبلاگتان قرار دهيد يا از آيکنِ کوچکِ آنها استفاده کنيد يا سايز آنرا آنقدر کوچک کنيد که قابل رويت نباشد. اين گونه آمارها را خواهيم داشت، اما نمايشگرِ سايتِ هو در وبلاگتان به نمايش در نخواهد آمد.
4- لطفا web3beta@gmail.com و yourimstatus@gmail.com را در جي تالک خود ادد (اضافه) کنيد. (بسيار مهم)
5- اگر وب 3 (web3beta) را در فرندفيد و تويتر دنبال نميکنيد ترجيحا دنبال کنيد تا دسترسي به اطلاعات شما و همچنين ارتباط با شما راحت تر امکان پذير باشد، همچنین در صورت امکان وب 3، خواهرِ وب 3 و شمارشگرهای وبلاگستان را از طریق خوراک یا هر طریق دیگری که میدانید، دست کم تا دو ماه آینده دنبال کنید.
6- ارسال مشخصات تنها چند دقيقه از وقت شما را ميگيرد. بي صبرانه منتظر دريافت مشخصات شما هستم. تشکر از لطف و همکاري شما
جولای 15, 2008 at 5:45 ب.ظ
سلام.این انجمنه را که تاسیس کردید من خیلی دلم میخواهد بیایم توی جلساتش باشم.توی تکه تکه کردن کیک های بزرگ به طور مساوی و تقسیمش بین آدمها مهارت دارم.
برای تاسیسش هم حاضرم کمک حال باشم.
بهش خیلی نیاز داریم.
جولای 15, 2008 at 7:58 ب.ظ
مخلص استاد هم هستیم.
راستش من رو هم به این کلوب اضافه بفرمائید لطفا.
((ویک چیزی توی پرانتز و اون اینکه میدونم مطمئنا اشتباه تایپیه ولی راستش اون NGO هست و مخفف non govermental organization.ببخشیدا ولی قصدم فقط اصلاح بود و اینا….))
———
خواب بزرگ : (( داخل پرانتز: ای امید جان کجا بودی از صبح که آبروی ما رفت. دیدیم یک جای کار می لنگد گفتیم انشاءاله گربه است. نگو گربه نبوده…ممنون به هر حال ))
جولای 15, 2008 at 11:28 ب.ظ
خواب بزرگ 40چراغی غرغروی عزیز روزت مبارک
———–
خواب بزرگ: ممنون
جولای 15, 2008 at 11:49 ب.ظ
واي!يعني ميشه همجين كلوبي راه بيفته!لااقل مامانم ديكه راحت مي شه از دس من!راستي غر زدن همراه با كيك شكلاتي خوردن هم خيلي دلجسبه ها!اكه دوس داشتين منم حسابي بايه ام واسه بريدنو تقسيم كيك و اينا:دي
جولای 16, 2008 at 7:50 ق.ظ
من خوشحالم که آدم غرغرویی نیستم. ولی آدمایی رو می شناسم که می تونم به انجمن شما معرفی کنم. بعد اونجایی که نوشتید آدم ها را پاک کرد، فکر کردم که مثلا پاک کن بیاریم و اون آدمو پاک کنیم. من با این مدلی شم موافقم. چون موجود بی نهایت غرغرو اگه کلا هم پاک بشه یک تحولی تو زندگی بقیه است. با تشکر. گ.ظ 32 ساله از تهران
جولای 16, 2008 at 9:32 ق.ظ
اين پانصد تومان حق عضويت مارا هم بستان رفيق جان.
عكس هم بياوريم؟
جولای 16, 2008 at 10:23 ق.ظ
جالب بود قهقهیدیم
جولای 16, 2008 at 10:24 ق.ظ
اگه این انجمن راه بیفته به عنوان عضو فعال شرکت می کنم اما فکر نکنم به این سادگی ها پاک بشم تا ترک کنم دوباره به محض این که پامو بذارم بیرون وهنوز کیکه هضم نشده دوباره می رم سراغش .
جولای 16, 2008 at 11:17 ق.ظ
انجمن نميخواد. من همين الان پايهم. يه کافه قرار بذاريم. جمع شيم. زمان جلسه رو هم مشخص کنيم. طولاني نباشه. شاد بودن و پذيرفتن وضع موجود رو تمرين کنيم. من مطمئنم چيزهاي خوبي ازش درمياد.
—————–
خواب بزرگ : هر که پایه پیشنهاد چپ کوک است دستش بالا. کافه ها هم فنجان چینی دارند هم کیک شکلاتی.
جولای 16, 2008 at 12:42 ب.ظ
خوبه که به فکر خودمون، اعصابمون و آرامشمون باشیم اما اینکه بی تفاوت باشیم وضع بد تر می شه. این غر زدن در بعضی جاها یه جور اطلاع رسانی هم هست فقط باید در پیش افرادی که این وضع را درک می کنند غر نزنیم و باهاشون چای و کیک نوش جان کنیم!
جولای 16, 2008 at 7:26 ب.ظ
V اين دو دست ماست كه رفته است هوا.
جولای 16, 2008 at 10:04 ب.ظ
ما هم بايه ايم اساسي.به شرط اينكه قرارتونو تو يكي از كافه هاي مشهد بذاريد:دي
جولای 17, 2008 at 2:51 ب.ظ
آقا کیکش با ما! چای اش با حسن قهوه چی! فقط میماند اتاق بزرگ سفیدش که خیلی سخت میباشد! یک جورهایی باید که یک بچه مایه داری چیزی پیدا کنیم! فقط بی زحمت سیگار آزاد باشد حتی اگر قرار شد نکشیم!
……………..
اصلن یک فکر بهتر! هرکس کیک و چای اش را از منزل بزند زیر بغل اش بیاید! فقط آن اتاق سفید هنوز مسئله لعنتی میباشد! سیگار فراموش نشود آقا!
————
خواب بزرگ: خوبی اتاق های بزرگ این است که می شود درشان سیگار کشید:)
جولای 17, 2008 at 5:48 ب.ظ
جالب است که خیلی پیش می آید مطلبی اینجا ببینم که دغدغه ی من هم باشد، غرغر یکی از بزرگترین مشکلات من در زندگی است به اضافه افسردگی مزمن ! با شما موافقم اصولا !
جولای 17, 2008 at 9:47 ب.ظ
اطرافیان من هم همیشه بهم میگن که خیلی غر می زنم. فکر کنم خود تو هم این جور فکر می کنی.
اما خودم همچین اعتقادی ندارم. من فقط گاهی خسته می شم و کودک درونم حالش بد میشه از مشکلات و چیزهایی که اذیتم می کنه حرف می زنم.
اما تازگی ها فهمیدم نباید از هیچ کس هیچ انتظاری نداشته باشم.
اما اگر خواستید انجمن غر غر و ها رو تشکیل بدید من هستم!
به شرطی که بهم 2 تیکه کیک شکلاتی بدید. همین!
——————–
خواب بزرگ: لطفن برای این خانم 2 تکه کیک شکلاتی بیاورید.( حق همکار بودن و اینهاست دیگر!)
جولای 18, 2008 at 5:07 ق.ظ
منم به مرض مزمن غر دچارم
جولای 18, 2008 at 5:10 ق.ظ
اگه تشکیل شد ما هم هستیم !
جولای 18, 2008 at 6:16 ق.ظ
آقا دست من هم بالا.
هر جا بگید من پایه ام اساسی..
مگه نمیدونی ما لاتیم،قاط میزنیم تو………
اااااااااااا ببخشید یه آن جو “فارز” و اینا گرفت ما رو…شرمنده.
در هر حال هر جا خواستین دور هم جمع بشین خبر بدین.
مخلص استاد.
جولای 18, 2008 at 3:21 ب.ظ
غر زدن اینقدر عادتمان شده که دیگر خودمان هم متوجه نیستیم که کی داریم غر می زنیم؟ (البته اگر اصولا مواقعی وجود داشته باشد که ما در حال غر زدن نیستیم!)
موافقم که غر زدن موجب استهلاک اعصاب آدم می شود، اما فکر می کنید اگر غر نزنیم چند درصد وضعیت فعلیمان حرف برای زدن داریم؟
جولای 19, 2008 at 8:18 ق.ظ
آره چه خوب ميشه! منم خيلي اينو دوست دارم. اصلا دقيقا همين لحظه داشتم به اين فكر ميكردم گاهي آدم عصبي و ناراحت و غرغرو هستش، كاش ميشد يه تابلو دستش بگيره كه پاچه ميگيرم نزديك نشويد. اما من شديدا با اين انجمن موافقم!
جولای 21, 2008 at 8:29 ب.ظ
سلام من میخوام از همه ی 40چراغی ها بپرسم جوری میشه فهمید استعداد نوشتن و روزنامه نگار شدن دارم یا نه اولیشم شما
بی صبرانه در انتظار پاسختان هستم
————
خواب بزرگ: این که نتوانید ننویسید و روزنامه نگار نشوید.
جولای 21, 2008 at 9:13 ب.ظ
ابراهیم رها رو که میشناسین ؟
وبلاگ یا سایت نداره؟
———-
خواب بزرگ : نه .متاسفانه زیاد اهل وب نیست رها
جولای 22, 2008 at 7:27 ب.ظ
یعنی چی؟؟؟
جولای 24, 2008 at 5:34 ب.ظ
این انجمنو خوب امدی
فکر کنم بشتر اعضای انجمن نسوان محترم باشند
جولای 24, 2008 at 6:00 ب.ظ
سلام
لطفا یک بار به عنوان سروش روحبخش ِ معاون سردبیر 40چراغ و یک بار به عنوان سروش روحبخش ِ خواننده 40چراغ در مورد مطلب زیر نظر بدید
به نظر من اگر یک نویسنده با دویا چند اسم در چند حوزه مطلب بنویسه هیچ اشکالی نداره و مخاطبش هم بر اساس اون نوشته ها از نویسنده یه شخصیت ذهنی برای خودش میسازه اما وقتی ماجرا لو میره ترکیب این شخصیتها و بر قراری دوباره ی ارتباط با اون نوشته هاو نویسنده مشکل میشه
دقیقا مثل ماجرای ابراهیم رها و علی میر میرانی ِ40 چراغ که توی کلوب و وبلاگ بچه ها صحبتش هست
با وجود اینکه هیج جا از ابراهیم رها هیچ اثری وجود نداره نه در جشن شب چله و نه هیچ جای دیگه ما اراهیم رها را ندیدیم(به جز نوشته هاش)و از وقتی علی میرمیرانی به عنوان سردبیر 40چراغ انتخاب شد دبیر سرویس طنز که اتفاقا ابراهیم رها بود عوض شده!و مسعود مرعشی مهم مطلبی راجع به نویسنده ها و اسامی مستعارشون مینویسه باز هم نمیشه با یقین گفت ابراهیم رها با اون طنز دلنشین روی دیگه ی علی میرمیرانی با اون جدّیت ِ که خیلی هم مهم نیست
مهم اینه که من حالا دیگه نیتونم مثل سابق از نوشته های زیبای اون دو نفر لذت ببرم شما تصور کنید دارید شماره عید 87 رو میخونید (تکه پرانی های رها به میرمیرانی) با این اوصاف مثل گذشته لذت بخشه؟
به نظر شما حالا باید چکار کرد؟؟؟؟
————–
خواب بزرگ: گوش به شایعات ندهید و همچنان لذت ببرید
آگوست 1, 2008 at 9:10 ق.ظ
واقعا عالی می شود اگر چنین جایی وجود داشته باشد. چون ما واقعا شده ایم مثل این معتادها و به جلسات ترک اعتیاد خیلی نیاز داریم. البته اگر شبیه آن جلساتی که ادوارد نورتون در باشگاه مشت زنی می رفت نباشد! (امیدوارم اسمش را درست نوشته باشم.)
———
خواب بزرگ : درست نوشتی
آگوست 5, 2008 at 7:33 ب.ظ
دوست من
خيلي با پيشنهادت كيفور شدم و خواستم بگم كه بنده همه جوره در خدمتم
آگوست 7, 2008 at 7:11 ق.ظ
از عجايب صفحات وبي اينه كه وقتي بعد مدتي به بلاگ رفيقي سر ميزني، از آخر به اول – از ته به سر – ميخونيش… اين ولي مثل فيلم نيست كه، چن تا فيلمي ديدم كه از ته به سر ميرسيدن. چن تايي هم قاطي بودن. وبلاگ معجوني از هر دوتاست؛ وقتي بعد مدتي به بلاگ رفيقي سر بزني. كم كم ميرسي به سر ماجرا، سري كه مدتي قبلترش تهي بود كه هنوز نيومده بود. اين جاست كه سر و ته ماجرا يكي ميشه، ولي هنوز يك تهي هست كه نيومده، تهي كه مدتي بعد سر ميشه. كم كم ميري برسي به علت يك خواب، ولي وقتي كه خود خواب رو خوندي. اين يه جود خوب ديدن ِ اساسيه براي خودش. مگه اول خواب رو نميبيني بعد بري دنبال سرش ببيني به كجاي تنت وصله؟ سر كلي خواب به تن ما چسبيده كه وقتي تو خواب، ميبينيمشون، اگه باهوش باشيم، تازه متوجه اون سرها ميشيم. آخ اگه ميشد يه عكس اين جوري از من گرفت. به هر حال از ته به سر مياي؛ و فكر ميكني چه بي سببه اين زندگي. بعد، بي خيال. خواب بعديش بايد بلندتر باشه…
———–
خواب بزرگ : از عجایب وردپرس اینه که همه بازدیدکننده ها ردی به جا می ذارن و تو می تونی با خیال راحت بپرسی: هی حامد! چطوری جانور؟
آگوست 7, 2008 at 10:33 ب.ظ
ای جانور… بلاگمو دارم راه میندازم. راه افتاد خبرت میکنم. یه جور جرجیس بازیه…هرمس این چن نقطه ها رو از ما نگیره….
می 19, 2009 at 7:16 ق.ظ
manam hastam khaili bahali agha soroooooosh
daramet hastaml