چه روزهایی بودند رفیق من…
ژوئن 30, 2008

Once upon a time there was a tavern
Where we used to raise a glass or two
Remember how we laughed away the hours
And dreamed of all the great things we would do
Those were the days my friend
We thought they’d never end
We’d sing and dance forever and a day
We’d live the life we choose
We’d fight and never lose
For we were young and sure to have our way
Then the busy years went rushing by us
We lost our starry notions on the way
If by chance I´d see you in the tavern
We’d smile at one another and we’d say
Those were the days my friend
We thought they’d never end
We’d sing and dance forever and a day
We’d live the life we choose
We’d fight and never lose
Just tonight I stood before the tavern
Nothing seemed the way it used to be
In the glass I saw a strange reflection
Was that lonely woman really me
Those were the days my friend
We thought they’d never end
We’d sing and dance forever and a day
We’d live the life we choose
We’d fight and never lose
Those were the days, oh yes those were the days
Through the door there came familiar laughter
I saw your face and heard you call my name
Oh my friend we’re older but no wiser
For in our hearts the dreams are still the same
Those were the days my friend
We thought they’d never end
We’d sing and dance forever and a day
We’d live the life we choose
We’d fight and never lose
Those were the days, oh yes those were the days
Mary Hopkin /Post Card/Those Were the Days
روزی روزگاری یه کافهای بود
که همیشه یکی دو گیلاس اونجا میزدیم
یادت مییاد چقدر اونجا میخندیدیم
و به کارهای بزرگی که قراره در آینده انجام بدیم فکر میکردیم؟
روزهایی بودند رفیق من
فکر میکردیم هیچ وقت تموم نمیشن
آواز میخوندیم و میخندیدیم
و یه روز
این زندگی رو انتخاب کردیم
بعد اون سالهای پرکار رسیدن
و ما مفاهیم پر ستاره رو در راهمون گم کردیم
اگه یه روز اتفاقی تو بار همدیگه رو میدیدیم
به هم لبخند می زدیم و میگفتیم
چه روزهایی بودن رفیق
فکر میکردیم هیچ وقت تموم نمیشن
فکر میکردیم واسه همیشه آواز میخونیم و میرقصیم…
همین امشب کنار اون کافه ایستاده بودم
هیچ چیز شبیه قبل نبود
تو آینه تصویر عجیبی دیدم
این زن تنها من بودم؟
چه روزهایی بودند رفیق….
از لای در صدای خنده آشنایی اومد
صورتت رو دیدم و شنیدم که صدام کردی
اوه رفیق ما پیرتر شدهایم، اما عاقلتر نه
چون تو قلبمون رویاها هنوز همون رویاهان
چه روزهایی بودن رفیق …
ترجمه : مهرناز مصباح
دانلود کنید:
http://www.4shared.com/file/53863371/635456a7/Mary_Hopkin-_01_Those_Were_the_Days.html
.
.



ژوئن 30, 2008 at 10:11 ب.ظ
مرسی. عالی بود
ژوئن 30, 2008 at 10:43 ب.ظ
من اين ترانه رو كوش نكرده بودم،ولي ترانه ي قشنك*يه!مخصوصن اونجائي كه ميكه؛اوه رفيق مابيرتر شديم،ولي عاقل تر نه! جون تو قلبمون رؤياها همون رويا هان… *فونت فارسي نداشته بيده بوديم!
جولای 1, 2008 at 2:06 ق.ظ
نمیری سروش.
دیروز که هزاران کانال بی سرو ته رو بالا-پایین می کردم یه کانال روسی بی نام و نشون داشت پخشش میکرد.با این همه عکسش که بالا اومد خشکم زد و 5 سیگار پشت هم خرجش کردم.اون عکس سر صبحونش که بچگیش تو ذهنشه هس؟میدونی کدوم قسمته؟که رفته بود بچه فورباغه گرفته بود و بعد چند روز ناراحت از اینکه اون موجودات ریز رفتن و اتاقش پر قورباغس.اوه پسر اون راه رفتن و اون گردنش که مثل بوقلمون عقب جلو میشد.
دوستی دارم که دیر به دیر میبینمش ولی در هر دیدار خواه ناخواه یادی از کارتونا میکنیم.اون همیشه میگه از دور که میای یاد رابرت میافتم.
لیریک این سانگ هم چنان حدیث نفسی است که اصلا نمیخوام حرفی راجبش بزنم.این یکی رو یادم نبود.نمیری که چه چیزایی یاد آدم میندازی اختاپوس … .
جولای 1, 2008 at 8:31 ق.ظ
خيلي زيبا بود سروش عزيز
فوق العاده بود
جولای 1, 2008 at 9:03 ق.ظ
اگر پیر تر ولی نه عاقلتر ، بمونیم که خوبه . اما اگر پیرتر و عاقلتر بشیم اون موقع خیلی عذاب می کشیم.چه موزیک زیبایی بود.
جولای 1, 2008 at 11:35 ق.ظ
رفيق…
دست مريزاد… واقعا واقعا لذت بردم….
اون هم خوني پشت صداي اصلي….
آدم ياد اون كافه هاي نيمه خلوت و نيمه شلوغ ميفته كه آدما غمناك نشستن و يهو اين آهنگ سرخوشانه معركه كه راه ميفته و ليوان آبجويي تا خرخره پره و روي اون يه تيكه كه ميگه:
روزهایی بودند رفیق من
فکر میکردیم هیچ وقت تموم نمیشن
آواز میخوندیم و میخندیدیم
و یه روز
این زندگی رو انتخاب کردیم
داريم چپ و راستش مي كنيم وهي ازين كفش ميريزه روي ميز…
ويه
عالمه تصوير ديگه
جولای 1, 2008 at 2:53 ب.ظ
خران دو عالم با آنچه گذشت…!
جولای 1, 2008 at 4:49 ب.ظ
[...] چه روزهایی بودند رفیق من… [image] Once upon a time there was a tavern Where we used to raise a glass or two Remember how we laughed away the [...] [...]
جولای 2, 2008 at 5:02 ق.ظ
کمی زیبا بود و کمی غمگین و خیلی تامل برانگیز!
جولای 2, 2008 at 5:27 ق.ظ
….. هزار اندوه حتی لحظه ای را برنمی گرداند.
وای مرسی. به قول فروغ آن روزهای سالم سرشار:
“بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میزها
به پشت ها میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم، رنگ ترا باختیم ……….”
جولای 2, 2008 at 9:49 ق.ظ
عالی بود .ممنون.
جولای 2, 2008 at 11:02 ق.ظ
رييس خيلي مخلصيم….
ما دوباره نوشتيم تو وبلاگمون….
و دوست داريم اگر بياي و نيگاهي بش بندازي….
به ارتش سایه ها بیا….
از عشقم اهواز نوشتم و اینکه چه جوری باید تعارف را کنار گذاشت و از پلو ماهی اهوازی نهایت لذت را برد….
خیلی مخلصیم…
جولای 2, 2008 at 10:15 ب.ظ
من مطلب شما را درباره ی میانمایگی خواندم و واماندم که حقیقت امری که شما بیان کردید ، به شکلی معطوف به همه می گردد . آن قشری که شما می بینی همان ها که چیزکی می دانند و فکر می کنند چه ها که می دانند و فکوریت را خرج گشن گیری می کنند ، حال شما به ما بگو مفهوم والا چیست ؟ چون باز گشن گیری را با مفاهیم هم.خوابگی و… جدا می کنید اما تناقضی هم هست دیگر یعنی چون من ، من هستم و از خودم اطلاع دارم می گویم هم.خوابگی من گشن گیری نیست و آن قشر میان مایه هست ؟ آقای روحبخش از چه بیدار شویم که همه چیز به خودمان باز می گردد . چه کسی می تواند بگوید بیدار شدم در حالی که بیدار شدن خود مفهوم بیداری را از دست میدهد یعنی ( خنده دار است ها) فرد با یک دیدگاه انتقادی آغاز می کند از واکنش به کنش می رسد و به صورت مثالی بیدار می شود ، اما در این بیداری جز راهی سنگلاخ و سکوت و تنهایی نمی بیند . پس همان ابتدای راه می گوید این هم فسانه ای ست و دوباره به خواب می رود از دست دادن نظریه ی انتقادی برای من حرص در بیاور نیست ، تراژیک است .
جولای 4, 2008 at 12:59 ب.ظ
دستتان درد نکند. خیلی زیبا بود. اما یه مشکل: من دو بار دانلودش کردم. هر دوبار فایلش نصفه پخش می شود. آنجا که می گوید:In the glass I saw a strange reflection
Was that lonely woman really me
دیگر ادامه ندارد.
خواستم بدانم که اشکال از فایل است یا از من؟ از من نه! از کامپیونرم؟
—————
خواب بزرگ : لینک دانلود را به اینجا تغیر دادم.
جولای 5, 2008 at 7:22 ق.ظ
Very beautiful, very impressive
جولای 7, 2008 at 10:06 ق.ظ
مرسی! درست شد.
تا به حال آهنگی تا این حد مرا نترسانده بود. باور می کنید؟ ترسیدم از این آهنگ. ترسیدم از اینکه “در هجوم سالهای پر مشغله، مفاهیم پر ستاره را در راه گم ” کنم… این خیلی ترسناک است. آن هم در سنی که انتظار داری “آن طور که می خواهی زندگی کنی و بجنگی و هرگز بازنده نشوی”.
آیا این سرنوشت محتوم ماست؟ که مثل تقریبا همه ی اطرافیان در گیرودار روزمرگی حتی اسممان را و “مفاهیم پر ستاره” را از دست بدهیم؟
جولای 26, 2008 at 3:15 ب.ظ
معركه است من عاشق اين آهنگ هستم