رابرت عزیز! خوبی؟ خوشی؟ هنوز هم موقع صبحانه ته کراواتت ته سوپت است؟ کجای کاری رفیق! ما کله مان تو بشقاب سوپه…

هنوز هر وقت پشت خط عابر، چراغ قرمز است دور و برم رو نگاه می‌کنم و دنبالت می‌گردم. می گویم نکند شل و وارفته پشت سرم ایستاده‌ای و داری به کودکی‌ات فکر می‌کنی. با خودم می‌گویم قانع‌ات می کنم امروز سر کار نروی. کار ما هم که بودن و نبودن‌مان فرقی به حالش نمی‌کند. بعد دو تایی برویم یک گوشه پارکی چمنی چیزی بنشینیم و به خیابان نگاه کنیم. شاید هم تو کمی از بچه‌گی‌ات تعریف کن. می‌دانی مال ما که تعریفی نبود. بابامان نمی گذاشت شلوارک قرمز بپوشیم و در خیابان راه بیفتیم با جماعت کوکو چی‌چی بازی کنیم. دور و بری‌ها حال و حوصله‌اش را نداشتند. موقع بمباران و دفترچه بسیج و اینها بود. باز تو یک کم بگویی دلمان باز شود. شغلت خیلی باید کسالت‌بار باشد نه؟‌ سر همین شغلهای مسخره الان همه دارند خودشان را جر می‌دهند.پشت سر هم صفحه می‌گذارند. نان هم را می‌برند. نه ولش کن من چیزی نمی‌گویم. قرار است تو بگویی.راستی کی هر روز صبح برایت سوپ درست می‌کرد؟ به خودت که نمی‌آمد اهل این کارها باشی. مادری،‌ همسری؟ یا نکند بلا تو هم بعله؟! این جا هم زیاد است. بابت دوزار ده‌شی چه کارها که نمی‌کنند. نه این که بگویی مریض باشند که از خانه‌شان در می‌روند ها…نه یک زمانی دختران محجوب صاف و ساده‌ای بودند.خب وقتی باباهه می‌زند بیخ گوششان کار بیخ پیدا می‌کند. هی هی رابرت! اون آقا که دارد چپ چپ نگا می‌کند…نه الان نگا نکن! بیا کت منو بپوش. چیزی نیست. لباست آستین کوتاه است ، کراوات  هم که زده‌ای، خب شک می‌کنند بهت. اصلن پاشو بیا برویم خانه خودمان که نزدیک است…اما نه .الان تو جدول خاموشی نوبت منطقه ماست .کولر نداریم تو این گرما شرمنده‌ات می‌شوم. بی‌خیال رابرت جان! بیا چراغ سبز شد… برو به کارت برس منتر ما هم نشو بی‌خود.

رابرت در آی‌ام‌دی‌بی

رابرت در یوتیوپ

28 Responses to “رابرت: مردی که نمی‌خواست سلطان باشد”

  1. اد Says:

    راستش ماكه كودكي خوش وبي خيالي مثل رابرت نداشتيم كه توي اين سن سال بخوايم بريم تو روياش ولي تماشاي همين كارتونها بخشي از كودكي مان است كه ميشه با يادآوريش كيف كرد.

  2. سوفیا Says:

    سلام
    خیلی خوشم آمد. کلی نوستالژیک شدیم. مال کی بود این کارتون؟

  3. سودي Says:

    ايضا داغ دل من هم سر خيلي چيزها كه گفته بودي تازه شد…

  4. آذین Says:

    غصه داشت این کارتونه خیلی.
    اون موقع فکر می کردم هیچ وقت مث رابرت نمیشم. شدم انگار.
    بعد هم فکر می کنم کارتون های اون موقع، همه شون کارتون آدم های بالغ بودند، ما بیچاره ها بچه بودیم و می نشستیم به تماشای اینها.


  5. وای که من چه قده دنبال اسم این ادمه تو مغزم گشتم و پیدا نکردم، جه حس خوبی داشت یادآوری این
    اسم کارتونش چی بود، همین رابرت بود؟

    ———-
    خواب بزرگ : این بود که نمی دونم والله معنی اش چیه: Farbrorn som inte vill va’ stor

  6. شهره Says:

    اصلا همه این روزا شده روزایی که من باید فیزیک و متا فیزیک و تعاریف کوانتوم و شیمی رو دوره کنم. تا بلکه ببینم آخر این نوستالجیا به کجا می رسه؟؟؟؟!

  7. مکین Says:

    اِ آخ جوون!
    من انگار یادمه می‌گفت : رابرت مردی که دوست نداشت بزرگ شود، مرد شود، یه همچی چیزی.

  8. نازلي Says:

    ياد دوران خوش كودكي! بخير.اون موقع،هميشه دوس داشتم مث خانواده ي”دكتر ارنست”يه خونه داشتم روي يه درخت،توي جنكل.البته الان بيشترتر دوس مي داريم،ولي… دلم همه كارتونهاي دوره ي كودكيمو مي خواد.

  9. phoenix Says:

    هممم… نمی دونم چرا این مغز من هیچ وقت نتونسته رابرت رو لود کنه! یادمه چند ماه پیش هم یکی داشت در موردش و اینکه همیشه دستاش تو جیباش بوده این رابرت حرف می زد و هی اصرار داشت که یادم بیاره. اما نشد که نشد! فکر کنم این پست یه چیزایی تونست یادم بیاره! حالا می دونم لااقل همچین کارتونی رو دیدم:دی!!! حافظه‌م خیلی داغونه:(

  10. یگانه Says:

    من هر وقت این رابرت رو میدیدم لجم می گرفت که چرا اینقدر دلخور و دمق و افسرده است . اما حالا که خودم به شرایط رابرت رسیدم تازه می فهمم که اون حق داشت. ضمناکسی رو نداشت که براش سوپ درست کنه . سوپ آماده می خورد.


  11. اي واي رفتم به بيست سال پيش

  12. ليلا Says:

    رابرت با آن اوضاع افسرده و چشم‌هاي خمارش خيلي وضعش از ما بهتر است. حالا هر چقدر موقع راه رفتن پايش را با اكراه روي زمين بكشد.
    مي ‌داني خوشي زده زير دل رابرت. اگر يك ماه اينجا با ما زندگي كند حالش خوب مي‌شود و ديگر از اين بازي‌ها در نمي‌آورد.

  13. afshinm Says:

    محشر/ یاد بچگی ها افتادیم


  14. نیمه شب دلگیرم را به صبح درخشانی تبدیل کردی! یادت هست که چطور با دوستش دست دور گردن هم شلنگ تخته می انداختند؟ روز تولدش را یادت هست که دود هواپیما اسمش را روی آسمان می نوشت؟
    عاشق آن طرز سوپ خوردنش بودم و عاشق کراواتش که می انداخت توی بشقاب فرنی و با قاشق حسابی توی بشقاب می خیساندش و بعد می مکیدش!
    در آن سال های دفترچه بسیج و خاموشی و وضعیت قرمز، رویا به ما هدیه می داد. خیلی دلم برای ان روزها تنگ شده بود. خدا خیرت بدهد!(قابل توجه خازییل که خیلی دلش از این خاطره ها می خواهد.)


  15. فکر نم یکنی که همه ما به نوعی رابرتیم؟ آدم بزرگ هایی که دلشان نمی خواهد آدم بزرگ باشند!

  16. Farshid Says:

    Farbrorn som inte ville vara stor [in Swedish]: “Farbrorn” who did not want to be great

  17. iVahid Says:

    آقا Farbrorn som inte vill va’ stor فکر کنم به زبان سوئدی می‌شه: “عمویی که نمی‌خواهد بزرگ باشد” یا یه همچین چیزی!


  18. [...] سرمایهروز ملی قربانیان سلاح های شیمیاییرابرت: مردی که نمی‌خواست سلطان باشدتوکای مقدس – من، توکای مقدس، شانزده سال دارم عملیات 400 [...]

  19. mary Says:

    آقا چه پست شایسته ای بود. چه امورات بایسته ای.

    چه یادآوری ی ملسی.

  20. عسل Says:

    وقتی بابا کوچیک بود .اسمش این نبود؟

  21. MODIR Says:

    خیلی لذت بردم . دل آدم می گیره یاد رابرت می افته . یاد یه متن تو سروش جوان دو سه سال قبل افتادم شاید بزارمش تو وبلاگ . می دونی که ما رو بردی تا اون دور دورا تا برگردیم سرجامون طول می گشه .

  22. روشنك Says:

    ما كه كلي دلمان از اوضاع زندگي و كارگرفته و غمگين بود با خواندن اين مطلب در چهارشنبه تمام تعطيلات آخر هفته مان شد غصه و حسرت و آه و افسوس . وقتي كارتون رو نگاه ميكردم فكر ميكردم زندگي من با بقيه آدم بزرگها فرق خواهد كرد ولي روزگارمون شد بدتر از عاقبت يزيد

  23. ناشناس Says:

    عجب روزگاری بوداون همه بالا و پایین بپرها….نمی دونستم آخرش می شم مث رابرت.

  24. علی Says:

    چو از توام یاد آید
    دلم به فریاد آید

  25. امیر پوریا Says:

    خیلی حال داد بابت اینکه تونستم باهمسرم یاد بچگی بکنیم بادیدن عکسهای این کارتون دوست داشتنی


Leave a Reply