حسودان عالم
می 31, 2008
: آوردهاند که شخصی در راه حج در بّرّیه افتاد و تشنگی عظیم بر وی غالب شد . تا از دور، خیمهای خرد و کهن دید.آنجا رفت.کنیزکی دید. آواز داد آن شخص که ” من مهمانم. المراد!” و آنجا فرود آمد و نشست و و آب خواست. آبش دادند که خورد. آن آب از آتش گرمتر بود و از نمک شورتر.از لب تا کام ، تا آنجا که فرو رفت، همه را میسوخت.
این مرد، از غایت شفقت ، در نصیحت آن زن مشغول گشت و گفت: ” شما را بر من حق است، جهت این قدر آسایش که از شما یافتم. آنچه به شما گویم پاس دارید: اینک بغداد نزدیک است و کوفه و واسط و غیرها- از شهرهای بزرگ. اگر مبتلا باشید، نشسته نشسته و غلتان غلتان میتوانید خود را به آنجا رسانیدن – که آنجا آبهای شیرین خنک بسیار است.” و طعامهای گوناگون و حمامها و تنعمها و خوشیها و لذتهای آن شهرها برشمرد.
لحظهای دیگر، آن عرب بیامد که شوهرش بود.تایی چند از این موشان دشتی صید کرده بود. زن را فرمود که آن را پخت و چیزی از آن به مهمان دادند. مهمان چنان که بود، کور و کبود، از آن تناول کرد.
بعد از آن، نیمشب، مهمان بیرون خیمه خفت. زن به شوهر میگوید که ” هیچ شنیدی که این مهمان چه وصفها و حکایتها کرد؟ ” قصه مهمان، تمام، بر شوهر بخواند. عرب گفت ” های، ای زن، مشنو از این چیزها!- که حسودان در عالم بسیارند. چون ببینند بعضی را که به آسایش و دولتی رسیدهاند، حسدها کنند و خواهند که ایشان را از آنجا آواره کنند و از آن دولت محروم کنند.”
فیهمافیه/مولانا جلالالدین محمد بلخی



ژوئن 1, 2008 at 7:18 ق.ظ
نمیدونم چرا یاد واقعیت های دنیای بیرون و گزیده های خبری داخلی می افتم؟!!!
ژوئن 1, 2008 at 12:45 ب.ظ
حالا كه همه نقشه هايمان نقش بر آب شد بگذار بگويم كه امتحان درسي همسر محترم و البته گير افتادن در كشاكش كشف آلونك استيجاري جديد و البته توفان بي هنگام عصر آن روز و از همه مهمتر جواب ندادن فروشنده لعنتي مغازه پاساژ محبوبت در حوالي هفت تير همه و همه باعث شد خجالت زده ات بشويم.بپذير عذر ما را و مطمئن باش كه حمله مي كنيم به خونه تون…پير شي جوون
ژوئن 1, 2008 at 3:14 ب.ظ
سلام شماره جدید انیمک آپدیت شد:www.animak.ir
ژوئن 2, 2008 at 5:44 ق.ظ
برای این پستت نظر درخوری ندارم چون اظهار نظر در مورد مولانا کار من نیست ولی پست قبلی ات وحشتناک بود. زیبا. پر عمق و واقعی. دستت درست.
ژوئن 2, 2008 at 5:22 ب.ظ
حالا خوبه که همون موشها رو هم به خیمه های همسایه نمی دن .
ژوئن 2, 2008 at 5:42 ب.ظ
همين ست همين ست ديگر حتي بعد از قرن ها ماجرا هيچ عوض نشده…مگر اينكه تعويض خيمه به اپارتمان و ماشين از پاي پياده را تحول دروني بدانيم…
ژوئن 2, 2008 at 5:59 ب.ظ
اينها يعني چه؟
ژوئن 2, 2008 at 6:39 ب.ظ
سلام
معاون شدنتان مبارک…
ژوئن 2, 2008 at 10:56 ب.ظ
من يه تازه واردم لطفا حتما به من سر بزن پليز
سايت 40 چراغ برام باز نشد
اين مطلبو بهشون برسون
باشه
مرسي http://www.doostabadi.blogfa.com
ژوئن 2, 2008 at 11:25 ب.ظ
سلام سروش جان !
حالت چطور است ؟ خوشحالم كه هنوز هم دست روي زخم ما ميگذاري . اين مرده چند ساله اگر به دستهاي مبارك همچو تويي نجنبد ،لابد پندار زنده بودنش مي پوساندمان !!
تازه كتاب حافظ را خريده ام. ميخواهم بخوانمش. ميدانم كه حافظ هم ناخن تيزي براي زخمهاي كهنه ما دارد! – وگرنه چندي ست حوصله كتاب خواندن ندارم – مردن درد بدي ست سروش جان … تو نميداني !
با نوشته هاي تو دلخوشم هنوز …
به عالم زنده گان حسوديم ميشود سروش … باور كن!
باقي بقاي تو
جانم فداي تو …
ژوئن 4, 2008 at 7:31 ق.ظ
وقتی می نویسی به طرز خطرناکی ادم رو با خودت همراه میکنی.برای خودت یکپا هیتلری.بیا بخندیم دیکتاتور.هیتلر ها هم دلشان خنده می خواهد.
ژوئن 4, 2008 at 10:17 ق.ظ
امیدوارم این زن و شوهر مجبور نشوند همان دو عدد موش را کیلویی 14 هزار تومان بخرند و به تنعم بخورند.
ژوئن 4, 2008 at 10:55 ق.ظ
سلام
“فیه ما فیه” خوانی: از این به بعد هر هفته در “یاد روز الست” . شما هم دعوتید.
“ياد روز الست”: http://www.rahapakan.persianblog.ir
“اصالت داستان گویی”: گفتگویي کوتاه با بهروز افخمی
“فید این” http://www.rahapakan.blogfa.com
يا علي
ژوئن 4, 2008 at 2:35 ب.ظ
فكرش را كه مي كنم چلچراغ با شما و اقاي ميرميراني چه مي شود…هيچي نشده خوش خوشانم مي شود…
بهتر ازين هم ممكن بود؟
تبريك تبريك هزار بار تبكريت به شما
ده هزار تا به خودم كه اين قدر دنيا بر وفق مراد شده…
—-
خواب بزرگ: ممنون و هزار ممنون که امیدوارم می کنید
ژوئن 4, 2008 at 7:37 ب.ظ
عالي بود!
ژوئن 5, 2008 at 9:03 ق.ظ
مثل همیشه جالب بود . ما هم باید حواسمان به حسودان عالم باشد نکند چشم بخوریم . من وبلاگ شما را لینک کردم و امیدوارم وبلاگ من هم مورد پسند شما قرار گیرد .
ژوئن 6, 2008 at 12:12 ق.ظ
سلام
این پست قبلی فوقالعاده بود. و تند و بیرحمانه. اما عالی بود… خیلی ذهنم را درگیر کرد
ژوئن 6, 2008 at 1:55 ق.ظ
در راستای پست قبلی:
«هیچکس چندان که از حقیقت، از مرگ نمیهراسد ــ این حقیقت درمورد همۀ آن یاوههای مزوّرانه راجع به عشق به حقیقت و آمادگی برای پیروی از آن صدق میکند، همۀ آن ریاکارانی که میگویند ایکاش درک حقیقت ممکن بود، و از این دست حرفهای مفت.
نه؛ آدمی از روی طبع از حقیقت بیشتر از مرگ میترسد ــ و این کاملاً طبیعی است: چراکه برای وجود طبیعیِ بشر، حقیقت بهمراتب نفرتانگیزتر از مرگ است. پس چه جای شگفتی است که این همه از حقیقت میهراسد؟
توجه به حقیقت در گرو برکناربودن است، برکنار از انبوه خلق، از جماعت. و همین بس برای ترساندن و مضطربساختنِ فرد ــ بیش از هراس و اضطرابی که از مواجهه با مرگ به او دست میدهد. آخر آدمی حیوانی اجتماعی است ــ تنها در میان رَمه است که احساس شادی و خوشبختی میکند. برایش فرقی نمیکند که این رمۀ کذایی، این جماعت، چه مایه چرند و یاوه یا غرق در تبهکاری باشد ــ همین که چشمش به جمالِ رمه روشن گردد، همین که خیالش تخت باشد که میتواند همرنگ جماعت گردد، همۀ غمها و بیقراریها از یادش میرود. آخر آدمی حیوانی است که میتواند روح گردد، و آدمی از آن حیث که حیوان است از این سرنوشت بیش از مردن میترسد. آدمی حیوان است ــ و کناررفتن سرِ آن دارد که او را مبدل به روح سازد.
و این کناربودن، هنگامی که آدمی میخواهد پای در ساحت حقیقت بگذارد، دقیقاً درحکم آن است که دیگران ــ همان رمه/جماعت ــ هر لحظه میتوانند فرد کناررفته را به باد مسخره گیرند، تحقیر کنند و آزار دهند.
ازهمین روی است که آدمیان در مفهوم ’حقیقت‘ دست میبرند و قلبش میکنند: حقیقت [نرد ایشان] یعنی به رمه چریدن و همرنگ جماعت گشتن، و سپس اضامه میکنند که منظور از عشق نیز چیزی جز این نیست. و این است آنچه در روزگار ما به نام مسیحیت میشناسند.
حقیقت تله است: نمیتوانی پای در آن بگذاری و به دام نیفتی. نمیتوانی آن را به چنگ آوری و گیراندازی، حقیقت است که تو را گیر میاندازد.
(سورن کییر که گور / ژورنال)
ژوئن 6, 2008 at 2:06 ب.ظ
خبر: نادر ابراهیمی، «ابوالمشاغل»، خالق «عاشقانههای آرام»، رها شد از این دنیا. روحش شاد.
یادداشت «علی مؤذنی» به مناسبت درگذشت «نادر ابراهیمی»
در “ياد روز الست”
http://WWW.RAHAPAKAN.PERSIANBLOG.IR
ژوئن 7, 2008 at 8:15 ق.ظ
[...] عالم ( از وبلاگ خواب بزرگ ) لینک به منبع تذکر: منبع غیردگرباش [...]
ژوئن 7, 2008 at 3:22 ب.ظ
به به. آقا واقعآ از این حکایت ها لذت میبریم. دستت درد نکنه. باز هم برامون از این حکایت ها از بنویس.
قربانت.
ژوئن 7, 2008 at 5:57 ب.ظ
با یک لینک به پست این یک برج نیست با اینجا آشنا شدم. میدونم یه خورده دیره اما واقعا مطلب جالبی بود که ایده های زیادی رو توی ذهن خودم روشن کرد
در مورد این پستتون هم یاد ایران خودمون توی 50 سال پیش افتادم که درهای جهان به رومون بسته بود و فکر میکردیم زندگی همه جا مثل اینجاست و چه خوشبخت بودیم (البته من که نبودم میگن خوشبخت بودیم. حالا الل اعلم!!) و حالا زندگیمون شده رنج چشمهای باز!
ژوئن 7, 2008 at 6:49 ب.ظ
عمران از آن دنیا صدا می زند:
حالا این حکایت ماست ؟
ژوئن 7, 2008 at 8:18 ب.ظ
Hi Mr. Big sleep, I’m comming
ژوئن 7, 2008 at 8:36 ب.ظ
حالا حکایت ماست…
ژوئن 7, 2008 at 11:55 ب.ظ
“سمفونی قاشق و فنجان” یک داستان کوتاه
ژوئن 8, 2008 at 7:34 ق.ظ
سلام ، اینجا یه بحثی شروع شده که دوست داشتم شمام توش شرکت کنید و نظر بدید : http://www.harmonytalk.com/id/1563