چه حیف که به جان هم افتادیم
مارس 13, 2008
خواب بزرگ طی این یک سال و اندی حضورش در وبلاگستان هیچگاه رنگ نوشته سیاسی را به خود ندیده.نه به خاطر این که به سیاست علاقه ندارم یا از آن سر درنمیآورم.چون نوشتن از برخی مطالب به قول فقها “واجب کفایی”ست.یعنی وقتی یک عده خیلی بهتر و روشنتر و پیگیرتر دربارهاش مینویسند ، میشود با خیال راحت نشست و درباره موضوعات دلگشاتر و تازهتر نوشت: سینما ادبیات کمیک رفقا … اما اولین گپهای کوچک با برخی دوستان نشان داد باید “نگران”بود.
دوستان جوان من! خیلی از شما در شمار رایاولیهایی بودید که در انتخابات 2 خرداد رفرمیستها را بر سر قدرت نشاندید. این خون که موج میزند اندر جگر شما را قابل درک و محترم است.ایدهآلیسمتان قابل تقدیر است.خیلی احساس بدی دارد آدم احساس کند دارند از ذوق و انرژیاش سو استفاده میکنند.خیلی بدتر اگر فکر کند به کل سرش کلاه رفته و آینده کوچکترین شباهتی به چیزی که انتظار داشت ، پیدا کرد.آدم سرخورده و خشمگین میشود.به دیوار مشت میکوبد.بیخیال همهچیز میشود.انگشت اتهام دراز میکند.قهر میکند.
انگیزههای ما کمابیش به هم شبیه است.اما من به همان دلایلی قهر نمیکنم که شما میکنید.به همان دلایلی رای میدهم که شما نمیدهید.اینجا راه ما جدا میشود و طبیعتاً نتایج اعمالمان جهان های دیگری را رقم خواهد زد. چطور میشود که ما با دلایل مشترک، آیندههای کاملاً متفاوتی را در پیش میگیریم؟
قبول! اصلاً رای ندهید.ما که 100 سال است داریم تاریخ را دوره میکنیم،100 سال است داریم چوب تصمیمات احساساتیمان را میخوریم.این یک بار دیگر هم روش.خوندل خوران صبر میکنیم تا کی تجربههای تاریخی به کارمان آید و اشتباهات را مکرر و مکرر نکنیم.اما بعدش چه خواهد شد؟ من حقیقتاً نگران سرخوردگی وحشتناکی هستم که بعد از بیحاصلی تحریمتان از سر خواهید گذراند.نگران احساس خشمی که وقتی بفهمید چطور سعی کردند شما را عصبانی و قهرو کنند و چه خوب موفق شدند و بازی خوردید ،بهتان دست میدهد. از ظهور این احساس یاس عمیق نسلی میترسم.تعداد شما نه تنها زیاد است بلکه در آن سالها -که متاسفانه بزودی خواهد رسید- شما به سنی رسیدهاید که جبراً کلیدیترین شاهرگهای اقتصادی اجتماعی ایران در دستتان خواهد بود.تا آخر عمر که آدم نمیتواند خانه پدرش بنشیند و وبلاگ بنویسد و دنیا را به …خمش نگیرد. در آن سالهای سیاه کذایی باید منتظر چی باشیم.از این نسل مایوس .که مدام بازی خورده.که مدام به نام او و به کام دیگران روزگار گذشته است.چه اتفاقی میافتد؟ بگذارید حدس بزنیم.کمر ایدهآلیسم “رویایی” شما زیر بار فشار جهان زمخت خواهد شکست.هر کس با وسواس خواست از لجن احتراز کند تا گردن درش فرو رفت.نتیجه عدهای است بی آرمان بی اعتقاد به هیچ خیر و شری هیچ ایدهای هیچ رویایی هیچ جهان قابل زیستنی.یا الینهشدههایی که دیگر حتی خاطره روزگار شور و شوق پس چربی ذهن خاموششان فرو مرده.یا بیآرمانهای خطرناکی که به سادگی آب خوردن و با احساسی خودتنبیهگرانه به آغوش دشمنان پیشینشان فرو میروند.افسوس
آنها نقطه قرمزه ما را بلد شدهاند.خوب فهمیدهاند که ما به چی آلرژی داریم.وقتی ما همیشه دربرابر کنشها ،واکنشهای یکسانی نشان دادیم تلویحاً پذیرفتیم که آماده بازی خوردنیم.این شد که تلویزیون روی تصاویر انتخابات موسیقی فرهاد میگذارد.با ادبیاتی مهوع سعی دارد نشان بدهد که آرای شما تنها به نفع گروهی خاص مصادره خواهد شد.تمام آيتمهایی که احساسات ناخوشآیندی از رای دادن را در ذهن تداعی میکند برای نسل سومیها تدارک دیده.بعد هم خوشحال است که به این غذای از ریخت افتاده کسی جز چنددرصد همیشگی با رای قابل پیشبینیشان لب نخواهد زد.خوب ذهن ما را خواندند و ما را به جان هم انداختند. خوب ما را مقابل هم قرار دادند.صدای خندههای موذیانهشان را میشنوم.
دوستان جوان تحریمی من!
ابداً دلایل و تصمیمتان را منطقی نمیدانم. اما حالا که تصمیمتان را گرفتهاید بگذار به احترام رویاهای -هنوز زنده-تان و برای کم شدن روی خندههای موزیانه هم که شده دستتان را بفشارم و پیشانیتان را ببوسم.
بگذار رویمان بشود در آن آینده ناخوشآیند شانهبه شانه هم برای گرفتن حق و حقوقمان با راهحلهای تازهتری بجنگیم.
قربان همگی- یک بیگ اسلیپ



مارس 13, 2008 at 7:07 ب.ظ
سلام سروش عزیز
گرچه از اینکه از بلاگفا رفتی ناراحتم اما زیاد فرقی نمیکنه مهم اینه که خودت هستی…
مرسی از اینکه به یاد منم بودی و لینکم رو نابود کردی!فعلا
مارس 13, 2008 at 8:25 ب.ظ
دستهای تو و لیدی ام را میفشارم.
مارس 13, 2008 at 8:32 ب.ظ
چی بگم؟واقعا نمی دونم.گیجم.
مارس 13, 2008 at 10:49 ب.ظ
…تا بگرییم بر رسوم و دیار…..برنشان های یار و منزل یار
روزی جامعه ای بود که به عنوان یک پیکره ی انسانی یک مرد و یک زن در درون هم به تعادل رسیده بودند(یا داشتند می رسیدند)بعد تقی به تیری خورد و چیزی شد که نتیجه ی وضعی اش حذف زن اجتماع بود(نه حذف زن از اجتماع،حذف آن زن کلی)سالها بعد جامعه ی مردانه غیبت روح زنانه اش را درک کرد اما راه چاره ای نمی دانست.نمی دانست که چطور آن زن گمشده را به عرصه برگرداند.اینگونه بود که هر کاری که آن جامعه ی مردانه کرد،پر بود از نماد های جنسی ناشی از همان غیبت.پر از فالوس ،پر از فالکت.مسجد کوهستان پارک را و میدان جهاد را و محراب مسجد وادی السلام را و بسیار جاهای دیگر را باید که به یاد داشته باشی.حالا در همین وبلاگ های کذا نگاه کن به لبریز شدن شعرها و قصه ها از همان نمادهای مذکور.برای من که از قضا دستی بر آتش سیاست داشته ام دیده گروه تحریمی ها متناظر آن شعرها و آن قصه هاست(اگر نگویم مسجد کوهستان پارک).پس نخواهم توانست به کسی که نمی داند دوران انقلاب ها و حرکت های جزمی گذشته است و راهی به جز کوبش آرام آرام این راه پر از سنگلاخ باقی نمانده و از قضا یکی از کوبش ها همین غلبه بر آن تعداد سنتی است ، چیزی بگویم.آنها طوری رفتار می کنند که انگار می گویند همین است که هست و تا معجزه ای نشود ما کاری به هیچ کس و هیچ چیز نداریم و نمی دانند که بدبختی بزرگ این است که دوران معجزه همگذشته است.کمتر از بیست و چهار ساعت دیگر همه ی این بکنم نکنم ها تمام شده است و من در خلوت خودم به آن آینده ای فکر می کنم که نسلی بر مدار می چرخد که آن نمادها آن چنان درونی و ملکه ی ذهن شده اند که تصور جهان بی جاذبه برایشان محال است از بس که موافق بوده اند و تمام مدت خیال می کرده اند مخالف اند.ومن پیشاپیش از هجوم سازه هایی ،مساجدی با دو گنبد و یک گلدسته دلگیرم.دوباره می پرسم:مسجد کوهستان پارک را به یاد داری؟
مارس 13, 2008 at 11:43 ب.ظ
به دوستان تحریمی : عزیزان ! شمایی که دم از “جامعه ی باز ” و دمکراسی می زنید ، چه طور است که طاقت دو کلمه حرف مخالف را ندارید؟ چرا نمی توانید با تسامح کمی (فقط به اندازه ی یکی دو پست وبلاگی ) به حرف های دیگران گوش بدهید ؟ فقط گوش بدهید ها! چرا نمی توانید کمی بددهنی و فحاشی را کنار بگذارید ؟ لابد چون معنی را نمی رساند ها؟ بی خیال! کمی با ارامش هم می توان کار کرد!
مارس 14, 2008 at 4:35 ق.ظ
به خاطر حرف های منطقی و احساسات به اندازه تون ممنون
مارس 14, 2008 at 7:57 ق.ظ
این جملات را من دوست دارم:
ما که 100 سال است داریم تاریخ را دوره میکنیم،100 سال است داریم چوب تصمیمات احساساتیمان را میخوریم.این یک بار دیگر هم روش.خوندل خوران صبر میکنیم تا کی تجربههای تاریخی به کارمان آید و اشتباهات را مکرر و مکرر نکنیم.اما بعدش چه خواهد شد؟ من حقیقتاً نگران سرخوردگی وحشتناکی هستم که بعد از بیحاصلی تحریمتان از سر خواهید گذراند.نگران احساس خشمی که وقتی بفهمید چطور سعی کردند شما را عصبانی و قهرو کنند و چه خوب موفق شدند و بازی خوردید ،بهتان دست میدهد. از ظهور این احساس یاس عمیق نسلی میترسم.
مارس 14, 2008 at 8:31 ق.ظ
مثل اينكه دورهي گرافيك نوول، اونور تموم شده. يكي ميگفت اينجا هر كي گرافيك نوول بخونه مسخره ش ميكنن.http://www.marvel.com/
مارس 14, 2008 at 8:41 ق.ظ
سلام جناب روحبخش.
من يه نقد نوشتم درباره ي سنتوري كه اميدوارم بخونيد واميدوارترم كه نظر بديد.
موفق باشي
مارس 14, 2008 at 12:33 ب.ظ
من رای می دم چون رای ندادن عاقبت خوشی نداره. میگن رای ندیم که آخرش انقلاب شه. کسانی که دم از انقلاب میزنند نمیدونن انقلاب چیه. نمیدونن اعدام یعنی چه. اونا هیچ وقت حال مادری رو درک نمیکنن که نصفه شب جنازه دو تا پسرش رو میندازن تو خونه. نمیدونن نصفه شب ریختن توی خونه یعنی چه. نمیدونن از کار بیکار شدن پدر خونه یعنی چیه. دهنشون رو پر میکنن و میگن انقلاب. مگه میشه همه چی یک دفعه تغییر کنه بدون اینکه مردم تغییری کرده باشن. دموکراسی که زوری نیست. تو انقلاب اول سرها رو میبرن بعد میشمرن. فکر نکنید که در امانید.
من هم میدونم حضرات از اصلاح طلب و اصول گرا و غیره به فکر قدرت اند و همه این دعواها سر لحاف ملاست و اصلا همه اون داستانهای سه چهار خط بالا کار همین اصلاح طلب های فعلیه. اما یکدستتر شدن قدرت مضراتی داره که قابل قیاس با هیچ چیز دیگه ای نیست. همیشه چند دستگی قدرت بهتره. این داستان تا کجا میخواد ادامه داشته باشه؟ اول همه متحد و از دور خارج کردن کمونیست ها دوباره همه متحد و نفله کردن ملی گراها باز همه با هم و از رده خارج کردن ملی مذهبی ها حالا هم که نوبت خط امامی های سابقه. تازه هیچی نشده حضرات اصولگرا هم چند دسته شدند. تا کجا؟ اگه جلوشو نگیریم تا حاکمیت نظامی ها ادامه پیدا میکنه. حاکمیتی که قطعا دوام نداره و به انقلاب منجر میشه و باز دوباره همون داستان ها.
من رای میدم چون به هیچ تغییر ناگهانی و خشنی اعتقاد ندارم. اعتقاد ندارم چون حسش کردم. من رای میدم چون معتقدم هر حکومتی در دنیا نماینده واقعی مردمشه. اگر قراره تغییر کنه مردم باید تغییر کنن و این تغییر رو به اطلاع برسونن. اطلاع رسانی نه با فریاد که با رای. چون دنیای متمدن به این نتیجه رسیده. نتیجه ای که در پسش قرنها تجربه است. تجربه یعنی تاریخ.
به تاریخ احترام بگذاریم.
مارس 14, 2008 at 4:31 ب.ظ
تازه امروز فهمیدم چقدر راحت میشه رای مردم رو تو چند لحظه با رای خودت همسو کنی. من امروز به ۴ نفر تو همونجایی که رای میدادم پیشنهاد دادم به لیست من رای بدن و بدون چک و چونه همهی لیست منو نوشتن. کاش به جای بحث کردن و سر و کله زدن با دوستام امروز از صبح میرفتم به محل رای گیری.
مارس 14, 2008 at 8:20 ب.ظ
خوب نوشته بودید ، تقریبا باهاتون موافقم .
مارس 14, 2008 at 11:20 ب.ظ
من که تو هیچ انتخاباتی طرفدار تحریم نبودم چند ساعت مونده به انتخابات به این نتیجه رسیدم که باید رای داد.(چون نظرم در مورد این انتخابات فرق داشت)
سه نفر در تغییر عقیده ی من نقش اساسی داشتند:
1-بابام!
2- ابراهیم نبوی
3-سروش روحبخش
مارس 15, 2008 at 5:56 ق.ظ
از اين حرفا زياد زدم. هيچكيو نتونستم قانع كنم.
مارس 15, 2008 at 7:25 ق.ظ
خوشحال می شم تبادل لینک داشته باشیم:
http://www.bikarestan.wordpress.com
میخواستم یه گالری عکس تو وبم بذارم , خوشحال می شم نظرت بدونم!!
مارس 15, 2008 at 9:13 ق.ظ
سروش.دوست خوش پندار من.
من رای ندادم.حرفهایت را می پذیرم وقتی که ور منطقی ام رو می شود.ولی می دانی که من آدمی شوریده و انقلابی و بی فکری هستم.یا به عبارتی کله خرم.من حوصله و توان درست کردن مملکت را ندارم.نمی خواهم دنیا را بسازم و برای همین خون دل بخورم.می دانی که کار من البته خون دل خوردن است.و تو می دانی که من با چه نکبتی دارم زندگی میکنم.اما با این همه من به قول دوستمون بهرنگ عصر یخبندان و ماموتها را ترجیح می دهم.و خاتمی و ملی مذهبی ها و اصلاح طلب ها و هرکسی که می خواهد مرا نجات دهد به تخم چپ اسب حضرت عباس هم نمی گیرم.ودیگر اینکه دلم برایتان تنگ شده به همین زودی .به هم خانه ات هم سلام برسان و حرفهای مرا زیاد جدی نگیر.می دانی که ما به تخم دنیا هم نیستیم.دایناسورها 130 میلیون سال در زمین حکومت کردند.به نظر احمدی نژاد و بوش و دیگران چقدر می توانند؟
مارس 15, 2008 at 12:46 ب.ظ
خیلی گلی سروش جان.چه خوب تعقل رو با قلم شیرینت پیوند دادی.
نوشته ای رو خواندم که جز به قلم نبوی گل از کسی انتظارشو نداشتم.
و حقی که بهتر نوشتی. ملموس تر . داخل وطنی تر.
کمی تا قسمتی اشک ما رو هم در آوردی شما.
و اما اتفاقی که در این انتخابات افتاد رواج همین سبک بحث ها در جامعه بود . این بار پایاپای اندیشه ی تحریمی. دیدگاه تفکر مسولانه رو اطرافم حس کردم .
خودم علی رقم اینکه رای ندادم ولی تا تونستم با این و اون فک زدم. تا بعدها پیش خودم رو سفید باشم لااقل.
باشد که برود میخ آهنین در سنگ
مارس 16, 2008 at 10:58 ق.ظ
قضيه را بايد طور ديگري حل كرد شايد.
مارس 16, 2008 at 11:37 ق.ظ
من فکر می کنم نباید فقط تو زمان محدود انتخابات به این فکر افتاد! همین حالا تا ریاست جمهوری وقت داریم تا جامعه رو سازمان یافته کنیم
مارس 16, 2008 at 11:40 ق.ظ
سلام
اتفاقات کم جمعیت ترین مدرسه جهان حتما برایتان جذاب خواهد بود…
مارس 16, 2008 at 9:02 ب.ظ
انگار دوباره در انتخابات شكست خورديد آقاي روحبخش.راي ندادم و اصلن هم پشيمان نيستم.اصلن هم احساس سرخوردگي نميكنم.در انتخابات قبلي كه راي دادم و احمدي نژاد شد منتخب ملت اما بدجوري مايوس بودم.بدجوري سرخورده بودم و احساس ابله بودن ميكردم.اما اين بار نه.
مارس 16, 2008 at 10:13 ب.ظ
بله، سعی مان را کردیم، نشد. سردخانه تکان نخورد از جایش. ولی سعی مان را کردیم.
خب. این همه ی چیزی بود که از دستمان بر می آمد. تمام.
مارس 17, 2008 at 6:31 ق.ظ
تبريك بابت انتخاب وبلاگتا ن بعنوان وبلاگ برتر و به اميد موفقيت هاي بعدي شما.
http://www.topmedia.ir/86/weblogs.htm
مارس 17, 2008 at 11:45 ق.ظ
http://www.topmedia.ir/86/weblogs.htm
تبریک عرض میکنم
مارس 17, 2008 at 12:46 ب.ظ
به صابر :
ببین جان من! قبلن هم گفتهام مایوس بودن و ناامید شدن در مبحث مهندسی اجتماعی اساسا موضوعیت ندارد.تا زمانی که رای دادن نیز بازتاب علاقه – و نه بینظری رای دهندگان- نباشد نتایج آن گرچه موثر است اما چون نه دنباله دارد و نه آینده نمی تواند به احساس شکست یا پیروزی منجر شود.
اگر حال داشتی این را بخوان کمی مفصلتر گفتهام.
به خلوت لیلا و گلابتون:
ممنون. ولی خودم تازه رسیدم نمی دونم چه خبره!
مارس 17, 2008 at 9:50 ب.ظ
آقا تبریک!
دوم اینکه به این نتیجه رسیدم ما عادت کردیم به غر زدن..هیچ کاری هم حاضر نیستیم برای بهبود اوضاع انجام بدیم جز نشستن و غر زدن! فکر کنم اگه یه روز اوضاع کاملا خوب بشه و هیچ دلیلی برای غرغر پیدا نشه ، ایرانی جماعت منقرض میشه…تو خیابون همه از گرانی و فقر و اعتیاد و فحشا مینالن..ولی میترسن تو این وضعیت تغییر بوجود بیارن…یا حداقل تلاش کنن..واقعا همه چیز از قبل تعیین شده و ما در دنیای چبر زندگی میکنیم یا دچار توهم دایی جان ناپلئونیسم هستیم؟؟؟
مارس 18, 2008 at 7:26 ق.ظ
آقا تبریک. وبلاگ سوم تو نظر سنجی هفت سنگ. تو بخش وبلاگ فرهنگی. تبریک.
مارس 18, 2008 at 11:10 ق.ظ
شاید براتون جالب باشه که منم جزو همون قشرم، همونی که رای نمیده و کلی مسخره بازیهای دیگه…
ولی من همیشه واسم سوال بودن همین قشری که بینشونم!گاهی آرزو میکنم کاش حد اقل 2 دهه قبل تر به دنیا مییومدم که حد اقل …خسته شدم از این قشر با دلایل بچگانشون…
سال نوتون مبارک
مارس 18, 2008 at 9:25 ب.ظ
بدبخت ملتی _که ما باشیم _ که حافظه ی تاریخی ندارد(نداریم )
مارس 21, 2008 at 8:56 ب.ظ
ما حرف همديگر را نميفهميم.نميدانم شايد خاصيت وبلاگ اينست.شايد روزي توانستيم رو در رو صحبت كنيم.شايد آن وقت توانستيد نظر من را عوض كنيد كه ميدانم نميتوانيد.مطلبي را كه بهش لينك داده بوديد خواندم.در مورد حرفي زديد قبلن فكر كرده ام.خيلي.شما شجاع هستيد كه ميمانيد ولي من نميتوانم.فكر نكنيد كه نماندن راحت تر است.نه نيست ميدانم كه نيست.
حرف ديگري ندارم(يعني حرف كه زياد است ولي خب بي خيالشان).
سال نوي شما هم مبارك…
——————————————————–
خواب بزرگ: به قول خودت حرف زیاد است.ای میل نگذاشته بودی .پس سال نو ات همینجا مبارک
آوریل 29, 2008 at 9:08 ب.ظ
استدلال و نثر شما در آن حد قوی نیست که وقتی را صرف نقد آن کنم. ولی چون به واسطه دوست آگاهی اینجا آمدم این احترام را قائل می شوم.
من و امثال من، همانطور که بارها و بارها عباس عبدی گفت، تحریمی نیستیم. آرمانگرا هم نیستیم. آرمانگرایی یعنی کاری که شما می کنید. یعنی اینکه روی ابرها قدم بزنید و منتظر باشید علیرضا محجوب کشور را اصلاح کند.
بنده اگر قرار باشد اصلح را انتخاب کنم، غلامعلی حداد عادل را به محمد قمی ترجیح می دهم. ولی چون اصلاح طلبم ترجیح می دهم به یک اصولگرا رأی ندهم.
توهم توطئه شما از آرمانگراییتان هم بدتر است.