من عاشق تو هستم سوراخ فوری!
فوریه 12, 2008
من از اینترنت صمیمانه متشکرم.از همه سوراخهای فوری. از این جهان کوچک کثافت عزیز…
خوشبختم؟ بله …چرا نباشم ؟ وقتی یک دوست عزیز نادیده شبانه میان طوفان تبریز میرود برایم کمیک نگهبانان را جور میکند و میفرستد.یا این یکی از شیراز امروز مرا با سه سیدی جانانه شاد میکند.یا آن دوست قدیمیتر که بارها مرا مرهون لطفش کرده.
یا اصلاً سر همین پست اخیر.که میرزای عزیز شرمندهمان کرد.از نام چه پرسی و پانتهآ و مهران و باقی رفقا هم .دوستانی که هیچکدامشان را زیارت نکردهام.
ردپایی از شرمین هم بود.
یا وقتی کمکم سر وکله دوستان قدیمی پیدا میشود : پیمان ، حامد ، …
رفقای گمشده پیدا میشوند. و روزگاری یکی از بزرگترین معبودهایت برایت کامنت میگذارد.و تازه الان ذوقزدهام برای همین کلی ماجرای خوب دیگر یادم رفته.
خب …اسم این چیست؟ معجزه؟ خوشبختی؟ یا برآورده شدن رویاهای دیرپا؟
بله… من اینترنت ADSL ندارم ،مخابرات منطقهمان چرند است،کیبرد گاز میگیرم.ولی به درک. کلی چیز درست حسابی دارم.
من عاشق تو هستم سوراخ فوری! چرا نباشم؟



فوریه 12, 2008 at 6:36 ب.ظ
ma ham ke ghablan ghle on dvd pore comic ro dde bodi m! hanoz ham hastim sare harfemon.
فوریه 12, 2008 at 6:53 ب.ظ
خوب خوشحالم که ميبينم نظرت عوض شد.
موفق باشي
فوریه 12, 2008 at 10:52 ب.ظ
آقا سروش حالا که شما کمیک ها رو میگیرید چقدر خوب میشد اگه میتونستید یه بخشی راه بندازید که بدون منقعت اینها توزیع بشن و همه مشتاقان بتونن استفاده کنن!
فوریه 12, 2008 at 11:40 ب.ظ
کمی دیر شده اما چون گفته بودی از نیم خوانده ها بنویسم،حالا آمده ام که قضایش را بجا آورم وبگویم یعنی سوال کنم که تصویر سروش از فلانی بعداز آنی که فهمید کدام کتابها را نیم خوانده رها کرده چه خواهد شد؟
مهم ترین کتابی که یادم می آید همان کتاب بود که مرا برای همیشه کافر کرداما از حق نگذریم که مساله دین ومذهب را برای همیشه حل کرد.کتاب تاریخ فلسفه شرق و غرب که سروپالی راداکریشنا نوشته وجلد دومش آتش بپا کرد.شاید کسی باور نکند که کتاب را بستم(علی وحودی شاهد است)ودوسه ساعت به نمی دانم کجا خیره شدم.مذهب برای همیشه حل شده بود ومن از ترس مبهم احتمال نقیضی برآن حرفهای حساب،بقیه اش را هرگز نخواندم.رمانها را فاکتور می گیرم ومی روم سراغ بقیه:تاریخ سی ساله سیاسی از نویسنده ای(اسمش را مبر)که سیاست و مردان سیاست را درمعماهایم حل کرد.وقتی با آن کتاب دانستم که بعضی باسوادهایی که دیگران به آنها افتخار هم می کنند چقدر بی سواد بوده اند حالم به هم خورد.اشتباه نشود،من دچار خود بزرگ بینی نبودم اما آخر چیزهای دیگری هم بود که نمی شد از کنارشان به سادگی گذشت و نویسنده گذشته بود وکسانی با رگهای گردن قوی از کتاب مثل مزامیر پیامبری مظلوم دفاع می کردند.آنوقت ها دانشجوبودم و کسی چه می دانست بعدها نخواندن همان کتاب چقدر برایم مبارک می شود.دست از پشت تابیده وسربه دیوار وادرار و…خدارحم کرد که من از همان اول منتقد آن کتاب بودم.واما کتابی که داغ ننگ به پیشانی ام زد مربوط به زمانی ست که توی حوزه می پلکیدم.کتاب”مغنی”!این کتاب یکی از کتابهای مهم درس حوزه است.زمانی که من وارد حوزه شده بودم به خاطر قهرهای مکرر فرزندان برومند ننه قمرهاوسرازیر شدن آنها به حوزه ها،مدرسه های دینی شلوغ بود و به همین دلیل مثل دانشگاه با پایان هر دوره امتحان می گرفتنداما طلاب روی زمین می نشستند،دانشجوها روی صندلی(چیزی شبیه آقای واعظ طبسی)خلاصه من از خواندن یکی از استوانه های درس حوزه خوداری کردم وبا پررویی برای امتحان پایان دوره حاضرشدم تا به خیال خودم با کمک علومی که در دانشگاه کسب کرده بودم پاسخ سوالها رابدهم.پاسخ نامه من دست به دست بین طلبه های عصبانی شده(فرزندان برومند ننه قمرها)چرخید و به دعوایی منجر شد که یک طرف در اوج اقلیت با تمام قدرت کتک خورد و آن بدبخت من بودم وطبیعی است که بعداز آن دعوا دیگر مرض نداشتم بروم مغنی بخوانم و پشت بندش المراجعات!اما حکایتی بود این آخری که به کیسه ی پر از ادرار و پاشیدن برعده ای در خواب ونجس کردن مدرسه کشیده شد.خدا از سر گناهانم بگذرد،می دانی از روزی می ترسم که مرجعی حکم به مباح بودن خونم بدهد و فرزندان ننه قمر های جدید حکم رااجرا کنند وآن مرجع اصلی نتواند علت را بگوید(البته سالها بعد)آخر چطور بگوید:وقتی بیدار شدیم داشت فرار می کرد وکمی بعد که خواب از سرمان پرید فهمیدیم شاش بوده(یابه قول عادل فردوسی پور؛ساس).
باقی بقا
فوریه 13, 2008 at 3:36 ق.ظ
چه بگوييم سروش.
ساعت 7.03
ساعت 10.45 امتحان داريم و همه خوانده ها پريد.
گفتيم كه بي منت بود…
بقيه اش را ايميل ميزنيم آنجا بخوانيد.
الان نه شب كه برگشتم منزلگه.
فوریه 13, 2008 at 3:46 ق.ظ
اوه.
ساعت 7
10.45 امتحان داريم و خوانده ها پريد.
بقيه حرفحايمان بماند براي ايميل شب.
فوریه 13, 2008 at 9:59 ق.ظ
تيريپ سياسي:اين حركت شما در آستانهي انتصابات امسال ، بازگشت از مواضع ارزيابي ميشود . و كلاًتحريم و اينا.
تيريپ روانشناسي جعلي و خوشبيني : با نيكبيني و عاشق پديدهها بودن زندگي (!) را به كام خود و ديگران شيرين كنيد.
تيريپ حديث از معصوم: هيچ چيز مثل خوشاخلاقي زندگي را شيرين نميكند. امام حسن مجتبي (ع)
تيريپ منطقي ؛ دودوتا قارتا: اصولاً اين پديده 40 درصد مزيت است ، 70 (!) درصد عيب!
تيريپ پزشكي: شما به اينترنت معتاديد .
شرمنده الان اكانتم تمام ميشود وگرنه “تيريپ”هاي ديگري هم هست! D:
فوریه 13, 2008 at 11:09 ق.ظ
تيريپ شاعري: رضاي دوست به دست آر و ديگران بگذار / هزار فتنه چه غم باشد ار برانگيزند؟ ( حضرت سعدي)
تيريپ خالهزنكي: آره،خواهر ! (!!!؟؟) چارتا دوست و رفيق خوب بهتر از صدتا ايدياساله ! والله!!
تيريپ “هيچكس” : مشكلي نيس پسر!همهچي خوبه!!
تيريپ من! : موافقم . ممنون. ما جهان سومي ها بايد ياد بگيريم سقف توقعاتمان را به اندازهي ديوار امكانات موجود بسازيم وگرنه تنها اتفاقي كه ميافتد گرفتگي حالمان است و بس.
درست ميگويم؟
بيخيال چرنديات شويم و توجهمان را معطوف كنيم به “چيزهاي درست حسابي” وگرنه تنها سري كه درد ميگيرد سر خودمان است.
درست ميگويم؟
فوریه 13, 2008 at 4:45 ب.ظ
خدا شما و اين خوش بينيتان را از تمام داغ ديدگان دورن مرزي نگيرد.آمين.
فوریه 14, 2008 at 10:10 ق.ظ
آي ميم.ايلنان! مگر دستم به تو نرسه
پس برنامه داشتي كه از بين اون همه كتاب، كتاب راداكريشنانو دادي بهم كه بخونم ها؟!
متاسفم، برنامه ت عملي نشد. اون كتاب هم مثل “ان” تاي ديگه همچنان تو كتابخونه ست، (البته بخشاي مختلفي ازش خونده شده كه هيچ كمكي به برنامه ي تو نكرده) تازه كتابخونهام تو خونه ي بابا، نه خونه ي خودم!!
با عرض شرمندگي، اين يكي رو كور خوندي كه يه مشدي رو از شرع مقدس بگيري، اين(اون) تقدس زهرماري به ريش اون(اين) مشدي ي زهرماري چسبيده…
تا يادم نرفته، آتشي هم اون كتابو ديد، نديده بودش، سال 82 كه كارنامه بودم براش بردم. اول ماركسو باز كرد خوند و چه گفت؟
…
اي جني كه مرتضاست…
فوریه 14, 2008 at 10:32 ق.ظ
نفرین به قرنی که در آنیم
وعاشقانه از بودنش مسرور .
فوریه 14, 2008 at 10:55 ب.ظ
همه اینا قبول اما حواست باشه رفیق مارو بر نزنی سی خودت. شیزو…. رو می گم!
فوریه 15, 2008 at 8:12 ق.ظ
چه خوب
فوریه 15, 2008 at 11:50 ق.ظ
دين من به اين دنياي مجازي تمام ناشدنيست،هنوز جملات ايميلم را به خاطر داري؟
انتظار شيريني بود تا چشم مانيتورم به ايميلت روشن شد.
مي ستايمت رفيق
فوریه 15, 2008 at 2:47 ب.ظ
ن نصف حرفايم مانده بود:
باور نمي كنم جا زده باشي.
باور نمي كنم فكر كني اين چيزاها را نمي شود با ن بهتري داشت.
باور نمي كنم زخم خنجر خورده هامان از مواهب بخيه و درد بگويند.
باور نمي كنم دست هيچ امريكايي در كار نباشد.
باور نمي كنم اين قدر زود بتوان تنفر را عشق كرد.
باور نمي كنم بشود به نداشته ها عشق ورزيد.
باور نمي كنم چقدر مي شود خود را دلداري داد.
آن هم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمي دانم.اما عادت دارم به اين برخوردها.
گيريم باور نمي كردم حتي شما هم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما خب بيگ اسليپ به جاي خواب شيرين شبيه كابوس بود.كابوسي كه باورش طول كشيد.يعني من باور كرده ام؟؟؟؟؟؟؟به هر حال دوست ندارم آنجايي كه رب النوعي هستيد در كاري برايم يا در سخني اين اتفاق را تجربه كنم.
هيچ بلدچي خاني هم اين كار را نمي كند.چه به رسد به ليدري كه…
التماس كنم كافي ست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
——————–
خواب بزرگ: به جان خودم ناشناس جان اگر فهمیده باشم چه گفتی!
فوریه 15, 2008 at 4:26 ب.ظ
كي دو كلمه جا ماند:باور نمي كردم بيگ اسليپ به جاي يك خواب شيرين ديگر اين بار كابوس وار باشد…
حالا كجاي اين درد را بايد تشريح كنم جناب بيگ اسليپ خان.يا بيگ خان اسبليپ يا آقاي روحبخش يا سروش خان يا آقا سروش يا…يا جناب آقاي سروش روحبخش بيگ اسليپ؟؟؟؟
راستي تالار چل بچه ها چند تا كاريكاتور جالب گذاشته اند استادي چون شما را آنجا دعوت كردن بي ادبيست اما خب مي آييد؟؟؟؟؟؟؟؟
فوریه 15, 2008 at 8:28 ب.ظ
اين سوراخ فوري درون جعبه ي مارگيري هزار خوبي ديگر هم دارد كه بر بديهايش ارجح است . يكي اش را اگر بگويم مي شود سوژه براي هزار نفر آدم بيكار !
بدرود .
فوریه 15, 2008 at 11:27 ب.ظ
واقعاً دوستداشتنی هم هست لامصب…
دشمنتون شرمنده، اما حرف من تعارف الکی نبود. بايد يه پرس و جويی بکنيم و ببينيم واقعاً اگر همچين امکانی هست ازش استفاده کنيم. چرا که نه؟
فوریه 17, 2008 at 7:32 ق.ظ
باور نکردنتم باور نمی کنم !
مارس 6, 2008 at 8:01 ق.ظ
dost dashtanibod……….