دو، سه چیزی که درباره نوشتن میدانم
ژانویه 26th, 2008 § 21 دیدگاه
هر کس مینویسند میداند که برای رهایی از کابوسها یا قسمت کردن رویاهاش است که مینویسد.میداند که نوشتن برای حیات اوست.برای جان بردن از هزار موریانه ریز جونده است.برای آن چند لحظه است که چون خدایان با کلمات چسبنده و آتشین چیزهایی را در هم میکوبد میدراند و میسازد.
دعوای لفظ که نداریم.بگذارید بهش بگویم «تقوای نویسنده».شما اگر دوست دارید میتوانید اسم دیگری رویش بگذارید.
گاهی فکر میکنم «حافظ» با جدیت و تلاش زیاد اجازه نداده زندگینامهای ازش بماند.از دوره او زندگینامههای زیادی دستمان رسیده. حافظ هم دوره خودش کم مشهور نبوده. چرا چیزی از او نمیدانیم؟حافظ اینجا شباهت زیادی با نویسنده مرموز دیگری دارد که سالهاست در دفترش مینویسند و با دخترش قطع رابطه کرده چون یک بار روی نوشتههاش سرک کشیده. آقای جروم دیوید سالنیجر را میگویم.
منتقدان ژنتیکی همانهایی هستند که اثر را میدرانند .بعد تکههاش را وصل میکنند به زندگینامه خالقش.بعدش هم خیالشان راحت میشود که همه چیز را فهمیده و فهماندهاند. «کشف » میکنند که این جا نویسنده بخاطر اخراج از فلان مدرسه این را نوشته و آنجا بخاطر عشق آتشین به مادرش. همه هم سر تکان میدهند که آووو…پس که این طور! کاری که کسی نتوانسته با خواجه شیراز بکند. متنش جوری به دستم ما رسیده انگار کن از جهان دیگری آمده. شنیدهاید لابد که از ویرجینیا وولف میپرسند : درست است که هنر نسخه دوم جهان واقعیت است ؟ میگوید : ابداً. از این کثافت همین یک نسخه کافی است! ما نشانههای کوچکی دم دستمان است تا دیوان حافظ یا ناطور دشت را به «همین کثافت » وصل کنیم. ما چارهای نداریم جز این که بپذیریم آنها اساسا ً به ساحت دیگری تعلق دارند. این بیچارگی ( خوشبختی) ما در برخورد به این آثار حاصل شانس و اتفاق نبوده.چون از همدورههای حافظ و سلینجر چیزهای زیادی میدانیم.لابد کسی این وسط با همت و جدیت آثار زندگی ایشان را پاک کرده. حالا داریم به چیزی می رسیم که میشود اسمش را گذاشت «تقوای نویسنده» فداکاری لازم و ناگزیر نویسنده برای زنده ماندن نوشتهاش.یعنی پذیرفتن فروتنانه این حقیقت که اثرش بسیار از موجود گوشت و پوستدار زندگینامه دار ضعیفی که خود اوست مهمتر است.
این مقدمه طولانیتر از متن برای شمردن برخی از موارد تجلی تقوای نویسنده است.یا همان دو سه چیزی که از نوشتن میدانم.
-
الهه الهام(غلیان ناخودآگاه و …) پر ناز و اداست.برای آمدن و رفتنش از کسی اجازه نمیگیرد.یک وقتی نصفه شب که بیدار میشوی آب بخوری غمزهای میریزد یک وقتی زمانی که زیر خروارهای کار روزمرهای. باید گوش تیز کنی و این فرصتهای مغتنم را به هیچ بهانهای از دست ندهی.اگر در کار نوشتن جدی هستید محض رضای خدا یک مداد ( نه خودکار) و یک برگ کاغذ سفید تا شده همیشه پر شالتان باشد. خصوصا ً بغل رختخوابتان. خصوصاً در تاکسی و اتوبوس.خصوصاً همه جا. این که میگویم مداد باشد حاصل یک تجربه فنی است.خودکار در هر شرایطی و با هر زاویهای و با هر فشاری نمینویسد.وقتی زیر دستی ندارید یا مجبورید کاغذ را به سطوح عمودی تکیه دهید قدر یک مداد کوچک را بسیار خواهید دانست.
-
باز از غمزههای الهه الهام : خدا میداند نویسندهای که مینشیند تا الهه به او رو کند هیچ وقت نخواهد نوشت. فرکانسهای او میرسد اما کمرنگ. پر رنگ کردنش کار خود شماست. باید گوش شنوا داشته باشید.یک راه عملی توصیه شده در این زمینه -که همه نویسندههای حرفهای به تجربه استفاده میکنند- در اختیار گرفتن سر افسار گفتگویهای درونیتان است. ما مدام داریم با خودمان حرف میزنیم .در خانه و خیابان.مینالیم.خاطره مرور میکنیم.قضاوت میکنیم. بطور طبیعی این گفتگوها اتوماتیکوار و ناآگاهانه است و ما فقط شنونده «کلمات» احساسات آنیمان هستیم. باید کمی سر افسار این گفتگوها را به دست بگیرید. حواستان را بهش جمع کنید. از تاریکی بیرون بیاوریدش.کمی ( و فقط کمی ) در صرف و نحوش مداخله کنید.همینقدر که فکر کنید دارید آنها را برای کسی دیگری تعریف میکنید.تلاش کنید کلماتی که صرفاً برای روبش ناخودآگاه شما مدام در هم وول میخورند کمی سر و ته بگیرند. بزودی خواهید دید که شما در روز مدام در حال نوشتن متنهای مختلف در ذهنتان هستید.متنهایی که با ویرایش گاهی به درد تجلی خواهند خورد.
-
صبر نکنید که الهام برسد. احضارش کنید.موسیقی یکی از کارسازترین احضار کنندگان است. خوب است اگر همیشه فایلهای موسیقی طبقهبندی شدهای برای نوشتن داشته باشید. از این نگاه ابزاری به موسیقی نهراسید.نه توهین به خالق اثر است نه چیز دیگر.از قضا موسیقی جز برانگیختن احساسات مگر کار بهتری دارد؟ به تجربه میتوانید از پیادهروی یا چیزهای دیگری برای مراسم احضار استفاده کنید. نام فیلم و کتاب را نمیبرم .چون این احضار کذایی یک آن است. نمی شود محض رسیدن به این لحظه کوتاه رمان خواند یا دو ساعت فیلم دید.البته که فیلم و کتاب خوب همیشه تاثیر خودش را میگذارد. اما طولانیبودن تاثیرگذاریشان طبیعتاً نسبت عکس با قوت آنی تاثیر آنها دارد.
-
انرژی روانی ما محدودیتهای خاص خودش را دارد. پس به سبک همه توصیههای ایمنی باید در صرفهجوییاش کوشا باشید.لای درزها و جلوی پرتیها را بگیرید. این پرتیها لزوماً چیزهای بدی نیستند.اصلاً گاهی گپ زدن با یک دوست است.گپ زدنی که ممکن است با تخلیه این انرژی امکان نوشتن یک مطلب را از شما بگیرد. خیلی سرد و بیرحمانه است؟ خب این تقوای کذایی شامل این چیزها هم هست. مقدار زیادی از این انرژی تمایل دارد به بدویترین و سادهترین شکلاش یعنی انرژی جنسی تخلیه شود. درک این نکته خیلی مهم است. یاد گرفتن این که چطور مازاد انرژی جنسیتان را به سوی نوشتن هدایت کنید حاصل تمرین و تجربه است.
-
( گاهی اوضاع به کام نیست. چیزها خوب جفت و جور نمیشوند. ایدهها قوام نمیآیند. واژههای ننر قر میدهند و در میروند.و شما …شما حیاتتان ،آرامش و تعادلتان به نوشتن بند شده.باید چه کرد؟ حرفهایها توصیههای خاص خودشان را دارند.مثلاً مارکز با ماشینتحریرش مینشیند مقابل یک دیوار سفید و خاطره مینویسد. توصیههای دیگری نیز هست.میتوان هم چیزی نوشت درباره خود نوشتن. خود خودش.اسمش را هم مثلاً گذاشت: دو سه چیزی که درباره نوشتن میدانم.)
«نوشتن ، بیرون جهیدن است از صف مردگان»
فرانتس کافکا

اسم ما كه مستعار است.(واضح است ديگر؟)ولي هنوز فكر ميكنيم كاش همان تعداد معدود هم نميشناختندمان تا راحت بنويسيم بي هيچ پيش داوري و بدون نگراني از عكس العمل كساني كه تحت تاثير صحبتشان نوشته اي.كه اين دو دست و پا ميبندند.
اينبار شماره نداشت و ما ميگذارم.
1- بارها و بارها حسرت يك تكه كاغذ و مدادي كه گرافيتش كفاف حتي يك سطر را ميدهد خورده ايم.خاصه زمان ترانه نويسي.پس درسي شد براي همراه داشتن.اوف كه خودكار چه ابزاري اعصاب خوردكنيست براي كاغذي كه تكيه داديش به ديوار.
2- دست دست كردن هم دخيل است و اگر نگيريش ميپرد اين الهامها.
3- گاهي ميترسيم كه كتابي يا فيلمي تاثير بيش از اندازه روي نوشته بگذارد و به دلمان نچسبد.هر موسيقي هم برايمان الهام بخش نيست.
4- توجه داشته اي وقتي مطلبي را با كسي (حتي موافقترين از نظر عقايد) در ميان ميگذاري از صرافتش ميافتي؟
5- كپي برداري به عينه از بزرگان نبايد جوابگو باشد.ما كه خود از بزرگان اين عرصه ايم! گاهي در شلوغترين مكانها مشغول تقرير ميشويم كه بس الهام بخش است.
- بيكاريم ديگر.ميشد كوتاه نوشت:
باهات موافقم و قشنگ بود و دعوت لوس و خنكي كه به خانه من هم سر بزن.
ولي نوشتيم كه هم تو آگاه گردي و هم خودمان سبك.:دي
با حالی
چقدر خوب كه اين چيزهايي كه مي دانيد را مرتب و آرشيو شده مي گذاريد براي ما.من هم همين ها را تماما تجربه كرده ام منهاي يكي دو تا و هرگز به عقل كوچكم خطور نكرد كه سامانش بدهم.مرسي كه سامانش داديد.
داستان كوتاهي به ذهنتان خطور مي كند آن يه بند انگشت كاغذ و نصف سر مداد كفاف نمي دهد.هميشه بايد يك بسته كيفي دستمال كاغذي و يك روان نويس يا خودكار هم همراه داشت.
گاهي مجبور مي شوي كنار جوي خيابان بنشيني و كف دست و روي ساعد هم چيزهايي بنويسي.آن وقت يا تيغ براي كنده كاري لازم مي شود و يا خودكار.
توي يك مجلس مهم نشسته اي كه حتي نمي تواني جم بخوري يا حتي سر جلسه امتحان.وحشتناك ست بين الهام و نمره قبولي يكي را انتخاب كردن.
مي ماند فيلم وموسيقي و كتاب كه اغلب جزء پرتي ها محسوب مي شود.هرگاه آمدم بنويسم و قبلا يا همراه با آن سراغ موسيقي رفتم همه چيز خراب شد.
امااينجوري فك كنيم كه:موسيقي خوب+فيلم تاثيرگذار+كتاب خوب مي شود گاهي فقط گاهي نوشته اي عالي.قلم را از كتاب مي گيري حس را از موسيقي و تاثير را از فيلم.كه مال تو قطعا هيچ كدام نيس.و همه هم هست.چه طورست؟امتحان كرده ايد هرگز؟
زماني كه واژه ها بيگانگي مي كند.سراغ كارها و طرح هاي قديمي رفتن براي من جواب مي دهد.به اضافه سراغ آلبوم هاي قديمي عكس.
اما خواجه را من هم مطابق فكر شما مي شناسم.او نمي خواهد شعرش با قرينه زماني پيوند بخورد و سلاخي شود.حتي بعد از 6-7 قرن.باورتان مي شود.من كه مطمئنم!(كور شوم اگر دروغ بگويم اما گاهي قرنهاي فاصله هم بزرگي را نمي ميراند.)
راستي شعرهاي مولوي اين روزها بعد از34سال برايم كارستان كرد.مي روم كه دوباره بشناسمش.حكايت اين دو در اين سالها و روحشان بسيار شبيه هم هست.چيزي ميان حقيقت و متافيزيك!سعدي و خيام و …را من نمي دانم.شما خبري داريد؟
هرگز پيش آمده كه چيزي مثل همين غمزهي الهامخانم وسط يك شب زمستاني توي بيابان (به خدا قسم!) خرتان را لحظهاي بچسبد بعد رهايتان كند كه:» همهي عمر در «حسرت»ام بسوز ، من ديگر حتي طرفهاي ذهنات نخواهم آمد.» ؟ يك بار شعري را اينگونه ازدست دادم…
نوشتن همیشه برای ما سخت بوده ولی بالعکس حرف زدن نه دلیلش هم این است که ما فرهنگ شفاهیمان خیلی قوی تر است و فرهنگ مکتوب نداریم. یادم می آید زمانی در کودکی درس انشاء داشتیم. نمی دانستیم چه بنویسیم اصلا خود معلمها هم از ما بدتر بودند. نمی دانم اگر امام و شهدا و مفقودالاثرها و جنگ نبود ما دوسوم صفحه را با چی پر می کردیم. اولش می نوشتیم اکنون که قلم به دست می گیرم…درود و سلام بر…و آخرش هم می نوشتیم این بود انشای من…هیچی از خودمان نمی نوشتیم یاد می آید که یک بار از روستای خودم انشا نوشتم و گفتم که چه دارد و چه ندارد و معلم هم گفت که خوب گفتی البته یک انشای توصیفی بود. نوشتن را باید تمرین کرد تا در چنگش آورد. به ادبی نویسان و شعرا کاری ندارم ولی علمی نویسان باید بنویسند و منتظر حال نوشتن داشتن نباشند. آنها باید آنچه را که می خواهند بگویند بنویسند. و این با تمرین حاصل می شود.
الهام خانم خيلی وقته که با من قهره. اما خوندنی بود، ممنون.
آها راستی حالا که شما اهل بخيه هستيد هيچ توجه کردهايد که اينجا يک خبرهايی هست؟
http://www.fantasy-academy.org
مرسی از نوشته هاتون متشکرم.
نکته های جالبی داشت.
سلام.
با اجازه وبلاگتون رو لینک کردم.
به امید دیدار.
يك چيزهايي هست كه همه ميدانند ولي گفتن دوباره و تكرارش خيلي ارزشمند است .
به اين مطلب لينك دادم .
سلام
از این جمله خوشمان آمد : نوشتن ، بیرون جهیدن است از صف مردگان
یا علی مدد .
شاهرخ مسکوب هم جایی گفته: نوشتن برای من یک جور عبادت است. احتیاج به حضور قلب دارد.
این که از این.
آن تقوایی هم که گفتید، از آلوده نکردن اثر خالق اثری، نوشته ی نویسنده ای، به زندگی اش، آی که حرف دل من بود.
خوب گفتید. خیلی خوب.
البته از سلینجر جز این بر نمیاد.تو دادگاه قاضی می خواد ازش چند تا سوال ساده بپرسه که بر می گرده از وکیلش می پرسه من مجبورم به این آت و آشغالا جواب بدم؟ بعد از چاپ ناطور دشت از ناشرش می خواد عکسش رو از پشت جلد برداره چون دوست نداره شناخته شه…توصیه می کنم مقدمه احمد گلشیری در کتاب دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم رو بخونید تا با شخصیت غریبش بیشتر آشنا شین.
به آقا يا خانم پاپيون:
دوست عزيز! من هم از سينهچاكان سلينجر هستم، بايد هر هفته داستان ندي را بخوانم تا حالم خوب بشود اصلاً، اما به اين لينك هم يك نگاهي بياندازيد. ضرري ندارد.
http://tehranemrooz.net/V2/Default_view.asp?NewsId=46700
به همه ما ثابت شده كه سر زدن روزانه به وب سايت هاي اطلاع رساني مي تونه حاوي چه شگفتي هايي باشه.امروز من يكي از آن خيلي خوب هاش را تجربه كردم.واقعا از خوندن نوشته ات لذت بردم.يعني هم قلم هم موضوع.يكي از دليل هاي اصلي اش اينه كه عاشق سالينجرم.اتفاقا عاشق اين تيپ مرموز و به دور از هياهوي رسانه ها.مرگ مولف يكي از باورهاي اصيل نوشتن كه ديگه داره در دنيا منسوخ مي شه.مگر اينكه سالينجر و حافظي بيايند و تلنگر بزنند كه با من چه كار داري ،واژه ها را درياب.
درباره ي راههاي تجلي تقوا كاملا موافقم.يعني همه ي مواردش را كم و بيش تجربه كردم..البته وقتي فيلم خوبي رويم تاثير مي گذاره بيشتر از تاثير آن فيلم مي نويسم تا جرقه اي براي نوشته اي تازه ..اما درمورد كتاب فرق مي كنه.كافي يه داستان خوب از يه نويسنده عالي بخوني و رژه رفت ها تو سرت شروع بشه.
خيلي وقته رو موضوع نويسندگي در دنياي امروز فكر مي كردم كه نوشته ي شما و چند مورد ديگه تلنگر خودش را زد.تو وب لاگم توضيح كاملتري مي دم.
از آشنايي ات خيلي خيلي خوشحال شدم.
سلام!ممنون از اندرزنامه تون!!!
من كه كاملا استفاده كردم و لذت بردم!!!
اگه وقت كردين به من هم يه لطفي بكنين و صفحات زندگيم رت(سهفث) رو 1 نگاهي بياندازين و نظرتون رو بهم بگين
[...] کمی چیپ و کاربردی به نظر برسد.اما چه چاره؟ این هم از تقوای کثافت نویسنده است که به همه چی باید از دید “کاربردش ” برای نوشتن [...]
به من بنويس
چیزی اتفاق می افته و نمی تونی اون را به کسی بگی … باید اون را واسه کسی بنویسی … مهم اینه که از شرش خلاص بشی … حتی می تونی بعد همه را دفن کنی یا حتی بسوزونی.
- : … این چیزی مثل نوشتن مشق شبه.
- : نه، مشق شب نیست … مهمه که همه رو بیرون بریزی … ولی نکته اینه که اونو واسه کسی بنویسی که واقعا بتونی باهاش صحبت کنی، کسی که باهاش راحتی … به یه دوست بنویس … به من بنويس
[...] میگوید: “نوشتن، بیرون جهیدن است از صف مردگان”. اینجا را [...]
مطلبت خیلی جالب بود به ما هم سر بزن مرسی
چه خوبه که میدونی
2 – 3 چیز هم کافیه