ننوشتن
ژانویه 25, 2008
دو روز است ننوشتهام.یک دوجین ایده ریز و درشت که هیچ کدامشان نیامد به صراحت از ابهام بیرون تا نوشته شود. تنها کاری که میشد باهاش این جمعه شبهای دلگیر زمستانی را سلامت به سر آورد.
شهود و ایده و کلمه همهشان با هم در لحظه آخر میرسند.وقتی که دیگر فرصت نداری.وقتی که باید دوباره تا گردن خود را به گند روزمرگی بسپری…
روزهای زیادی بخاطر نوشتن خانه ماندم و همینطور 2 روز 2 روز اضافه خدمتها را به جان خریدم.چوب خطم پر است.
قابل توجه شیخنا که روزگاری پرسید: از چه کاری نمیتوانی دل بکنی؟



ژانویه 26, 2008 at 11:09 ق.ظ
چه كارش مي شود كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ژانویه 26, 2008 at 4:26 ب.ظ
کاش میشد یه وبلاگ ساخت واسه نوشتن این ایده های نوشته نشده. اونوقت پست هاش و بیننده هاش هم بیشتر میشد.
راستی؟!! دانلود کمیک ها تقریبا به یک گیگ رسیده. مشغولیم.
ژانویه 26, 2008 at 5:42 ب.ظ
سلام
مدارك يافت شد.
آيا به ياد مياوريد من هم از شما خواسته بودم چيزي بنويسيد ؟ ميشود يك روز ديگر هم اضافه خدمت بخوريد اما آن فهرست را بنويسيد؟ ميشود؟ نه، نميشود؟ اوكي بيخيال!
ژانویه 27, 2008 at 12:14 ق.ظ
ای گردنش خورد بشه که همچین سوالی کرد؛شیخ بدبختی که تو کله اش نشستی و جا خوش کردی و حالا حالاها انگاری…ای ای…
ژانویه 30, 2008 at 9:32 ق.ظ
سلام…
وبلاگ و نوشته هات عالی هستن ولی این طبیعیه و از توی کثافت
قابل انتظاره ! … ولی من واقعا” ازت شاکی ام ! چرا یه زنگ نمیزنی ؟ من هر وقت زنگ میزنم رو پیغام گیره و به زبان اجنبی یه چیزی میگه کهمن نمیدونم فحشه یا چیزی دیگه !
سربازی خوش میگذره ؟ ( هوری ؟ )
ولی جدی دلم برات تنگ شده …
از پیغامت ممنون
bye