برای ثبت در تاریخ…
ژانویه 18, 2008
سال 84 – خسته شدم بس که در مجله خارجیفروشیهای انقلاب دنبال 4 تا کمیک به درد بخور گشتم و اغلب فروشندهها فکر میکردند منظورم از کمیک یعنی کمدی چیزی تو مایه لورل وهاردی!
این بود که تصمیم گرفتم دست به کار شوم. یکی از بارهایی که با جناب ساغروانی -مدیر نشر هرمس- بحث به عوالم کمیکبازی کشید و فهمیدم ایشان هم دستی بر آتش دارد قول و قرارهایی رد و بدل شد مبنی بر انتشار یک مجموعه گرافیکنوول درجه یک. از میان شهر گناهها حرومزاده زرد رو میشود با کمی حک و اصلاح تصویر منتشر کرد.فایلها را به علاوه نمونه اصلاح شده تصاویر و فیلم شهر گناه ریختم روی سیدی و رساندم دست حضرت….جلسات مکرر بینتیجه ماند. نمیدانم مشکل احتمالی ممیزی بود یا چیز دیگری که به هر حال به نتیجه نرسید.
سال 85- از رو نرفتم.علیرضا ( میراسدلله) گفت که آقای رمضانی -مدیر نشر مرکز- چندین باز برای چاپ کمیک ابراز تمایل کرده. در این فاصله تیمارستان آرخام هم دستم رسید. چنان جذاب بود که حتی لیدی که چندان با این عوالم مانوس نیست یک نفس آن را خواند و قول ترجمهاش را داد و 5 صفحهاش را محض نمونهکار ترجمه کرد. پرینت ترجمهها را بع علاوه فایل کتاب و مقدمه و توضیحات و چیزهای دیگر رساندم نشر مرکز.بعد چند هفته خبرم کردند که “کتاب چاپی”اش را بیاور. گفتم ندارم. به علاوه این که کیفیت تصاویر بالا بود و بر اساس آن احتمالاً میشد تصمیمگیری کرد. تماسهای بعدیشان بوی دلخوری میداد.انگار فکر کرده بودند که من کتابها را دارم و نمیدهم ( چرا؟!) گفتند کارشناسان ما نمیتوانند از روی مونیتور کتاب بخوانند. گفتم میشود پرینتاش گرفت. مجموعهای از این بحثهای بینتیجه پروژه را منتفی کرد.
بزرگمهر (حسینپور) گفت نشر روزنه برای درآوردن مجموعه کمیک ابراز تمایل کرده.باز با همه فایلها و غیره راه افتادم نشر روزنه .با آقای بهشتی قرار گذاشتیم و چندی گپ زدیم و چندی کارها را دید.از قضا بدش هم نیامد. اما حرف اولش را آخر گفت. گفت ارشاد چندان تمایلی به انتشار کتاب مصور آن هم خارجی ندارد. گفت برایشان چندان مهم نیست که خود تصویر مشکل ندارد .بهانهشان تهاجم فرهنگی و اینهاست. گفت شاید روزی روزگاری…
تقریباً با شرایط فعلی امید چندانی برای انتشار تروتمیز مجموعههای محبوبم ندارم. پس تعجب نکنید چون این عقده قدیمی دارد در خواب بزرگ گشوده میشود. انگار تازه یادم افتاده که در این جهان رسانه کوچکی دارم. امیدوارم حوصله دوستان قدیمی سر نرود و گارد نگیرند که سعی خواهم کرد روشن کنم چرا اینها مهم است؟ و چطور میشود ازش لذت برد؟ بقول رفیقمان شاید روزی روزگاری…



ژانویه 18, 2008 at 4:13 ب.ظ
ذوق زده گي شما قابل درك است.
از وضع چاپ كميك كمابيش اطلاع داريم.
1-2 صفحه اي در بعضي نشريات و اين اواخر مجله كوچكي ( كه اسمش يادم نيست ) مختص چاپ كميك.
كه كاش اصلا چاپ نميشد.
اگر مجله را ديده باشي و از كيفيت چاپ و سانسورها مطلع، هم عقيده خواهي بود.
ژانویه 18, 2008 at 8:03 ب.ظ
شاید روزی روزگاری…
ژانویه 19, 2008 at 7:29 ق.ظ
چه روزگار تلخ و سیاهی
آیا شكوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
آه، ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها….. _فروغ فرخزاد_
به هوش باشي رفيق…..
ژانویه 20, 2008 at 4:01 ق.ظ
مستفیض میشویم!
ژانویه 20, 2008 at 8:29 ق.ظ
Che Kare Jalebi …
ژانویه 20, 2008 at 10:58 ق.ظ
و اما کمیک! احتمالاً مطلع هستید. ولی تکرارش ضرری ندارد، جدا از مجلهی «عصر مصور» که تا شمارهی ۲۵ یکروند کمیک چاپ کرده و اخیراً دچار گیری به شکل «ابرقهرمان تبلیغ فرهنگ غربی» است شدهاند، یک مجلهی دیگر به نام «جدید» هم هست که تا شمارهی ۲ آن در آمده و فقط کمیکاستریپ کار میکند. از نمونههای کارهای آن میشود به «آستریکس و ابلیکس»، «هابیت» و «مکونگ» اشاره کرد.
البته کاملاً مشخص است که صابون خوبی به تنشان خوردهاست چون در شمارهی دوم روند کار تغییرات اساسی کردهاست.
ژانویه 20, 2008 at 8:13 ب.ظ
ممنون كايوتي عزيز براي يادآوري اسامي مجلات.
ژانویه 21, 2008 at 1:51 ق.ظ
انگار دیرآمده ام اما می خواهم در باره پروست و ترجمه سحابی یکی دو جمله بگویم.اول اینکه متاعی در جهان بی مشتری نیست یکی این و یکی آن می پسندد.پس آنچنان دعوایی در کار نیست که بعضی از دوستان رگ های گردن به حجت قوی آورده اند.گفتنی نیست که یا ترجمه عین به عین بر متن اصلی استوار است و گاه ترجمه تلاشی برای بازآفرینی متن اصلی در زبانی دیگر است.مثل اغلب ترجمه های شاملو که گلشیری گفت:همه آفرینش بر متن است.ترجمه سحابی به نظر من هم خوب نیست اگر چه دوبار وبا دقت کتاب را خوانده ام و تا مدت ها از جمله کتاب های محبوبم بود.من ترجمه عربی رمان را هم خوانده ام و در مقام مقایسه شک ندارم که ترجمه عربی بهتر از ترجمه فارسی رمان ست.مشکل چیست؟آیا آن طور که بامداد می گوید مشکل این است که ما را به ساده خوانی عادت داده اند؟یا اینکه خود پروست مشکل دارد(که ناشناسی گفته)؟یا بی حوصله ایم که پیمان کشفش کرده؟وسارا چوب را گذاشته و تیغ زبان بالا برده و مثل mekabiz که اعتقاد دارد کاری غیر مسئولانه انجام شده کمی عصبی شده وبالاخره گفته که مرگ برآمریکا!
از نظر من مشکل به کم تجربگی سحابی در زمان ترجمه برمی گردد.البته کم تجربه برای ترجمه پروست و نه چیز دیگر.سحابی که می خواسته در ترجمه رمان از دسته اول و وفادار به متن باشد نتوانسته برای شخصیت ها زبانی انحصاری خلق کند.در واقع به تقریب بالایی همه شخصیت های رمان کمابیش با یک لحن حرف می زنند در حالی که یکی از مهم ترین توانایی های پروست خلق هزارتویی از شخصیت ها با زبانهایی منحصر به خودشان و معطوف به ذهنشان بوده است.در معدود جاهایی که سحابی توانسته لحنی برای شخصیتی به دست دهد از قضا جایی بوده که تکیه کلام های شخص این اجازه را به مترجم داده و جالب اینکه کمی آنسوتر که همان شخصیت دوباره حرف می زند و از تکیه کلامش استفاده نمی کند سحابی سردرگم شده و به راه خود رفته است.لطفا دقت کنید که رمان یک راوی دارد که اتفاقات حول زبان او می چرخد و بدیهی است که در اغلب موارد زبان شخصیت ها به واسطه ی انتقال راوی مشابه باشد اما اگر قبول کنیم که هر شخصیتی منحصر به فرد است آنوقت پذیرفته ایم که تصویر او در ذهن دیگری(که راوی باشد)هم منحصر به فرد است.برای مثال دقت کنید به آنجایی که راوی از دوخواهر پیرشده حرف می زندکه یکی بااشاره ظریفی که به شراب های اهدایی می کند(یکی شان)،دیگری می خندد.سحابی اینجا زبانی خاص دو پیردختر پدید می آورد اما برای مقایسه دقت کنید به زبان ولحن آلبرتین و کسی مثل سوان که باهمه ی تفاوت هایی که با هم دارند و نقش های متفاوتی در ذهن راوی پدیدآورده اند،اما لحنی مشابه دارند که البته عجیب است؛این شباهت بین دونفری که نقش های یگانه ای در ذهن راوی دارند با لحنی مشابه حرف می زنند.مشکل آنجا جدی می شود که راوی از شخصیت ها مستقیما نقل قول می کند.
به این رمان از منظر تفاوت های ساختاری زبان های فرانسه و فارسی هم می توان نگاه کرد که این تفاوت درجمله های طولانی چگونه به ترجمه آسیب رسانده است.در یک جمله می توان گفت زبان فارسی(برخلاف فرانسه واسپانیولیو ایتالیایی)توان حمل معنا و توصیف رادر جمله های طولانی ندارد.سحابی(که اجرش با خداباد)نتوانسته در انتقال این جمله های طولانی کیفیت نحوی زبان مقصد را بیدار کند ودر ترجمه(درآن جملات طولانی)برساختاری برگرفته از زبان فرانسه نشسته است.در این باره می توان ساعت ها حرف زد و نوشت تنها بگویم که من هم با خواب بزرگ موافقم اما به همین یک چشم قناعت می کنیم که ما را قانع بار آورده اند که مباد همین ترجمه موجود را از توی بازار جمع کنند به گناه کتاب دومش؛در سایه دوشیزگان شکوفا!
باقی برای بقا،چه آنها که موافق اند وچه آنها که نیستند.
ژانویه 21, 2008 at 1:55 ق.ظ
از پست کمیک خیلی خوشم آمد ولی چقدر دلم گرفت ؛نه فقط برای بچه های اهل کمیک،حتی برای آنها که اهل آن نیستند.ای لعنت بر آمریکا باآن ناشران کت و کلفتش(اروپایی ها هم لعنت چون چیزی که ارزان است همین لعنت است دیگر)
باقی بقا
ژانویه 23, 2008 at 11:00 ب.ظ
آقا الآن چنان زخم کهنهی کمیکخوانیام سر باز کرده که بعید میدانم بتوانم درست و درمان کامنت بنویسم. یادم میاید کلاس دوم دبستان دوستی داشتم که یک مجموعه سوپرمن داشت و نالوطی عمری حاضر نمیشد کتابهایش را بیاورد ببینم، اما چند وقت یکبار یکصفحهاش را میکشید و میآورد نشانام میداد! بعد هم که تک و توک تنتن پیدا کردن و خواندن و بعد…
خلاصه پارسال که روی نت چند تا منبع کمیک پیدا کردم کلی شنگول شدم، اما خب بههرحال پدر آدم در میاید تا بتواند توی اکروبات بخواند (حالا این کمیکریدر که معرفی کردید را گرفتم، به نظر چیز حسابیای میآید. تیمارستان ارخام را بگیرم، درود فراوان نثار شما کنم وقت خواندن). مخلص کلام، الآن این حکایت تلاشتان برای چاپ کمیک را که خواندم حسابی داغ دلام تازه شد. خودم را تصور کردم که لم دادهام روی صندلی، فکام از فرط فضار و هیجان درد گرفته و با چشمهای وقزده از ذوق مثلا دارم به سینسیتی چاپ شده، توی دستانام نگاه میکنم و نمیدانم بخوانم یا بخورماش… اما دریغ آقا!
خلاصه یکهو هیجانام گرفت که حالا شاید بشود یک کاری کرد و برای همین فکر کردم بیایم بگویم اگر فکری و کاری به ذهنتان رسید و کمکی نیاز بود، من از همین تریبون اعلام هرگونه آمادگی و پایهگی در این زمینه و کلهم زمینههای مربوط به ادبیات فانتزی میکنم. بعد هم اینکه یکسر به سایت آکادمی فانتزی پیشنهاد میکنم بزنید. بچههایش میخواهند مجلهی فانتزی راه بیاندازند، هنوز شروع به کار نکرده، ولی خب حرفاش هم حرف خوبیست (یک مجله برای فانتزی، ادبیات پلیسی، هارور، علمی تخیلی و کمیک! وائو!). دیگر اینکه همین دیگر! من اشک توی چشمهایم جمع شد وقتی آن سری “ولورین” را دیدم!!!
خلاصه که سروش خان روحبخش، خیر از جوانی و پیری و زندگیتان ببرید. یک سری کمیک هم هست که من دانلود کردهام از اینور و آنور (تنتن و ایکسمن و کمی همین واچمن، بتمن و هالک و سینسیتی و اینها)، اگر خواستید خبر بدهید که آنها را هم ببرید!
سپتامبر 7, 2008 at 10:39 ق.ظ
[...] جنون باید تکثیر میشد. تلاشم برای نشر کاغذی کمیک از سه سال پیش تا کنون به جایی [...]
سپتامبر 7, 2008 at 11:09 ق.ظ
این بزرگمهر قرار بود مو بکاره ؟ کاشت؟
سپتامبر 19, 2008 at 9:26 ب.ظ
کاملا موافقم .
البته جاهایی هست که برات مجله سفارشی میاره که این اصلا ربطی به این پست نداشت.