جادوگر روس و قهرمان مرده
ژانویه 10, 2008
چطور چنین اتفاقی ممکن است؟ چند اثر ادبی که اسم همهشان با کلمه “نگهبان” مرتبط است و همهشان آثاری یکه و تکاندهندهاند.
آنچه میخوانید درباره این نگهبانان است.
1. گرافیکنوول نگهبانان ( آلن مور/دیو گبانز)
کمیک تلخ و سیاه آلن مور که چهار سال پیش از پایان جنگ سرد منتشر شد تا سالها منبع الهام قصه نویسان فانتزی بود.
داستان با قتل یک طنزپرداز نیویورکر آغاز میشود که معلوم میشود از بازماندگان سوپر قهرمانان کلاسیک و شنلپوش امریکایی است.تعدادی دیگر از قهرمانان قدیمی به تدریج درگیر ماجرای جنایی میشوند که زندگی میلیونها انسان را تهدید میکند.
قصه در بستر حوادث سیاسی دوران نیکسون ، زندگی کابوسوار مردمانی آشفته را روایت میکند که رویاهاشان سرد و سخت شده و نه تنها از دست سوپرقهرمانان کاری ساخته نیست بلکه آنان اسیر این زمانه سترون به تدریج ضعیف و ناتوان و کشته میشوند.
عنوان کتاب برگرفته از شعر “جوونال” شاعر رومی است که
“همیشه این نصیحت دوستانم را میشنوم که
در را برویش ببند، محدودش کن
اما چه کسی از نگهبانان نگهبانی میکند؟
همسر اوضاع رو به نفع خودش عوض میکند و با آنها قصه تازهای آغاز میکند”
نگهبانان بارها تجدید چاپ شد.و قرار است سال 2009 اقتباس سینمایی از آن به کارگردانی زاگ اشنایدر اکران شود. هر چند قریب به دو دهه از پایان جنگ سرد میگذرد و سالهاست که سیاستمدارانی که مردمانشان را از یکدیگر میترساندند با هم عکس یادگاری میگیرند اما ذرهای از تلخی پایان پیشگویانه کتاب کم نشده است.
قهرمانان فهمیدهاند حضورشان بیمعنی و ابتر و بینتیجه است.یا کشته میشوند یا به تبعید خودخواسته تن میدهند.زمانه عوض شده و جهان تاب باقیماندن آنان را ندارد.
چه کسی از نگهبانان نگهبانی میکند وقتی که روزگار قصه تازهای آغاز میکند ؟
2. داستان کوتاه نگهبان (آرتور.سی کلارک)

حضرت آرتور چارلز کلارک داستان کوتاه نگهبان را سال 1948 برای رقابتی که بیبیسی برگزار میکرد نوشت.نگهبان به سرعت مشهور شد.جوایز ساینسفیکشن ادبی را درو کرد. و در نهایت 20 سال بعد به گسترش یافت و به شکل فیلم بلندی درآمد که همه آن را میشناسند: 2001 : یک اودیسه فضایی.
هر چند بسیاری از خوانندگان نگهبان اعتقاد دارند تاثیر این داستان چند صفحهای بسیار بیشتر از رمان طویل 2001: یک اودیسه فضایی و خصوصاً اقتباس سینمایی آن است.
داستان در یک پایگاه فضایی در ماه میگذرد.در نیمه تاریک ماه.جایی که در حفاریها یک سنگ صیغلی عجیب با ابعاد طلایی کشف شده و همه با ابزار گوناگون در حال سنجش و کاوش و خراش آن ، مشتاق دانستن کاربرد آنند.سنگی که آشکارا محصول تمدنی بسیار پیشرفته است.
قصه با واگویههای ذهنی راوی پایان میپذیرد که فکر میکند شاید همین ور رفتن و کشف سنگ خواسته فرازمینیها باشد.سفیرانی آسمانی که روزگاری تمدن را برای زمین به ارمغان آورده اند و این نشانه را به جا گذاشتهاند تا زمانی که نوآموزانشان توانستند پرواز کنند و به ماه بیایند و آن را بیابند و کشفش کنند و با این اکتشاف سیگنالهای همیشگی سنگ/فرستنده را قطع کنند بدانند که آموزششان به بار نشسته و شاید که این آغاز رویارویی باشد.
گذشته از جلب توجه بسیاری از دانشمندان و باستانشناسان و محققان ، منتقدان بسیاری نیز به تحلیل مذهبی این داستان کوتاه پرداختهاند.
اریکفوندانیکن که با کتاب ارابه خدایان به شهرت رسید با تحقیقی شبه علمی به جمعآوری مدارکی پرداخت که نشان دهنده حضور موجودات فرازمینی در سالها سال پیش میان اقوام بدوی آزتک بوده است.
نیل آرمسترانگ ،اولین فضانوردی که قدم بر ماه گذاشت بعد از سفرش تعریف میکند که :بسیار جلوی این وسوسه را گرفتم که مشاهده یک سنگ صیغلی عجیب را در نیمه دیگر ماه گزارش نکنم!
چه کسی ما را میپاید؟ ما را رصد میکند؟ و …منتظر است؟
3. تترالوژی نگهبان شب/نگهبان روز/نگهبان گرگومیش/ نگهبان نهایی
اولین جلد از چهارگانه سرگئی لاکیانکف روس ، سال 1998 منتشر شد اما شهرت جهانی داستان مدیون اقتباس سینمایی تيمور بکمامتبف بود.
فیلم که با بودجهای کمتر از 2و نیم میلیون دلار ساخته شد به بهرهگیری از تواناییهای تعدادی از بهترین بازیگران روس، خط داستانی جذاب و جلوههای ویژه خیرهکننده یک تنه رکود سینمای روسیه را شکست و به یکی از موفقترین فیلمهای این کشور تبدیل شد.
جهانیان دو دستهاند: انسانها و دیگران . دیگران تاریک و روشن. سالهای دور که دو سپاه خیر وشر مقابل هم قرار میگیرند نبرد خونینی آغاز میشود که به آخر نمیرسد.رهبران هر دو گروه در مییابند که توانایی برابری دارند و پیمان صلحی میبنند تا هیچ یک برای اخلال در زندگی انسانها از تواناییهای خود سو استفاده نکنند. نگهبانان شب آن عده از نیروهای روشنایی اند که سپاه تاریک را میپایند و نگهبانان روز عدهای از سپاه تاریک که مراقب قانونشکنی های احتمالی نیروهای روشنا اند.
افسانه میگوید این تعادل ادامه خواهد داشت تا لحظهای که دیگر بزرگ جانب یکی از طرفین را بگیرد.
داستان فیلم از 1992 در مسکو آغازمیشود.جایی که آنتون گرودوتسکی برای کشتن جنین نامزد بیوفایش دستبه دامن پیرزنی جادوگر میشود. او ناخواسته در زمره دیگران در میآید و 12 سال پس از آن ماجرا به عنوان یک نگهبان شب در خدمت نیروهای روشنایی است.پسر او که از ماجرا جان سالم به در برده حالا 12 ساله است و به تدریج همه درمییابند که او احتمالاً همان دیگر بزرگ است.کسی که اگر راز شوم پدرش را بفهمند بیدرنگ به سپاه تاریکی خواهد پیوست.
نگهبان شب با پایان سیاه و غیر منتظره به کل از همتایان هالیوودی خود متفاوت است.
موفقیت این فیلم سرمایه فیلم بعدی را هم جمع میکند. نگهبان روز که 2006 اکران شد با داستانی به مراتب پیچیدهتر و جلوههای تصویری قدرتمندتر تحسین بسیاری از منتقدان را بر انگیخت.
4 گانه لاکیانکف با رازهای تو در تو و جزئیات شگفتانگیز یکی از بهترین افسانههای مدرن است که احتمالاً با توفیق و شهرت نسخههای سینمایی به قدری که مستحق آن بود قدر خواهد دید.



ژانویه 11, 2008 at 10:13 ق.ظ
سلام
بابا قدری مهلت بده.من که نمی توانم بحث را از آنجا که بودیم دنبال کنم و باید کمی بروم عقب تر آخر بی انصاف.آینقدر هم متلک پرتاب نکن که گفت:بسیار نفس باید تا سربکشد جامی.
ژانویه 11, 2008 at 5:44 ب.ظ
ممنون از این انتخاب های زیبا .
ژانویه 11, 2008 at 9:55 ب.ظ
ببين موقع امتحانات تحريكمان ميكني به ديدن چه فيلمهايي؟
خوشبختانه گرافيك نوول و داستان كوتاه و ارابه خدايان را خوانده ايم.
————————–
مساله همين است كه تهران نيستم.اگر گفته هاي م.ايلنان درست باشد كه ما شديدا احساس تجانس انرژي داريم با شما.مخصوصا كه با خواندن هر نوشته از آرشيوت اين حس تقويت ميشود.اين بازارچه پارك لاله مارا هم عجيب ميكشد سوي خودش هر وقت تهرانيم.طوري كه بعضي غروبها دوستان را هم ميپيچانيم جهت حضور به هم رسانيدن در اين مكان.آن هم به تنهايي.فعلا ما مشغول امتحانات باشيم شما هم مشغول خدمت زير پرچم مقدس.تا گذر ما(احتمالا آخر بهمن) به تهران بيفتد.و ان كنيم كه بايد و شايد.
ژانویه 11, 2008 at 10:09 ب.ظ
جا داشت از نوول”نگهبانان” اثر جان کریستوفر هم ذکر خیری می رفت.بابت مطلب جالبتون ممنون
ژانویه 12, 2008 at 2:48 ق.ظ
قول نميدم ولي خبرت ميكنم.
شرمندت نشم اميدوارم.
ژانویه 12, 2008 at 2:26 ب.ظ
سلام
دلتنگی های خیابان شانزدهم با یک داستان واقعی به روز است.
ژانویه 12, 2008 at 3:26 ب.ظ
سلام خواب بزرگ
کلمه ای درد دل دارم در سایت vazna.co لطفن بخوان ش
بهشت
ژانویه 12, 2008 at 3:52 ب.ظ
سوپ بزرگ عزيز
به ذهنم رسيد كه شايد قبلا بخاطر اون مسئله (چشمك مثلا) به اندازهي كافي تشكر و اينا نكرده باشم. اين شد كه اومدم يه بار ديگه حضورمجازياً خدمتتون …
ژانویه 12, 2008 at 8:37 ب.ظ
s.roohbakhsh@gmail.com
اي خواب بزرگ سري به اين ميلتان بزنيد.
موضوعيست مهم.(حداقل من اين طور فكر ميكنم.)
ولي براي تو هم مهم است.اگر كميك باز باشي كه هستي.
ژانویه 12, 2008 at 8:55 ب.ظ
من فقد یه سوال داشتم
وقتی شما عین این مطالب تو چلچراغ چاپ میکنی و من هر هفته چلچراغ میخرم و میخونم من با چه انگیزه ای باید بیام وبلاگتون؟
البته خوب میتونی بگی من واسه اونایی که چلچراغ نمیخرن مینویسم و اصن به …خمم که انگیزه ای واسه خوندن اینجا نداری نیا اصن
اما من حرفم اینه شما که اینقد مطالب خوب مینویسی حیف نیست تکراری باشه فک کنم واست سخت نباشه واسه وبلاگ و مجله مطالب مجزا و جذاب بنویسی
———————————————————————————-
خواب بزرگ: ارنستوی عزیز
من بعضی از نوشته های چلچراغی را در اینجا می گذارم اما نوشته های اینجا لزوما در چلچراغ چاپ نمی شود-همین الان شمردم از 10 تا پست صفحه اول فقط 2 تاش واسه چلچراغ بوده-گذشته از اون برخلاف چیزی که گفتی این خواننده است که می تواند به زلف چپش نباشد سر زدن به خواب بزرگ یا هر جای دیگری
ژانویه 13, 2008 at 2:55 ق.ظ
ما الان بايد شاكي شويم يا منت بگذاريم.
كه كامنت ما را خوانده ايد و بي جوابش گذاشتيد؟
وقتي سفارش شما را باارزش دانستيم براي خود و در اين سرماي سگ كش شهرمان به دنبالش رفتيم؟
چه كنيم كه برايمان عزيزي.
آماده تماست در هر لحظه شبانه روز هستم.
از رو رفتي؟
————————————————-
شرمنده.اين هم بيخوابي و چاي و سيگار دم صبح بدخلقمان كرده.
ولي هر موقع توانستيد تماس بگيريد.
ژانویه 13, 2008 at 6:36 ق.ظ
به شیزوفرنی تنها:
آه شیزوفرنی عزیز …تو هم میلت را چک کرده ای؟
ژانویه 13, 2008 at 7:58 ق.ظ
سلام
نگهبان شب را فراموش کرده ای که از روی ان فیلم هم تهیه شده است.
با مطلبی تازه به روزم
÷ست جالبی بود و کشف قابل تعمقی
ژانویه 14, 2008 at 9:42 ب.ظ
آقا بلاگ بسیار عالی ایه! دمت گرم. راستی می دونستی اولین مجله ژانری ایران داره چاپ می شه؟
من توی سایتشون دیدم که نوشتن علمی تخیلی، فانتزی، کارآگاهی و وحشت رو قراره کار کنن و سبکشون هم عامه پسنده.
اینم سایتشونه: http://www.fantasy.ir
ژانویه 16, 2008 at 11:06 ق.ظ
چقدر متاسفم که از این میان فقط نگهبان آرتور سی کلارک رو میشناسم و به نظرم یکی از شگفت انگیز ترین داستانهایش است.
سپتامبر 8, 2008 at 8:39 ب.ظ
[...] فیلم نگهبانان (+) کمکم دارد میرسد. گویی که این جناب ژاک ( ژک، زک، [...]
سپتامبر 11, 2008 at 6:53 ب.ظ
[...] رک اینجا [...]