قرصهایم کو؟
دسامبر 28, 2007
آن شوخی قدیمی هست که به طرف میگویند: “قرصهات رو به موقع خوردی؟” …مدتهاست که از این شوخی استفاده نمیکنم.از وقتی که به موقع نخوردن قرصها ، حالم را بد میکند.
***
القصه …یکسال پیش مطلبی نوشتم درباره افسردگی به اسم “انسان کمی هم جسد است” .در آنجا سعی کردم به برخی افسانههای عامهپسند در مورد بیماری دپرشن بپردازم.
با این حال مدتهاست که مراسمی آیینی در خانه ما تکرار میشود: دوستانی مهربان ، نگران از مصرف داروی ضد افسردگی من، سعی دارند قانعام کنند که دارو ، درمان مناسبی برای این مشکل نیست و با کمی “همت” قضیه ختم به خیر میشود. و در این مراسم آیینی تلاش میکنم برخی باورهای اشتباه درباره درمان دارویی دپرشن را بترکانم.
مخاطب مطلب قبلی من خود افسردگان بودند.کسانی که از بیماری رنج میبرند و میفهمیدند که چه میگویم. این تکمله را برای اطرافیان و دوستان افسردگان مینویسم.و اگر گارد شما در مقابل درمانهای فیزیولوژیک افسردگی بسته است توصیه میکنم آن را بخوانید.
***
افسانه1. افسردگی که این همه قیل و قال ندارد.من خودم هم گاهی افسرده میشوم.
هیچ پزشکی برای دپرشنهای خفیف گذرا یا فصلی دارو توصیه نمیکند.پس ما درباره دورههای غمگینی پریودیک رایج صحبت نمیکنیم.داریم درباره یک بیماری صحبت میکنیم.چیزی مثل سیاه زخم، اماس ،سرخک. ما درباره افسردگی مزمنی صحبت میکنیم که بیش از چند هفته ادامه دارد.فرد افسرده طی این مدت مدام میخوابد یا به شدت بیخواب است، و اغلب گریه میکند و انگیزه هیچ کاری ندارد. واز هیچ چیز لذت نمیبرد و حلقه تکراری از سرزنشهای ریز ودرشت در ذهنش تکرار میشوند. اگر شما هم این وضعیت را دارید باید به پزشک مراجعه کنید.
افسانه 2: این بیماری روحی است و درمان روحی هم دارد.
البته که نسبت به سیاهزخم نقش عوامل روانی در آن بیشتر است.اما نقش ماده شیمیایی “سروتونین” را چه کسی انکار میکند.چطور است که اتفاقاً رد آن در اغلب تحقیقات آزمایشگاهی مربوط به شادی و غم پیدا میشود.چطور است که از قضا در تمام بیماران افسرده کمبود ( در واقع ازدیاد بازجذب آن) مشاهده میشود.
افسانه 3 : تاثیر قرص ها فقط تلقین است.
بله .در سطحی از واقعیت که وارد بحث ماتریکسی شویم همه اینها شاید توهم باشد.تاثیر استامینوفن و دیازپام هم حاصل تلقین است. تاثیر مزهها و رنگها وبوها هم شاید.
ولی اگر قرار است قضیه در همین جهان ناسوتی خودمان ببینیم خیر تلقین نیست.در پزشکی دستهای دارو وجود دارد موسوم به پلاسیبو یا دارونما.حاوی مواد بی خاصیت که برای مواردی که پزشک حدس میزند بیمارش صرفاً به تلقین مصرف دارو نیاز دارد تجویز میشود.داروهای ضد افسردگی اما دارویند.یعنی مواد شیمیایی دارند و با بدن ما یک کارهایی میکنند و باور داشتن یا نداشتن شما به تاثیر آن اخلالی در تاثیرات آن ایجاد نمیکند. آزمایش ساده: یک فرد سالم که معتقد است تاثیر این دارو ها حاصل تلقین است به مدت 20 روز سیتالوپرام مصرف کند ببیند چه میشود.قاعدتاً نباید سیستمش به هم بریزد. اما من هیچ مسئولیتی بابت عوارض احتمالی این آزمایش به عهده نخواهم گرفت.
افسانه 4 : انسان نباید به این داروها وابسته شود.
درمان افسردگی مزمن ،زمان ميبرد.گاهی لازم است بیمار مدت مدیدی دارو مصرف کند.اسم این مصرف ممتد را اگر دوست دارید میگذاریم وابستگی. خب میگویید انسان نباید به چیزی وابسته باشد.بله .چه سخن حکیمانه نغزی! اما زیاد به انسان بودن غره نشویم .این تخته بند تن لعنتی وابسته هزار عنصر مادی است.مگر ما وابسته به خوردن و نوشیدن و تنفس و دفع نیستیم . تازه اینها وابستگیهایی است که به چشم میآید.بگذریم از بسیار وابستگیهای روانی دیگر.حالا این روزی یک قرص ما خاری است در چشم سلوک عارفانه؟ نشانه ضعف و وابستگی و اینهاست؟ خب باشد.چرا کسی به بیماران قلبی نمیگوید که وابسته دارو اند. مگر فشارخونیها تا پایان عمر ناچار به مصرف دارو نیستند؟مگر عینکی ها تا آخر عمر عینک نمیزنند؟ یکبار دیگر در باره این گزاره فکر کنید.
افسانه 5 : مصرف دارو باعث میشود که خودت نباشی.
اوه بله ..من از وقتی دارو مصرف میکنم بیشتر عمهام هستم! این چه حرفی است؟ داروهای ضد افسردگی هم مثل سایر داروها هدفی دارند. قرار است روی قسمت مشخصی تاثیر بگذارد.شوک الکتریکی که نیست.مگر خوردن مسکن شخصیت آدم را عوض میکند؟ این هم همانطور است.چون اسمش داروی روانی است معنیاش این نیست که روان آدم را میشورد یا آدم را “روانی ” میکند.
مصرف دارو برای من تنها باعث میشوم در شرایط طبیعی مواجه با فشارها و تنشها قرار بگیرم.
انگار یک آدم یک پا عصایی داشته باشد که بتواند- تقریباً -مثل بقیه راه برود ، و بقیه آدمهای عادی سعی کنند قانعش کنند که عصایش را دور بیاندازد چون وابستگی به آن خطرناک است و معلوم نیست با استفاده از آن چه بلایی سرش میآيد و تازه ممکن است زمین لیز باشد و سر عصا سر بخورد و تازه دست هم از گرفتن عصا خسته میشود!
بیمار همان یک پای عصا به دست است و اطرافیان دلسوز اغلب همان کسانی که صدایشان از جای گرم میآید.



دسامبر 28, 2007 at 7:34 ب.ظ
سلام
خیلی خوب بود اما چون خیال می کنم در پاسخ به حرفهای احتمالی من آمده همین جا بگویم که نه!حرفهایم را خواهم زد.حالا یا توی قرار چتول یا توی میل.
دسامبر 28, 2007 at 8:03 ب.ظ
نه.شما حالتون زيادي خوبه.افسردگي مزمن به زعم شما همين استفاده ساده از داروهاست؟
نخير پس به آني كه مجبورت مي كند ترك تحصيل كني.40 كيلو اضافه وزن پيدا كني و گوشه خانه براي ماه ها بنشيني و ناخنت را آن قدر بجوي كه خون بيايد از سر انگشتت.و خيره ميشوي به كدام لكه روي ديوار مهم نيست.و كر مي كني و فكر مي كني و…
در هر جمعي چشمان همه از ديدنت پر از اشك شود چون حتي نمي تواني كنترل حرفها و ذهن خودت را داشته باشي.كنترل خيلي چيزها از دستت در مي رود.و…
به اين چه مي گويند؟اطرافيان شما از داروي افسردگي شايد تعريف درستي نداشته باشند اما اينها هم بعضي از عوارض آن ست.و در تمام مدت شايد سالهاي درمان مجبوري دلت را به يكي دو هفته بهتر بودنهاي ميان دوره ي خوش كني.تازه اگر اتفاق ناخوشايندي نيايد كه همان دو هفته را از تو بگيرد و بد تر از آن سر نقطه صفرت برگرداندت.
شما حالتان خوبست.درست مثل همان آدمي كه با يك استامينفون ساده هم سردردش خوب مي شود.مزمن بودن سردرد مي شود آني كه آدم با 3 بروفن 400 هم هنوز نمي تواند چشمانش را باز نگه دارد.
مي دانيد گمانم نفس شما هم از جاي گرم در مي آيد.
دسامبر 28, 2007 at 8:22 ب.ظ
خوشحالم که این نگاه را می بینم .شاید وقت آن رسیده باشد که از باورهای غلط و عقاید قرون وسطایی امان دست برداریم .من کسانی را می شناسم که از خوردن داروی اعصاب به دستور پزشکشان هم می ترسند از وابسته شدن ؟!
راستی در جی میلی که برایت گذاشتم یادم رفت آدرس را بنویسم :
http://www.mimilnan.blogfa.com
دسامبر 29, 2007 at 10:18 ق.ظ
يعني بين آدمهاي هم سن و سال ما هم همينقدر ديدگاه قجري نسبت به افسردگي وجود داره؟! خيلي خوب نوشتي!
دسامبر 29, 2007 at 11:06 ق.ظ
مرسي سروش جان. متاسفانه همانگونه كه اشاره كردي تصورات غلط فراواني نسبت به مسايل مرتبط با روانپزشكي، در سطح جامعه ما وجود دارد. اين تنها محدود به افراد بيسواد نميشود . گاه با افسانههايي عجيب و غريب در افراد تحصيلكرده مواجه ميشوي كه ، نميداني به چه زباني در مورد آن توضيح دهي.
البته نسل جديد ديدگاهش بسيار بهتر از نسلهاي قبل شده.اميدوارم عزيزاني چون تو با نوشتههاي خوبشان ديد علمي نسبت به اين پديدهها را گسترش دهند.
دسامبر 29, 2007 at 12:27 ب.ظ
http://wikimapia.org/#lat=35.743639&lon=51.63527&z=18&l=0&m=s&v=2
تلو با طعم آبلیمو!!
دسامبر 29, 2007 at 8:50 ب.ظ
من که هیچ فکر نمی کنم تلقینی در کار باشد. اما درباره وابستگی همیشگی باید بگویم که مادرم 20 سال است که با داروهای ضد افسردگی زندگی می کند و اگر یک روز دارو نخورد یا خوب نخوابد مثل مرده متحرک است. او وابسته به داروست و نمی توانی انکارش کنی.
من به روزم.
دسامبر 29, 2007 at 9:55 ب.ظ
هر كه بر در اين فيضيه كوفت نادم نگشت
ما دو شيخيم هم نيك نهاد وهم پلشت
ار مجال عشقبازي دهاد مارا اين فلك
از هيچ رخنه اي در نگذريم ولو يك ترك
دسامبر 30, 2007 at 1:22 ب.ظ
يادتان هست يك وقتي نوشته بوديد معمولا نوشته اي كه آدم خودش چندان دوستش ندارد مورد توجه قرار مي گيرد؟ حالا حكايت ماست.
هويجوري نوشتم آن چند پست را و شما هم هي تحويلشان مي گيريد. آدم هم خوشش مي آيد از خودش، هم شك مي كند به خودش و نوشته هاي قبليش!
بعد هم اين روزها حال و مقام خاصي اتفاق نيفتاده.
سخت تر و از شما چه پنهان بدتر شده كه خوب تر نشده.
و … خب، آهان! در حال خواندن مجموعه كتابهاي مانوليتو هستم كه اگر نخوانديد و دلتان براي خنديدن هنگام مطالعه تنگ شده، لطفا بخوانيد. خوب چيزي است.
دسامبر 30, 2007 at 3:02 ب.ظ
آجر دیوار رو می سازه، و اگه آدم دیوار باشه قرص یعنی نبودن آجر.
همین.
دسامبر 31, 2007 at 12:41 ق.ظ
سلام
http://www.dw-world.de/dw/article/0%2C2144%2C3027457%2C00.html
دسامبر 31, 2007 at 4:37 ق.ظ
آيا علاوه بر درمان داروئي راه هاي ديگري براي درمان افسردگي مزممن (و نه فصلي) وجود دارد؟ آيا مي توان گفت كه ورزش و فعاليت شديد جسماني نقشي به قوت اين قرص ها دارند؟ و يك سوال ديگر ، چرا همه ي روان شناسان كه در تله ويزيون صحبت هايشان را ميبينيم به نقش ايمان به خدا و نيايش در درمان افسردگي اين قدر پا مي فشارند اما همه ي روانشناسان نه؟ آيا اين صرفا يك تفاوت در شيوه ي درمان است؟ آيا موضوع كاملا تخصصي و فني است و جاي صحبت اغيار نيست؟ آيا موضوع به مملكت داري مربوط نيست؟
دسامبر 31, 2007 at 4:41 ق.ظ
به نظر من (برحسب تجربه ي كوتاه زندگي ام مي گويم ) مطالعه ي فلسفه در درمان افسردگي موثر است. شما مي توانيد مثل بسياري ديگر به اين حرف من بخنديد، مهم نيست. نكته اين است كه من به اين عقيده باور دارم.و براي اين باور دو دليل محكم دارم، يكي تجربه ام (كه كسي نمي تواند به آن نه بگويد) و ديگري قول مردي حكيم كه گفت…. بماند….
دسامبر 31, 2007 at 4:48 ق.ظ
آگهي بيزرگاني!(يعني تاجر بي سرمايه!!) به يك جلد كتاب “تحقيقات فلسفي” اثر ويتگنشتاين مثل چي نيازمنديم!اگر داريد و مي خواهيد از شرش (شرش؟ هر چه آن خسرو كند شيرين بود!) برهيد آگهي بدهيد در همين بيگ اسليپ. (آقاي صاحب كافه! كميسيون شما محفوظ است !) با تشكرات فائقه( آتشين !!)
دسامبر 31, 2007 at 11:31 ق.ظ
به از نام چه پرسي؟ :
تا آنجا که سوادم می رسد
بله انواع درمان های الترناتیو وجود دارد
ورزش احتمالا در بهبود وضع بیمار نقش دارد
تله ویزیون ؟*^5&&#$$$!
دلیلی برای خندیدن نیست.در عوض کتاب تسلی بخشی های فلسفه اثر آلن دو باتن -نشر نیلوفر را توصیه می کنم اگر نخوانده اید بخوانید
متاسفانه وینگنشتاینی نیستم.
میلی هم در راه است که البته وقتی جی میل از اغما خارج شود.
دسامبر 31, 2007 at 8:19 ب.ظ
لطفا ای میلتان را چک کنید.
ژانویه 1, 2008 at 12:23 ب.ظ
ممنون . كتاب تسلي بخشي ها ي فلسفه به كف آمد. خدا اين رفيق پزشك ما را رحمت نمايد! اكنون مشغول خواندن آن هستم. (در فرجه ي امتحانات ترم !) اغماي جي ميل را پاياني نيست؟ كاغذ (!) نمي دهيد؟
ژانویه 2, 2008 at 9:30 ق.ظ
برای این فضای سفید بالای لینکهات یه فکری بکن… سروش خوشم می آد با افسردگی معاشقه می کنی!
ژانویه 3, 2008 at 12:27 ق.ظ
سلام.
باز هم نامجو!
http://www.chn.ir/news/?section=1&id=25922
ژانویه 4, 2008 at 8:26 ق.ظ
ديشب نامجو !!! چه حالي داد!!!!!! اجراي زنده اش آخر برنامه ي هفت ترانه شاهكار بود! چه لذتي بردم! فقط اي كاش مي شد اون مجري رو از هستي ساقط كرد! رو نرو بود اساسي!!!
ژانویه 4, 2008 at 8:51 ب.ظ
قصد آپدیت ندارید آیا؟
ژانویه 5, 2008 at 8:28 ق.ظ
man ziad ba daroo movafegh nistma
har chizi mitune ravale tabie khodesh ro tai kone ta addi beshe
shoma man ro link karde budin be in address:
http://www.soutspokenness.blogfa.com
man in address ro be in taghir dadam:
http://www.outspokenness.blogspot.com
ژانویه 5, 2008 at 11:47 ق.ظ
يه پولي بايد جمع كنيم بدهيم به اين آقاي روحبخش كه آپديت كند! يا شايد چيزي شده؟ آيا اتفاقي افتاده است؟ نكند يك زامبي سروشخور پيدا شده باشد؟ يا شايد ومپايرها نشاني او را يافتهاند؟
چگونهايد آقا؟
لطفا چيزي بنويسيد.
ژانویه 5, 2008 at 12:12 ب.ظ
به از نام چه پرسي؟ :
این ایده که بسیار درخشان و هوشمندانه است!
ولی چشم…در حال جمع و جور کردن چند مطلبم که نمی دانم اول نوبت کدامشان می رسد:
در ستایش سیگار
قضیه کسی که مرا به بازجویی کشاند
رفیق نگاری :بهرنگ و سودابه
نگهبانان/نگهبان/نگهبان شب، روز،گرگ و میش
زنده باد آکادمی فانتزی
و …
ژانویه 5, 2008 at 12:37 ب.ظ
سلام
بسته پستی به دستت رسید یا نه؟نمودارها وبقیه ماجرا.اگه رسیده وخوندیشون بگو که گفتگو رو ادامه بدیم.
ژانویه 5, 2008 at 12:38 ب.ظ
متلک هم نزن ما فعلن داریم آش داغ می خوریم و زبونمون بد جوری سوخته.مرگ بر آمریکا.
ژانویه 5, 2008 at 1:24 ب.ظ
سروش
لطفا خازییل را نگاه کن .
ژانویه 5, 2008 at 4:00 ب.ظ
سروش
از لحن شوخت نتوانستم بفهمم رسیده یا نه.سه شنبه قبل پست شد.عالمی نموداروادامه مطلب.اگر نرسیده راست وحسینی بگو تا دوباره بفرستم.اگرچه معمولن پست پیشتاز از این بی معرفتی ها نمی کند.ضمنا اگر توانستی نگاهی به شرزین بکن ونظرت را در باره پست جدید بگو(متافیزیک)در ضمن جی میل شما هم پنچر شده؟
ژانویه 5, 2008 at 6:35 ب.ظ
سروش عزيز ما نوشتنمان نمي آيد مدتيست.
ولي كلي كاغذ پاره يادداشت كردم با موضوع (در ستايش سيگار).
حكمتي در كار بوده شايد.ولي ترجيح دادم ننويسمش.يعني به جايي نرسيد.مثنوي هفتاد من كاغذ هم جوابگو نيست!
تو بنويس ببينيم چي درمياد خواب نارنجي پوش كه آخرشم اونشب نديدمت داغش به دلم مونده به جان خودت.
ژانویه 5, 2008 at 8:36 ب.ظ
دوباره سلام
بیا به طومار و نگاه کن.می فرستم یا دنبالش را می گیرم که ببینم کجا گیر کرده.ممکن است هنوز در راه باشد.
ژانویه 6, 2008 at 8:27 ق.ظ
وب سایتت: چه کسی مرا آپ خواهد کرد؟!
ژانویه 6, 2008 at 11:30 ق.ظ
خیلی جالب و بدرد بخور بود..پزشکیین؟
ژانویه 6, 2008 at 6:41 ب.ظ
هوشمندانه؟ ممنون!
درباره ي درمان دارويي افسردگي نوشتهايد؟ خواهيد نوشت؟ ميگويند زعفران چيز خوبي است كلاً! ما را در جريان بيفكنيد (!) ممنون مي شويم.
ژانویه 8, 2008 at 3:35 ب.ظ
من ده ساله گرفتار اين سوام که من افسردگي دارم يا نه ؟
خيلي احمقانهست. چون هربار به روانپزشک مراجعه کردم گذاشتمش سر کار. نميدونم چرا. ذهن داستاننويسم عاشق بازي داستان سازيه. حتي در مورد خودم.
ژانویه 10, 2008 at 9:44 ق.ظ
ببين عزيز دل م، غرغرغربون ت برم، تا از دل من درنياري افسرده مي موني، باور كن خيلي موجود مزخرفي هستي، براي همين راه ديگه ي از بين رفتن افسردگي ت اينه كه باور كني اين حقيقتو(يادت مياد كه، فرق واقعيت و حقيقت و بحثاي طويل).
آخ كه حال مي كنم مي بينم دنيا چه كوچيكه، بم مي گفتي اگه قد منو داشتي دنيا رو فتح مي كردي، آخ چه قدر خري.
ضمنن عمو سروش، انقده قد نباش، من هيچي تو دل كوچيك م نيس به خدا، دعوت م كن يه آخر هفته …
عجب عجب
پرواز آخرو(همون پريدن از مغاكو مي گم) يادت بيار، اون پسر آرژانتيني مجبور شد بره از دل همه دربياره، تو بيا و از فلان ما دربيار!!!
غرغرغرغربون ش برم كه هنوز طنازه اين سروش
ژانویه 10, 2008 at 9:56 ق.ظ
ضمنن اون واژه ي ميهم(بر وزن مبهم) «طويل» رو موقع خوندن سه بار مكرر كن.
ژانویه 10, 2008 at 10:08 ق.ظ
ضمنن از نامجو، بيا و «از هوش مي» ي براهني رو كه خونده يه بار ديگه گوش كن؛ ضد افسرده گيه
ژانویه 10, 2008 at 10:36 ق.ظ
چی زود مشمول سانسور می کنی مارو، جانور!!!
ژانویه 17, 2008 at 7:16 ب.ظ
این که صداشون از جای گرم بلند میشه رو که گفتی..
ژانویه 20, 2008 at 3:52 ق.ظ
http://news.yahoo.com/s/nm/20080117/us_nm/drugs_studies_dc
آگوست 12, 2009 at 5:16 ق.ظ
مرسی