این مرکب جسم پر علت
دسامبر 4, 2007
این منم ؟
***
دندانهای جلوییم از زیر لب بیرون میافتادند.بهم میگفتند دندان موشی.دو سال ارتودنسی کردم.بعد ولش کردم.بزرگ شدم و لبم برای همیشه دندانهای موشی را پنهان کرد.
سال دوم دبیرستان بودم که آبله مرغان گرفتم.45 روز سوزان در تب و چرک و کابوس.روی گونه چپم دو رد کوچک کنار هم باقی ماند.میترسیدم از “ریخت” افتاده باشم.دکتر و درمان افاقه نکرد.بعدتر که بزرگ شدم و چاقتر شدم و پوست انداختم آن دو چاله کوچک کمرنگ و کمرنگتر شدند.حالافقط به نشانه آن بیماری سخت دو تیره روشن کم عمق ریز روی گونهام باقی مانده.
کوسه.اسم غیر رسمی متداولش این است.وقتی رفتم برای گزینش دانشکده طرف رو کرد گفت چرا صورتت را تراشیدهای .من هم گفتم امر است که اگر گذاشتن ریش “کراهت “چهره همراه داشته باشد به ازاله آن.با همدردی دستی به ریش تنکاش کشید و خودمانی شد و گفت : “آقا بروید دکتر .انشاءاله درمان میشود”
هنوز هر وقت یاد حرفش میافتم خندهام میگیرد.بعدها پوستم زبر شد .نه آنقدر بود که با خیال راحت ژیلت را حرامش کنم نه آنقدر کمرنگ که بشود از سایه کمرنگ و نامرتبی که بر چهره میانداخت گذشت.
مثل اغلب خردادیها -همانطور که فال میگوید- حفره تنفسی و گردنام مشکلات ابدی دارند.نمیتوانم راحت از بینی نفس بکشم .جراحی انحراف بینی -مثل جراحی انواع انحرافات- بیفایده بود.گذشته از مشکل دائمی خروپف – که البته برای اطرافیان است- هیچ وقت صدای تودماغیام را دوست نداشتم.به قدر کافی مقتدرانه نیست.دستم را میبنند.گاهی جلوه ابلهانهای به حرف زدنام میدهد. صدا چیز مهمی است. یادم هست اولین بار که صدای شریعتی یا اخوان را شنیدم چقدر تو ذوقم خورد.انتظار هیبت بیشتری داشتم.شاید برای همین هم از تلفن خوشم نمیآید.افسوس میخورم که چرا حنجره پدرم (که گوینده است) با پولیپ و انحراف بینی یک خردادی جمع شده تا ضایعام کند.
و گردندرد ابدی که از زمان کاریکاتور کشیدن و خم شدن مدام روی میز شروع شد.بوی آشنای ویکس.فیزیوتراپی .عکسبرداری.عضلات گردن باید تقویت شود.و من همیشه برای تقویتشان نقشهها میکشم.گردندرد عوارض خودش را همراه دارد.نمیتوانم لباس یقه بسته یا یقه گرد کیپ بپوشم.نمیتوانم مدت زیادی یک جا بنشینم.نمیتوانم مدت زیادی از یک افقی شدن 30 ثانیهای بگذرم.اینها روی زندگی آدم تاثیر میگذارد. روی انتخاب کارش.روی انتخاب اماکنی که به آنها میروی. روی سفر رفتن. روی همه چیز.
یک متر و 64 سانت.از 18 سالگی یک میلیمتری حتی تغیر نکرد. بارها به یکی از رفقای قدبلندم به شوخیگفتهام : اگر من قد تو را داشتم جهان را فتح میکردم! …بله میدانم ناپلئون با همین قد جهان را فتح کرد.اما..مدتهاست دست از حسادت به کسانی که 10 سانتیمتر فقط از من بلندترند برداشتهام.زندگی را به عنوان یک قد کوتاه پذیرفتهام.
در طول تمام کودکی و نوجوانی مظهر لاغری بودم.لاغر مردنی.یکی از همین بیافراییهایی که میشود دندههاشان را از روی لباس شمرد.بعد از ازدواج ناگهان پوست ترکاندم.طی عکسهای این سالها به تدریج چاقتر و چاقتر شدهام.هنوز البته 90 کیلو تا دایی 160 کیلوییام فاصله دارم.ولی چاقی عاجل چیزی نبود که هیچ وقت انتظارش را داشته باشم.با این یکی هنوز مشکل دارم.تجربه دوره آموزشی که سایزم را به مدیوم رساند ثابت کرد با کمی -یا زیادی- فعالیت جسمی میتوان دست کم جلوی این یکی را گرفت.
***
اینها را گفتم که غرغر کرده باشم؟ ابداً.
این نصیب من است از مرکب جهان.روی هم رفته زشت یا دوستنداشتنی نیست.به اوضاع و احوال ساربانش ربط دارد.گاهی همین هیکل وقتی پای منبر میرود و کانکشناش برقرار میشود با سرعت 100 کیلو بایت آتش میبارد. این را میدانم.در چشم شنوندگان میبینم.
گاهی اجازه نمیدهم بیش از حد جدی شوم.یا خودم را جدی بگیرم.
سعی میکنم مثل یک مرکب باهاش درآشتی باشم.میتوانستم شکل دیگری باشم.موهایم دماغم و چشمم شکل دیگری باشد.مثل قالب وبلاگم که میتواند عوض شود. مثل لباسم.البته که هر کدام در محتویشان تاثیری جدی میگذارند. ولی نه آن قدر که به کل تحریفش کنند.
***
این منم؟
***
حضرتکم در مکاتیب نامه نوشته به حسامالدین چلپی عذر آورد که چرا دیر دیر به دیدارش میرود.میگوید:
الا این مرکب جسم پر علت ، گاهی بیمار و گاهی تیمار ، گاهی پلنگ و گاهی خرلنگ، هیچ بر مراد دل هموار نمی رود.گاهی لکلک و گاهی سکسک، گاهی قبله و گاهی دبره…
فیلم آنلاین عزیز مرا به پتهریزون دعوت کرده بود.اگر قبول کند این باشد به حساب جواب همان دعوت…



دسامبر 4, 2007 at 9:48 ب.ظ
نوشتن اینجوری از این مرکب پرعلت، خودش کلی رهایی از مرکب و علت و … می طلبد که شما داشتید.
دسامبر 4, 2007 at 10:44 ب.ظ
چی بگم…ده پانزده سال پیش شاید مهم بود که کی ریش داره کی قدش چطوره و کی کمرش تو دست جا میشه…الان فکر نکنم تو این سن و سال ماها این چیزا دیگه خیلی مهم باشن…الان نگاه میکنیم طرف چی بارشه…
دسامبر 5, 2007 at 4:54 ق.ظ
سلام
شما خبر ندارید حالا که نامجو خوشبختانه برگشته قصد ندارد کنسرت بگذارد؟ حتی زیرزمینی؟
دسامبر 5, 2007 at 4:57 ق.ظ
عجب ماجرایی داشتی کلعلی!
دسامبر 5, 2007 at 9:24 ق.ظ
امروز صبح توی تاکسی ÷یرمرد راننده به پیرزن مسافری که روی صندلی جلو نشسته بود می گفت ، نه پیرزن بود که به پیرمرد می گفت/ نمی دانم شاید هردویشان به همدیگر می گفتند :
هنوز هم دوست دارم ، دور از چشم بچه ها توی خم یک کوچه عشقم را بغل کنم .
یک روز دیگر اما یک مرد تقریبن 40 ساله که سوار ماشینش شدم ، گفت : مراقب باش شکارامو له نکنی ”
سر چند تا کبوتر را کنده بود و انداخته بود کف ماشین .
گفتیم دو کلام با شما بگوییم شاید روی این ذهن فرسوده مان اثر کند .
دسامبر 5, 2007 at 1:25 ب.ظ
چه پته ریزون خوبی کرده ای… تو همون سروش روحبخش نکته پرداز آروم و باهوشی…
دسامبر 5, 2007 at 3:53 ب.ظ
آقا پته ی خودتو اینجوری میریزی رو آب، امیدوارم هوس زدن پنبه ی کسی رو نداشته باشی.
آآآآآی لاحاف دووووووزیه
دسامبر 5, 2007 at 4:35 ب.ظ
سلام مجدد .ممنونم که به وبلاگم سر زدید اما فقط یه نکته کوچولو که من پسرم و اخر اسمم ت تانیث نداره !
دسامبر 5, 2007 at 8:27 ب.ظ
مرسی از اینکه نوشتی.
دسامبر 5, 2007 at 8:34 ب.ظ
بابا ایول. این رفیقای ما که فک میکنن ما خیلی فرانکلی و رک و این حرفاییم اگه بیان شمارو بخونن چی میگن؟ خیلی جالب بود.
دسامبر 6, 2007 at 8:41 ب.ظ
یه ویکس خارجکی در اومده که خیلی داغه، زود هم تبخیر میشه و بوش هم نمیمونه و آبروریزی راه نمیاندازه! امتحانش کن!
دسامبر 7, 2007 at 5:02 ب.ظ
اینم یه جورشه…!! سروش به من زنگ بزن!!!! تلفنت اشغاله عمو!!!!!
دسامبر 8, 2007 at 9:50 ق.ظ
salam…to kootahiye ghad manam hamdarde shomam…haminjoor chagh shodane zare zare…rasti nemidoonam gholov kardi ya na….vali engar az ma badtar ham hastan…be khodemoon razi shim!
دسامبر 9, 2007 at 7:35 ق.ظ
آه ای خواب بزرگ… آه ای دکترجان …
آه ای مسترکم…
قیافه مان تابلو شد رفت سینه ی دیوار بازار …
دسامبر 9, 2007 at 4:37 ب.ظ
آقا كار خودت رو كردي! رفتم فيه ما فيه رو گرفتم ، يك پاراگراف از اولش خوندم ، ضعف كردم! پاهام لرزيد نزديك بود بيفتم زمين! يه كمي بي جنبه بازي بود ولي خدايي اش مقالاتي است ها!!!!!! تشكر از شما كه هلمان دادي به اين سو! و تشكر از مدرس صادقي به خاطر سلكشن اش! و تشكر از مركز به خاطر چاپش ! تشكر از همه !!! و تشكر ويژه از حضرتكمان!!
“فرمود كه هر كه محبوب است، خوب است. و لاينعكس.”
دسامبر 9, 2007 at 5:11 ب.ظ
Sir! There has been a few errors problems concerning the subscription of your weblog address in my Google Reader. It disappears after I enter the address. is this what you do deliberatly? or something goes wrong with my account???
دسامبر 10, 2007 at 5:01 ب.ظ
خیلی شوکه شدم اینجور حرف زدن جسارت می خواد واقعا به نظرم باید اون موضوع اهمیت خودشو از دست داده باشه که ادم بتونه راجع بهش اینطوری حرف بزنه اصلا بتونه راجع بهش حرفـــــــــــــــــ بزنه برای بعضی ها که هیچ وقت این اتفاق نمی افته من یکی که شخصا جسارتشو ندارم بنابراین کارتون به نظرم احسنت داره
دسامبر 11, 2007 at 12:19 ب.ظ
خيلي از خوندن نوشته هات لذت بردم. نمي دونم واقعا آدم صادقي هستي يا با صداقت مي نويسي. جالب بود.
دسامبر 12, 2007 at 7:51 ب.ظ
جناب روحبخش! ممنون! اون مشكل در باره ي گوگل ريدر رفع شد! مرسي كه حلش كرديد!