چیزهایی که برایشان نقشه کشیده بودم
نوامبر 28, 2007
کتاب “روباه و اردک” یا چنین چیزی/ 5 سالم است. کتاب را در خواروبار فروشی روبروی خانه مادربزرگم دیدم.عاشقش شدم. فقط رنگ صورتی کادر روی جلدش یادم هست.یادم هست رفتیم خانه عمه کوچیکه که همیشه لوسم میکرد. دوست دارم یک جوری بحث را به کتابه بکشانم.بلاخره صاحبش میشوم.
آخرین تصویری که خاطرم مانده این است که گول”باهاره” دختر یکی از مهمانهایمان را خورده بودم و داشتم کتاب را ریز ریز میکردم تا “کیک کتاب ” درست کنیم!
هفتتیر شیشهای/مغازه اسباببازی فروشی روبروی دبستانمان یک هفتتیر شیشهای گذاشته پشت ویترین.همه سکناتش از بیرون دیده میشود.از اینهایی که ترقه هم میخورند.300 تومان است. برای آن موقع باید خیلی باشد.هی جلوی مغازه می ایستم و نگاهش میکنم.باهاش راز و نیاز میکنم و مطمئنم روزی مال من میشود.سرانجام یک بعداز ظهر رویایی عمه مرا به مغازه میبرد.هفتتیر را میخریم.با یک بسته فشنگ پلاستیکی زرد قشنگ که قول میدهم به سمت چشم کسی شلیکشان نکنم. و یک بسته ترقه قرمز.حالا عاشق پلیسبازی با بچههای همسایهام. معلوم است که همیشه کی باید قهرمان باشد.همان که هفتتیرش با بقیه فرق دارد. شیشهای و ملوس است.فشنگها را به چشم کسی نمیزنم اما همهشان موقع شلیکهای ولنگارانه من در خانه، یکی یکی گم و گور میشوند. و ترقهها دوده میاندازد به شیشه تفنگم. تفنگ کم کم سیاه میشود. از ریخت میافتد. دیگر نمیتوانم قهرمان باشم.دوستش ندارم.گم میشود.
بومرنگ/ برادر کوچکم رقیبم شده. هر چی برای من میخرند او هم بهانهاش را میگیرد. من بومرنگ میخواهم. باید حول و حوش چاق و لاغر و ایکس 625 بوده باشد. برادرم بو برده و منتظر است تا بومرنگ بخرم و او زهرمارم کند.بلاخره شیء مذکور مخفیانه به من میرسد. با کلی تدابیر امنیتی. در خانه هم پنهانش میکنم.برای بازی با آن هم باید با مادرم چشمکهای زیرزیرکی رد و بدل کنیم که –بعله ..مثلاً دارم میروم خرید-
جلوی مجتمع مسکونیمان یک زمین پرت افتاده. بغل سنگبری. جای خوبی است برای بومرنگ اندازی. اما زور من نمیرسد.بلد نیستم خوب پرتش کنم.همیشه میافتد جلوی پایم. رضا به نیابت از من پرت میکند.بومرنگ بازی من شده این که رضا را با خودم ببرم برایم بومرنگام را پرت کند، بگیرد و من نگاه کنم. او خوب پرت میکند هر چه دورتر پرت میکند تعلیق انتظار برای آن حرکت نرم دورانی و بازگشش بیشتر میشود.یک بار خیلی دور پرت میکند. و بومرنگ برنمیگردد.
تنتن/ اولین تنتن خواندن درست و حسابیام مال سوم دبستان است.خواهر و برادر جوان همسایهمان چند تا تنتن داشتند.با سخاوت تمام – آدم که به بچه 9 ساله کتابهای نوستالژیکش را امانت نمیدهد!- دادند بخوانم و از آن موقع شیفتگیام شروع شد. یکسال بعد آرش را پیدا کردم.همسایه دیگرمان که همه تنتنها را داشت.از من چند سال بزرگتر بود و تنتن ها را از پدر و مادرش ارث برده بود.همهشان را بلعیدم.والدینام را نفرین کردم که چرا برای خودشان تنتن نخریده بودند که حالا من هم گنجینهای چون آرش داشته باشم و در عالم کودکی خیالپردازی میکردم که آرش به مرگ قهرمانانه و باشکوهی از دنیا میرود و همه کتابهایش را برایم ارث میگذارد!
چند سال بعد کتابفروشی کورس را کشف کردم.مدتها قبل از این که کتابفروشی کوچک در طرح تعرض خیابان احمدآباد برای همیشه خاطره شود.آقای کورس یک مرد جا افتاده فرنگ رفته با کمالات بود که کتاب نایاب و خارجی و البته تنتن داشت.هر کدام 300 تومان. پول زیادی بود.با جان کندن چند تایی خریدم. چند تایی هم هدیه گرفتم. یکبار آمدیم تهران.طبق معمول باید بخاطر من سری به خیابان انقلاب میزدیم. کوچکتر از آن بودم که برای خودم در خیابان بگردم. همه فامیل هلک و هلک دنبال من راه میافتادند. و من در یک حراجی در یک زیرزمین رویایی” پرواز شماره 714″ را دیدم و خریدم.این خرید چنان مزه داد که آن خواب تکراری شروع شد. خواب میبینم در یک دستدوم فروشی ، یک بازار بزرگ محلی ،همه تنتنهای یونیورسال را میفروشند. خیلی ارزان. راحت میتوانم همهشان را بخرم. همین موقع هاست که از خواب میپرم. تا چند سال پیش خواب مدام تکرار میشد.
تا سرانجام خواهر کوچیکه صاحب چند تا تنتنی شد که داشتم و احتمالاً وارث کابوس قدیمی من…
راپید/ دبیرستانیام.اول دبیرستان.کاریکاتور میکشم.با خودکار، مداد، هر چی دم دستم باشد. دوست دارم بدانم “حرفهایها” با چی میکشند. سرانجام جایی اسم راپید به گوشم میخورد.راپید میخواهم.اما 4 هزار تومان است.فکر وذکرم شده راپید.تازه با مرتضی آشنا شدهام. از دهنم در میرود که دنبال راپید خریدنام. دست میکند در جامدادیاش یک راپید شماره 5/1 سبز رنگ بهم میدهد.همینجوری. هدیه.دارم بال درمیآورم.با خنده میگوید : “بگذار من هم در آینده کاریکاتور ایران سهم داشته باشم!”
شب می روم خانه و یکی از بدترین شبهای دنیا روی سرم هوار میشود.آن قدر با این شیء مقدس تازه ور میروم که نوکش میشکند.شب اول. قبل از این که فرصت کنم مرتضی را در آینده کاریکاتور ایران- و چه بسا جهان – سهیم کنم.
یادم نیست در خانه کسی علت بغضم را پرسید یا نه. به کسی چیزی نمیگویم.
چند ماه بعدش با پول خودم و کمک مادر یک راپید روترینگ میخرم.همینطوری از سر رفع تکلیف. دیگر دوست ندارم چیزی از ابزار حرفهایها بدانم .دل و دماغش را ندارم.چند وقت بعد کاریکاتور را برای همیشه کنار میگذارم.
حسرت طراحی با آن هدیه گرانبها برای همیشه بر دلم ماند.



نوامبر 28, 2007 at 12:01 ب.ظ
گفتی تنتن داغ دلم تازه شد !!
نوامبر 28, 2007 at 2:28 ب.ظ
D:
نوامبر 28, 2007 at 5:43 ب.ظ
برای من ارگ بود..شبها خواب نوازندگی با پیانوی سیاه قشنگ دختر خاله ام را میدیدم که 20 سالی از ما بزرگتر بود و گاه ارگ پسر خاله…تا بالاخره سه هزار تومان جمع کردم و با پول خودم بدون اینکه کسی بتواند معترض و مانعم شود ( ارگ چیه خودش آهنگ میزنه..سنتور سنتی و بهتره و….حالا بیا حالی کن که این همه صدای سحرآمیز فقط از این لامصب در میاد!) فکرش رو بکن..یه ارگ با صد صدای مختلف..انگار یه ارکستر داری….اخیرا که باقیمانده لوازمم رو از خانه پدری کوچ میدادیم، ارگ رو دیدم که سالها گوشه خانه فراموش شده و خاک خورده بود…..
نوامبر 28, 2007 at 6:06 ب.ظ
راستی یادم رفت…هنوز خواب میبینم-گاهی- که اون جلد از مجموعه تن تن رو که نخوندم رو پیدا کردم..یه داستان عجیب که توش هم دزد دریایی هست هم بیابون و هم چندتا دایناسور ناقابل!!!!
نوامبر 28, 2007 at 7:34 ب.ظ
در راستای تثبیت peace چند وقت پیشم و نوستالژیای رقیق این پست یک خاطره ی راپیدی از خودم در وکنم:
اولین بار که ذوق زده با راپید کار کردم و کارم تموم شد بدون در نظر گرفتن بروشور محصول برای شستنش دل و روده شو ریخته م بیرون و حتی سوزنش رو کشیدم رو خیسی ی انگشتم تا قشنگ تمیز بشه.بعدم با خیال راحت همه ی دل و روده ی شسته رو گذاشتم تو بالکن رو روزنامه که خشک بشه.فردا صبحش که جمعه بود یادم افتاد نیاوردمشون تو. باد پاییز همه رو از فاصله ی دو طبقه ای انداخته بود پایین.”همه” رو پیدا کردم و دیدم به طور معجزه آسایی دست خدا(همون یدالله خودمون) اون سوزنای نازک رو گذاشته لای شکاف موزاییکای حیاط تا سالم بمونه.اعتماد به نفس پیدا کردم،بروشور و نحوه شستن رو کلا بی خیال شدم و تا مدتها بعد همون جوری می شستم و میذاشتم تو پیاله هل میدادم زیر شوفاژ تا خشک شه.بعدها سوزنو بعد از شستن میذاشتم توش و سرشو میبستم ولی بعد از اینکه یه دهم و دو دهمش رسما نابود شد رویه مو عوض کردم و بدون باز کردن می شستم.
حواشی:
*زنده باد روترینگ.فابر کستل بره جلو بوق بزنه.
*من عاشق هشت دهمش بودم و هنوز اون و پنج دهمو به بقیه ترجیح میدم.
*نمیدونم چرا از این معجزه خرکی ها دیگه برام پیش نمیاد!
*عمرا زبون فارسی مشکل مند نیست. کدوم بیچاره ی خارجی ی تازه پارسی یاد گرفته ای ممکنه ریشه ی “می شستم” رو تشخیص نده و بین “نشستن” و “شستن” معلق بمونه؟ چطور ممکنه “نشستن” رو همون فعل نهی “شستن” یا حتی “نشستن” فرض کنه؟چرا این خارجیا اینقد کند ذهنن؟
*خدایی این چه وضع گفتاری نوشتاری ای یه؟باید یه فکری کرد؟ همین زبانمون باعث شد از یونانیا شکست بخوریم دیگه!
نوامبر 28, 2007 at 7:41 ب.ظ
بعدشم آهان راستی…کی گفته اخلاق من گنده؟ نشنیده گرفتما.
نوامبر 28, 2007 at 10:00 ب.ظ
آقا ما رعایت کپی رایت را مینماییم….مگه نه؟!!!
نوامبر 29, 2007 at 8:37 ق.ظ
خوب الان برو سراغشون!
نوامبر 29, 2007 at 10:51 ب.ظ
من هیچ وقت نفهمیدم تن تن یعنی چی
اما یه تفنگ خوشگل داشتم که اکبر پدر سگ اونو واسه داداش کوچیکه اش اصغر که هم سن من بود دو دره کرد و هر چی گفتم به روی خودش نیاورد. هنوزم یک درصد شک دارم که کار اکبر بوده باشه. خاک بر سرش کنن.
نوامبر 29, 2007 at 11:00 ب.ظ
سلام سروش عزيز صحبت از تن تن شد تو ميدوني ايني كه تن تنهاي يونيورسالو ترجمه كرده كيه با اون اسم عجيب؟
راستي
http://www.lonelysh.blogfa.com/post-25.aspx
http://lonelya.wordpress.com
البته كامل نشده
نوامبر 30, 2007 at 11:15 ق.ظ
به شیزوفرنی تنها:
راستش من خودم سالهاست می خواهم بدانم پشت نام اسمردیس کی بوده؟ به حدس و گمانهایی هم رسیده ام ولی …
خانه نو ات هم مبارک باشد
نوامبر 30, 2007 at 7:51 ب.ظ
هیچ وقت صاحبش نشدم.دور میدان هفت حوض یک اسباب بازی فروشی بود به اسم فروشگاه هدیه. یک آدم آهنی سیاه آورده بود گذاشته بود پشت ویترین. از آنهایی که وقتی روشنش می کردی راه می رفت و چراغ قرمز چشمهاش روشن می شد. یک بار با مامان تا پشت پیشخوان هم رفتیم. آقای فروشنده گذاشتش روی میز و روشنش کرد. خیلی خوب راه می رفت اما قیمتش 900 تومان بود! زمانی بود که با هزار تومان می توانستی دو هفته زندگی کنی. بنابراین مامان نتوانست برایم آن را بخرد.
ما هم یک پسر همسایه داشتیم که وقتی 6 سالم بود شیرین 15 سال رو داشت. یک خواهر عقب مانده داشت که اسمش شیرین بود و بعضی وقت ها می رفتیم باهاش بازی می کردیم. اما بازی بهانه بود. می رفتیم عکس های کتاب های تن تن شهاب رو ببینیم!الان وقتی به چهره شهاب فکر می کنم چیز زیادی یادم نمی آید. شاید کمی شبیه تن تن بود!
دسامبر 2, 2007 at 12:41 ب.ظ
درود بر شما
خوش به حال نگارنده، آن چیزهایی را که می خواسته آخرکار به آنها می رسیده. ولی این روباه بیچاره از همه آن چیزهایی که در کودکی و نوجوانی آرزوی داشتنشان را می کرده، فقط صاحب یک گل زیبا و دو بارش برف باور نکردنی شده.
ولی خدا را خیلی شکر . . .
دسامبر 3, 2007 at 4:59 ب.ظ
سلام آقای روحبخش
اگه امکان داره یه سر به وبلاگم سر بزنید و نظرتون رو بگید
ممنونم
دسامبر 22, 2007 at 6:00 ب.ظ
چقدر خوب که آن حسرت بر دلت ماند و حس عمیقی را در دلت جاودانه کرد،فکر کن !