سانسوریهای گابو
نوامبر 20, 2007
تابستان امسال باید با نرمافزار کتابخانه ملی کار میکردم.خیلی اتفاقی به “خاطره دلبرکان غمگین من” برخوردم که مشخصاتش با سه ترجمه آن هم سال 83 در کتابخانه ملی ثبت شده بود. خوششانس بودم که روز اول توزیع کتاب گذرم به خیابان انقلاب افتاده بود. شک کردم که شاید سانسور شده.یادم آمد که آقای کریمی نیلوفر چون حاضر نیست 4 جمله از کتاب(…) یا (…) دربیاورد مدتهاست آن را تجدید چاپ نکرده. خواندم و دیدم سانسوری در کار نیست. فقط ذکاوت کاوه میرعباسی عزیز رادار ممیزان را کور کرده است.
زیاد غصه نخورید چون ”دلبرکان…” قصه خوبی نیست.یعنی در حد و اندازه مارکز نیست.شبیه نوشته یکی از مقلدان مومن اوست. هر چند عملیات وزارت ارشاد در جمعآوری کتاب ، توبیخ ممیز بیچاره و بازخواست از ناشر آن قدر مضحک است که آدم فکر میکندحکماً گرفتن مجوز انتشار -با آن مراحل دشوارش- دوزار نمیارزد. وقتی که مدیر مسئول نشریه هیچ مسئولیتی در قبال نوشتهها ندارد سانسورچیها هم بعد سوتی دادن یقه سانسورشده بختبرگشته را میگیرند.
برای خودم یک لیست دارم از کتابهایی که در دوران دولت نهم زیرآبی رفتهاند.آثاری که حتی در دوران خاتمی اجازه انتشار نداشتند و تنها به لطف بیسوادی ممیزان اجازه انتشار گرفتند. همین قدر بگویم که چاپ نخست یکی از این آثار اندکی پس از انتشار در دهه 70 خمیر شده بود! اسم کتابها را بگویم؟ عمراً
“صد سال تنهایی” ( نسخه کامل) . چه دروغی از این واضحتر. الیوم اعلام میکنم تمام نسخههای صد سال تنهایی به جز ترجمه “بهمن فرزانه” مثله شده است. موارد حذفی را میتوانم با ذکر صفحهاش بگویم. در زمینه ترجمه هم چه بگویم. خودتان جمله اول چند ترجمه مختلف را بخوانید و قضاوت کنید:
“چندين و چند سال بعد، در لحظاتى كه سرهنگ آئورليانو بوئنديا در برابر جوخه اعدام ايستاده و در انتظار فرمان آتش بود به ياد گذشته هاى دور افتاد، هنگامى كه براى تماشاى مراسم كولىها در مورد يافتن يخ در يك بعدازظهر زيبا همراه با پدرش به دهكده ماكوندا رفت.”
ترجمه كيومرث پارساى /انتشارات آريابان
“با سپرى شدن ساليان دراز، زمانى كه سرهنگ آئورليانو بوئنديا در برابر فوجى از سربازان جوخه آتش قرار گرفته بود تا حكم اعدام را دربارهاش اجرا كنند بعدازظهر آن روزى را به ياد آورد كه به همراه پدرش به كشف يخ رفته بود.”
ترجمه محمدرضا راهور /انتشارات شيرين
“با گذشت ساليان سال، هنگامى كه سربازان جوخه آتش براى اجراى حكم در مقابل سرهنگ آئورليانو بوئنديا صف كشيده بودند، بعدازظهر روزى را به خاطر آورد كه پدرش او را براى جستجوى يخ برده بود.”
ترجمه دكتر محسن محيط /انتشارات محيط
“سالها سال بعد، هنگامى كه سرهنگ آئورليانو بوئنديا در مقابل سربازانى كه قرار بود تيربارانش كنند ايستاده بود، بعدازظهر دوردستى را به ياد آورد كه پدرش او را به كشف يخ برده بود.”
ترجمه بهمن فرزانه /انتشارات اميركبير
هپروت صد سال تنهایی را تنها و تنها یک کتاب دیگر مارکز میتواند تکرار کند: “پاییز پدرسالار” رمانی که به اعتقاد بسیاری بهترین اثر مارکز است.ترجمههای (نسخه کامل) موجود در بازار را ول کنید.هیچکدام کامل نیستند.بگردید و ترجمه حسین مهری( امیرکبیر/58) را بیابید که متاسفانه هنوز نسخه افستاش را در بازار ندیدهام.
نکته آخر اگر کلکسیونر کتاب نیستید بابت “دلبرکان…” در بازار سیاه زیاد پول خرج نکنید.گفتم که علیرغم ترجمه لطیف میرعباسی ،همچین شاهکاری هم نیست. در مورد صد سال تنهایی (فرزانه/امیرکبیر) هم سرتان را گول نمالند.نسخه افست آن 5 تا 8 هزار تومان خرید و فروش میشود و لاغیر.



نوامبر 20, 2007 at 1:30 ب.ظ
چه طور دل تان آمد از عشق در سال های وبا، با همان ترجمه ی آقای فرزانه، اسمی نبرید جناب سروان؟ شما را نمی دانیم، اما سر هرمس مارانای بزرگ، بی تردید، این یکی را درست بعد از صدسال تنهایی قرار می دهد.
راستی چی شد؟ قرار بود به ما زنگی بزنید و قهوه خورانی راه بیندازیم و در باب راه کارهای دفاع از ناموس مام میهن، گپ بزنیم آقاجان!
ژوئن 22, 2009 at 3:18 ب.ظ
منم با هرمسم موافق !
قهوه خورانتان به من چه !
اون بخش اولی را گفتم که در مورد عشق و مرض وبا بود .
ژوئن 22, 2009 at 6:56 ب.ظ
موقع نوشتن این پست اعتراف می کنم هنوز عشق سالهای وبا را نخوانده بودم. الان خواندم با ترجمه آقای فرزانه و خصوصن از این ترجمه اش که خوشم نیامد!
نوامبر 20, 2007 at 3:16 ب.ظ
همیشه عمد داشتم که با خواندن یک رمان دیگر از مارکز، طعم خوش صد سال تنهایی را ضایع نکنم و باید بگویم درباره خاطره دلبرکان غمگین من با تو موافقم خواب بزرگ. شاید بشود گفت حتی اندکی ملال آور بود.نمی دانم که این همه داد و قال برای چیست؟
نوامبر 20, 2007 at 4:38 ب.ظ
بهر حال هر نویسنده ای یه شاهکار داره که متفاوت با دیگر نوشته هاشه!
نوامبر 20, 2007 at 8:58 ب.ظ
سلام
باید بگویم که وقتی این رمان آخر مارکز را خواندم حقیقتا متعجب شدم از این همه سروصدایی که به خاطرش به راه افتاده(ضمن اینکه موافقم در حدواندازه ای که از مارکز توقع داریم نیست)به نظرم کسانی که اعتراض کردند بهش اصلا نخوانده اند رمان رو. اتفاقا راوی داستان یک عشق کاملا افلاطونی به دختره داره و درواقع پیرمرده تا آخر داستان دست از پا خطا نمیکنه. اصلا دلیل این همه جنجال رو نمی فهمم. درست برعکس عشق در زمان وبا ترجمه بهمن فرزانه که فکر می کنم حتی در کشورهای اروپایی هم به این شکل چاپ نشده باشه یا اقلا اخطاری چیزی برای افراد زیر ۱۸ سال روی جلدش نوشته باشند. چاپ بی مشکل و بی سروصدای این کتاب(که به نظرم در کنار صدسال تنهایی درخشان ترین رمان مارکز است)از عجیب ترین عجایب فرهنگی این مملکت است….
نوامبر 21, 2007 at 5:12 ق.ظ
دلتنگیم.بویژه که دلمان موعظه با سیگار می خواهد و غیبت…
نوامبر 21, 2007 at 8:34 ق.ظ
جناب خواب بزرگ٬ حضرت مارانا٬ از زور شرمندگی به قول نوترینو گفتنی دهنم بند اومده. پاسخ ایمیل شما الساعه فرستاده میشه.
نوامبر 21, 2007 at 8:52 ق.ظ
ام م م خب سروش جان هر کاری می کنم نمی تونم با مارکز و فضای کاراش کنار بیام… اصلن با رئالیسم جادویی و اینا جور نیستم…
نوامبر 21, 2007 at 12:46 ب.ظ
عنوان را جایی شنیده بودم روسپیهای …
نوامبر 21, 2007 at 2:16 ب.ظ
به نظر من کتاب ظاهری س-ک-س-ی داشت ولی کاملا اخلاقی بود .
در حقیقت اگر دانسته مجوز داده باشن باید بهشون تبریک گفت!
نوامبر 21, 2007 at 4:42 ب.ظ
ترجمه بهمن فرزانه را scan شده خواندم
خیلی خوشحال شدم که می گویید کمتر از بقیه تیغ خورده ، وگرنه باید دوباره …
نوامبر 21, 2007 at 7:50 ب.ظ
خواب بزرگ به سلامت باد
صحبت از بازار كتابهاي زير خاكي كردي ياد سنگ صبورم افتادم كه مثل يك ببو گلابي خدا تومن به پاچه مان فرو كرد آن نانجيب.
سروش خان اين روزها رسالات شمس و باران ريخته اند روي هم و حسابي حال مي دهند به ما.
كي يك سيگار با هم بكشيم؟اين هوا مي طلبدها..از ما گفتن
نوامبر 21, 2007 at 11:00 ب.ظ
قصد داشتم بیام پایتخت فقط برای این کتاب
نوامبر 23, 2007 at 8:36 ق.ظ
من مفلوک که بد ترین ترجمه را خواندم و بهترین لذت را بردم. چه خوب که به بهانه ای دوباره می توانم آن را بخوانم. این ترجمه ی خوب اگر به چشمت خورد حتما من را خبر کن.
نوامبر 23, 2007 at 7:02 ب.ظ
سلام
مرسی بابت توضیحت .چون امروز که سایت مکتوب را نگاه می کردم و نوشته ی آقای مهاجرانی را درباره ی سانسور های همین نسخه ی حالا جمع شده به این فکر افتاده بودم که منی که وقتی اسم کتاب جدید مارکز را شنیده بودم به خاطر مارکز بودنش دنبالش در نیامدم بروم و نسخه ی سال هشتاد و چهار (روسپیان غمگین من ) را پیدا کنم .حق با توست مارکز فقط همان صدسال تنهایی اش با فرزانه .
راستی تلویزیون می خواهد زودیاک را پخش کند .
نوامبر 23, 2007 at 11:41 ب.ظ
agha sorush man bishtare in tarjomeha ro khundam kare bahman farzane harf nadare.
rasti man moshtari paro pa ghorse kar hatun tuye 40cheragham.age razi boodin linketoon konam khabaram konin.
seshanbeye khakestarie man cheshm be rahe hozuretune
نوامبر 24, 2007 at 9:47 ق.ظ
آقا خدایناکرده در نردبان که مناقشه نیست ها؟
یواشکی هم اسم کتابهای بیروناومده از زیرآب رو نمیگی یعنی؟!
نوامبر 24, 2007 at 11:56 ق.ظ
به Natalie:
چه کنیم دیگر..
در مورد کتابها هم بزودی
نوامبر 24, 2007 at 4:47 ب.ظ
سلام
با نظرت درباره ی خاطره ی دلبرکان غمگین من کاملا موافقم. به گمانم اگر این کتاب مقارن با بحث سانسور و این حرفها نمی شد، بازارش به این داغی نبود.
این مطلب را در بلاگ نیوز لینک می کنم.
نوامبر 25, 2007 at 2:51 ب.ظ
خاطره ي روسپيان غمگين من
باز با اين كتاب و اسم و موضوعش بوي {…} به دماغ ملت خورده و كيفش كوك است! بعيد مي دانم كه حالا حالاها بحثش فروكش كند!
ضمنآ! فكر مي كنم كه اگر ماركز مي دانست كه كتابش در فارسي عنوان مزخرفي مثل «خاطره ي دلبركان غمگين من» پيدا مي كند اصلآ همچون كتابي نمي نوشت.
نوامبر 25, 2007 at 6:59 ب.ظ
خب عمرن که بگویی ولی ما می دانیم که کدام کتاب را می گویی اتفاقن خودم با تعجب نگاهش کردم و بعد هم سریع خواندمش تا زود نابود نشده.. بهتره کهمنم ازش اسم نبرم. ولی واقعن خیلی تعجب کردم. حتا مهاجرانی هم نتوانسته بود بهش مجوز بدهد. در مورد روسپیان هم باهات موافقم اصلن در حد و اندازه های مارکز نیست.
نوامبر 26, 2007 at 5:39 ق.ظ
هميشه وقتي چيزي ممنوع ميشه صدا مي كنه ! دوستي كتاب را برايم آورد ظرف كمتر از 2 ساعت خواندمش و ديدم كه چيزي نبود ! اصلا در اندازه ماركز نبود!
نوامبر 26, 2007 at 8:58 ب.ظ
دل همه بسوزه من چاپ اول صد سال … رو دارم با ترجمه فرزانه
نوامبر 28, 2007 at 5:41 ق.ظ
مسخره ترين اظهار نظر در مورد اين كتاب را در يك هفته نامه خواندم (آن هم هفته نامه معتبر نه زرد!) كه عشقبازي هاي پيرمرد با دختر خوابيده را عشق ورزي افلاطوني توصيف كرده بود! خانمها! آقايان! آن پيرمرد چون پير است آن كار صورت نمي گيرد. افلاطون بدبخت در اين قضيه بي تقصير است به خدا!اتفاآ ن پيرمرد خيلی هم هيز و پرروست…
نوامبر 28, 2007 at 1:19 ب.ظ
این اثر با این ترجمه قطعا آش دهان سوزی نیست اما اصل داستان با روایت مارکز باتمی انسانی قوی میتواند شاهکار باشد .
آگوست 17, 2008 at 8:29 ب.ظ
نسخه زیر خاکی صدسال تنهایی (فرزانه/امیرکبیر) رویت شد…به مبلغ 16000 تومان.
آدرس نزد اینجانب محفوظ میباشد..!