ماجرای همه ی ما همینه !همیشه هم دیر می فهمیم.از بس که فکر می کنیم تافته ی جدابافته ایم و…ای کاش باور کنیم ماجرایی جز این نیست حتی برای ما.حیف که دیر می فهمیم و دیر باور می کنیم.
منم دیر فهمیدم ، همین امشب حالا هم همین شکلی نشستم به همین فلاکت.
خدا پدر کشنده(!!) شو بیامرزه همین که آدم می بینی یکی دیگه هم مثله تو بوده غنیمته.
دست شمام درد نکنه که گذاشتیش وگر نه من از کجا می فهمیدم که کشنده ای و کشیده ای هم بوده.اللهی خیر از جوونیت ببینی مادر!(اینم از سنم)
اقای روح بخش {نمیدونم باید سروش بخوانمتون یا اقای روحبخش}…کاریکاتورها چنان با روزگار در حال گذر گره خرده که میتونه از صد ها طنزو انتقاد مستقیم و غیر مستقیم تاثیر گزار تر باشه بدون اینکه کسی بتونه فضا رو بر شما تنگ کنه …مخصوصا در تصویر اول که ادم یاده ابراهیم رها و گلایه هاش میفته با کله کچلی که هردو دارند………
سلام سروش
بسیار بسیار حظ رفت بر جان.
با اجازه ی شما و کشنده یکی اش را بر پیکر خازییل می نهیم.
راستش برای ما که توی چاردیواری مان(حقیقتن) با یک عدد رادیوی فکسنی تنها مانده و بین اطوار آنور آبی ها و قمبیل های این وری ها سرگردان شده ایم، چند وقتی است رادیو پیام اسباب لذتی فراهم کرده است .
هر از چند گاهی صدای نامجو را پخش می کند و احساس غربت راگوشمان می گیرد .
چند هفته پیش هم که فریدون خشنود مهمان رادیو پیام بود بساطی مشابه بر پا شد.
هی پسر می بینی!نه خداییش می بینی؟
میگن پیغمبرا همشون با علم وهنر روزگارشون اومدن و باقی داستان.میگم اگه قرار باشه الان همینجور تالاپ یه پیغمبر بیفته تو بساطمون اونوقت معجزش چیزی شبیه کارای کینو نیست یا فرض کن نامجو؟
یاد اون کارش افتادم تو مفید که گروه آدما از کنار هم رد می شدن سلام کنان به همدیگه در حالی که دست بعضیا موش بود و دست بعضیای دیگه تله موش.
هوم یعنی به قول خودت
من که همه ی خودم را رسانده ام و تمام این وبلاگ شما را قورت داده ام و رفته ام و به همه گفتم کاسروش کارش چقدر درسته و هی هی بیاین ببینن چه قلمی داره(پدر…)…کات
ببین تو قرار بود به من سر بزنی
ببین تو قرار بود بنقدم بیایی
ببین تو
تو خجالت نمی کشی
ها؟
فید اوت
اولندش که دستت درد نکنه.کار درستی از خودته
دومندش ما مدتهاست که نه به تاراز می آییم و نه به هیچ جای دیگر.بل از طریق فیدتان شما را می آریم پیش خودمان. در نتیجه زودتر از همه نوشته ها را می خوانیم و بیشتر از همه در معرض طعنیم که :نمی اییدو الخ.
سومندش تاراز هنوز رسماً هویتش را بر ما مکشوف نکرده و گو این که ما از سر فراست چیزهایی بدانیم دلیل نمی شود که
پنجمندش نداریم
این quino که نوشتی همون کویینوییه که یه سری کمیک استریپ تحت عنوان مافالدا داره؟؟؟مافالدا یه دختر کوچولوی گوگولی؟اگه هست و شمام داریش پلیز فایلشو واسه دانلود بذار…من بدجوری میخوامش…تنکس
بله …کینو همونه.و اکثر جاهای دنیا اون رو با همون دختر کوچولو می شناسنش.من اما از طریق کاریکاتورهاش باها او آشنا شدم و متاسفانه هیچ وقت توفیق خوندن مافالدا(؟) رو نداشتم.
این کاریکاتور از زمان و دوران و مرز خود فراتر می رود.
نگفته بودی دوران مهد کودک نقاشی می کشیدی کلک.
این به اون چه ربطی داشت من نمی دونم.
سرزمین عجایب در خدمتیم اگه یه کاری کنی من بیام شب چله.
نوامبر 14, 2007 at 9:13 ب.ظ
ماجرای همه ی ما همینه !همیشه هم دیر می فهمیم.از بس که فکر می کنیم تافته ی جدابافته ایم و…ای کاش باور کنیم ماجرایی جز این نیست حتی برای ما.حیف که دیر می فهمیم و دیر باور می کنیم.
منم دیر فهمیدم ، همین امشب حالا هم همین شکلی نشستم به همین فلاکت.
خدا پدر کشنده(!!) شو بیامرزه همین که آدم می بینی یکی دیگه هم مثله تو بوده غنیمته.
دست شمام درد نکنه که گذاشتیش وگر نه من از کجا می فهمیدم که کشنده ای و کشیده ای هم بوده.اللهی خیر از جوونیت ببینی مادر!(اینم از سنم)
نوامبر 14, 2007 at 9:56 ب.ظ
اقای روح بخش {نمیدونم باید سروش بخوانمتون یا اقای روحبخش}…کاریکاتورها چنان با روزگار در حال گذر گره خرده که میتونه از صد ها طنزو انتقاد مستقیم و غیر مستقیم تاثیر گزار تر باشه بدون اینکه کسی بتونه فضا رو بر شما تنگ کنه …مخصوصا در تصویر اول که ادم یاده ابراهیم رها و گلایه هاش میفته با کله کچلی که هردو دارند………
نوامبر 15, 2007 at 10:44 ق.ظ
بیچاره دلم براش سوخت
نوامبر 15, 2007 at 11:16 ق.ظ
سلام سروش
بسیار بسیار حظ رفت بر جان.
با اجازه ی شما و کشنده یکی اش را بر پیکر خازییل می نهیم.
راستش برای ما که توی چاردیواری مان(حقیقتن) با یک عدد رادیوی فکسنی تنها مانده و بین اطوار آنور آبی ها و قمبیل های این وری ها سرگردان شده ایم، چند وقتی است رادیو پیام اسباب لذتی فراهم کرده است .
هر از چند گاهی صدای نامجو را پخش می کند و احساس غربت راگوشمان می گیرد .
چند هفته پیش هم که فریدون خشنود مهمان رادیو پیام بود بساطی مشابه بر پا شد.
بگذریم . از فائقه آتشین بگو .
نوامبر 15, 2007 at 2:04 ب.ظ
هی پسر می بینی!نه خداییش می بینی؟
میگن پیغمبرا همشون با علم وهنر روزگارشون اومدن و باقی داستان.میگم اگه قرار باشه الان همینجور تالاپ یه پیغمبر بیفته تو بساطمون اونوقت معجزش چیزی شبیه کارای کینو نیست یا فرض کن نامجو؟
یاد اون کارش افتادم تو مفید که گروه آدما از کنار هم رد می شدن سلام کنان به همدیگه در حالی که دست بعضیا موش بود و دست بعضیای دیگه تله موش.
نوامبر 15, 2007 at 2:07 ب.ظ
وبلاگ خوبی دارید.
برمی گردم.
موفق تر باشی
نوامبر 16, 2007 at 1:42 ب.ظ
هوم یعنی به قول خودت
من که همه ی خودم را رسانده ام و تمام این وبلاگ شما را قورت داده ام و رفته ام و به همه گفتم کاسروش کارش چقدر درسته و هی هی بیاین ببینن چه قلمی داره(پدر…)…کات
ببین تو قرار بود به من سر بزنی
ببین تو قرار بود بنقدم بیایی
ببین تو
تو خجالت نمی کشی
ها؟
فید اوت
نوامبر 16, 2007 at 2:08 ب.ظ
اولندش که دستت درد نکنه.کار درستی از خودته
دومندش ما مدتهاست که نه به تاراز می آییم و نه به هیچ جای دیگر.بل از طریق فیدتان شما را می آریم پیش خودمان. در نتیجه زودتر از همه نوشته ها را می خوانیم و بیشتر از همه در معرض طعنیم که :نمی اییدو الخ.
سومندش تاراز هنوز رسماً هویتش را بر ما مکشوف نکرده و گو این که ما از سر فراست چیزهایی بدانیم دلیل نمی شود که
پنجمندش نداریم
نوامبر 17, 2007 at 6:37 ب.ظ
این quino که نوشتی همون کویینوییه که یه سری کمیک استریپ تحت عنوان مافالدا داره؟؟؟مافالدا یه دختر کوچولوی گوگولی؟اگه هست و شمام داریش پلیز فایلشو واسه دانلود بذار…من بدجوری میخوامش…تنکس
نوامبر 17, 2007 at 6:54 ب.ظ
بله …کینو همونه.و اکثر جاهای دنیا اون رو با همون دختر کوچولو می شناسنش.من اما از طریق کاریکاتورهاش باها او آشنا شدم و متاسفانه هیچ وقت توفیق خوندن مافالدا(؟) رو نداشتم.
دسامبر 4, 2007 at 5:29 ب.ظ
این کاریکاتور از زمان و دوران و مرز خود فراتر می رود.
نگفته بودی دوران مهد کودک نقاشی می کشیدی کلک.
این به اون چه ربطی داشت من نمی دونم.
سرزمین عجایب در خدمتیم اگه یه کاری کنی من بیام شب چله.