چهار سوار سرنوشت من
نوامبر 11th, 2007 § 22 دیدگاه
آدمهای دوره نوجوانی مهماند.چون پاره تن آدم میشوند. نه این که همیشه شیفتهشان بمانی. شاید روزگاری برسد که در ذهنت خفتشان کنی و بابت آنچه به تو آموختهاند ازشان جواب بخواهی. ولی باز پاره تناند. عصیان مقابلشان ، جنگ خانگی است. تف سربالاست.آخرش سر خودت خراب میشود.
آنان از کنارت تنوره میکشند و میگدازند و در لحظه آخر صدای قهقههشان را اینطور میشنوی که : » تو هرگز مثل قبلات نخواهی بود…»
اینها کسانی بودند که پاره تنم شدند.چهار سوار سرنوشت من.
من کتاب مقدس خود را دارم، که آنچه را کتاب مقدس دیگر فراموش کرد،یا جرات نکرد بگوید، میگویم.آن را میگشایم و در سفر آفرینش میخوانم: خداوند جهان را افرید و به روز هفتم استراحت کرد. در آن وقت ، واپسین آفریدهاش – انسان- را صدا کرد و گفت:» پسرم، اگر دعای خیرم را میخواهی به من گوش کن.جهان را آفریدم ؛ اما از تمام کردن آن غفلت ورزیدم.نیمه کاره رهایش کردم. تو آفرینش را ادامه بده.جهان را شعلهور ساز ، آن را به آتش بدل کن و به منش بازگردان.آن را بدل به نور خواهم کرد.»

«‹گزارش به خاک یونان» آخرین کتابی بود که در کتابخانه پدرم بهش رسیدم. اسمش چنگی به دل نمیزد: گزارش…تازه آن هم به خاک یونان.
یکی از روزهای پشت کنکور -از آن روزهایی که آدم حاضر میشود هر گزارشی را به خاک هر جایی بخواند- آغازش کردم.
یکه خوردم.این هیولا/انسان/پیامبر دیگر کی بود؟از کجای جهان آمده بود؟ طی یکسال تقریباً هر چه به فارسی از او درآمده بود خواندم. یادم هست که تامدتها از قرار گرفتن نام او در شمار نویسندگان (فقط؟) دلخور بودم.کرتی محبوب من تنها از این رو نویسنده بود که «فکر»هاش را مینوشت. او شوالیه فروتنی بود که از دوران باستان به قرن بیستم پرتاب شده بود.
کازانتزاکیس ، یکی از غریبترین مومنانی که تاریخ به خود دیده، در طول حیاتش بارها و بارها خواب جامعه مومنین را برآشفت.چنانکه پس از وفات، جزیره محبوبش کرت حتی حاضر به تحویل جسد او نشد.
برخلاف تصور همه «آخرین وسوسه مسیح» بهترین نوشته او نیست. همین گزارش به خاک یونان در کنار «زوربای یونانی» ، «سرگشته راه حق» و کتاب مهجور «سدوم و گومورا» احتمالاً بهترین نوشته های نیکوس کازانتزاکیس اند.
کازانتزاکیس به سه تن عشق میوزید: مسیح ،بودا و لنین. ترکیب غریبی است.
مومن بود.متعصب نبود. کافر بود. اهل نق زدن نبود. زهد را دوست میداشت اما زنان را گرامی. ترکیب طوفانی عجایب بود.و مهمتر از همه مبارز.نه مصلح اجتماعی یا مبارز سیاسی. نه اهل جهاد مازوخیستی با نفس هم نبود. او برای همان چیزهایی میجنگید که کیمیاگران برایش تلاش میکردند. تبدیل هورمون به آتش .تبدیل میمون پشمالوی درونمان به یک رند کامل. رندی که خیام توصیفش کرده : » نه کفر و نه ایمان نه دنیا و نه دین/ نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین » که اندر دو جهان که را بود زهره این.
به قول خودش دوست داشت در» مغاک» خیره شود.به همان تاریکنای عمیقی که همه از نگاه کردن به آن تن میزنند. او نگاه کردن به این مغاک را میآموزد. او مبارزه دائم را میآموزد. او دریدن اذهان متعصب و جامد را میآموزد. او یکی از پیامبران خشن و کولی عهد عتیق است که در جزیره کوچکی در یونان متولد شد.
2. کارل گوستاو یونگ:
همین احساس که زندگی مفهومی گستردهتر از وجود ساده فرد دارد،به انسان اجازه میدهد از حدود زندگی برمبنای پول در آوردن و خرج کردن فراتر رود. و اگر چنانچه فاقد چنین احساسی باشد تبدیل به موجود گمگشته و بدبخت خواهد شد.اگر پل قدیس بر این باور میماند که نساجی دورهگرد بیش نیست بدون شک پل قدیس نمیشد. او با تکیه بر زندگی واقعی خود عمیقاً یقین داشت که فرستاده خداست.ممکن است او را به جنون عظمتطلبی متهم کنند.اما این عقیده در برابر شهادت تاریخ و قضاوت نسلهای بعد بیارزش مینماید.

اسمش شبیه چینی ژاپنی ها بود. چند بار اسمش را از مجید شنیدم و روم نشد بپرسم کیست.
سال دوم دبیرستان بودم که مجید «خاطرات ، رویاها، اندیشهها» ی کارل گوستاو یونگ را بهم هدیه داد.
فروید نابغه بود. رودربایستی که نداریم، نابغه بود. ( نویسنده آن کسی که در گفته های عامیانه به عنوان فروید معرفی میکنند اساساً نمیشناسد) . آدم حسابیها عقیده دارند او در کنار مارکس و نیچه ،مثلث طلایی قرن بیستم را ساخته است.
یونگ اما نابغه نیست.حتی در خود حیطه روانکاوی که اصولاً به لحاظ «ارزش علمی» سالهاست مورد شک و مداقه است ، جایگاه مشکوکی دارد.روانکاو است؟ فیلسوف است؟ عارف است؟ کیمیاگر است؟ حرف حسابش چیست؟
یونگ را دو سال بعدتر دریافتم.زمانی که برای اولین بار با تصویر «آنیما»ی خودم در رویاها روبرو شدم.شاهد کم سن و سال و لطیف و بازیگوش که( بعد رویای آسمانی ) بیداری را برایت زهر میکرد. رویا مدام تکرار شد.و من او را شناختم.و یاد گرفتم که در جهان دنبالش نگردم.که سیمای آن دخترک تکاندهنده درونم را بر چهره زنی فرافکنی نکنم.که آن نوستالژی زیر وزبر کننده روانی را در جهان واقعی پی نگیرم. و گول نخورم. چون یونگ یادم داد که هر کس باید خودش طی کمال کند.نیمه گمشدهای در کار نیست. ممکن بود به به آن چیزی تبدیل شوم که بسیاری از مردان رمانتیک به آن تبدیل میشوند: یک دونژوان افسرده .که مدام میجورد و می سپوزد و به آن چه میخواهد نمیرسد. این واکسیناسیون روانی را بسیار مدیون آموزههای یونگ ام.
و روبرویی هراسناک با «سایه».با خود مخفی منفی.یاد گرفتم انکار سایه چه فجایعی به دنبال خواهد داشت.یونگ میآموزد که چرا و چطور باید با این برادر ناتنی زشتروی وحشی از سر آشتی برآییم.که چطور با پذیرفتنش نیروی عظیم او را به خدمت بخوانیم.
و یونگ یاد میدهد که چطور «نقاب» از چهره همه چیز برداریم. چهره از احساسات؛ خوابها ؛ لذتها ؛ سیاست مردمان ؛ تمایلات چنبرهزده گوشه روح. نه به قصد چشمبندی و جادو. برای فهمشان . درمانشان و ترکاندنشان.
و یونگ یادمان میدهد که چطور به سمت امپراطورهای برهنه عالم انگشت دراز کنیم.
دون خوان شروع به زمزمه یک تصنیف عامیانه مکزیکی کرد و سپس پرسید: «آیا فکر میکنی ما دو نفر برابر هستیم؟ » »بله، ما باهم برابریم» در اعماق وجودم نمیتوانستم او را که یک سرخپوست بود با خودم برابر بدانم؛ ولی ادب حکم میکرد که بگویم برابریم. دونخوان گفت: «نه ، ما اصلاً برابر نیستیم» «مطمئناً هستیم» » نه محال است. من یک سالک مبارز، یک شکارچی هستم.ولی تو یک جاکشی.»
کاستاندا را در دوران تب و تابش در دهه 60 درنیافتم. اصلاًسنم قد نمیداد.سال دوم دبیرستان مجموعه «ناوال کارلوس کاستاندا» را که خلاصه 9 جلد کتاب او بود دست گرفتم و این شد سرآغاز تابستان غریب 75.
اگر مستقیماً به «آن جهان» پرتاب نمیشد کار سختی نبود که امروز -با قیافه روشنفکرانه- او را مجاور پائولو کوئلو ویک دو جین عارف پاپ نیوایج دستهبندی کنم.اما پرتاب شدم.
در دو کتاب اول «دون خوان ماتیوس» او را به مصرف گیاه روانگردان پیوت وامیدارد. از کتاب سوم به بعد دون خوان رسماً اعلام میکند که طریقت تولتکها ربطی به مصرف داروهای مخدر ندارد. او تنها قصد داشته خیلی سریع به یک مرد متمدن معقول از دماغ فیل افتاده حالی کند که دنیا را میشود جورهای دیگری هم دید و شناخت.
مرتضی میگفت کاستاندا مثل باتلاق است. اگر دامنت را گرفت هر چه دست و پا بزنی بیشتر فرو میروی. آن تابستان در فرو(فرا؟) رفتن گذشت. دیگر میز میز نبود و خواب خواب نبود و هیچ چیز مثل سابقش نبود.موجودات اغواگر غیر ارگانیک با اشکال درخشان هندسی شان ، بیرون جهیدنهای ناگهانی از بدن ، وضوح (یا به قول اهل فن :شارپنس)بیمانند رویاها ،سرگیجهها، خندههای بیدلیل وسط جمع، و تمام چیزهایی که اگر به گوش یک روانپزشک میخورد قطعاً بستریات میکرد. الان میدانم که تنها یک شانس آوردم. آن هم این بود که برخلاف دوست دیگری که باهم وارد این وادیها شده بودیم هیچ گرایشی به مصرف مخدرات برای تجربه احوال غیر عادی نداشتم.که اگر چنین بود شاید امروز نمیتوانستم این داستان را شرح دهم.
عزم کرده بودم که از مرداب بیرون بیایم. دو سال طول کشید. اما آمدم. و انبانم از چیزهایی پر بود که به آن میبالیدم.
هنوز گاهی میتوانم وسط یک بحران جدی خندهای بزنم که : زندگی روزمره مگر چیزی جز «حماقت ساختگی » است؟
وقتی با یک زباننفهم دلآزار گیر جایی میکنم یادم می آید که : این «جبار حقیر» توست. خود را بیالای، با تمرکز و کنترل نفس و دیگر ویژگیهای یک شکارچی حقیقی از حضورش برای سلوکت دستآویزی بساز و لذت ببر!
نسبت به «خرافات عصر روشنگری » که متکبرانه هر چیز ناشناس را در شمار خرافات میداند آلرژی پیدا کردهام. احتیاط و وسواسم سر قضاوت درباره فرهنگ عامه و هر باور غیر عادی بالا رفته. و مجموعه ناوال کارلوس کاستاندا، ساختارشکنی کاملی است از زندگی روزمره.
سخن کلی این است: آن نور داری،آدمیتی نداری.آدمیتی طلب کن! مقصود این است.باقی دراز کشیدن است . سخن را چون بسیار آرایش میکنند، مقصود فراموش میشود. بقال زنی را دوست میداشت.با کنیزک خاتون پیغامها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و آرام ندارم و بر من ستمها میرود و دی چنان بودم و دوش بر من چنین گذشت…قصههای دراز فرو خواند. کنیزک به خدمت خاتون آمد.گفت: «بقال سلام میرساند و میگوید بیا که با تو فلان کنم!» گفت : » به همین سردی؟» گفت : » دراز گفت. اما مقصود همین بود.» اصل مقصود است.باقی همه دردسر است.
مولوی هیچ وقت مال ما نبود. تا سوم دبیرستان مولوی یکی بود مثل بقیه شاعرهایی که اسمشان در کتاب ادبیات میآمد و حرف هاش هم به درد از ما بهتران میخورد.
در یکی از این گزیده غزلهای شمس -که کوچک ولاغر بود- اتفاقی چند شعر خواندم.
«به جان تو که از این دلشده کرانه مکن بساز با من مسکین و عزم خانه مکن شراب حاضر ودولت ندیم و تو ساقی بده شراب و دغلهای ساقیانه مکن»
آدم نوجوان باشد.آن هم در خاک پر سوز مشهد.اینها به استخوانش مینشیند.گریزی نبود. کمکم اعتیاد به خواندن غزلهای بیشتر و بیشتر . مصادف با همان دوران تازه «شهرام ناظری» را کشف کرده بودم.و مجید را .و آنیما را . و خیلی چیزهای دیگر را . زمستان بود و نوجوان بودم و خاک مشهد پر سوز.
هنوز جرات مثنوی خوانی نداشتم.هنوز مثنوی مال از ما بهتران بود.مال کتابهای ادبیات و استادهای قدیمی .زمستان 78 سال اول دانشگاه بودم که طلسم شکست.یکی از آن تعطیلات مزخرف چند روزه که خوابگاه خلوت شد نشستم و یک نفس مثنوی خواندم.مال هیچ استاد ادبیاتی نبود.به ناحق غصب شده بود.مال خود خود ما بود.
در همین حوالی باید بوده باشد که برای اولین بار «فیه ما فیه » را خواندم.تجربه لذتبخشی از خواندن گفتههای یک مرد فوقالعاده باهوش ، آوانگارد و آتشین. هنگام حرف زدن یک چشمش به ما بوده. شرط میبینم .خودش میدانست جمع خواب و خرفتی که دورش را گرفتهاند از «صوفی گری» امردبازی اش را یاد دارند و بس.
و اصلاً چرا برای مولانا خوانی از «مکاتیب» اش شروع نکنیم؟ مجموعه بامزه از نامهنگاریهای مولانا.در مکاتیب نامه دارد به عروسش فاطمه خاتون (هنگامی که بین او و سلطان ولد کدورت افتاده بود که ) : «اگر فرزند عزیز ، بهاء الدین ،در آزار شما کوشد حقا وثم دل از او برکنم و سلام او را جواب نگویم و به جنازه من نیاید،نخواهم و همچنین غیر او هر که باشد….هر که در حق شما نقصان گوید ، دریا به دهان سگ نیالاید و تنگ شکر به زحمت مگس بیقیمت نشود و یقین دارم که اگر صد هزار سوگند بخورند که ما مظلومیم ، من ایشان را ظالم دانم که در حق شما محب و دعاگوی نباشد.«
… و شمس تبریز. از او نمیتوانم بنویسم.خیلی وحشی است. خشن ،رام نشده. دیوانه و تابناک. به سختی میتوان جز از مجرای مولوی به او نزدیک شد. این را همه کسانی که کتاب مقالات شمس را خواندهاند تصدیق خواهند کرد. حتی تصور این فوران لیبیدویی در دوران اخته ما سخت است.تمام لحظاتی که شمس میخواندم -با روحی لرزان – از خود میپرسیدم اگر در شمار حواریون مولوی بودم، آیا این مرد را تاب میآوردم؟ آیا در شمار قاتلین او نمیرفتم؟
دهها تز و پایاننامه و تحقیق است درباره ملای بلخ.ولشان کنید. بگذارید استادها و دانشجوهای دانشگاه ادبیات با آنها خوش باشند. مثل یک راز شخصی ، یک موجود تازه کشف شده ،صفر کیلومتر و برهنه بروید سر وقت جلالالدین محمد بلخی.
گفتم که در روزگار سترون و خاموش ما ،مولوی ویاگرای ارواح سرکش است.
زیبایی ها را زیبا می نگری
اون سوار اول رو خودت به من معرفی کردی. وقتی گزارش به خاک یونان تجدید چاپ شده بود، انقدر وسوسه انگیز تعریف کرده بودی که من گفتم باداباد ۷۰۰۰ تومن (اشتباه قیمتش رو گفته بودی) میدم تا ببینم این چه کتابیه آخه. وقتی خوندم گفتم اگه هفتاد تومن هم بود ارزششو داشت. (البته اگه پولشو داشتم)
با اون سه تای اولت کاریم نیست اما مولانا رو چرا گهگاه…
از حضورش برای سلوکت دستآویزی بساز و لذت ببر! اين جمله رو از صبح صد بار با خودم گفتم…
ارادتمندم، در مجموع.
آیا مطالعه ی آثار اشخاص مربوطه علاوه بر نوجوانان کنجکاو به پیردخترهای فلسفه گریز هردمبیلیست هم توصیه میشود؟ با تشکر.
به گیوتین:
چطور؟ چنین کسی می شناسی؟
به Osmosis:
ما بیشتر و از این حرفا( غیر از مجموع شامل اجزاء هم می شود)
ba molana va yong basi movafegham!
خیلی ممنون اقای روحبخش به خاطر توصیف های زیباتون که باعث میشه ادمی غرق در رسانه های تصویری امروز و کار و…دوباره به کتاب برگرده و تلنگری باشه براش…این حس چه اینجا چه در چلچراغ به ادم دست میده….اینم بگم که من بی اجازه شما لینک بلاگتونو در بلاگه تازه تاسیسم قرار دادم که داشتن این بلاگو مدیون نوشته های شما و اقای اکبرپور در چلچراغم…عذر من را پذیرا باشید و ممنون…
http://www.sinozit.wordpress.com
سلام
مخلص
با مطلبی انتقادی نسبت به عملکرد دولت نهم و مسئولیت مدنی ما با عنوان » مقاومت آفرینش است» به روزم
از نظر شما بهره میبرم
با یونگ به صورت وحشتناک موافقم.منم تو لیست سیاه خودم دارمش.
با مولانا هم مخالفم شدید.زندگیشو زیرو رو کردم دیدم اون یه آدم شارلاتانه که از قضا باهوش هم بوده وگرنه دستش تا حالا رو شده بود.(خودمو کشتم حرف بد نزنم چون به هر حال به نظرت احترام می ذارم گرچه دوست دارم هویتشو بشناسی)
بقیه رو هم تازه دارم کشف می کنم.
می دانی سروش دلم می خواست …یعنی واقعا همین چهار نفر بودند؟می دانم که بیشتر بوده خیلی بیشتر از اینها و من همین جور از سر دلتنگی دلم می خواست به چهار نفر خلاصه شان نکنی بگویی اینها بودند سواران سرنوشت من گو اینکه احتمالا تعریضی داشته ای به فیلمی به همین اسم اما برای من باورش سخت است که معاصر ها را کنار گذاشته باشی.البته من توی ذهن تو نبوده ونیستم اما یادم هست توی آن خانه ی کوچک ته کوچه ی آشتی کنان که برایم از تاثیر دو نویسنده بر ذهنت گفتی حالا می گویم حتما آنها آنقدر زور نداشته اند که توی لیست تو قرار بگیرند.چخوف نازنین و دولت آبادی.یادت هست؟ نمی دانم چرا دوست دارم لیستت را طولانی تر کنی و خسیس بازی هم درنیاوری.کینو یادت هست؟آخر بر ذهنی چنان تصویری چگونه ممکن است ممیز اثر نگذاشته باشد؟فیلم سازها نباشند؟
ای دوست ادامه بده.آن لیست را ببر تا دوازده صندلی ویا حتا چهل پله …برو تا چهارصد ضربه…
گذشته از همه ی این حرفها آوردن این بزرگان و ادای دین به آنهاجای تقدیر دارد آنهم در دوره ای که آدم ها دوست دارند آنچه را که از خواندن آموخته اند بنام خود مصادره کنند که بله این حرف من است و مولانا کیلویی چند؟
به م.ایلنان:
بله…خیلی ها بودند.خیلی ها
شاید مضحک باشد اما برای نوشتن همین چهارتا 2 روز نهست (آنطور که خودشان میگویند) کردم.یعنی 4 روز اضافه خدمت بی چونه.چرا؟ چون صبح پاشدم و دیدم اگر امروز ننویسم میپرد.شوخی هم ندارد. و خیلی دوست دارم به تدریج درباره بقیه شان بنویسم .اینها اونایی بودند که بیشترین تاثیر رو گذاشتند.خصوصا تو نوجوانی .لیستم از 40 صندلی بیشتر است.
اما چخوف نازنین و دولتآبادی عزیز.برای اولین بار حافظهات خوب یاری نکرد. چون متاسفانه من در نوجوانی سعادت درک این دو نفر را نداشتهام و بنابراین نمیتوانستم ته کوچه آشتی کنان درباره شان بگویم.
پ ن: و اما درباره خود تو…گرفتی مارا؟
اسم شما برايم چقدر آشناست!
به grayidea :
ولله من تو چلچراغ و کتابهفته و جامجم و همشهری و حیاتنو و شرق و چند جای دیگه نوشتم.آيا آنها را دیدهاید یا اشتباه لپی ست این شباهت نمیدانم.
حالا یا حافظه ی من یا حافظه ی تو.ضمن اینکه نمی توانی کینو را منکر شوی اشتباه خودم را ربط می دهم به امروزت که ادبیاتی نیستی والبته گناه هم نکرده ای اما دولت آبادی به همان نشان که از اسلاید های یارتا یاران – که طرح جلد کتاب بود- خوشت آمده بود و چخوف نازنین هم از آن داستانی که طرف وارد خانه اش می شود و تابوتی را توی ورودی خانه می بیند.
البته بعد که فکر کردم دیدم حرف از اثر گذاری از نوع همان چهار سوار است و اشتباه از من است که نمی فهمم اگر قرار بر اثر گذاری آن دیگران – به همان اندازه – هم بوده باشد که نمی توانسته ای آنها را فراموش کرده باشی.
اینها را گفتم تا بگویم تو درست می گویی فقط دلم برای کینو و هیچکاک و فورد و یک عالم آدم دیگر می سوزد که بعد از آنهمه زور زدن وخلق اثر کردن هنوز توی ذهنت ننشسته اند که صد البته هیچ {ایرادی}ندارد.
آشنای ناشناس من م.ایلنان عزیز
اگر منظورت از پاراگراف آخر کامنت اولیت من بودم باید بگم سن من گذشته از مصادراتی که ازشون گفتی.
جوابت همین باشد تا بعد بگی ببینم تو عجولانه قضاوت کردی یا من به اشتباه به خود گرفتم.
درضمن تو نوشته ای رو می شناسی که مولوی را کیلویی رو ترازو گذاشته باشه؟اصولا تموم حرفها با محوریت اون مخلصیم در بست نیست؟مولوی نه سیب زمینی که کیلویی وزن کنیم نه معصوم که مخلصش باشیم بی چون و چرا.
حرفی داشتی ، در خدمتم.
آقای روحبخش ای کاش این همه عظمتی که در مولوی پیدا کردین رو هم می نوشتین.شاید من اشتباه می کنم. من به کتاب های غرض ورزانه کاری ندارم حرف های شما گویا از یک کشف شخصی می آید که قطعا ارزشمندست.
به سودی(سودی!)
نه عزیز دل منظور تو نبودی که حق داری از کسی خوشت بیاید و یا بعداز بالا پایین کردن طرف هم نه.
نگاهی به نقد های توی خرده ریز مطبوعاتی که برایمان مانده بیانداز خواهی دید که منتقد نام آشنا حرف مولانا که سهل است حرف آدم های زنده تر را مصادره به نام می کند.حرفم این بود که آفرین به خواب بزرگ که بی واهمه می گوید اولین خاستگاهای فکری اش چه بوده است و بعد از آن از سر دلتنگی گفتم چرا فقط اینها؟که البته سوال اشتباهی بود.
نمی دانم چرا این جمله که بله از ما دیگر گذشته به گوش من که از قضا سنگین هم هست کمی تا قسمتی متعدی می آید.
سودی گرامی از دوست ندیده و نشناخته بشنو که همان که تو اینطور نیستی باید به خود ببالی بقیه اش همه حرف است و حرف خویشاوندی غریبی با باد دارد.در تنهایی چه هستی؟همان خوب است.
دلم می خواهد به همه ی دوستانی که قلم به دست دارند یا خواهند گرفت بگویم بخدا خیلی هم بهتر خواهد بود اگر حرف یا ایده و هرچه از این دست را به منشاء حواله دهند نه مثل نویسنده ای که به ضرب جایزه های دولتی شناخته شده توی مصاحبه اش حرفی از نطفه ی داستانی نگوید که مال او نیست
و نه حتی مثل استاد بیضایی که پرده خانه اش را نوشت و چاپ کرد و هرگز حتی اشاره ای به عطار نکردکه اصل داستان از پس قرن ها می آمد و کاش حضرت استادی که عمرشان دراز باد به همان نو کردن داستان قدیمی رضایت می داد و به همان افتخار بسنده می کرد.
می بینی سودی ماجرا برای من خیلی تلخ و سخت و قدیمی است و درناکتر اینکه تازگی ها بر ما هم رفته است که باید گذشت.
سلام
حسم نسبت به کازانتزاکیس یه جوری دوگانه است. از زوربای یونانی خوشم نیامد اصلا ولی آخرین وسوسهء مسیح تا جایی که یادم هست جالب بود برام. یونگ هم که از اون چیزهایی بود که در نوجوانی حسابی تکانم داد و درهای ناشناخته ای را تا حد فهمم باز کرد. و مولانا…… مرسی که از فیه مافیه یاد کردید. عاشقشم. لذت زمزمهء جملات آهنگینش همیشه همراهم است.
[...] این را میگذاشتم پای شور عارفانه حاصل مکنت که مثلن یکی دیگر از هیولاهای زندگیم کازانتزاکیس هم به قدر کفایت از آن برخوردار بود. این بود [...]